برای ما که جیببُری میکردیم، همهچیز از برج هفت دو سال پیش مکافات شد؛ از همان وقتی که حاج آقا بیدختی را کشتند و پای مأمورها به بازار باز شد. تا قبل آن، فقط سربازهای کلانتریِ پشت بازار بودند که آخر شبها یک دور از سر تا ته راستۀ اصلی را گشت میزدند که کسی جایی نخوابیده باشد و توی پسکوچهها معتادها را بیدار میکردند که بروند توی دخمه و خرابهها و توی دید نباشند، چون تا قبل از آن اصلاً سابقه نداشت که کسی بیاید تو بازار، سر خیابان امام، بخواهد طلافروشی بزند، آنهم مسلحانه. اصلاً کسبه و اهل محل تا آن روز تپانچه و تفنگ را جز در غلاف کمر افسر کلانتری ندیده بودند، صدای شلیک هم نشنیده بودند، اما صبح روز شنبه ساعت یازده بود که سارق به مغازهی طلافروشی آقای بیدختی سر بازار حجرهی دوم از دست راست وارد شد، کُلت برتا را بیرون کشید و بعد از مشاجره و پُرکردن ساک دستی ورزشی آدیداسش از طلاهای ویترین مغازه، سهگلوله به تخت سینهی حاجی شلیک کرد، دو تا به ریه وارد شد و یکی در نای نشست.
سارق را پنج شش ساعت بعدش توی جاده گرفتند. سابقه نداشت، ساعت نه صبح هم یک طلافروشی در شاهرود را زده بود، بعد هم آمده بوده سر راه توی سمنان. لابد میخواسته مثل بانی و کلاید از هر شهری سر راه یک مغازه را بزند و برود، اما نرسیده به پاکدشت او را گرفته بودند.
بچه که بودم ویدیو داشتیم، بانی و کلاید را هفتهای چندبار میدیدم و بعدش توی کوچه با تفنگهای کاغذی یا شاخههای درخت دزد میشدم و دیگر بچهها پلیس میشدند و آخرش در تیراندازی کشته میشدم و چمدان دلارهای کاغذی را که درست کرده بودم تو خیابان پخش هوا میکردم، درست مثل فیلم. آقام عشق فیلم بود و من عشق هفتتیرکشی. فکرش را نمیکردم بیست سال بعد بیخ گوشم سرقت مسلحانهی واقعی اتفاق بیفتد، اما من نهتنها قهرمانش نباشم، بلکه رنگ هفتتیر طرف را هم از دور ندیده باشم.
اسلحه را مُقُر نیامده بود از کجا گرفته یا شاید هم دیگر خبرش درنیامد تا ما بفهمیم. برای ما مکافاتش این شد که چهل روزی دکان طلافروشی را بستند و پارچهی سیاه کشیدند و از آن به بعد دیگر بازار شد لانهی زنبور.
یک بار که از سر بازار تا امامزادهی ته بازار میخواستی بروی، بیست تا لباسپلنگی و جلیقهسبز با باتوم و کُلت و یوزی میدیدی که چپچپ نگاهت میکنند. بهخاطر بیماری همهگیر، رونق از بازار رفته بود، اما این سه تا تیری که در شد، تیر خلاص به ما هم بود. با اینهمه مأمور هیچچیزی دستمان را نمیگرفت، نه مسافری، نه مشتریای.
میگفتند یارو اصلاً این کاره نبوده، از زور بیکاری و بیپولی بوده که مخش تاب برداشته، وگرنه دزد که شلیک نمیکند، پول و طلایش را برمیدارد و جیم میشود. فیلمش که آمد توی گوشیها، همه دیدیم که اعصاب طرف بههمریخته بود. حالا بازار شایعه داغ شده بود که بهخاطر ماجراهای قدیمی حاج آقا با دراویش بوده که خواستهاند او را بکشند و یا اصلاً تسویهحساب امنیتیها بوده. اسماعیل، همدستم، میگفت: «کار برادرزادههای چلغوزشه که آمار دادن به حرومی شاهرودیه که بیاد اینجا مغازهی طلافروشی رو راحت و آسوده لخت کنه، بره.»
گفتم:«اسی، داداش، آخه با عقل جور درمیآد؟ چه دخلی به شاهرود دارن اونها؟»
نه سرقت از مغازه در شلوغترین جای بازار اینقدر راحت بود، نه برادرزادههای حاجی آنقدری با او مشکل داشتند که بخواهند سربهنیستش کنند. رابطهاش هم با دراویش آنقدری نبود که همه فکر میکردند، ما که کموبیش شناختی داشتیم از او، میدانستیم فقط دنبال کسبوکار خودش بود. عید که میشد هدیه میداد به فقرا، به حد وسعش. ما هم به حرمت دست خیرش هیچوقت جیبش را نمیزدیم. نه دنبال این بود که ماجرایی درست کند و کسی را دنبال خودش راه بیندازد که منم پسر نایب قطب و این حرفها، نه به حواشی دیگران کاری داشت. میگفت من کاسبی میکنم و نان حلال میخورم، همین. پدرش که فوت شد، رابطهی او هم با دراویش بریده شد، اما اینکه امنیتیها دو سه سال اخیر چرا پیگیرش شده بودند و فکر میکردند خبری بوده، برمیگشت به قدیم و بهخاطر نام خانوادگیاش بود و پدرش، نه بیشتر.
همه میخواستند به خودشان بقبولانند که حتماً کاسهای زیر نیمکاسه بوده که آمدهاند و حاجی را کشتهاند و مغازهاش را لخت کردهاند. کسی باورش نمیشد که حادثه ممکن است همینطور بیخود از آسمان فرود بیاید روی سر کسی، آنهم دستبهخیر و خداترس؛ همهای که نمیدانستند بیپولی و بیکاری چه بلایی سر آدم میآورد. ما دست میکردیم توی جیب مردم و روزیمان را درمیآوردیم و راضی بودیم، ولی یارو شاهرودی که زد پیرمرد را نفله کرد هم روزی ما را برید هم خودش را بدبخت کرد، نسناس.
بچههای حاجی بیدختی طلافروشی را جمع کردند و مغازه را اجاره دادند به لوازمجانبیفروشی، اما پاخورش اصلاً آنطور که فکرش را میکردند و میکردیم نشد، حتی بعد از سه چهار ماه. اسی میگفت: «آهش مونده. برکت اینجا دیگه رفته.»
مأمورها دیگر پیدایشان نبود و همان رسم شبگردی شبانهی دو سربازصفر دوباره برقرار شد.
شب عید که رسید، دوباره حالوهوای بازار بهتر شده بود. شلوغ بود و مردم به هر زوری شده، با احتیاط زیاد و ماسک و الکلپاش توی بازار خرید میکردند. فرصت دیگر بهتر از این نمیشد. اسی را فرستاده بودم قصابی سر بازار بپای مأمورها باشد و خودم از پایین کار را شروع کرده بودم. دستم گرم شده بود. اولی را برداشتم از جیب پشت پسرک جوانی که حواسش پرت دختر فروشندهی لباس بود. صاحب کیف دومی داشت با گوشی حرف میزد. سومین کیفی را که برداشتم، صدای جیغ زنک توی تمام تاقها پیچید. بازار بود و گریهی دو سه تا بچه و هزار جفت چشم که زل زده بودند به من و آن تاپاله. نمیشد کاری کرد. بین لاتها اُفت داشت بخواهیم ماسک بزنیم وقت بیماری، من هم نزده بودم. بین تمام صورتهای ماسکزده در بازار فقط یکی دکوپوزش بیرون بود و آنهم من بودم، همه هم قیافهام را دیده بودند هم خال سگ روی ساعدم. توی ذهن مردم و توی دوربینها، همهجا تابلو شده بودم، توی همهی دوربینها پیدام میکردند: «اوناهاش! اون یارو که ماسک نداره!»
اگر فقط میتوانستم فرار کنم و دیگر هیچوقت برنگردم، میشد بهترین حالت ممکن، اما یقهام توی دستهای مثل خرس زنک قفل شده بود و با صدای زیر و گندِ مثل کفتارش جیغ میکشید. اسی رسیده بود بهم. زنک هنوز داشت جیغوداد میکرد. یقهام پاره و دهانم زخمی شده بود که اسی پرید به هوا و مثل بروسلی مردم را لگدی کرد که توانستیم در برویم. زنک پخش زمین شد. مردم هم توی خودشان فرو رفته بودند، اما از پایین مأمورها داشتند میآمدند؛ مأمورهایی که آخرین بار سر ماجرای بیدختی گند زده بودند و چند ماه آزگار منتظر فرصتی نشسته بودند تا آن ماجرا را جبران کنند. مثل پیادهنظام ارتش شمالیها که دنبال سرخپوستها باشند، داشتند میآمدند.
مادرم هروقت که بلایی سر اهل محل میآمد - که کم هم نبود - ضربالمثل معروفش را میگفت که: «ماران کنند، موران کشند.»
حالا هم اگر بود، میگفت. یکیدیگر حاجی را کشته بود، اما تقاصش را از ما میخواستند بگیرند. شاید اگر حاجی بیدختی را نکشته بودند، آن روز هم ماجرا اینشکلی نمیشد و مأمورها هم بهجای بیدارکردن معتادها و حق حساب گرفتن از ساقیها، برای ما تیر در نمیکردند. مثل گذشته چهار تا کیف پول میزدیم و تمام، اما همانچیزی که باعث شد حاجی بیدختی کشته شود، همان بیکار مسلح شاهرودی که نرسیده به پاکدشت دستگیر شده بود، همان حرامی باعث شد که اسی را سوراخسوراخ کنند. من که فرار کردم و خودم را انداختم توی دخمهها، اما اسی پایش سُر خورد و افتاد زمین و مأمور حرامی تیر انداخت توی قفسهی سینهاش.
توی دخمههای کهندژ بین آجرهای خردشده و خاکروبهها و زبالههایی که عمرشان از خودم بیشتر بود جابهجا میشدم، بلکه آبها از آسیاب بیفتد. سمت پاکدشت که نمیشد رفت. شاید میشد بروم شاهرود، پی اسلحهای چیزی. با دست خالی دیگر نمیشد جیببُری کرد. رؤیای هفتتیرکشی کارم را به این دخمه کشانده بود یا یارو شاهرودی؟ سگی توی قفس بودم که معتادها آن تو مثل مورچه از پایم گوشت میکندند و بیرون هم مأمورها مثل عنکبوت برایم دام تنیده بودند.
یک آدم ناشی داشت نسل تمام جیببُرهای سمنان را ور میانداخت. شب نشده، مأمورها ریختند توی دخمه. به معتادها کاری نداشتند، دنبال من بودند. پیدام کردند. نمیشد زیرش بزنم، همه قیافهام را دیده بودند، خال سگم را دیده بودند، اسمم را درآورده بودند.
اسی تیر خورده بود و مرده بود. قاضی برایم هجده ماه برید، با هفتاد و چهار ضربه شلاق که همان اوایل حبس اجرا کردند.
یارو شاهرودیه هم توی بندمان بود. برایش قصاص زده بودند. اسلحه را از بندر ترکمن برایش آورده بودند. به حکمش اعتراض زده بود، اما قبول نکرده بودند. فروردین همان سال اعدام شد.
سال بعدش مثل برق برایم گذشت. ملاقاتی نداشتم. پیشوازم هم کسی نیامد، وقتی آزاد شدم. باید میرفتم بندر ترکمن، پیِ کار ناتمامی که مانده بود.
آنجا دستگیرم شد طرف کُلت را از غفورنامی توی بندر گز گرفته بوده. رفتم پی غفور، گاراژ جلوه، توی کیلومترِ سهی جادهی بندر ترکمن. آنجا گفتند غفور زندان است، بهخاطر قاچاق. کجا؟ زندان سمنان. پرسیدم که چند وقت است بردنش سمنان؟ گفتند یک هفته. این چه مکافاتی بود؟ یادم آمد روز آزادیام، یک ترکمن چموشی را آورده بودند، همینطور فحش میداد و کتک میخورد. فهمیدم خودش بوده.
چون که غفور را گرفته بودند، دیگران هم خودشان را جمعوجور کرده بودند و نخ نمیدادند. رفتم سراغ برادرش سلیم که صاحب گاراژ بود. کارشان قاچاق تریاک بود، ولی رو نمیکردند روز اول. گفتم حبسکشیدهام، پی تپانچه آمدهام. خالکوبی سگم را نشانش دادم که باورش شود مأمور نیستم. پرسید برای چه کُلت میخواهم! گفتم: «جیببُرم. رفیقم رو کشتند، خونش مفت ریخته.» گفت: «از کجا بدونم آدمفروش نیستی؟ نیومده باشی از ما خبر ببری؟»
گفتم: «فلانبهفلان آدمفروش و خبرچین!»
قبول کرد.
گفت: «یه کامیون بار دارم، ببر تهران تحویل گاراژ بده.»
پنجمین بار را که برده بودم، هم کُلت داشتم، هم پرشیای سفید زیر پایم بود. میخواستم برگردم سمنان، برگردم که خون رفیقم را مفت روی زمین نریخته باشند، اما نه میشد آن مأمورها را بعد این دو سال پیدا کرد، نه اصلاً دلم میخواست مأمور بکشم. جیببُری دیگر به خطرش نمیارزید. اگر گیرم میانداختند با کُلت، حبسش به سه سال و پنج سال ختم نمیشد. تصمیم گرفته بودم خال سگم را بدهم پاک کنند، رویش قلب و تیر بزنند که خبر دادند غفور را میخواهند بکشند بالا، در زندان سمنان. سلیم ترتیب داده بود جماعتی بروند و غفور را از زندان فراری بدهند. نمیشد بهش گفت نمیشود. نمیشد گفت سمنان جای این کارها نیست. نمیشد گفت سمنان است، تگزاس نیست. سلیم نه حالیاش نمیشد. باید بین درگیرشدن با سلیم یا درگیرشدن با زنبورها و کفتارها یکی را انتخاب میکردم. راه فراری هم نداشتم. اگر میشد بگویم دیگر نمیخواهم کاری کنم، بهترین حالت ممکن بود، اما هیچ شانسی نداشتم. اگر نه میگفتم، سلیم میفرستاد شبانه سرم را ببرند. پیش خودم گفتم اگر این بار شانس بیاورم قسر در بروم، خیر میدهم به فقیر و دیگر سراغ هیچ خطایی نمیروم. نمیخواستم مثل رفقایم مفت بمیرم یا مثل غفور به بدنامی. اگر میشد مثلاً سلیم و همهی افرادش را بگیرند یا غفور را زودتر بِکشند بالا که دیگر راهی نباشد برای نجاتش، خیلی خوب میشد، اما برای لاتها آدمفروشی اُفت داشت که بخواهم کسی را لو بدهم. حکم غفور را هم جلو نمیانداختند، اعدامی تو نوبت زیاد داشتند آن روزها. روز مکافات واقعی بود.
سلیم گفته بود شبانه با لودر دیوار زندان را خراب کنیم و با کامیون خیابانها و میدانهای منتهی به زندان را ببندیم. زندان سمنان وسط شهر بود و از همه طرف خیابانهای شلوغ داشت و پر بود از دوربینهای مختلف. من قرار بود برِ خیابان سعدی با ماشینم منتظر بمانم و بِپای مأمورها باشم که اگر مثلاً ماشینهایشان خواستند از این طرف بیایند، جوری مانعشان شوم، انگار ماشینم خراب شده. بعد غفور را سوار کنند و ببرند توی یکی از تریلیها که از سبزوار به تهران بار داشت جا کنند. نقشهشان همهجایش اشکال داشت. معلوم بود سلیم سمنان را نمیشناسد.
شب شد. باران زده بود. بهبهانهی بیماری همهگیر، تردد در خیابانها را از نُه شب به بعد قدغن کرده بودند. خیابان پر از پیاده بود و خالی از ماشینها. سلیم با لودر زد به دیوار زندان. مأمورها، امنیتیها، کفتارها و معتادها دور سرم میچرخیدند، کُلت را درآوردم. مأمورها داشتند با بنز و چراغگردان و آژیر میآمدند سمت من که رد بشوند و برسند به سلیم. اسی انگار توی پیادهرو زیر باران ایستاده بود و میگفت:«این بود مشتی؟! من را ول کردی رفتی؟»
صدای بلندگو آمد: «پرشیای سفید، بزن کنار!»
بانی و کلاید چمدان دلار را داشتند میریختند بالای سرمان، تمام خیابانها منتهی به میدان سعدی شده بود دلار و گلوله و باران. سگ روی ساعدم داشت زوزه میکشید. اسی داشت زوزه میکشید. زیر پایم مورچهها داشتند آسفالت خیابان را میخوردند و من و پرشیا و مأمورها و زندان و میدان سعدی مثل گردابی تویش غرق میشدیم.
اگر کُلت را درنمیآوردم و پرشیا را میکشیدم کنار، شاید اصلاً گیر نمیافتادم، سلیم و دار و دستهاش را میگرفتند و من هم چند وقت مخفی میشدم و بعد میرفتم حجرهی حاجی بیدختی را اجاره میکردم، اسباببازیفروشی چیزی میشدم، اما نشد. خشاب را خالی کردم روی بنز پلیس. اگر نمیزدم و با کُلت دستگیرم میکردند، شاید میشد زیرش بزنم، شاید میشد به پانزده بیست سال ختم شود یا اصلاً کی به کی بود، کُلت را میانداختم توی جوی آب، اما دیگر کار از کار گذشته بود. خون ریخته بود. توی همهی دوربینها بودم، همهی مردم توی گوشیهایشان دیدند. دیدند که جیببُر شهرشان هفتتیرکش شده و امنیتیها را نفله کرده.