پیرزن دارد گوشت های قیمه شده و چرخ کرده را کیسه می کند و جا می دهد توی کشوهای فریزر ناسیونال عهد بوقش. چند شقه ی دنده دار و قلم هم مانده توی آبکش؛ از گاو، کوچک تر و از گوسفند، بزرگ تر. از پشت دیوار مشترک همسایه، صدای درهم...

پلنگ روی تخته سنگی موج دار و سخت، قامت راست کرده بود و با آرواره های تیز و شکافنده اش گویی هوای دودآلود و باروت زده را می درید. شیار باریک و ناپیدای کوهپایه مأمن بی هول وهراسی بود برای آنان که می خواستند تن را از هلاکت به امنیت...

پشت تجیر نشسته بودی؛ یکی از زانوهایت بالا بود و آن یکی خوابیده روی زمین. یک دستت سیگار بود و آن یکی لیوان چای. یکی درمیان چایت را هورت می کشیدی و پک می زدی به سیگارت؛ پک عمیق، از آن پک ها که لب هایت را محکم جمع می...
آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه الف بچه کاری داره؟ عین آب خوردنه. کله ش رو بکوب زمین، بعد که از حال رفت، بندازش تو حوض و وانمود کن کله ش به کف حوض خورده و توی آب خفه شده.» گفتم: «مگه شهر هِرته؟ پس...

می گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند؛ می گویند عشق دل آدم را نازک می کند؛ می گویند درد آدم را پیر می کند. آدم ها خیلی چیزها می گویند و من امروز کرگدن دل نازکی هستم که می گویند دیوانه شده است. چیزی زیر پوستم راه می...

پدر سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما شرح قیام برده های رومی به سرکردگی اسپارتاکوس و ماجرای انقلاب اکتبر را می دانست و می توانست تصویر کارل مارکس را از میان تصویر چهل و پنج پیرمرد ریش دار تشخیص بدهد و بگوید: «این مارکسه، رئیس ملحدها.» او معتقد بود کمون...

گرگ ومیش کف مغازه را جارو می زد، کرکره هم نیمه پایین. مهِ دم کرده ی جمعه ی پاییزی از مشبک های کرکره خزیده بود تو. هشتاد و چهار روزِ تمام را توی خلوت و سکوت گذرانده بود، بی گپ وگفت با آدمی، بی اینکه یک مشتری از درِ ماهی...
شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامن دار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. به سمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم می خوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله...
