icon
icon
داستان
dastan
sort
مرتب‌سازی
sort
مرتب‌سازی
شوروم 45

یک شب کامل خفگی

نیلوفر حقی

پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آن یکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آن یکی لیوان چای. یکی درمیان چایت را هورت می کشیدی و پک می زدی به سیگارت؛ پک عمیق، از آن پک ها که لب هایت را محکم جمع می...

یک شب کامل خفگی
شوروم 45

بچه باید بمیرد

غزل بیضاوی‌نژاد

آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه الف بچه کاری داره؟ عین آب خوردنه. کله ش رو بکوب زمین، بعد که از حال رفت، بندازش تو حوض و وانمود کن کله ش به کف حوض خورده و توی آب خفه شده.» گفتم: «مگه شهر هِرته؟ پس...

بچه باید بمیرد
شوروم 43

کرگدن

سمیرا قاسم‌علی

می گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند؛ می گویند عشق دل آدم را نازک می کند؛ می گویند درد آدم را پیر می کند. آدم ها خیلی چیزها می گویند و من امروز کرگدن دل نازکی هستم که می گویند دیوانه شده است. چیزی زیر پوستم راه می...

کرگدن
شوروم 43

پدر

هادی تقی‌زاده

پدر سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما شرح قیام برده های رومی به سرکردگی اسپارتاکوس و ماجرای انقلاب اکتبر را می دانست و می توانست تصویر کارل مارکس را از میان تصویر چهل و پنج پیرمرد ریش دار تشخیص بدهد و بگوید: «این مارکسه، رئیس ملحدها.» او معتقد بود کمون...

پدر
شوروم 44

۸۴

شقایق اکبری

گرگ ومیش کف مغازه را جارو می زد، کرکره هم نیمه پایین. مهِ دم کرده ی جمعه ی پاییزی از مشبک های کرکره خزیده بود تو. هشتاد و چهار روزِ تمام را توی خلوت و سکوت گذرانده بود، بی گپ وگفت با آدمی، بی اینکه یک مشتری از درِ ماهی...

۸۴
شوروم 44

کباب گنجشک

علی صالحی بافقی

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامن دار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. به سمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم می خوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله...

کباب گنجشک
شوروم 42

فقر چیزکیکی من

هاروکی موراکامی

ما به آنجا می گفتیم «منطقه ی مثلثی». راستش، اسم بهتری به ذهنم نمی رسید. زمینش واقعاً یک مثلث کامل بود، انگار کسی با خط کش کشیده باشدش. من و همسرم همان جا زندگی می کردیم؛ سال ۱۹۷۳ یا ۱۹۷۴ بود. وقتی می گویم «منطقه ی مثلثی»، امیدوارم تصویر یک...

فقر چیزکیکی من
شوروم 42

پرتقال خونی

امیرحسین کرونی

حالا دیگر همه به درخت پرتقال شک کرده بودند؛ درخت باغچه ی آقای توکل که در آن سر می برید. آقای توکل تنها قصابی بود که هیچ وقت کسی گوسفندانش را در حالتی غیر از سربریدن نمی دید و کسی تا به حال انتهای مغازه اش را ندیده بود. از...

پرتقال خونی
یک شب کامل خفگی
شوروم 45

یک شب کامل خفگی

نیلوفر حقی

پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آن یکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آن یکی لیوان چای. یکی...

بچه باید بمیرد
شوروم 45

بچه باید بمیرد

غزل بیضاوی‌نژاد

آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه الف بچه کاری داره؟ عین آب خوردنه. کله ش رو بکوب زمین، بعد که...

کرگدن
شوروم 43

کرگدن

سمیرا قاسم‌علی

می گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند؛ می گویند عشق دل آدم را نازک می کند؛ می گویند درد آدم را پیر می...

پدر
شوروم 43

پدر

هادی تقی‌زاده

پدر سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما شرح قیام برده های رومی به سرکردگی اسپارتاکوس و ماجرای انقلاب اکتبر را می دانست و می توانست...

۸۴
شوروم 44

۸۴

شقایق اکبری

گرگ ومیش کف مغازه را جارو می زد، کرکره هم نیمه پایین. مهِ دم کرده ی جمعه ی پاییزی از مشبک های کرکره خزیده بود...

کباب گنجشک
شوروم 44

کباب گنجشک

علی صالحی بافقی

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامن...

فقر چیزکیکی من
شوروم 42

فقر چیزکیکی من

هاروکی موراکامی

ما به آنجا می گفتیم «منطقه ی مثلثی». راستش، اسم بهتری به ذهنم نمی رسید. زمینش واقعاً یک مثلث کامل بود، انگار کسی با خط...

پرتقال خونی
شوروم 42

پرتقال خونی

امیرحسین کرونی

حالا دیگر همه به درخت پرتقال شک کرده بودند؛ درخت باغچه ی آقای توکل که در آن سر می برید. آقای توکل تنها قصابی بود...

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد