کدوحلوایی در جنگ ۴۰ روزه به مرور زمان روی بالکن کپک زد و از بین رفت . هر روز سعی می کردم صداها، اخبار و گاهی سکوت را کنار بزنم، از جای خود بلند شوم و یک عکس از میان تهی شدن و سبک شدنش بگیرم . کم کم عذاب...

دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروسامان دادن به کارهای عقب مانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمه ی اول را نخورده بودیم که بووم؛...

می گویند نویسنده کسی است که به یاد می آورد و من برای کم نیاوردن در برابر وحشت صفحه ی سفید و برای نوشتن درباره ی فیلمی که بسیار دوست می دارم، روزی را به خاطر می آورم که برای اولین بار نشستم به تماشای درخت زندگی ، به این...

یک ساعت که از فیلم می گذرد، مراسم ادب کردن درخت شروع می شود. باغبان اصرار دارد که ارباب باید حضور داشته باشد. با خودم فکر می کنم چرا به یک درخت مثل انسان اهمیت می دهند. چرا اصلاً ارباب را صدا می زنند؟ مگر درخت می فهمد که ارباب...

هیچ وقت جوابی برای این سؤال نداشتم؛ همان که می پرسد: «اگر تنها، برای مدتی نامعلوم در جزیره ای گیر بیفتی و فقط بتوانی یک فیلم با خودت ببری، چه فیلمی است؟» نمی توانستم میان این همه فیلم خوبی که دیده بودم، انتخاب کنم؛ تا روزی که فیلم روزهای عالی...

جستار «زندگی و نویسندگی» از آرتور کریستال را در کتاب فقط روزهایی که می نویسم می خواندم. آن کلمه هایی که در سطرهای آن کتابِ خیلی خیلی کوچک جای گرفته، حجیم ترین روایت از تجربه ی زیسته ام بود. هر کلمه به دیواره های ذهن من می کشید و می...

بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپه ی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیک هایی که از دوردست می آیند را می شنوی؟ می خواهم درباره ی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذرانده ام و...

وقتی کار روی مجموعه ی اخیرم را آغاز کردم، هیچ قصدی برای برگزاری نمایشگاه نداشتم. هدفم صرفاً تمرین و آماده شدن برای مجموعه ای از نقاشی های رنگ وروغن بود. می خواستم با طراحی های سریع و ساده، ایده هایی را بیازمایم و مسیر بصری خودم را برای تابلوهای بزرگ...
