الهام خطایی
ظهر یک روز وسط تابستان است؛ از مدرسه و کلاس تابستانی رسیدهام. تشنه و گرسنه قابلمهی آش را از یخچال درمیآورم، قاشقی برمیدارم و مینشینم همانجا پشت میز آشپزخانه. روسری و جورابهایم پرت شدهاند روی مبل، مانتو هنوز تنم است و شلوار بیرونی؛ معلوم است که هر چقدر خسته باشم...
ظهر یک روز وسط تابستان است؛ از مدرسه و کلاس تابستانی رسیدهام. تشنه و گرسنه قابلمهی آش را از یخچال درمیآورم، قاشقی برمیدارم و مینشینم...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد