icon
icon
اثرى از دیوید اولر
اثرى از دیوید اولر
مرگ‌های تدریجی برای آدم‌های ترسو
نویسنده
عاطفه نوری
زمان مطالعه
15 دقیقه
اثرى از دیوید اولر
اثرى از دیوید اولر
مرگ‌های تدریجی برای آدم‌های ترسو
نویسنده
عاطفه نوری
زمان مطالعه
15 دقیقه

من و جمعیتی انبوه با صابونی در دستانمان به‌سمت دری هدایت می‌شدیم. در آن سرمای کشنده و استخوان‌سوز زمستان چه اتفاقی افتاده بود؟ عمده‌ی جمعیت، لهستانی به‌نظر می‌رسیدند. من در میان این جمعیت چه می‌کردم؛ جمعیتی مملو از مردان و زنان مضطرب که بیشترشان پیر و نحیف بودند. بویی شبیه به کزدادن پر مرغ به‌همراه نسیمی سرد و قطبی، که آغشته به بوی دود بود، به مشام می‌رسید. با شنیدن صدای ناله و سرفه‌هایی که از لابه‌لای جمعیت شنیده می‌شد، کنجکاوی‌‌ام نسبت‌به حضور در آن مکان عجیب دوچندان شد. هوا سرد بود، واقعاً سرد! اما ما روس‌ها جمله‌ی معروفی داریم که می‌گوید: «هوا سرد نیست. لباس مناسب بپوش!»

شاید دلیل این احساس انجماد به‌خاطر لباس‌های نامناسب و نازکی بود که در آن هوای برفی به تن داشتم. با هر بازدم بخار سفید و گرمابخشی از دهانمان آزاد می‌شد. با حس شجاعتی که نشأت‌گرفته از سرمای هوا و کنجکاوی وجودم بود، بلند فریاد زدم: «کسی می‌دونه اینجا چه خبره؟»

سربازی با یونیفرم ارتش آلمان آمد و با قنداق تفنگش ضربه‌ی محکمی به سرم کوبید و باعث محکم پرت‌شدنم به زمین شد. همزمان چند جمله به آلمانی گفت و خلطی را که در کسری از ثانیه در دهانش جمع کرده بود، به صورتم نشانه گرفت و رفت.

چشم‌هایم را باز کردم. می‌سوختند و گلویم خشک شده بود؛ مانند صحرانوردی که از طوفان شن جان سالم به در برده باشد. لیوان روی میز پاتختی را برداشتم وجرعه‌ی آبی نوشیدم و دوباره روی تخت ولو شدم.

 نمی‌دانم چند دقیقه گذشت، اما دوباره در همان مکان بودم؛ این بار با صورتی خونی و چند جنازه در اطرافم. دختری نوجوان با موهایی تیره و صورتی ‌رنگ‌پریده، که برای حفظ تعادل به پیر‌مردی عینکی تکیه کرده بود، درست در کنارم ایستاده بود. به‌نظر می‌رسید که یکی از پاهایش فلج باشد. ناگهان سربازی چند قدم آن‌طرف‌تر در سوت خود دمید و درِ بزرگی شبیه به در گاراژ، که ما درست در مقابلش ایستاده بودیم، باز شد. گروه‌گروه با صف‌هایی منظم پشت‌سرهم  به داخل وارد شدیم با قالب صابون‌هایی که در دست داشتیم. حدس می‌زدم که قصد دارند همه‌ی ما را  با هم به زیر یک دوش سراسری بفرستند تا حسابی خودمان را تمیز کنیم. پیرمردی که تکیه‌گاه دخترک بود به چشمانم خیره شد و گفت: «به‌نظر نمی‌رسه که تو معلولیتی داشته باشی!»

پرسیدم: «نه. چه‌طور؟ من کاملاً سالمم.»

پیرمرد گفت: «اگر معلول نیستی، پس اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

به راه افتادیم و کمی جلوتر رفتیم. ما جزو ردیف‌های آخر صف بودیم. درست به‌محض ورود به آن مکانِ گاراژمانند، در پشت سرمان بسته شد. به پیرمرد گفتم: «اینجا کجاست؟ این صابون‌ها برای چی هستند؟»

گفت: «اینجا کوره‌ی آدم‌سوزیه. صابون‌های یکسانِ توی دست‌هامون باعث می‌شن فکر کنیم قراره برای نظافت از اون در بگذریم تا بدون شورش و درگیری، با پای خودمون وارد این جهنم بشیم.»

ترسیده بودم. خون مخلوط با عرق از پیشانی‌ام سُر می‌خورد. در آن سرما و یخبندان فقط ترس می‌توانست بدنم را آن‌گونه خیس عرق کند. صدای غلغله و جیغ‌وداد از همه‌جا به گوش می‌رسید، انگار همه متوجه عمق فاجعه شده بودند. سراسیمه به‌دنبال راه فرار به اطراف چشم می‌چرخاندم که پیرمرد را دیدم. با سر و دست خونی روی زمین نشسته بود و جسم بی‌جان دخترک را که هنوز از گردنش خون فواره می‌زد در آغوشش می‌فشرد. نگاهی ملتمسانه به من انداخت و گفت: «حداقل زود تموم کرد. نمی‌تونستم بذارم ذره‌ذره و با عذاب جون بده.»

در تلاش بود که با همان شیشه‌ی عینک شکسته رگ دست خودش را هم ببرد و موفق به انجام‌دادنش هم شد. درحالی‌که از خونریزی به خود می‌لرزید، گفت: «اینجا آخر خطه. بیا و نجات‌دهنده‌ی خودت از مرگی دردناک و طاقت‌فرسا باش. تا چند دقیقه‌ی دیگه قراره جوری زنده‌زنده همه‌مون رو بسوزونن که از دودکش این کوره‌ها مستقیم به‌سمت جهنم پرواز کنیم.»

فوراً شیشه‌ی عینک خونی درون دستش را برداشتم؛ شیشه‌ای که با کوبیدن به زمین حسابی تیزش کرده بود. آن را روی مچ دستم کشیدم و با یک حرکت سریع شکافی‌ ایجاد کردم و به‌محض جاری‌شدن خون از خواب پریدم.

لعنت به این شب وحشتناک!  

چگونه می‌شد که بخوابم و بیدار شوم و دوباره در خواب قبلی حضور داشته باشم؟ این از تبی که به جانم افتاده بود و این‌هم از خوابی که به‌جای آرام‌کردنم آزارم می‌داد! تپش قلبم آرام نمی‌شد. به نفس‌نفس افتاده بودم. دوباره جرعه‌ای از لیوان آب کنار تخت نوشیدم و به ساعت خیره شدم. عقربه‌ها روی عدد دو ایستاده بودند. کمی نشستم و درحالی‌که به چراغ‌خواب خاموش چشم دوخته بودم، پتوی پشمی گرمم را محکم دورتادورم پیچیدم.

در جنگلی سرسبز می‌دویدم، مانند بچه‌آهویی رها و پرانرژی با سرعت از مسیر سبز جنگل می‌گذشتم. هیچ‌وقت به این اندازه از احساس رهایی و سبک‌بالی لبریز نبودم. تصمیم گرفتم با کمی توقف زیر سایه‌ی درختی استراحت کنم. در کنار درختی مسن، که بدنه‌اش را خزه‌های رونده‌ی سبز پوشانده بودند، ایستادم. چند قارچ سفیدرنگ در کنارش روییده بودند. روی ‌زمین در کنار قارچ‌ها انگشتر طلایی‌رنگی نظرم را به خودش جلب کرد. خم شدم و برش داشتم. انگشتری زنانه با تک‌نگینِ یاقوت قرمز بود.

 کمی به دور و برم نگاه کردم و بعد از اطمینان از اینکه کسی آن اطراف نیست، انگشتر را برداشتم و درون جیب کاپشنم قرار دادم. همان‌طور که ایستاده بودم، صدایی مدام کارم را به چالش می‌کشید. صدا می‌گفت: «اگر این انگشتر تنها دارایی صاحبش باشد چه؟ اگر صاحبش به‌دنبالش بگردد؟ یا شاید اصلاً این انگشتر یادگاریِ به‌جامانده‌ی عزیز ازدست‌رفته‌ی ‌کسی باشد. تو چه می‌دانی که داستان این انگشتر چیست؟»

بعد از شنیدن صدا، خواستم انگشتر را از جیبم خارج کنم، اما دوباره صدایی گفت: «در گوشه‌ای از همین جهان انسان‌هایی مانند تو زندگی می‌کنند که اگر در مسیر رفت‌وآمدشان چیزی پیدا کنند، آن را برمی‌دارند و به‌عنوان هدیه‌ای از طرف خدایان می‌پذیرند و شکرگزاری می‌کنند. شکرگزار باش و آن را با آغوش باز بپذیر!»

سرانجام تصمیم گرفتم که پذیرای انگشتر شوم. می‌خواستمش، اما نه برای خودم، بلکه به‌عنوان هدیه‌ای از طرف خدایان برای میلا. به‌محض بیرون‌آوردن دستم کلاغ سیاه‌رنگِ بزرگ و بالغی پروازکنان به‌سمتم حمله‌ور شد و شروع به چنگ‌انداختن به دست‌وصورتم کرد و درحالی‌که مداوم به جیب کاپشنم نوک می‌زد، سعی در پاره‌کردن آن داشت. به‌سرعت انگشتر را به زمین انداختم و پا به فرار گذاشتم و پشت درختی که کمی آن‌طرف‌تر قرار گرفته بود، پنهان شدم. کلاغ به‌محض دیدن انگشتر به‌سمتش رفت و آن را برداشت و به داخل لانه‌اش، که روی یکی از شاخه‌های میانی قرار گرفته بود، برد. بعد از پنهان‌کردنش پروازکنان از لانه خارج شد. زمانی که از رفتنش مطمئن شدم، با چوب بلندی در دست به همان جایی که انگشتر را در آن پیدا کرده بودم، بازگشتم و از پایین به کمک چوب لانه‌ی کلاغ را از روی شاخه به زمین انداختم. من به طمع برداشتن یک انگشتر تن به این کار داده بودم، اما همزمان دو گردنبند و سه انگشتر طلای دیگر هم نصیبم شد. البته در کنار همه‌ی طلاها یک قالب صابون کرم‌رنگ هم در لانه قرار داشت. خوشحال بودم، چون دیگر می‌توانستم با پول فروش غنیمتی که از لانه‌ی‌کلاغ به دست آورده بودم، با دست پُر میلا را به مسکو باز گردانم.  فوراً جیب‌هایم را پر کردم و با سرعت از آنجا دور شدم. سعی می‌کردم با سرعت بیشتری بدوم، اما هرچقدر که تقلا می‌کردم، سرعتم مثل قبل نمی‌شد و به نفس‌نفس‌زدن می‌افتادم. از طرفی از یک جایی به بعد مدام صدای قدم‌های شخص دیگری از پشت سر به گوشم می‌رسید؛ قدم‌هایی که با سرعت زیادی به من نزدیک می‌شد. سعی می‌کردم سرعتم را بیشتر کنم که ناگهان احساس گرمای دستی روی شانه‌ام باعث شد از حرکت بایستم.

آرام چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم. مردی بلندقدتر از خودم با موهایی بلندتر و چشم‌وابرویی مشکی‌تر و پوستی گندم‌گون با لباس‌هایی سرتا‌پا به رنگ مشکی، درست در مقابلم ایستاده بود. با صدایی کلفت و خش‌دار گفت: «اهل این دور و بر نیستی؟»

سعی کردم با اعتمادبه‌نفس بایستم و ترسم را پنهان کنم. پاسخ دادم: «نه، اومده بودم یه‌کم هوا بخورم و پیاده‌روی کنم.»

پرسید: «خب، پیاده‌روی چه‌طور بود؟»

گفتم: «اممم… عالی بود! هوای تمیز و محیط سرسبز و سکوت و آرامش و دوری از هیاهوی شهر واقعاً عالیه.»

 دستش را به نشانه‌ی دوستی به‌سمتم دراز کرد و گفت: «اسم من هوگوئه. اسم تو چیه؟»

دستم را به‌سمت دستش دراز کردم و با لکنت گفتم: «من... من نیکاندِرَم، البته نیک صدام می‌کنن. اول که دیدمت، حسابی ترسیدم. تصور می‌کردم که دزد یا خفت‌گیری‌چیزی باشی، اما الآن از آشناییت خوشحالم. راستی برادرم یه زاغ داشت که اسمش هوگو بود.»

خندید و گفت: «چه جالب! چون من اول که دیدمت فکر می‌کردم یه پسر ساده‌ی ورزشکاری که برای هواخوری به اینجا اومده، اما الآن فهمیدم با یه دزد آما‌تور طرفم که به‌راحتی از بقیه به‌نفع خودش دزدی می‌کنه. زود باش جیب‌هات رو خالی کن و هرچیزی که از تو خونه‌ی من برداشتی رو پس بده.»

سعی در حفظ ظاهرم داشتم و شروع به انکار کردم. 

«متوجه منظورت نمی‌شم. داری درمورد چی صحبت می‌کنی؟»

مشت محکمی به صورتم کوبید و یک متر آن‌طرف‌تر روی زمین افتادم.

دوباره از خواب پریدم. 

لعنت به این شب بلند و ناتمام! 

رخت‌خوابم خیس عرق شده بود. آن‌قدر عرق کرده بودم که به‌محض خروج از تخت لرز به جانم افتاد. به‌سمت کشوی لباس رفتم و شروع به عوض‌کردن لباس‌های خیسم کردم. بعد هم مقداری دیگر از ترافل‌هایی که میلا برایم از سن‌پترزبورگ فرستاده بود خوردم و دوباره روی‌ تخت ولو شدم. از دیروز علائمی شبیه به آنفولانزا در بدنم احساس می‌کردم. شاید اصلاً به‌خاطر همین تب بود که مدام کابوس می‌دیدم. کمی داروی خواب‌آور به‌همراه یک عدد قرص تب‌بر در دهانم گذاشتم و به کمک مقداری آب قورتش دادم. بعد از گذشت چند دقیقه دوباره خودم را پتوپیچ کردم و خوابیدم.

من و نیکو در خانه‌ی میلا با هم دور یک میز گرد دونفره نشسته بودیم و یک عروسک ماتروشکای قرمز، درست مانند همان عروسکی که میلا برایم فرستاده بود، در مرکز میز قرار داشت. این همان خانه‌ای بود که به اصرار میلا سه روز بعد از مرگ مادر به آن نقل‌مکان کردم. روزهای سخت بازگشتن به خودم بعد از مرگ مادر در این خانه‌ی قدیمی درست در قلب مسکو سپری شد. حتی به یاد دارم که نام این خانه را خانه‌ی کابوس‌ گذاشته بودم، زیرا از شب‌های سخت پر‌ از کابوسی که پیرامون مرگ نیکو و مادر شکل گرفته بودند در همین خانه عبور کردم؛ کابوس‌هایی که حاصل ترس‌های ریشه‌دوانده در وجودم بودند، ترس‌هایی که مانند انگل به جانم افتاده بودند و مدام از جسم و روحم تغذیه می‌کردند و بزرگ‌تر می‌شدند و بیشتر و بیشتر از پا درم می‌آوردند. بیچاره میلا تاجایی‌که می‌توانست چشمش را به روی حال بدم می‌بست و تحملم می‌کرد. تنها دلیلی که مرهم عذاب‌وجدان و کابوس‌های روز و شبم می‌شد، ساختن کوهی از اشتباهات بود که توسط نیکو به وجود آمده بودند. همین که بار سنگینیِ علت مرگ مادر به دوش نیکو می‌افتاد، آرامش جایش را به قلبم باز می‌کرد. 

نیکو با سیگاری نیمه‌سوخته روی لبش از جایش بلند شد و به‌سمت یخچال رفت. به‌محض بازشدن در یخچال یک باکس شش‌عددی از همان آبجوهای بالتیکا، که همیشه یکی دو باکسی در یخچال داشتیم، برداشت و آورد روی میز گذاشت. شاد به‌نظرمی‌رسید. پرسیدم: «هنوز سیگار می‌کشی؟»

دود غلیظی از دماغ و دهانش خارج کرد و گفت: «پرسیدن این سؤال از من درست مثل اینه که ازت بپرسم هنوز رنگ چشمات آبی‌ان؟»

در حال بارگذاری...
اثرى از دیوید اولر

بعد هم زد زیر خنده و درحالی‌که با دربازکن در آبجوها را باز می‌کرد و جلوی من و خودش می‌گذاشت، گفت: «شنیدم که قراره بالاخره با میلا ازدواج کنی.»

دستم را لای موهای شانه‌نشده‌ام فرو بردم و گفتم: «آره، قرار بود…اما اون ماجرا برمی‌گرده به قبل از مردنت. بعد از مردنت همه‌چیز تغییر کرد، حتی من هم دستخوش تغییراتی شدم که محوریتش مرگ تو بود. میلا از یه جایی به بعد تصمیم گرفت بدون من به زندگیش ادامه بده. اون به سن‌پترزبورگ نقل‌مکان کرد و الآن تقریباً دو تا دوست معمولی راه دور محسوب می‌شیم.»  

دوباره به سیگارش پک زد و گفت: «مثلاً چه تغییری؟ یعنی می‌خوای بگی که دیگه یه پسربچه‌ی ترسوی فراری نیستی؟ یا اینکه داری تلاش می‌کنی این یه مورد هم مثل باقی ناکامی‌های زندگیت که خودت مسبب گندزدن بهشون بودی رو بندازی گردن من؟»

با حالتی مضطرب گفتم: «نه!»

که با عصبانیت حرفم را قطع کرد و گفت: «تا دیروز که هر جایی قرار بود یه‌کم دست‌به‌جیب بشی و پول خرج کنی، فوراً می‌گفتی اگه نیکو عاشق اون فاحشه‌ی‌ خیابون لنینسکی نمی‌شد، الآن اوضاع بهتری داشتیم و دقیقاً زمانی که میلا بهت یه فرصت دوباره می‌داد که کمی رابطه‌ی‌ وصله‌پینه‌زده‌تون رو سروسامون بدی، فوراً من رو بهونه می‌کردی و خودت رو درگیر کارهای من جلوه می‌دادی و گند می‌زدی به فرصتی که بهت داده. می‌دونی چیه؟ اصلاً همین دیروز همه‌ش به این فکر می‌کردم اگه من نبودم، تو چه‌جوری می‌خواستی تا اینجا زندگیت رو با بهونه‌هایی که همه‌شون به من و زندگی من و مشکلات من مربوط می‌شن، بگذرونی؟»

آبجوی درون دستش را یک‌ضرب سر کشید و ادامه داد: «چرا من دارم بیخودی خودم رو به‌خاطر تو عصبانی می‌کنم؟!» 

تا دهانم به صحبت باز شد، گفت: «پس یعنی میلا بالاخره تونست به خودش بفهمونه که تو اون مردی نیستی که از این زندگی می‌خواسته؟ واقعاً براش خوشحالم. اون دختر زیبا واقعاً لایق بهترین‌ها بود.»

نیکو بود، خودِ خودخواهِ عوضی‌اش، همون نیکلای رومخی‌ای که همیشه خودش را بهتر از همه می‌دانست و مدام با حرف‌های نیش‌وکنایه‌دارش باعث رنجش بقیه می‌شد؛ برادری پرمدعا درست شبیه به تفنگی که تیرهای مشقی شلیک می‌کند. اگر عاشق آن زن در فاحشه‌خانه‌ی خیابان لنینسکی نمی‌شد، اگر راضی نمی‌شد برای پرداخت بدهی‌های آن زن پول نزول کند، هیچ‌وقت تا خرخره توی بدهی فرو نمی‌رفت که مادر برای نجات جان بچه‌ا‌ش از دست آن نزول‌خورها مجبور به فروش خانه برای بازپرداخت بدهی‌هایش شود. بیشترین حسرتم در زندگی این بود که نتوانستم قبل از مرگش بهش بگویم آن زمانی که به عشق‌بازی‌ می‌گذراند، من و مادر  در کوچه خیابان‌های مسکو با چمدان‌هایمان دنبال بلیت قطار بودیم تا بتوانیم با مقدار کمی که از پول خانه باقی مانده بود در حومه‌ی شهر یک سرپناه پیدا کنیم. حتی آن پول باقی‌مانده کفاف اجاره‌ی یک خانه‌ی کوچک را نمی‌داد و مادر به‌ناچار مجبور شد باز هم برود سراغ نزول‌خورها و پول نزول کند. 

مثل همیشه همه‌ی خشمم را به‌همراه همه‌ی حرف‌های ناگفته‌ام قورت دادم و گفتم: «یعنی می‌خوای بگی من این‌قدر بدم که میلا بعد از بهم زدن رابطه‌ش باهام نجات پیدا کرده؟»

سیگار جدیدی از داخل پاکت درآورد و با ته‌مانده‌ی سیگار قبلش روشن کرد و ته‌مانده‌ی سیگار قبلی‌ را با کمی فشار دست روی‌ میز خاموش کرد و گفت: «نمی‌دونم! این سؤالیه که باید از خودش بپرسی، ولی من اگه خودم زن بودم، هیچ‌وقت با آدمی مثل تو وارد رابطه‌ی عاشقانه نمی‌شدم. نه اینکه بخوام آدم ایرادگیری باشم، نه! تو از لحاظ ظاهری به‌عنوان یه مرد کامل همه‌ی ویژگی‌های بصری یه مرد جذاب رو تو وجودت داری. به اون ته‌ریش‌های تیره و موهای براق مشکی نگاه کن، اون چشم‌های آبی زلال، اون پوست دائماً رنگ‌پریده! شاید این پکیج فقط یه‌کم بوی دود سیگار کم داره. من مطمئنم میلا هم صرفاً عاشق ظاهر این سیب کرم‌خورده شده بود؛ سیبی که از بیرون ظاهری کامل و سالم داره، اما کرم‌ها از داخل چیزی ازش باقی نذاشتن و اون فقط در ظاهر یه سیب سالمه.»

او همیشه لابه‌لای صحبت‌هایش‌ همین‌قدر بی‌‌رحمانه شروع به تحقیرم می‌کرد. حتی نقطه‌ضعف‌هایم را بهتر از خودم می‌دانست. یادم است یک بار کاملاً خونسرد کنارم نشست و با دو تا شیشه‌ی ودکا سعی کرد من را به چالش بکشاند و من هم درست بعد از خوردن چند تا شات دل و روده‌ام جوری بهم ریخت که هرچه در معده داشتم بالا آوردم. او هم یک سیگار روشن کرد و درحالی‌که دودش را به اشکال مختلف از دماغش خارج می‌کرد، گفت: «تو از مردونگی صرفاً ‌ ریخت‌وقیافه‌ش رو داری!»

همان‌طوری که به هم خیره مانده بودیم، با مشت گره‌شده‌اش ضربه‌ای محکم به میز کوبید و گفت: «پس کِی می‌خوای مرد بشی، نیک کوچولو؟! وقتی که داشتم آخرین نفس‌هام رو می‌کشیدم، منتظر بودم که بیای و سرم رو بذارم روی پات و درحالی‌که به چشم‌های آبیت خیره شدم، جون‌به‌سر شم، اما توی ترسو وقتی دیدی اون آدم‌ها دارن من رو با چاقو تیکه‌و‌پاره می‌کنن، فقط پشت اون دیوار لعنتیِ کنار مغازه‌ی عتیقه‌فروشی قایم شدی و دستت رو روی دهنت فشار دادی تا مبادا صدایی ازت دربیاد و بیان گوشمالیت بدن!»

با لحنی عصبی و صدایی بلندتر‌ گفت: «بگو ببینم تو این چند سالی که بیشتر از من و مادر زنده موندی، چه دستاورد مفیدی داشتی، جز ‌اینکه سال‌های بیشتری از عمر میلا با در کنارت بودن تباه شد؟ هنوز هم همون پسرکوچولویی هستی که شب‌ها تو جاش می‌شاشید؟»

تمام تلاشم را می‌کردم تا با محکم فشاردادن کف پاهایم روی زمین کمی از خشمی که به وجودم قالب شده بود فرار کنم. جرعه‌ای از آبجوی خنک روی میز نوشیدم و گفتم: «ما تو خونه‌ی قدیمی میلا چی‌کار می‌کنیم؟چرا خودش اینجا نیست؟»

کام عمیقی از سیگارش گرفت و با دهانی بسته، بدون آنکه لب‌هایش بجنبد، صدایش در مغزم زمزمه شد: «اون الآن تو رخت‌خوابشه نیک کوچولو!  لباس‌هاش رو درآورده و همین‌طوری که خودش رو تسلیم عشق کرده، تو بغل معشوقه‌ی موطلاییش دراز کشیده و به عشق‌بازی مشغوله. اون هیچ‌وقت از مردهای موطلایی خوشش نمی‌اومد. اصلاً به‌خاطر همین بود که تصمیم گرفت مدت زمان زیادی رو با تو که موهات مشکیه به عشق‌بازی بگذرونه. دائماً مجبور بود که بهت فرصت دوباره برای بهترشدن اوضاع بینتون رو بده، اما از یه جایی به بعد جوری به همه‌ی فانتزی‌هاش گند زدی که دیگه جرئت نمی‌کنه سمت آدم‌هایی که کوچک‌ترین شباهت ظاهری‌ای به شکل‌وشمایل تو دارن، بره! شاید اصلاً به‌خاطر همینه که تصمیم گرفته این دفعه به یه پسر موطلایی‌، که مورد سلیقه‌ش نیست، فرصت عاشقی بده.»

این صدای لعنتی! صدای لعنتی نیکو! صدایش‌ را می‌شنیدم، اما لب‌هایش بسته بودند. مطمئن بودم که دیگر آبجوی خنک و فشاردادن کف پاها روی زمین دردی را درمان نمی‌کند. از جایم بلند شدم و به‌سمتش یورش بردم و مشت گره‌شده‌ام را به‌سمت صورتش هدایت کردم، اما همانجا دستم در هوا معلق ماند. نتوانستم!  او برادر بزرگ‌ترم بود. می‌دانستم چند سالی می‌شود که مرده است، اما هنوز هم مانند گذشته پرابهت به‌نظر می‌رسید. به کمک دربازکن در دو آبجوی دیگر را باز کرد و گفت: «نگاش کن، عصبانیت تصمیم گرفته از داخل منفجرت کنه،اما تو باز هم با بی‌عرضگی تو خالی‌کردنش ناکام موندی. بزن مرد! منتظر چی هستی؟ با یه مشت محکم بزن و دندون‌هام رو توی دهنم خورد کن. به خدا قسم، که با این کار خوشحالم می‌کنی. حداقل ثابت می‌کنی که دیگه اون پسر‌بچه‌ی‌ ترسو رو نیستی.»

 دست‌هایم را بالا بردم و موهای پخش‌شده‌ی روی پیشانی خیس عرقم را به‌سمت عقب هُل دادم. صورتم از ترس و شرم خیس عرق شده بود. به‌سمت حمام رفتم تا آبی به دست‌وصورتم بزنم. 

به‌محض بازکردن در حمام چشمانم به وان و سرامیک‌های خونی حمام افتاد. سراسر فضای حمام غرق خون بود. بوی خون را تا عمق وجود احساس می‌کردم. نزدیک وان شدم. مادر با پیراهنی مشکی بر تن و موهایی خیس و دست‌های آویزان با مچ‌های پاره‌شده در وانی غرق در خونابه خوابیده بود. به‌سمتش رفتم. به‌نظر می‌رسید مدت زمان زیادی از مردنش گذشته است.

سراسیمه از حمام بیرون آمدم و با لکنت به نیکو گفتم: «ما..ما..ما…»

دود سیگارش را نصف‌و‌نیمه بیرون داد و گفت: «می‌دونم. مادر رو دیدی که تو خون خودش غرق شده بود. می‌دونستی که تو کشتیش؟»

گریه‌کنان فریاد زدم: «اما اون قبلاً مرده!»

همان‌طوری که سیگارش را با لب‌هایش نگه داشته بود و سعی می‌کرد همزمان با صحبت‌کردن تعادل سیگار روی لبش را حفظ کند، با دستانش شروع به بازکردن عروسک‌های ماتروشکای ‌روی میز کرد و گفت: «مادر سه روز بعد از این که اون حرومزاده‌ها اون کار رو باهاش کردن، خودش رو کشت؛ همون حرومزاد‌ه‌هایی رو می‌گم که تو خودت رو ازشون مخفی کردی‌. نمی‌دونم، شاید غم از دست‌دادن من هم توی این ماجرا بی‌تأثیر نبود و یه‌جورهایی براش مزیدبرعلت شد. هیچ‌وقت درست ازش نپرسیدم، اما مطمئنم اصلی‌ترین دلیل مرگش توی ترسو بودی؛ ترسی که باعث سکون و سکوتت شد، ترسی که هم جون من رو  و هم جون اون رو گرفت.»

به عروسک‌های ماتروشکای روی میز اشاره کرد و گفت: «نیک کوچولو، این‌قدر خودت رو اذیت نکن. سعی کن چند تا نفس عمیق بکشی و آروم باشی. این ماتروشکاهای قرمز رو به‌همراه یه بسته ترافل، میلا برات فرستاده بود. چندتایی هم از ترافل‌ها خوردی. باید خوشمزه بوده باشن.»

ماتروشکاها را یکی پس از دیگری از هم باز کرد و به سایز یکی مانده به آخر که رسید، کمی مکث کرد و تکه‌کاغذی تاشده از داخلش بیرون آورد و بعد از  بازکردن کامل تای کاغذ شروع به خواندن کرد: 

«نیک عزیزم، 

امیدوارم حالت خوب باشد و امیدوارم ترافل‌هایی که برایت ارسال کرده‌ام را دوست داشته باشی. بعد از گذراندن یک دوره‌ی شکلات‌سازی در یک کارگاه سه‌روزه تصمیم گرفتم اولین تجربه‌ی حرفه‌ای درست‌کردن ترافل‌هایم را برای تو ارسال کنم. سعی کردم طعم تلخ شکلاتش را همان‌طور که می‌پسندی و دوست داری برایت حفظ کنم. فقط حواست به دوز مصرف شکلات‌ها باشد، زیرا در هنگام درست‌کردنشان مقداری از قرص ضدافسردگی و آرامبخشی که پزشک برایم تجویز کرده بود را درونشان جاساز کرده‌ام. با توجه به اینکه می‌دانم چقدر نسبت‌به خوردن قرص آرام‌بخش و مراجعه به پزشک مقاومت می‌کنی، سعی کردم با درست‌کردن این ترافل‌ها کمک اندکی در بخشیدن شادی به وجود غم‌زده‌ات داشته باشم.  

دوست‌دارت میلا.»

سعی می‌کردم لرزش دستانم را کنترل کنم. چشمانم به چشم‌های نیکو افتاد. گفتم: «یعنی من مرده‌م؟ یعنی اینجا جهنمه؟ نه! نه، هیچ احمقی تا حالا با چند تا دونه قرص نمرده!»

نیکو خندید و گفت: «شاید هم اینجا بهشت باشه. چی از این بهتر که بمیری و ببینی کنار من و مادری!»

نیکو درحالی‌که سعی می‌کرد حالت شادی چهره‌اش را با اخم مخفی کند، شروع به خارج‌کردن دانه‌به‌دانه‌ی سیگارها از  پاکتش کرد و مشغول چیدنشان روی میز شد. صدای محوش را در مغزم می‌شنیدم که می‌گفت: «می‌بینی، این سرنوشت واقعاً چیز پیچیده‌ایه. زمانی که من و مادر مردیم، تو تنها باز‌مانده از ما بودی که مراسم خاکسپاریمون رو برگزار کرد، اما الآن که نوبت خودته، معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیفته. احتمالاً همسایه‌هات از بوی جسد گندیده و کرم‌خورده‌ت می‌فهمن که مُردی و به کمک پلیس، در چوبی خونه‌ی‌ نمورت رو می‌شکنن و با لاشه‌ی پوسیده‌ت مواجه می‌شن. فکرش رو بکن! چیزی ازت باقی‌نمی‌مونه که کشیش کت‌وشلوار به تنش کنه و بذارتش تو تابوت. شاید اوضاعت این‌قدر خراب باشه که برای خداحافظی اصلاً درِ تابوتت رو برای کسی باز نکنن. البته کسی هم باقی نمونده که برای آخرین دیدار توی خاکسپاریت حاضر باشه یا شاید هم میلا به‌عنوان اولین عشق زندگیت خودش رو به خاکسپاری غریبت برسونه و چند قطره اشک بدرقه‌ی راهت کنه. داداش کوچولو، تو این‌قدر احمقی که حتی عروسک‌های ماتروشکایی‌که میلا برات فرستاده بود رو باز نکردی تا این نامه‌ی کوفتی رو ببینی و بخونی.  کی می‌دونه شاید تا چند دقیقه‌ی دیگه به‌خاطر مصرف همزمان چند مدل آرام‌بخش و تب‌بر کارت تموم شه و برای صرف شام به من و مادر بپیوندی.»

صدایش را می‌شنیدم، اما او صحبت نمی‌کرد. به دهانش چشم دوخته بودم. ذره‌ای نمی‌جنبید.

بی‌معطلی بدون آنکه بدانم به کجا می‌روم، از روی صندلی بلند شدم و به‌سمت حمام رفتم. بی‌توجه به اطراف پا روی قالب صابونی که تا نیمه استفاده شده بود گذاشتم و محکم به زمین افتادم.

 به خودم که آمدم، منتظر بودم با این ضربه مانند دفعات قبل از خواب بیدار شوم، اما روی سرامیک‌های خونی حمام، در‌ کنار وان خالی‌ از مادر اما پر از خونابه نشسته بودم. از درز بازمانده‌ی‌ در حمام، بیرون را می‌دیدم. صندلی‌ها خالی بودند. صندلی نیکو خالی بود. حتی سیگارهایی  که روی میز پخش شده بودند هم دیگر سرجایشان قرار نداشتند. خودم را به‌سمت در حمام کشاندم و به بیرون خیره شدم. صندلی‌ها منظم دور میز گرد چوبی‌‌ قرار گرفته بودند. به‌نظر می‌رسید که نیکو رفته باشد. آرام روی‌ سرامیک‌های کف حمام دراز کشیدم و دستانم را لای موهایم فرو بردم که صدای بلند نیکو به‌همراه قهقهه‌ای دیوانه‌وار در مغزم پیچید که می‌گفت: «خوشحال باش داداش کوچولو، چون مرگ راحت و بی‌درد نصیب هرکسی نمی‌شه! شاید این‌مدل مرگ‌ها به وجود اومدن تا آدم‌های ترسویی مثل تو نتونن به هیچ نحوی خودشون رو پشت ترس‌هاشون مخفی کنن و پا به فرار بذارن. اصلاً می‌دونی عوام اسم این مدل از مردن رو چی گذاشتن؟ مرگ‌های تدریجی برای آدم‌های ترسو.»

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد