میلاد با موها و چهرهای بههمریخته و خوابآلود قفل را باز کرد. ساعت نه و ربع بود. کلید مغازه گیر داشت. سخت مشغول بود و متوجه مرد قدبلند و مرتب حدوداً ۷۰سالهای نشد که پشت ویترین مغازهی اسبابفروشی خودش را مشغول کرده بود.
مرد ناخودآگاه به صفحهی ساعت مربعشکل بدون عقربه و نشانهاش نگاه کرد. همچنان مثل دو روز گذشته، چیزی نشان نمیداد. تکوتوک مغازههای پاساژ شروع به کار کرده بودند. ده دقیقهای صبر کرد تا میلاد سروسامانی به اوضاع مغازه بدهد. بازهم اولین مشتریِ اولین روزِ هفتهاش بود.
«سلام پسرم. صبح بهخیر.»
«سلام جناب صفایی. ببخشید، امروز هم دیر رسیدم آقای ناظم.»
با آرامش و خجالتی پنهان گوشی خاموشش را روی میز گذاشت.
«چهکار کردین استاد با این اعجوبهی جناب جابز؟ چهجوری حافظهش رو اینقدر زود پر کردین؟»
تیشرت چروک و چشمان پفآلود میلاد نشان میداد تا نزدیک صبح بیدار بوده و مستقیم از رختخواب به مغازه آمدهاست و این با اصول جناب صفایی اصلاً همخوانی نداشت. به روی خودش نیاورد، چون شدیداً به کمک میلاد و گوشی همراهش نیاز داشت. جوانک سیل کلمات و واژههای تخصصی را بر سر و روی معلم ریاضیِ سالهای پیش روانه کرد. آقای صفایی آستین کتش را پایین کشید تا ساعت صفحهسیاه و بزرگ روی مچش پنهان باشد. میلاد همچنان که سرش پایین و مشغول گوشی بود، دستش را جلو آورد و گفت: «لطفاً ساعتتون رو هم بدین که تنظیمش کنم.»
با تعجب و خجالت بازش کرد و روی میز گذاشت.
نمنم باران که ابرهای سیاه صبحگاهی نویدش را داده بودند، شروع شده بود و نسبتاً تند بود. سراغ روزنامهی صبح را از آقا سهراب، سوپری محل، گرفت. همچنان نیامده بود. موقع حسابکردن، دو آبنبات چوبی نوشابهای هم روی شانهی تخممرغ گذاشت و با عجله راه افتاد.
درِ ساختمان را با گذاشتن صفحهی ساعت جلوی حسگر مربوطه و درِ آپارتمان را با واردکردن رمز ورود باز کرد.
خانه ساکت و تاریک بود. بعد از گذاشتن خریدها روی میز آشپزخانه، آرام به اتاق رفت.
«هنوز خوابی؟»
ناهید پشت به در، روی تخت دراز کشیده بود. نم اشک را از گونه پاک کرد و با دستپاچگی برگهی آزمایشگاه را که چند روز پیش گرفته بود، زیر بالش گذاشت.
«نه. خیلی وقته بیدارم. کجا بودی؟»
و بهدنبال صفایی به آشپزخانه رفت.
صفایی مشغول ور رفتن با کدهای مانیتور هوشمند چراغهای خانه بود.
«دیدم همهجا تاریکه، فکر کردم هنوز بیدار نشدی.»
ناهید با لبخندی زورکی گفت: «نتونستم چراغها و گاز رو روشن کنم، حتی پردهها هم...»
صفایی از روی دفترچهی کوچک همراهش، کدهایی را وارد سیستم کرد. پردهها باز شدند. لوسترهای پذیرایی روشن و خاموش شدند. چراغهای آشپزخانه و بالای پیشخان روشن شدند. بهسمت گاز رفت.
«خداییش تا این دفترچهی جادوییت نباشه، یه استکان چایی تو این خونه درست نمیشه.»
«من هم تا میلاد از خواب بلند نشه، نمیتونم درِ خونهم رو باز کنم.»
مدتی بود که ناهید مثل همیشه نظم دقیق و همیشگی خانه را کنترل نمیکرد و آقای صفایی جرئت پیدا کرده بود میز نهارخوری بزرگ کنار پذیرایی را از آنِ خود کند. انبوهی از آلبومهای قدیمی را باز کرده و رویهم گوشهی میز ریخته بود. تقریباً طبقهی بالای کتابخانه ‑ که مخصوص آلبومهای جلدسخت قدیمی بود ‑ خالی شده بود.
