

آزاده کفاشی
دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروساماندادن به کارهای عقبمانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمهی اول را نخورده بودیم که بووم؛ صدای انفجار هیچ...

گلچهره صادقزاده
کدوحلوایی در جنگ ۴۰ روزه به مرور زمان روی بالکن کپک زد و از بین رفت . هر روز سعی میکردم صداها، اخبار و گاهی سکوت را کنار بزنم، از جای خود بلند شوم و یک عکس از میانتهیشدن و سبکشدنش بگیرم . کمکم عذاب وجدان سراغم آمد که چرا...

سهیل کاراگاه
عروسیها این اجازه را داشتم که بهاعتبار مامان بروم زنانه بنشینم. خوش میگذشت. گذشته از اینکه زنها مثل خوانندههای طپش، جمیل و آراسته بودند، خوراکی هم بهوفور بود؛ شیرینی و میوه و اینجور چیزها. ختمها را اما در معیت بابا مینشستم. شانس اگر میآوردیم و قبل از خطیب میرسیدیم، شاید...

مهسا غفاری
اینکه کبابتابهای اصطلاحاً وا نرود، نه خشک باشد و نه آبدار، چلویی که توی سفره میآید شفته نشده باشد و قطعا زنده هم نباشد، تقریباً یکی از دغدغههای زندگی من است. همینقدر مسخره، ولی واقعی. هر بار که غذایی درست میکنم، انگار دارم با حریفی که دیده نمیشود کشتی میگیرم....


خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...
نسرین شیریننیاز

خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...
نسرین شیریننیاز
الهام خطایی
ظهر یک روز وسط تابستان است؛ از مدرسه و کلاس تابستانی رسیدهام. تشنه و گرسنه قابلمهی آش را از یخچال درمیآورم، قاشقی برمیدارم و مینشینم همانجا پشت میز آشپزخانه. روسری و جورابهایم پرت شدهاند روی مبل، مانتو هنوز تنم است و شلوار بیرونی؛ معلوم است که هر چقدر خسته باشم...

الهام برزین
بعضی وقتها آدم از طرف خودش غافلگیر میشود. تصمیمی ناگهانی میگیرد و در مسیری میافتد که انتظارش را نداشته است. من هم چنین وضعیتی را حدود ۱۷ سال قبل تجربه کردم؛ وقتی تصمیم گرفتم دیگر برنج نخورم و تا امروز یک قاشق هم نخوردهام. تصمیم من پیشدرآمدی تصادفی داشت؛ در...

فریبا محمودی
به آشپزخانه میروم. پیاز قرمز را برمیدارم و پوست میکنم و با خودم فکر میکنم که خب حداقل این یکی را میتوانم درست انجام بدهم. من میتوانم تصمیم بگیرم حلقهای خردش کنم یا نگینی. میتوانم کره را در تابه بیندازم و صبر کنم تا آب شود. بعد پیازها را به...


پختنیهای شیرین خانهی ما خلاصه میشد در خاگینه و حلوا؛ همهاش چون مامان از ریسمان سیاهسفید میترسید. و سرِ این ریسمان ابلق را که میگرفتی، میرسید به خاطرهای از چهاردهسالگی مامان؛ به روزی که کیکی از روی دستور آشپزی «اطلاعات بانوان» پخته بود. البته، پخته بودند؛ چون بچگی مامان در...
نغمه پروان

پختنیهای شیرین خانهی ما خلاصه میشد در خاگینه و حلوا؛ همهاش چون مامان از ریسمان سیاهسفید میترسید. و سرِ این ریسمان ابلق را که میگرفتی، میرسید به خاطرهای از چهاردهسالگی مامان؛ به روزی که کیکی از روی دستور آشپزی «اطلاعات بانوان» پخته بود. البته، پخته بودند؛ چون بچگی مامان در...
نغمه پروان
زهرا زمانی
عاشقانهترین متن جهان را چگونه آغاز میکنند؟ من آن آغاز را برمیدارم و میگویم این عاشقانه با غذا گره خورده است. آشپزی عاشقانه، یکی از جسمانیترین اشکالی است که با آن ابرازِ وجود میکنم؛ نوعی مواجههی مادی با جهان و آدمها که در آن کلمات کنار میروند تا جای خود...

سام حاجیانی
مادر لاغرترین و صافترین مادربزرگی بود که تا امروز دیدهام. پدرم «مادر» صدایش میکرد و برای ما هم همین شد. ولی واقعاً «شایسته» بود؛ از آن آدمهایی که از هر نظر از سنشان جوانترند. احتمالاً این لاغری و صاف بودن برای خودش هم مهم بوده که ورزش از برنامهی زندگیاش...


