ما به آنجا می گفتیم «منطقه ی مثلثی». راستش، اسم بهتری به ذهنم نمی رسید. زمینش واقعاً یک مثلث کامل بود، انگار کسی با خط کش کشیده باشدش. من و همسرم همان جا زندگی می کردیم؛ سال ۱۹۷۳ یا ۱۹۷۴ بود. وقتی می گویم «منطقه ی مثلثی»، امیدوارم تصویر یک...

حالا دیگر همه به درخت پرتقال شک کرده بودند؛ درخت باغچه ی آقای توکل که در آن سر می برید. آقای توکل تنها قصابی بود که هیچ وقت کسی گوسفندانش را در حالتی غیر از سربریدن نمی دید و کسی تا به حال انتهای مغازه اش را ندیده بود. از...
میلاد با موها و چهره ای به هم ریخته و خواب آلود قفل را باز کرد. ساعت نه و ربع بود. کلید مغازه گیر داشت. سخت مشغول بود و متوجه مرد قدبلند و مرتب حدوداً ۷۰ساله ای نشد که پشت ویترین مغازه ی اسباب فروشی خودش را مشغول کرده بود....
شاید کمی اغراق آمیز به نظر برسد، اما سکوتی عمیق در وجودش شکل گرفته بود، سکوتی که بی صدا و تدریجی رخنه می کرد. گاهی در مکان ها و موقعیت هایی خاص، این سکوت نه تنها غریب نبود، بلکه خوشایند هم بود؛ مثلاً در پیاده روی های طولانی، وقتی کسی...

پوسته ی خالی زرورق مانند قرص را بین انگشتانم مچاله می کنم و پرتش می کنم گوشه ی اتاق. قرص گرد و سفید را کف دستم می گذارم و برای مدتی نگاهش می کنم. چطور ممکن است قرصی به این کوچکی، بتواند چنین کاری با ذهن یک آدم بکند؟ قرص...

گیر داده بود که حتماً باید همه چیز را جدا جدا نوشت. این جدا کردن از نان شب برایش واجبتر شده بود. چه می گویم؟ واجب تر. تازه فقط جدا کردن آرامش نمی کرد. مثلاً یکی از سه پیچ ترین گیرهایش به همین «نمی کرد» های بی نیم فاصله ی...

خواب آلوده بلند می شوم و قوزکرده روی رختخوابم می نشینم. خستگی زیر پوستم وول می خورد. آخر، خستگی را چه به این همه وول خوردن! پلک هایم آن قدر سنگین است که نمی توانم خوب بازشان کنم. در اتاقِ تاریکِ آفتاب نزده چشمان باز به چه دردم می خورد؟...

برای کاکاسوتی همه چیز توپ بود. قوطی های فلزی نوشابه را که روی زمین پیدا می کرد، اول برشان می داشت و لبه شان را می چسباند به لب های تیره و قلوه ای اش و با دست ته شان را می داد هوا. بعد مثل داورها قوطی خالی شده...