کتابخانهی آقای صفایی که همیشه مایهی افتخارش بود، دیوار اصلی مهمانخانهی خانهی جدید را اِشغال کرده بود. ردیف کتابهای اورجینال علمی و دانشگاهیِ سالهای دانشجویی ‑ که احتمالاً در آن دوران هم باز نشده بودند ‑ بالاتر از همه و در جوار آلبومهای قدیمی، چندان در دسترس نبودند. فقط در مواقع خاص بود که آقای صفایی میتوانست آنها را بردارد. ردیفی از نوارکاستهای قدیمی ‑ که گل سرسبدشان آلبوم گلها و داریوش بود ‑ همچنان مرتب و خاکگرفته و بیمصرف با نظمی خاص ردیفهای میانی را اِشغال کرده بودند. تنها کتابهای آشپزی و شعر و رمان ناهید خانم و تکوتوک کتابهای زمان تدریسش در طبقات پایین کتابخانه جابهجا و استفاده میشدند و گاهی به خانههای دیگر میرفتند. اغلب به جای قبلی برمیگشتند، اما اگر برای همیشه در جای جدید میماندند، سریع جای قدیمیشان پر میشد.
آسمان آبی و آفتابی شده بود و جز بوی خوش خاک تازه، خبری از باران شدید بهاری ساعتی پیش نبود. ناهید بعد از ور رفتن با پنجره و ناامید شدن از بازکردنش، غرغرکنان کنترلبهدست روی مبل نرم هال ولو شد.
«یه ساله آیدین رفته و ما هنوز یاد نگرفتیم چهجوری باید تو این خونهی هوشمند زندگی کنیم.»
صفایی همراه با دفترچهی جادویی، کنار مانیتور، چراغهای خانهی روشنشده از آفتاب را خاموش کرد و بهسمت پنجره رفت.
«آخرش که چی؟ باید یاد بگیریم بهروز زندگی کنیم.»
ناهید آرام زمزمه کرد: «یادم باشه بهش بگم کد کانالهای تلویزیون رو هم درست کنه.»
صفایی در صندلی نهارخوری، مقابل آلبومهای قدیمی و عکسهای بههمریختهی میز جابهجا شد.
«کی قراره کانالها رو درست کنه؟»
«امروز نیما بعد مدرسه میآد اینجا، استاد کامپیوترم. میخواد ایمیلزدن رو بهم یاد بده.»
بهیادآوردن لپهای قرمز و چشمهای ریز پسرک کلاسپنجمی همسایهی بالایی، لبخندی به چهرهی آقای صفایی نشاند؛ پسرکی تپل و پرحرف و نسبتاً پررو که در دوران تدریسش تلاش داشت همسالانش را مؤدب و آرام کند.
«آره. نیموجبی انگار نافش رو با کامپیوتر و موبایل بریدن. مطمئنم یه دیکتهی بدون غلط نمیتونه بنویسه، ولی بدون نگاهکردن به صفحه، بیوقفه تایپ میکنه.»
و به ذهنش سپرد که قبضهای آخر ماه را هم با کمک نیما پرداخت کند.
ناهید در اتاق، برگهی تاخوردهی جواب نمونهبرداری صفایی را از زیر بالش برداشت و همراه باقی مدارک در کیفش پنهان کرد. هنوز واژههای انگلیسی نامفهوم در ذهنش بلاتکلیف بودند.
***
درِ آسانسور طبقهی سه باز شد. نیما گوشیبهدست و با دهانی پر بیرون آمد.
«سلام مامان. غذا چی داریم؟ خیلی بهت لطف کردم نهار نموندم خونهی خانم صفایی با اون بوی اعجابانگیز خورش بادمجونشون.»
مادر نیما که تازه لباس خانه پوشیده بود و درحال خالیکردن کیف مهد کودک نونا بود، نگاه معنیداری به او کرد.
«الآن یه چیزی آماده میکنم. اون چیه گوشهی لُپ شما؟»
نیما آبنباتچوبی را از دهانش درآورد، تبلت را از نونا گرفت و یک آبنباتچوبی دیگر به نونای معترض داد.
«از وقتی به آقای صفایی گفتم از طعم نوشابهایش خوشم میآد، هیچ آپشن دیگهای به ذهنش نمیرسه.»
***
سهشنبه اول خرداد، مصادف با ۲۲ می، یک روز ابری و نسبتاً سرد، روز تولد 2۷سالگی آیدین، آلارم گوشی ‑ که روزمرگی زندگی را به او یادآوری میکرد ‑ قطع شد. با چشمانی نیمهباز نگاهی به صفحهاش انداخت. ایمیلی از مامان آمده بود، شاید برای اولین بار بعد از شش ماه. خواب از سرش پرید. هنوز در شوک جواب آزمایش پدر بود که از مرکز سلامت محل برایش ارسال کرده بودند. کنار تخت نشست و با کنجکاوی، پیوست سنگین و پرحجم را باز کرد؛ مجموعهای از عکسهای کودکی و شیطنتهای بچگیاش همراه با موسیقی تولدت مبارک قدیمی و نوستالژیک ارسال شده بود. بیاختیار یاد جشنهای تولد و ضبطصوت خبرنگاری پدرش افتاد که سالی یک بار روشن میشد و آهنگ پر از خَشِ تولدت مبارک را برایشان پخش میکرد. خندهاش گرفت از تلاش نافرجامشان برای رقصیدن با آن آهنگ ناموزون.