

علی حسندوست
حدود یک ماه پیش، لابهلای نامههای ونگوگ 1 ، به بخشی برخوردم که از فرسودگی خود در هیاهوی پاریس گفته بود؛ در نامهی ۲۰ فوریهی ۱۸۸۸ که به برادرش تئو نوشته بود 2 : «[...] در پاریس نمیتوان کار کرد، مگر آنکه شخصی کنج و پناهگاهی برای آرامش و آسودگی...

ساناز کریمی
سازمان ثبت اسناد و املاک کشور «سند مالکیت متعلق به کد ملی شما با شناسه فلان صادر گردید. برای مشاهده به سامانه کاتب قسمت اسناد الکترونیک مراجعه فرمایید.» پیامک را که دیدم خشکم زد. ظهر دلچسب بهاریام شد غروب جمعهی پاییز. اسم همهی ما، من، خواهرم و تمام ۱۱ وارث...

سحر محمدیان فر
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقفی نگاه میکردم که سفید بود و خالی از هر چیزِ دیگر. گردن و شانههایم بسته بودند و نمیتوانستم تکانشان دهم؛ به ناچار به کلمههای پخششده در فضا اجازه دادم بیایند درِ گوشم جم بخورند. زنی در کابینِ کناری از مصائب زندگی زناشویی...

مریم پاچنگ
دانشگاه ما ساختمانی بدقواره و متروک در گلشهر جنوبی است. معماریای که هر روز آجرهای گوشه و کنارهاش پودر میشوند و میریزند. این ساختمان میان دفتر املاکیهایی با بنای رومی و آسمانخراشهایی به سبک مدرن گیر کرده و بهتنهایی به حالوهوای متمدنانهی شهرک گلشهر احساس ویرانگی میدهد. عصری که از...

یلنا مارکوویچ
در خانهام شمایلهای مذهبی دارم؛ از همانهایی که مربوط به کلیسای ارتدکس است و چشمان عیسی را تاریک و متفکرانه نشان میدهند. وقتی دوستانم به خانهام میآیند، گاهی دلیلش را میپرسند، چراکه بهنظرشان با شخصیت من جور نیست. میگویم: «پدر و مادرم مذهبیاند.» اما این حرف بیربط است، چون خودم...

هلن جیوکس
هفتهها و ماههای نخست تولد دخترم، انگار لانهها همهجا بودند؛ در پرچینها، زیر سنگها و در بالای شاخههای درختها. در باغ چند تخم روشن مایل به لیمویی در شکاف شاخهای پوسیده قرار داشت و همان نزدیکی دو پرندهی سیاه، شاخهها را بهسرعت توی بوتهی زالزالک پراکنده میکردند. بهگمانم، آدم همهجا...

زهرا زردکوهی
سرم را تکیه دادهام به شیشهی ماشین. زن راننده ازم میپرسد: «بهتری دخترم؟» فکم هنوز منقبض است. دستهای مشتشدهام روی پاهایم قرار دارند و پاهایم را یکضرب به کف ماشین میکوبم. سر تکان میدهم. مادر و دختری که با هم همراه شدهایم، زیرچشمی نگاهم میکنند. دلم میخواهد زیر هیچ ذرهبینی...

سارا مرادی
دلدرد عجیب و هولناکم که سالیان درازی با من است، امروز صبح دوباره در میان تنم سر برآورده است. تمام تنم پوشیده از عرقی سرد و لزج شده و پیراهن بلند و سفیدم را به رانها و تیرهی پشتم چسبانده است. همین که اندکی جابهجا میشوم، پیراهن خیس تنم را...

ذکیه شهاب
میبینی؟ در این اتاق کوچک که قرار بود یکی شویم، نشستهام. هر روز چقدر به عکس آویختهشدهی عروسیمان به دیوار نگاه میکردم، مثل حالا. تو نمیدانی چقدر به گذشته که هر روز در اینجا از مقابل چشمانم رژه میرود، تنبهتن میآویزم. هر بار که به ولایات سفر میکردی، دلم میخواست...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد