بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپه ی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیک هایی که از دوردست می آیند را می شنوی؟ می خواهم درباره ی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذرانده ام و...

وقتی کار روی مجموعه ی اخیرم را آغاز کردم، هیچ قصدی برای برگزاری نمایشگاه نداشتم. هدفم صرفاً تمرین و آماده شدن برای مجموعه ای از نقاشی های رنگ وروغن بود. می خواستم با طراحی های سریع و ساده، ایده هایی را بیازمایم و مسیر بصری خودم را برای تابلوهای بزرگ...

بعدازظهر تنبل و داغِ تعطیلی بود. داشتم بین دو اپلیکیشن، تردّد مجازی می کردم و بحث مفصلی را پیش می بردم که از ظهر در گروه های همکاران و آشنایان بالا گرفته بود. دوستم به من می خندید که: «ول کن حوصله داری؟! فکر می کنی این حر ف ها...

بر بالای اولین صفحه ی داستان با مداد علامت زده و یادداشت کرده بودم تا این سه شنبه که می آید، شش عصر سه شنبه که می رسد و پشت میز، مقابل گوشی که می نشینم تا درباره ی یکی از داستان های آلیس مونرو که نامش غرور است، برای...

روز اول فروردین امسال، پروانه اعتمادی؛ نقاشی از نسل طلایی نقاشان تالار قندریز، از دنیا رفت. در آن هیاهوی سال نو مثل خیلی خبرهای دیگر از کنار این خبر گذشتم، تا اینکه تابستان به نمایشگاه «به گزارش زنان» موزه ی هنرهای معاصر رفتم و آنجا نقاشی ای از آن نقاش...

فانی گیمز 1 آن قدر عصبانی ام کرده بود که فقط تماشای فیلم عشق 2 می توانست منصرفم کند تا پوست از کله ی هانکه نکَنم. اولین بار در یک روز تابستانی در بنیاد فارابی بود که عشق را دیدم. فیلم آرامی بود که طوفانی در خود پنهان داشت. یک...

صبح های زمستانی تهران بوی بخار چای می دهد؛ بویی که از میان هوای سرد خیابان انقلاب بالا می رود و با صدای ساز مردی که کنار ورودی مترو ایستاده، درمی آمیزد. من بارها از همان مسیر گذشته ام، با قدم هایی که انگار به ریتم صدای او تنظیم می...

در دانشگاه به مزاح به رشته ی ما مهندسی اموات می گفتند، تاریخ خوانده ام و همیشه با هفت هزارسالگان، سروکار داشته ام؛ با کسانی که روزی در این جهان واقعاً زندگی کرده اند و در گورها واقعاً پیکر بی جانشان وجود دارد. ذهنم عادت کرده بود همیشه داستان هایی...
