
نیلوفر صادقی
بر همگان واضح و مبرهن است که با پایان امتحانات؛ حالا در هر مقطعی و از هر نوعی که میخواهد باشد؛ شعفی به آدمی دست میدهد بس دیرپا و دلانگیز. دیرپا که یعنی فقط تا دو هفته قبل از شروع سال تحصیلی یا دوره و مقطع بعدی. آنچه روزهای تابستان...

فاطمه آزادی
در سالهای اولی که شروع به نوشتن داستان و یادداشت کرده بودم، جملههای بسیاری را در جلسههای داستان و در دفتر روزنامه میشنیدم: «دنبال یک ایدهی ناب و دستاول باش، موضوع داستان و یادداشتت باید نو و تازه باشد، شخص دیگری غیر از تو به این موضوع نپرداخته باشد.» این...

بنیامین نبهانی
سبيلهای کاظمی نامرتبتر از آرایش دفاعی ایران برابر انگلیس بود؛ انگار یک مشت چای کنیا را نامرتب پخش کرده باشی بالای لبهایش. موهایی کوتاه و جوگندمی، با قدی حدوداً ۱۸۰ سانتیمتر مثل رِنج قدی بیشتر همکاران مدیرش در آموزشوپرورش. همهی ما با شناختن او ناخودآگاه دو واحد رفتارشناسی در اول...


«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. میگفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمیتوانستم. بهسختی جلوی اشکهایم را گرفتم و با صدایی لرزان گفتم: «چه...
زینب خزایی

«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. میگفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمیتوانستم. بهسختی جلوی اشکهایم را گرفتم و با صدایی لرزان گفتم: «چه...
زینب خزایی
پسند بابایی
سهشنبهی آخر سال است؛ آخرین روز سال ۱۴۰۲. قرار نانوشتهی معمولی است در تهران که روزهای آخر اسفند برویم تجریش. نرسیدهام بروم. شاید بهتر باشد بنویسم نخواستم امسال. بیتعارفتر که نگاه کنم، پارک لاله برای من صمیمیتر و دلپذیرتر است، و درونیتر. دلم هم برایش تنگ شده. کارهایم را که...

مرضیه ترابی
روی نیمکت همسایهی بابا، آقای «قاف» نشستهام. اوستای سنگکار و کارگر همراهش مشغول ارزیابی باغچهاند. کارگر با بیل بهسمت باغچه میرود، پیش از بازسازی باید گلوگیاه داخل باغچه را درآورد تا بتوان زیرسازی را انجام داد. آجرها، سیمان و سنگهای برشخورده در حاشیهی راه اصلی، نزدیک باغچه خالی شدهاند. بهمحض...

دیوید سداریس
معمولاً هیچ خوشم نمیآید خانه ی کسی بمانم، اما وقتی من و هیو دوست او مری را در ایالت مِین دیدیم، چاره ی دیگری نداشتیم. در جزیره ی کوچکی که پاتوق تابستانی مری است هیچ هتلی نبود. ازاینگذشته، او آنقدر صادقانه و بیریا دعوتمان کرد که نتوانستیم...

محسن پناهی
«من همانم که هستم!» این عبارت را وقتی کودک یا نوجوان بودم در انیمیشنی شنیدم که احتمالاً نامش دیوار سرخ است. عبارت کامل این بود: «من همانم که هستم و شمشیرم نشانهی من است.» جملهای قهرمانی اساطیری بود. احساس میکردم قدرتی خواستنی در این کلمات جریان دارد که آن را...

عاطفه نوری
من و جمعیتی انبوه با صابونی در دستانمان بهسمت دری هدایت میشدیم. در آن سرمای کشنده و استخوانسوز زمستان چه اتفاقی افتاده بود؟ عمدهی جمعیت، لهستانی بهنظر میرسیدند. من در میان این جمعیت چه میکردم؛ جمعیتی مملو از مردان و زنان مضطرب که بیشترشان پیر و نحیف بودند. بویی شبیه...

علی شادکام
برای ما که جیببُری میکردیم، همهچیز از برج هفت دو سال پیش مکافات شد؛ از همان وقتی که حاج آقا بیدختی را کشتند و پای مأمورها به بازار باز شد. تا قبل آن، فقط سربازهای کلانتریِ پشت بازار بودند که آخر شبها یک دور از سر تا ته راستۀ اصلی...


«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. میگفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمیتوانستم. بهسختی جلوی اشکهایم را گرفتم و با صدایی لرزان گفتم: «چه...
زینب خزایی

«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. میگفت: «ماشین خارجیه.» مادرم سکوت کرد. من اما نمیتوانستم. بهسختی جلوی اشکهایم را گرفتم و با صدایی لرزان گفتم: «چه...
زینب خزایی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد