icon
icon

شماره‌ی ۵۰ — خانه — شوروم ۵۰

50
icon
50
خانه، طرح از سعیده احمدی
shurum enlarge
خانه، طرح از سعیده احمدی
خانه، طرح از سعیده احمدی
shurum enlarge
خانه، طرح از سعیده احمدی
50
icon
50
رادیو شوروم:
پرسه‌ها | غذا خوردی؟ یعنی دوستت دارم، با صدای احسان طریقت
رادیو شوروم
نگارخانه‌ی شوروم:بخش تصویر شوروم، عکس و تصویرگری
نگارخانه‌ی شوروم

زمستان ۱۹۸۴

پریسا وارسته

می‌توانم صدای چکش خوردن میخ و دستگاه برش نجاری که کوچه‌ی باریکی با اتاق‌خوابم فاصله دارد، برخوردهای پشت‌سرهم توپ چهل‌تکه و صدای شوت بچه‌ها به دیوار سیمانی پشت خانه، صدای دیگ و قابلمه‌ی آشپزخانه و خراشیدن قاشق ته آن‌ها را فیلتر کنم. همه، به شرطی که سرم فقط یک صدا...

زمستان ۱۹۸۴

دایره‌ی قسمت

سارا تقی‌آبادی

مرا بگیر و به هرجایی که می‌خواهی پرتاب کن؛ زیرا باز هم روحم شاد و راضی خواهد بود—مادامی که وجود و اعمالش موافق طبیعتش باشد. آیا دلیلی دارد که روحم رنجور، خوار، درمانده، نگران و هراسان باشد؟ آیا چیزی را می‌شناسی که به این بها بیرزد؟ تأملات مارکوس اورلیوس امروز...

دایره‌ی قسمت
اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟
صداها

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم می‌شود؛ پدرم را می‌گویم. {تا حالا شده بری دم مغازه‌ی دوست بابات، یا کارگاه خیاطی‌پسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمه‌ای که اتفاقی تو خیابون...

مهتاب شریعتی

شوروم ۵۰
صداها

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم می‌شود؛ پدرم را می‌گویم. {تا حالا شده بری دم مغازه‌ی دوست بابات، یا کارگاه خیاطی‌پسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمه‌ای که اتفاقی تو خیابون...

مهتاب شریعتی

از پشت پنجره تا خیابان

فائزه مرزوقی

پانزده‌شانزده ساله بودم که عاشق شدم. سال‌های اولِ دبیرستان. همان وقت‌ها که باید حواسم جمعِ مثلثات و هندسه می‌بود، خط‌به‌خطِ ابیات کتاب فارسی را حفظ می‌کردم تا گلچین‌شان را توی دفترچه‌ی خاطراتِ گُل‌گُلی‌ام بنویسم و روزی به او هدیه بدهم. هر صبح، وقتی راهی مدرسه می‌شدم، می‌دیدمش. همان‌جا، سر ایستگاهِ...

از پشت پنجره تا خیابان

فریم‌های موازی

زهرا محمدیان فر

«اصالتاً بندری هستم، اما سال‌های زیادی از عمرم، آب اصفهان را خورده‌ام و از زمان دانشگاه به بعد در تهران ماندگار شده‌ام.» این شاید طولانی‌ترین جمله‌ای باشد که می‌شود در جواب «کجایی هستی؟» گفت، اما در هر حال، سال‌هاست که همین جواب را می‌دهم. این جابه‌جایی از شهری به شهر...

فریم‌های موازی

از کتاب رهایی نداریم

مرصاد غلام‌ویسی

من اغلب به دایی‌ام فکر می‌کنم. به این‌که چگونه مُرد و معنای مرگش چه بود. دایی‌ام جوان بود که مُرد، گمان می‌کنم حدود چهل سال سن داشت. معمولاً سعی می‌کنم چهره‌اش را به یاد بیاورم. آن روزی که او را خاک کردند، به خودم گفتم روزی چهره‌اش را یادم می‌رود...

از کتاب رهایی نداریم

سکوت‌های آزاردهنده

ربکا روچ

فیلسوف آمریکایی دیوید لوئیس را به دفاعش از نظریه‌ی واقع‌گرایی وجهی می‌شناسند: دیدگاهی مبنی بر اینکه جهان‌های ممکن غیرواقعی به همان اندازه واقعی هستند که جهان واقعی. اما در بین کسانی که او را می‌شناختند او به سکوت‌هایش نیز به همین اندازه معروف بود. دی اچ ملور (استاد راهنمای رساله‌ی...

سکوت‌های آزاردهنده

در رثای حروف مرده

عماد عبادی

به نظرم در ادبیات ما در حق بعضی حروف، اجحاف فراوان شده است چون کمتر اثری از آن‌ها در محاوره‌های روزمره و متون نوشتاری دیده می‌شود. چند وقتی است در مورد یک حرف به صرافت افتادم که آخر مگر می‌شود این حرف این‌قدر مظلوم باشد که در طول روز حتی...

در رثای حروف مرده

سسلی سوزلوک

بنفشه بابایی

بعد از آن روز، همیشه از صدای در زدن می‌ترسید؛ تق‌تق، تق‌تق، تق‌تق. صبح روز تولد مریم بود و او تک‌وتنها، مشغول تدارک دیدن سوروسات تولدش. در را باز کرد. دو مرد پشت در بودند. جوری از دیدنش خوشحال شدند که انگار یک سارق حرفه‌ای را دستگیر کرده باشند. هر...

سسلی سوزلوک

درخت‌ها درد ندارند

حمیده قمری

مُرد! پشت میز ناهارخوری نشسته بود و دست‌ودلش به هیچ‌ کاری نمی‌رفت. شکرپاش را برداشت و کمی شکر روی میز ریخت. همه‌ی دانه‌ها را یک‌جا جمع کرد و بعد با حرکت مُدور انگشت، حفره‌ای وسط آن ایجاد کرد. به چشمْ حفره بود، اما پس‌ ذهنش حوض بود؛ حوضی آبی‌رنگ و...

درخت‌ها درد ندارند

مامان صدایم می‌کند

فاطمه پیراوی ونک

چشم‌های خیسش را باز می‌کند. برای چند ثانیه فقط به هم نگاه می‌کنیم. بعد ناگهان جیغ می‌کشد. همه‌ی صداهای خانه پایین می‌ریزند. هوا را چنگ می‌زند. قلبم به استخوان‌هایم می‌کوبد. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. از جا بلند می‌شوم. هرچه در آغوشش می‌گیرم، آرام نمی‌شود. دست‌هایم خشک شده‌اند از بس...

مامان صدایم می‌کند

مواجهه

در قاب

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟
صداها

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم می‌شود؛ پدرم را می‌گویم. {تا حالا شده بری دم مغازه‌ی دوست بابات، یا کارگاه خیاطی‌پسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمه‌ای که اتفاقی تو خیابون...

مهتاب شریعتی

شوروم ۵۰
صداها

اگه بعد یازده سال بابات رو ببینی می‌شناسیش؟

پانزده سال جسم دارد، شش سال هیچ اثری از او نیست، پنج سال بعدی اکثراً صدا و گاهی هم تصویری پیکسلی و حالا، دوباره مجسم می‌شود؛ پدرم را می‌گویم. {تا حالا شده بری دم مغازه‌ی دوست بابات، یا کارگاه خیاطی‌پسرعموش، یا زل بزنی تو چشمای پسرعمه‌ای که اتفاقی تو خیابون...

مهتاب شریعتی

صداها

پرسه‌ها

آزاد

داستان

رادیو شوروم

نگارخانه‌ی شوروم

گردآورندگان

سعیده احمدی
پریسا وارسته
سارا تقی‌آبادی
کیانا والی‌زاده
مهتاب شریعتی
دیانا مارکوسیان
فائزه مرزوقی
حسین امینی
زهرا محمدیان فر
مرصاد غلام‌ویسی
پرستو مالکی
عماد عبادی
مریم فراهانی
بنفشه بابایی
حمیده قمری
محمد جانبخش
فاطمه پیراوی ونک
مهرا مهندس‌نیا
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram