یک ساعت که از فیلم می گذرد، مراسم ادب کردن درخت شروع می شود. باغبان اصرار دارد که ارباب باید حضور داشته باشد. با خودم فکر می کنم چرا به یک درخت مثل انسان اهمیت می دهند. چرا اصلاً ارباب را صدا می زنند؟ مگر درخت می فهمد که ارباب...

تماس را که قطع می کنم، هنوز دارم تلاش می کنم بغضم را قورت بدهم؛ که حالا آن قدر بزرگ شده است که راه گلویم را بسته و کم کم دارد تبدیل به تهوع می شود. از همان تهوع های همراه دلشوره ی صبحگاهی. سر نفس هایم می سوزد و...
به تازگی دوباره فیلم کلاسیک پل های مدیسون کانتی را تماشا کردم و ناگهان حسی آشنا در من زنده شد؛ لحظه ای که در محافل سینمایی به «لحظه ی مدیسون کانتی» معروف است. فرانسسکا (با بازی مریل استریپ) همراه همسرش در خودروی شورلت است و معشوقش در وانتِ جلوی آن...

«آبجوی من چی شد؟ — یادم رفت بابا، تلویزیون روشن بود.» مرگِ بانی مونرو ، نیک کِیو پیاده روهای بندرعباس خالی بودند . آفتاب داغِ شهری که در آن به دنیا آمدم و تا هجده سالگی زندگی کردم، فرصتی جز این نمی داد . وقتی در طول روز سوار ماشین...
عصر همان شبی که ما فهمیدیم باید امر نسبی برتری و توهم استعلا را با کشیدن سیفون مستراح روانه ی چاه فاضلاب کنیم، همه مان جمع شده بودیم خانه ی خاله آبجی. این که ما چرا به خاله ی بزرگ مان می گوییم «آبجی» و دو تا نسبت را می...
ساعت شش صبح است، اما زمان در این اتاق مرده است. ساعتی غبارگرفته روی دیوار است که عقربه هایش در نقطه ای نامعلوم، از حرکت ایستاده اند. نور سرد فلورسنت، حتی پیش از طلوع خورشید، اتاق را بلعیده است. نه گرمایی دارد و نه لطافتی؛ مثل پرده ای شفاف و...



این چهارمین جنگی بود که حاجی بابا تجربه می کرد: جنگ جهانی دوم، جنگ اروندرود، جنگ ایران و عراق، و حالا جنگ ایران و اسرائیل . با این حال حاجی بابا در نودسالگی هم زیر پایه های تخت یک تکه موکت چند سانتی می گذارد که روی فرش، گودی نیفتد...

حافظه ی عاطفی همان بخش از مغز انسان است که انتخاب می کند بعضی از خاطرات را سال ها نگه دارد . سیستم های حافظه، تجربه هایی را که در زمان برانگیختگی هیجانی شدید رمزگذاری شده اند، بهتر به خاطر می سپارند. این فرایند حاصل همکاری آمیگدال و هیپوکامپوس است....

در فرودگاه اربیل منتظر آقای سامان نشسته بودم. دنبال کسی می گشتم که یکی از دوستان او را معرفی کرد تا داروهای مامان را ببرد ایران. آن قدر وقت پر بود که قرار شد همان روزی که پرواز دارد، بسته را در فرودگاه تحویل بگیرد. از پشت تلفن صدایش بم...

تجربه ی درد در تمام انسان ها مشترک نیست. صاحب تاریخچه است؛ به مرور زمان و مکان به مکان تغییر می کند. شرح این تاریخ گویای سیاست نهادینه در بطن تلاش هایی است که برای اندازه گیری، اعتباربخشی یا فراموش کردن تجربه ی کسانی که درد دارند صورت گرفته است....

پلنگ روی تخته سنگی موج دار و سخت، قامت راست کرده بود و با آرواره های تیز و شکافنده اش گویی هوای دودآلود و باروت زده را می درید. شیار باریک و ناپیدای کوهپایه مأمن بی هول وهراسی بود برای آنان که می خواستند تن را از هلاکت به امنیت...

پیرزن دارد گوشت های قیمه شده و چرخ کرده را کیسه می کند و جا می دهد توی کشوهای فریزر ناسیونال عهد بوقش. چند شقه ی دنده دار و قلم هم مانده توی آبکش؛ از گاو، کوچک تر و از گوسفند، بزرگ تر. از پشت دیوار مشترک همسایه، صدای درهم...