چند سال پیش روی ویرایش کتابی کار میکردم که بهنوعی به غذا مربوط میشد. درواقع کتاب بهبهانهی غذاهای مختلف شکل گرفته بود. ایدهپرداز کتاب از چهرههای فرهنگی و هنری دعوت کرده بود یادداشتهایی بنویسند. یادداشتها عموماً دو بخش داشتند. بخش اول روایت خاطرهی کودکی، سفر، مهمانی یا کار، تجربهی ویژه...
پسند بابایی

چند سال پیش روی ویرایش کتابی کار میکردم که بهنوعی به غذا مربوط میشد. درواقع کتاب بهبهانهی غذاهای مختلف شکل گرفته بود. ایدهپرداز کتاب از چهرههای فرهنگی و هنری دعوت کرده بود یادداشتهایی بنویسند. یادداشتها عموماً دو بخش داشتند. بخش اول روایت خاطرهی کودکی، سفر، مهمانی یا کار، تجربهی ویژه...
پسند بابایی
محمد جواد شاکر آرانی
«آش و حلیم تازه، هرروز، از ساعت شش صبح.» چهارده پانزده سال پیش، اولین بار چنین متنی را سردر مغازهای دیدم. تازه آمده بودم تهران. شوکهای فرهنگی یکی بعد از دیگری داشت راست و چپم میکرد. سرد و گرمم میکرد. مرزهای جهانم هی کش میآمد و بازتر میشد. این یکی...

زهرا اختری
در صفحهی چت «زندگی سالم» با چتجیپیتی مینویسم: صبحانه همان تخممرغ آبپز همیشگی، ناهار شش قاشق لوبیاپلو با سالاد و... شام را هنوز نمیدانم. مطابق با دستورالعملی که به او دادهام، میزان پروتئین، فیبر و کالری را حساب میکند و میگوید امروز روز ورزش است و میزان پروتئین هنوز ناکافیست؛...

احسان طریقت
در خانهی ما هیچکس نمیگفت «دوستت دارم». میگفتند «بخور». سالها طول کشید تا بفهمم این دو جمله ترجمهی هماند. شبی تابستانی بود و ساعت از یازده گذشته بود. در شرکت جدیدی مشغول به کار شده بودم و عصرش زنگ زده بودم خانه که با همکارهای تازهام برای شام بیرون میرویم....

حمید کاظمزاده
المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار باید کلی با هم بحث میکردیم که چرا من میگویم نه. نمیشد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم...
هان کانگ
اواخر ماه مه بود که اولین بار کبودیها را روی بدن همسرم دیدم؛ روزی که گلبرگهای یاسهای بنفش در باغچهی کنار اتاق سرایدار مثل زبانهای بریده بر زمین پراکنده شده بودند و سنگفرشهای ورودی خانهی سالمندان را شکوفههای سفیدی پوشانده بود که زیر پای رهگذران لگدمال میشدند و میپوسیدند. خورشید...

علی حسندوست
هشدار تخلیه! این اعلانی بود که وقتی در خانه داشت لباسهایش را میپوشید، روی صفحهی تلفن همراهش ظاهر شد: سازمان هواشناسی بهعلت طوفان قریبالوقوع و احتمال طغیان رودخانهی جیحون ـ رودی که از میان شهر میگذرد ـ فرمان ترک شهر را صادر کرده است. اواسط پاییز بود و وزش بادی...
مبین نظریزاده
امروز ظهر قرار بود همهچیز تمام شود، ولی باز من نشستهام و مشغول قلمزدن هستم. خیلی سخت قلم و کاغذ گیر آوردهام. برای چهکسی و برای چی دارم مینویسم؟ نمیدانم. فقط قلم را پیاپی بر کاغذ سفید میلغزانم؛ انگار نوشتن رسالتی است که پیش از خلقتم بر دوش من گذاشته...

خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...
نسرین شیریننیاز

خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...
نسرین شیریننیاز

پختنیهای شیرین خانهی ما خلاصه میشد در خاگینه و حلوا؛ همهاش چون مامان از ریسمان سیاهسفید میترسید. و سرِ این ریسمان ابلق را که میگرفتی، میرسید به خاطرهای از چهاردهسالگی مامان؛ به روزی که کیکی از روی دستور آشپزی «اطلاعات بانوان» پخته بود. البته، پخته بودند؛ چون بچگی مامان در...
نغمه پروان

پختنیهای شیرین خانهی ما خلاصه میشد در خاگینه و حلوا؛ همهاش چون مامان از ریسمان سیاهسفید میترسید. و سرِ این ریسمان ابلق را که میگرفتی، میرسید به خاطرهای از چهاردهسالگی مامان؛ به روزی که کیکی از روی دستور آشپزی «اطلاعات بانوان» پخته بود. البته، پخته بودند؛ چون بچگی مامان در...
نغمه پروان

چند سال پیش روی ویرایش کتابی کار میکردم که بهنوعی به غذا مربوط میشد. درواقع کتاب بهبهانهی غذاهای مختلف شکل گرفته بود. ایدهپرداز کتاب از چهرههای فرهنگی و هنری دعوت کرده بود یادداشتهایی بنویسند. یادداشتها عموماً دو بخش داشتند. بخش اول روایت خاطرهی کودکی، سفر، مهمانی یا کار، تجربهی ویژه...
پسند بابایی

چند سال پیش روی ویرایش کتابی کار میکردم که بهنوعی به غذا مربوط میشد. درواقع کتاب بهبهانهی غذاهای مختلف شکل گرفته بود. ایدهپرداز کتاب از چهرههای فرهنگی و هنری دعوت کرده بود یادداشتهایی بنویسند. یادداشتها عموماً دو بخش داشتند. بخش اول روایت خاطرهی کودکی، سفر، مهمانی یا کار، تجربهی ویژه...
پسند بابایی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد