icon
icon
باغچه‌ی بابا، عکس از مرضیه ترابی
باغچه‌ی بابا، عکس از مرضیه ترابی
مرد نکونام نمیرد هرگز
نویسنده
مرضیه ترابی
زمان مطالعه
15 دقیقه
باغچه‌ی بابا، عکس از مرضیه ترابی
باغچه‌ی بابا، عکس از مرضیه ترابی
مرد نکونام نمیرد هرگز
نویسنده
مرضیه ترابی
زمان مطالعه
15 دقیقه

روز اول

روی نیمکت همسایه‌ی بابا، آقای «قاف» نشسته‌ام. اوستای سنگ‌کار و کارگر همراهش مشغول ارزیابی باغچه‌اند. کارگر با بیل به‌سمت باغچه می‌رود، پیش از بازسازی باید گل‌وگیاه داخل باغچه را درآورد تا بتوان زیرسازی را انجام داد. آجرها، سیمان و سنگ‌های برش‌خورده در حاشیه‌ی راه اصلی، نزدیک باغچه خالی شده‌اند. به‌محض اینکه به باغچه می‌رسد از جایم بلند می‌شوم و خودم را به او می‌رسانم. 

می‌گویم: «لطفاً همه‌شون رو بااحتیاط بیرون بیار؛ جوری که ریشه‌ها صدمه نبینن!» 

با لهجه‌ی شمالی می‌پرسد: «چرا؟» 

می‌گویم: «چون ذرات پدرم توشه، می‌خوام به باغ بابا منتقلشون کنم.»

چهره‌ی معمولی و بی‌تفاوت کارگر مکثی می‌کند و جا می‌ماند. می‌گوید: «بله، حتماً.» 

بااحتیاط و دقتی دور از انتظار گیاهان را از باغچه درمی‌آورد و آرام و با احترامی درخور مناسک آیینی آن‌ها را کنار باغچه قرار می‌دهد، گویا عمیقاً باور کرده که بخشی از بدن بابا را دارد جابه‌جا می‌کند. همه‌ی گیاهان را داخل سه عدد سبد باغ قرار می‌دهم؛ رز، انار، ناز، شمعدانی و... برمی‌گردم روی نیمکت کنار همسایه‌ی بابا، روی سنگ نوشته: 

هوالباقی 

آرامگاه مرحوم حاج قاف 

پدرم،

 آن گنج نهان در دل خانه پدرم بود

 هم تاج سرم بود، هم بال و پرم بود

 هرجا که ز من نام و نشانی طلبیدند 

 آوازه‌ی نامش، سند معتبرم بود

فرزند: ی 

آفریده: ۱۳۱۷/۱۰/۲۰ 

آرمیده: ۱۴۰۲/۳/۱۹

 سنگ‌بری قربان فضلعلی 

۰۹۱۲۳۰۳...

سنگ مزارش شامل دو شکست پلکانی و افقی از سنگ تراورتن سیاه نجف‌آباد و یک کتیبه‌ی عمودی از سنگ سفید نانوی چینی است که عکسی پرسنلی از او روی آن حک شده است. این‌جور مزارها این روزها در اینجا مد شده‌اند. محلی‌ها به آن «قبر سه‌طبقه» می‌گویند؛ گویا بازمانده‌ها با این مدل قبر به دنبال شأن بیشتری برای عزیز ازدست‌رفته‌ی خود هستند. 

اما من از قرار دادن این‌همه سنگ بر روی بدن بابا هراسانم. این کار به معنای واقعی برایم تداعی دفن و فراموشی دارد، برای خواهر و برادرهایم هم. چند روز دیگر سومین سالگرد رفتن باباست و هنوز سنگی بر مزارش نیست. مزارش یک باغچه است به ابعاد هفتاد در صدوهشتاد سانتی‌متر؛ باغچه‌ی سرسبزی که زیر یک درخت تناور زیتون قرار دارد. خادم امامزاده پیش از اولین سالگرد درگذشت بابا گفته بود که اجازه دهیم یک سال بگذرد و بعد از نشست زمین، سنگ مزار را درست کنیم. ما هم به دلمان نبود، سال بعد و بعدتر هم. حرفمان این بود که: «باغچه بهتره، چون بابا عاشق گل‌وگیاه بود و سنگ از شخصیتش خیلی دوره، این‌جوری طبیعی‌تر و بهتره.»

خود بابا هم هر وقت خبر درگذشت کسی را می‌شنید، می‌گفت: «همه از خاکیم و به خاک می‌رویم.» سنگ که خاک نیست. 

در این مدت هر وقت صحبت از سنگ مزار می‌شد، می‌گفتم: «خودم طراحی‌ش می‌کنم.» اما دست‌ودلم به طرح یک سنگ مزار برای بابا نمی‌رفت. واقعاً برای همیشه رفته؟ من هنوز حیران یک فقدان بزرگ بودم و هیچ تأملی و هیچ باوری نمی‌توانست این فقدان را برایم تلطیف یا معنادار کند. امسال اما به خانواده قول دادم که سنگ مزار را طراحی و قبل از سومین سالگرد، اجرا کنم. 

به سراغ سنگ‌ها می‌روم تا مطمئن شوم که همه‌ی قطعات درست هستند؛ چهارده قطعه‌سنگ سفید برش‌خورده به اضافه‌ی یک سنگ شصت در شصت با ضخامت چهار سانت از سنگ سفید هرات با رگه‌های محو سبز و سفید. همه در لایه‌های محافظ پلاستیکی حباب‌دار پیچیده شده‌اند و سر صبح به اینجا رسیده‌اند. باد خنکی می‌وزد، خوشبختانه در این روزِ کارگاهی خبری از باران نیست. کمی آن‌طرف‌تر در همسایگی بلافصل گورستان یک مزرعه‌ی بزرگ گندم قرار دارد و دورتر دریا و خط افق؛ آنجا که دریا به آخر می‌رسد و آسمان آغاز می‌شود1

بساط صبحانه‌ای را که مامان آماده کرده، برای اوستا و کارگرش روی نیمکتِ کنار آقای «قاف» پهن می‌کنم و خودم کنار مزار نجیبه خانم می‌روم که جزو آخرین مزارها و نزدیک مزرعه است و نیمکت کنارش چشم‌اندازی ابدی به دشت و پس از آن به دریا دارد. 

با نجیبه خانم نسبت دوری داریم. مزارش برجستگی خاکی است که از روز خاک‌سپاری همان‌طور باقی مانده و با پارچه‌ی سیاه تمیزی که لبه‌هایش توردزی شده، پوشیده شده است. همیشه هم شمع و گل‌های تازه بر سر مزارش قرار دارد. آنجا همیشه مرتب و تمیز است، همسرش هر روز به او سر می‌زند و با ظرافت و دقتِ یک زندگی معمولی، مزار را مثل اتاق نشیمن می‌روبد. تقریباً هم‌زمان با بابا درگذشته است، اما او هم هنوز سنگی بر مزارش ندارد. شاید همسر او هم هنوز رفتنش را باور نکرده است. 

سنگ‌ها را سفید انتخاب کردم، چون بابا هیچ‌وقت سیاه دوست نداشت. در واتس‌اپ یک گروه خانوادگی به نام «خانه و خانواده» داریم که برادر کوچک‌ترم آن را ساخته تا خانواده‌ی نه‌چندان بزرگ و پراکنده‌مان در این سال‌ها جایی میان داده‌های دیجیتالی دور هم باشیم. در «خانه و خانواده» پیشنهاد دادم تا سنگ فقط بخش کوچکی از باغچه را بپوشاند و روی آن بسیار ساده و مینیمال اسم بابا با دستخط خودش حک شود، همین؛ مثل زندگی ساده‌اش. از القاب خوشش نمی‌آمد. خواهرم نوشت: آخرین جمله‌ی خوانایی که بابا توانست در جلسات فیزیوتراپی‌اش بنویسد هم روی سنگ حک شود: «مرد نکونام نمیرد هرگز.»

با دیدن پیامش حالم دگرگون می‌شود. یعنی بابا یک سال قبل از رفتنش این‌قدر نزدیک و بی‌واسطه، رفتن و مرگش را حس کرده بود؟ پس آن‌همه تجویزهای درمانی، مراقبت‌های عاشقانه‌ی مامان، جملات انگیزشیِ ما، فیزیوتراپ، پرستار و دیگران، برایش بی‌معنا و به قول خودش یاوه بود؟ با این حساب او از همان یک سال پیش که پارکینسون پای رفتنش را از او گرفته بود و او را خانه‌نشین کرد، در سیاره‌ای دیگر می‌زیست. او تحلیلی هرروزه و تلاشی بی‌پایان را می‌زیست، درحالی‌که ما در سیاره‌ی خودمان مراقبت می‌کردیم و همدلی می‌دادیم و از او توقع امیدواری و مثبت‌نگری داشتیم، بنابراین بابا 23 بهمن 1399 نرفت، او از یک سال قبل‌تر هر روز فرسنگ‌ها از ما دور می‌شد، ما هم. چهره‌ی متحیر فیزیوتراپ را بعد از خواندن این بیت از سعدی می‌توانم تصور کنم، جسم پارکینسون‌زده می‌تواند هوشیارترین آدم‌ها را هم فریب دهد؛ درک اینکه پشت این‌همه ناتوانی جسمی و به‌هم‌ریختگی عضلاتِ چهره و بدن، ذهنی پویا و زنده قرار دارد کار بسیار سختی است. 

با صدای اوستا به‌سمت باغچه می‌روم. شاکی است، چرخ فرغون خراب شده و خادم امامزاده فرغون سالم دیگری ندارد که به ما بدهد. سنگ‌ها از مشهد ارسال شده‌اند، بقیه‌ی مصالح را از بندر گز آورده‌ایم و از قبل قرار گذاشته‌ایم که فرغون را از خادم بگیریم. به سراغ آقای «میم»، خادم امامزاده می‌روم و از او می‌خواهم که در تعمیر فرغون کمکمان کند. ساچمه‌های بلبرینگ در رفته‌اند و چرخ نمی‌تواند بچرخد. دست‌به‌کار می‌شود. 

دو اتاقک به‌هم‌چسبیده در سمت چپ ورودی امامزاده متعلق به آقای میم است. یکی انبار که بغایت به‌هم‌ریخته است و دیگری مغازه‌ای کوچک و تاریک و باز هم به‌هم‌ریخته که فقط خودش امکان رفت‌وآمد به داخلش را دارد. هر روز اجناس فروشی را از داخل مغازه بیرون می‌آورد و جلوی آن و در مسیر ورود امامزاده بساط می‌کند: کبریت، شمع، گلایل و داوودی سفید، خرما، بیسکویت و شکلات، کیک‌یزدی، حلوا، دستمال‌کاغذی و... یک سیستم پخش بسیار قدیمی هم در کنار بساط قرار می‌دهد که بسته به مناسبت ایام مختلف انواع مداحی‌ها، تلاوت قرآن یا مولودی‌خوانی را پخش می‌کند. مقابل این بساط، درست سمت راست ورودی امامزاده تابلوی بزرگ «زیارت اهل قبور» نصب شده است؛ اینجا لنگرگاه اجتماعی گورستان است. ماشین‌ها آن‌طرف خط‌آهن پارک می‌کنند، بازمانده‌ها پیاده از روی خاک‌ریزی کم‌شیب و سپس خط‌آهن رد می‌شوند و در این‌طرفِ ریل، دم در ورودی به خواندن دعا از روی تابلو، احوالپرسی با آشنایان، خرید از آقای میم و تبادل داستان‌های آخرین درگذشته‌ها درنگ می‌کنند. 

امروز کار به‌کُندی پیش رفته است. درآوردن گیاهان و جدول کنگره‌های بتنی لبه‌ی باغچه، زیرسازی و چیدن آجرهای لبه‌ی باغچه زمان زیادی برده است. نزدیک غروب است و من هم دست‌به‌کار می‌شوم. جدول‌های بتنی لبه‌ی باغچه را که دیگر به آن‌ها نیازی نداریم، آن‌طرف سنگ‌های برش‌خورده کنار هم تلنبار می‌کنیم. مرد جوانی به‌سمت ما می‌آید. قبلاً هم او را دیده‌ام، مزار مادرش کمی آن‌طرف‌تر از باباست. می‌گوید اگر این جدول‌ها را لازم نداریم، بردارد. می‌خواهد باغچه‌ی اطراف مزار مادرش را سامان دهد، می‌پذیرم و کمک می‌کنیم تا بلوک‌ها به آن‌طرف منتقل شوند. مزار مادر او هم سه‌طبقه است با کتیبه‌ای عمودی از چهره‌ی آمنه خانم و با همان ترکیب سنگ سیاه‌وسفید: 

 مادرم 

مصیبتی به جهان همچو مرگ مادر نیست

 کسی که طعم محبت چشیده می‌داند 

سنگ‌بری اسدپور بندر گز 

۰۹۱۱۳۱۸...

دو باغچه‌ی کشیده و عمودبرهم محدوده‌ی مزارش را محصور کرده، با نیمکتی آجری که روی آن موکت کشیده‌اند. کتیبه‌ی عمودی کاور پلاستیکی دارد، شبیه کاورهایی که برخی روی ماشین لباس‌شویی یا حتی مبل‌های اتاق پذیرایی‌شان می‌کشند. درختان تنومند امامزاده پر از پرنده و بعضاً آفت هستند که سنگ‌ها را زود کثیف می‌کنند. پسر آمنه خانم را در این سه سال هر بار که به اینجا آمده‌ام، دیده‌ام. عصرها بعد از کار سراغ مادرش می‌آید، کاور‌ها را برمی‌دارد، اطراف را می‌روبد، به گل‌ها آب می‌دهد، می‌نشیند و با آمنه خانم حرف می‌زند. غروب شده و کار تعطیل می‌شود. مصالح و سنگ‌ها را همان‌جا می‌گذاریم و قرار می‌شود فردا سر صبح کار را از نو شروع کنیم. 

 

روز دوم

 

سر صبح خودم را به امامزاده رسانده‌ام، درگیرم و این مجالی برای خلوت و تألم‌های درونی باقی نگذاشته است. صدای اذان ظهر فضای گورستان را پر می‌کند. در محوطه‌ی سمت غرب گورستان، آن‌طرفِ راهی که از کنار باغچه‌ی بابا می‌گذرد، یک باغچه‌ی پر از گل قرار دارد با بنری بزرگ از تصویر زنی جوان که پای راستش را روی پای چپ گذاشته، لباس فرم و مقنعه دارد و رو به دوربین لبخند می‌زند. نامش مطهره است. مرد میان‌سالی کنار باغچه‌ی مطهره سجاده پهن می‌کند و نماز می‌خواند. دیروز هم همین موقع آمده بود، نماز خوانده و رفته بود. بعد از نماز به سراغ ما می‌آید، سلامی می‌کند، بر لبه‌ی باغچه‌ی در دست احداث سه ضربه با انگشت می‌زند و فاتحه‌ای می‌خواند. رو به من می‌گوید: «روحشان در آرامش، خدا بهتون صبر بده.»

 

در حال بارگذاری...
باغچه‌ی بابا، عکس از مرضیه ترابی

تشکر می‌کنم، خداحافظی می‌کند و می‌رود. خواهرم که امروز خودش را از تهران رسانده توضیح می‌دهد که او پدر مطهره است، مدیر دبیرستان است و دخترش را که معلم و مادر یک پسر سه‌ساله بود، در تصادفی از دست می‌دهد، داغ هنوز تازه است و پدرِ بازمانده هنوز ناباورانه هر روز ساعتی را با او می‌گذراند. با خودم فکر می‌کنم چه بازمانده‌ی خوش‌شانسی که می‌تواند هر روز به عزیز رفته‌اش سر بزند، مثل پسر آمنه خانم یا همسر نجیبه خانم. دیگر لازم نیست مثل من در پیاده‌روی‌های طولانی به دنبال گم‌شده‌ای موهوم باشد. 

فقدان در اولین و آشکارترین صورتش، خود را در امور روزمره، در عادت‌های پیش‌پاافتاده، در امر ساده‌ای که به آن روتین می‌گوییم نشان می‌دهد. اینکه کت آویخته‌ی بابا در کمد اتاقش از یک لباس معمولی به یک ابژه تبدیل می‌شود. یک بار که کیف‌دستی چرمی بابا را از کشوی پاتختی‌اش درآوردم تا آنجا را مرتب کنم، دلم ریخت. ناخودآگاه کیف را به همان سیاق که بابا در دست می‌گرفت، در دستم گرفته بودم. انگشتانم در رد فرورفته‌ی انگشتان بابا روی کیف جا افتادند؛ بابا همیشه کیفش را با انگشتان کشیده‌اش محکم در دست می‌گرفت و از بندش استفاده نمی‌کرد؛ یک آن احساس کردم دستم در دستان باباست.

همین‌طور که با خواهرم گرم صحبت بودیم، متوجه جمعیت بزرگی می‌شدیم که سیاه‌پوش وارد گورستان می‌شدند؛ گویا قرار بود کسی به خاک سپرده شود. صبح دیده بودم که دو کارگر در حال کندن گوری در سمت شرق گورستان؛ جایی نزدیک مزار مادربزرگ و عموهایم بودند. خب، صاحبش رسید. صدای قرآن، شیون و زاری در هم می‌آمیزد. گروه سیاه‌پوش به گور خالی می‌رسند. به‌ناگاه سکوتی عجیب گورستان را فرا می‌گیرد، برای چند دقیقه صداها آرام می‌شوند و جنازه به خاک سپرده می‌شود. ما هم میخکوب شده‌ایم، گویا از دور در این مراسم شرکت کرده‌ایم. خواهرم می‌گوید: «هیبت مرگ آن‌قدر بزرگ است که وقتی به خاک می‌سپردندش، صدایی از کسی درنیاید.» راست می‌گوید، برای بابا هم همین‌طور بود. 

یادم می‌آید سر صبح روز خاک‌سپاری، مامان به‌همراه برادر کوچک‌ترم به اینجا آمده بودند و قبر را درست بین خواهر بزرگ و پدرش در نظر گرفته بودند. بابا را شب قبل به سردخانه‌ی بیمارستان سپرده بودند. من، برادر و خواهرم سر صبح خود را به بندر گز، به خانه‌ی مامان و بابا رسانده بودیم. صبح عمه‌هایم به خانه‌مان آمدند با ماسک؛ گویا نیاز داشتند تخت خالی بابا را در اتاقش ببینند تا رفتنش باورشان شود. مامان مثل همیشه حواسش بود تا آداب میزبانی با مهربانی و ظرافت کامل به جا آورده شود. من نمی‌توانستم بفهمم که چطور در این لحظه و با این غم بزرگ می‌تواند تا این حد در متن زندگی باشد، نه‌تنها نمی‌فهمیدم، بلکه در ذهنم نسبت به این وضعیت شاکی هم بودم. بابا برای شست‌وشو و پوشاندن لباس سفید ابدی‌اش به غسالخانه‌ی گورستان بندر گز انتقال داده شد؛ گورستانی قدیمی نزدیک دریا، با درختان بلند سرو، اکالیپتوس و بوته‌های بزرگ خرزهره. 

مشایعت‌کنندگان در گروه‌های کوچک دو تا سه‌نفری، در جای‌جای گورستان با ماسک و حفظ فاصله جمع شده بودند؛ علی‌رغم محدودیت‌های دوره‌ی کرونا. برادر کوچکم از اتاق کنار غسالخانه بیرون آمد و گفت که می‌توانیم وداعی کوتاه با بابا داشته باشیم. بابا غرق پارچه‌های سفید، روی تخت آرام و صاف خوابیده بود، فقط صورت مهربانش پیدا بود، اثری از نگاه و صدای گرم و آشنا نبود؛ گویی جایی بین اتاقش، بیمارستان و اینجا جا مانده بودند. برادر بزرگم از قاره‌ای دیگر به مدد اسکایپ در جمع کوچک ما در این اتاق حضور داشت. دلم برای تنهایی‌اش در این لحظه لرزید، اما چاره‌ای نبود، کرونا بال تمام پروازها را چیده بود. بعد از ما عمه‌ها و تعدادی از دوستان و فامیل نزدیک‌تر برای وداع به آن اتاق رفتند. بعد بابا را داخل ماشین حمل تابوت گذاشتند تا به امامزاده حبیب‌الله؛ گورستانی قدیمی در ده‌کیلومتری بندر گز؛ جایی بین خط‌آهنِ کناره و دریا انتقال داده شود. کاروانی با حدود ده خودروی شخصی پس از بابا، آرام و بافاصله به دنبالش به راه افتادند. برادرم آهنگ مرو ای دوست از محمد اصفهانی را در ماشین پلِی کرد و به دنبال کاروان به راه افتاد.

 مرو ای دوست

 مرو از دست من ای یار 

که منم زنده به بوی تو

 به گل روی تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من 

تو و ویرانی 

 خاموشی

 کوهم مگر، چه کنم با غم تو

جاده‌ی بندر گز تا امامزاده؛ راهی از شرق به غرب؛ برایم راهی پرتکرار و آشنا از دوران کودکی است. بَرِ جنوبی جاده، البرز افراشته و کبود با جنگل‌های هیرکانی و آبادی‌های رنگارنگ در دامنه قرار دارد و بَرِ شمالی جاده مزارع سبز، خط‌آهن و دریا. با رفتن بابا، به این منظر ادراکی، منظرِ رواییِ پررنگی اضافه شده است: «روایت رفتن ابدی دوست.» 

آن روز به گورستان که رسیدیم، از ماشین‌ها پیاده شدیم. برادرم، همسرم، همسر خواهرم و گروهی از مردان مشایعت‌کننده زیر تابوت بابا را گرفتند، ما هم به دنبالشان. از خاک‌ریز کم‌شیب و سپس خط‌آهن رد شدیم، همین‌طور از دروازه‌ی گورستان. پس از آن راهی را که به خانه‌ی ابدی بابا می‌رسید، به‌آرامی طی کردیم. کل مسیر به ده دقیقه هم نرسید، کوتاه و ساده. لحظه‌ی خاک‌سپاری همه ساکت شدند، ذکرها و حتی صدای خفه‌ی گریه‌ها خاموش شدند. زمان از حرکت ایستاد و حجم گرفت، به‌سان یک بزنگاه. من درست بالای چاله‌ای که بعداً باغچه‌ی بابا شد ایستاده بودم، دخترم هم. لحظه‌ای چشم گرداندم تا شاید بتوانم از کسی کمک بخواهم تا دخترم را در این لحظه از اینجا دور کند. اما به‌جای این کار دستم را دور کمرش حلقه کردم تا در این بزنگاهِ رویارویی، تا در این پایان تنها نباشد، تنها نباشم. 

بابا از شیون و هیاهو خوشش نمی‌آمد، از شلوغی و ازدحام و آشفتگی. ازاین‌رو گویی این لحظه امتداد اراده‌ی او از دوره‌ی حیاتش بود، آیا به‌راستی قطع علائم حیاتی همواره اتمام یک حیاتِ زیسته است؟ همه با احترام، آرام و بافاصله از قبر ایستاده بودند. دوست برادر بزرگم، گوشی‌به‌دست در اطراف قبر حرکت می‌کرد تا آن‌ور خط برادرم در مراسم به‌صورت آنلاین شرکت کند. مردی هم‌سن‌وسال بابا به داخل قبر رفت تا بدن او را در آنجا قرار دهد و ذکر «تلقین میت» را برای او بخواند. بعداً فهمیدم که دوست دوران مدرسه‌ی بابا بوده، چه سعادتی برای بابا که در آن روزهای تنهایی و زنده –جداییِ2 کرونا دوستی از دوران سرخوشی کودکی از راه برسد و او را برای این پایان برای این بسیار آخرین همراهی کند. 

 با خودم فکر می‌کنم آیا امروز بدن این درگذشته‌ی جدید را دستانی آشنا و هم‌زیسته به خاک سپرده یا دستان سرد و ماشینی یک کارگر ناآشنای گورستان؟ 

جمعیت پراکنده می‌شود، صدای بلندی را می‌شنوم که مشایعت‌کنندگان را برای صرف ناهار به تالاری در همان نزدیکی، برِ جاده‌ی سراسری شمال دعوت می‌کند. دو زن که از جمعیت جدا شده‌اند، فرصت را مغتنم شمرده و به سراغ درگذشتگان خود در گورستان می‌روند؛ به جایی نزدیک ما. صدایشان را می‌شنوم: درگذشته‌ی جدید؛ رؤیا خانم؛ زنی است به‌زعم آن‌ها غریب؛ لفظ غریب برایم عجیب است، چون زادگاه زن از اینجا فقط پنجاه کیلومتر فاصله دارد؛ و در آرزوی فرزند، ولی هرگز فرزندی نداشت و در آستانه‌ی چهل‌سالگی سرطانْ چراغ رؤیاهایش را برای همیشه خاموش کرد. اهل محل هم به‌رسم غریب‌نوازی در مراسم خاک‌سپاری‌اش شرکت کرده بودند. به نظرم این دیار بسیار گرد و کوچک می‌آید، داستان آدم‌ها به‌سرعت ورد زبان‌ها می‌شود. داستان‌های گورستان، اسامی مردگان را برایم زنده می‌کند، به آن‌ها در ذهنم هویت می‌دهد و جان می‌بخشد. دیگر فونتی نقش‌بسته بر سنگ نیستند، بلکه در ذهنم تصویری محو از حیاتشان نقش می‌بندد، همشهری‌ام می‌شوند. 

با خواهرم تصمیم می‌گیریم غروب قبل از رفتن شمعی بر مزار رؤیا خانم روشن کنیم.

اوستا زیرسازی داخلی را تمام می‌کند و سنگ‌های لبه‌ی عمودیِ بیرونی و داخلی باغچه را نصب می‌کند. حالا باید کمی صبر کنیم تا ملاط و سنگ درهم‌آمیخته شوند و ثبات یابند تا بتوان سنگ‌های لبه‌ی افقی باغچه را نصب کرد. با خواهرم سری به اطراف می‌زنیم؛ به درگذشته‌های دورتر و نزدیک‌تر؛ عموهایم، مادربزرگ پدری‌ام، پدربزرگ مادری‌ام، به دوست ندیده‌ی دوران جوانی بابا که در هجده‌سالگی درگذشته بود و هر وقت از بچگی به اینجا می‌آمدیم، بابا سری به او می‌زد و با حسرت فاتحه‌ای برایش می‌خواند، به خاله‌ی بزرگ مادرم که هرگز او را ندیده‌ایم، وقتی مادر نوجوان بود فوت کرده بود و چون فرزندی نداشت مادرم همیشه به او سر می‌زد. انگار ما هم به‌تدریج و ناخودآگاه در امتداد این سنت قرار گرفته‌ایم، دیدار با کسانی که پیش از ما زیسته‌اند و با ما همواره به خاطر آورده می‌شوند. 

با خودم فکر می‌کنم که چقدر اینجا آشناست، محلی است، تاریخ و قصه دارد. می‌تواند جایی خوب برای یک پایانِ بی‌پایان باشد. بعد همان‌طور که در گورستان لابه‌لای باغچه‌ها، درختان و گورها می‌چرخم، مچ خودم را می‌گیرم که ناخودآگاه دارم دنبال یک موقعیت اُکازیون برای بعد از صدوبیست سالِ خودم می‌گردم. 

صدای اوستا مرا به اینجا، به اکنون برمی‌گرداند. فرغون دوباره خراب شده و وقت تنگ است و داریم به غروب نزدیک می‌شویم. به سراغ آقای میم می‌روم. در راه پسر آمنه خانم را می‌بینم که به سراغ مادرش آمده و در حال رفت‌وروب آنجاست. از آقای میم کمک می‌خواهم. می‌آید و آستین‌ها را بالا می‌زند. من هم. حالا پنج‌نفری کار می‌کنیم؛ اوستا، کارگر، آقای میم، خواهرم و من.

همان‌طور که مشغول جمع کردن خرده‌های ملاط، آشغال و روفتنِ خاکه‌سنگ ناشی از برش سنگ‌ها روی قبرها و علف‌های اطراف هستم، از آقای میم می‌پرسم: «آیا می‌توان قبری را در اینجا رزرو کرد؟»

می‌گوید: «نه، به هیچ عنوان. اینجا موقوفه است و طبق سند وقف، هرکسی آزاد است هرجایی که خواست، رایگان عزیزش را به خاک بسپارد.» بعد سر درد دلش باز می‌شود که سازمان آرامستان‌ها قصد دارد مزرعه‌ی هم‌جوار را منطبق با طرح یکسان‌سازی گورستان‌ها به اینجا الحاق کند. می‌گوید رئیس سازمان آرامستان‌های استان از اینجا بازدید کرده است و این محوطه‌ی قدیمی را به‌هم‌ریخته ارزیابی کرده است. لذا پیشنهاد سامان‌دهی و یکسان‌سازی نمای گورستان را داده است؛ به نحوی که همه‌ی قبرها در تراز هم و با مصالح و الحاقاتی هماهنگ در کنار هم قرار گیرند. 

حیرت می‌کنم. گورستان بسیار قدیمی است، حتی قبرهایی با نقوشی از دوران میترائیسم روی سنگ‌های رسوبی در اینجا وجود دارد، بدیهی است که تلنبار این‌همه لایه‌های تاریخی و محیط طبیعی روی هم نتیجه‌ای یکنواخت و نظمی گونیایی به‌وجود نیاورد. آقای میم، خادم امامزاده هم گویا به مدیر نام‌برده خاطرنشان کرده که این قبرها صاحب دارند و نمی‌توان به بهانه‌ی یکنواخت‌سازیِ سطوح، آن‌ها را زیرِ لایه‌ای از ملاط سیمان و بتن پنهان کرد یا حتی ذره‌ای جابه‌جا کرد.

قسمت شهدای گورستان تنها بخش مسقفی است که در روزهای بارانی برای انجام یک‌سری از مراسم‌ها قابل‌استفاده است. آقای میم می‌گوید که مدیر آرامستان‌ها به این سقف نیز به دلیل اینکه مانع عروج شهید است، معترض شده است. خادم هم هیجان‌زده و شاکی به او گفته: «ای برار جان، شهید جسم اون زیر دَره، وِنِه روح همون اول پرواز کاردِه و آسمون بُرده. این سقف رِ خِراب نَکان.»3 عجب داستان تکراری و آشنایی برای ما معماران و شهرسازان؛ در حوزه‌ی شهری هم مدیرانِ آریستوکرات و کارشناسان تکنوکرات، آن‌قدر از روایت‌ها و واقعیات زیسته دورند که هر سامانی خارج از هندسه‌ی اقلیدسی را بی‌سامان تلقی کرده و آن را برنمی‌تابند.

در حال بارگذاری...
دید به سمت دریا، عکس از مرضیه ترابی

یادم باشد به عزیزانم که پس از مرگم تبدیل به بازماندگانم می‌شوند، بگویم که اگر قرار شد در اینجا با هزارسالگان سربه‌سر شوم، جایی در همین بخش قدیمی گورستان که پالیمپسستی4 از زنجیره‌ها‌ی بی‌پایان حیات است، برایم در نظر بگیرند و نه در بخش جدید که آرامستانی منظم و آراسته، ولی بی ردی از حیات خواهد بود. 

غروب شده و شمع‌های روشن بر مزارها سوسو می‌زنند، هنوز چندنفری پراکنده در اطراف لابه‌لای قبرها دیده می‌شوند، پسر آمنه خانم هم. حالا دیگر همه‌ی سنگ‌ها نصب شده‌اند، نیمکت کنار باغچه هم. به خواست مامان، اوستا سنگ مزار بابابزرگ را که از قضا او هم مثل بابا کنار خواهرش آرمیده نیز مرمت کرده است. اوستا می‌گوید: «کار من تموم شده، برای مراسم فردا، توی باغچه خاک نریزین، هنوز زوده، گلدون‌ها رو فعلاً با گلدون داخل باغچه بذارین و هفته‌ی بعد داخل باغچه بکارین.»

با خواهرم به خانه برمی‌گردیم، فردا نیز روز شلوغی است؛ سومین سالگرد رفتن بابا.

 

روز سوم

 

با خواهرم سر صبح به روستای گز در پنج‌کیلومتری جنوب بندر گز برای خرید گل از گلخانه‌ی آقای «واو» می‌رویم؛ روستایی بزرگ در محل اتصال دشت و دامنه‌ی شمالی البرز. بندر گز؛ شهری که پدرم در آن به مدرسه می‌رفت؛ زمانی بندری فعال در خلیج میان‌کاله‌ی دریای خزر و دارای مبادلات تجاری با روس‌ها بوده است. در دوران پهلوی اول، احداث خط‌آهن سراسری شمال باعث رونق زیاد این بندر شده است. رونق شهر با تحولات سیاسی پس از انقلاب و نیز عقب‌نشینی آب در خلیج میان‌کاله کم‌کم رو به افول گذاشت. در دوران معروف به سازندگی؛ پس از جنگ؛ اسکله‌ای جدید با محوریت تفریحی- گردشگری احداث شد، اما دیری نپایید. نگه داشتن آب که منبع اصلی حیات شهر است نیازمند نگاهی جامع‌تر و اقداماتی زیرساختی‌تر در حوزه‌ی زیست‌محیطی و کنوانسیون‌های منطقه‌ای با کشورهای همسایه بوده است. الان اما از آن دریای پر از کشتی، پویایی شهری و کثرت اجتماعی، فقط ساحلی خاموش با آبی گل‌آلود و کم‌عمق، بناهای فرسوده‌ی گمرک، کارخانه موسوپل و راه‌آهن5 به جا مانده است. سنگ‌های نشانِ گورستان شهر و نیز گورستان ارامنه، شاهدی بر روزگار متکثر این شهر کوچک و بومی‌اند. پدربزرگ و مادربزرگ‌هایم، اما در روستای گز زندگی کرده‌اند، در خانه‌باغ‌هایی بزرگ و پردرخت با خانه‌های چوبی و سقف سفالی و بالکن‌های کشیده با نرده‌های چوبی. به‌رغم آنکه بزرگ‌ترها از جمله پدرم درگیر پیامدهای تلخ تحولات بعد از انقلاب و نیز دوران جنگ بوده‌اند، من اما در آن سال‌ها کودکیِ شاد و بی‌نظیری را در اینجا تجربه کرده‌ام. گلخانه در حیاط خانه‌ی پدری آقای واو قرار دارد و از معدود خانه‌باغ‌های قدیمی روستاست که سر پا مانده است. گل‌های کاغذی، شمعدانی، رز، ناز، همیشه بهار، مینا و کاملیا. 

به مشورت او میخک هندی و گندمی را برای باغچه‌ی بابا انتخاب می‌کنیم، چون شرایط سازگارتری را با محیط و نحوه‌ی نگهداری در امامزاده دارند. دو گلدان شمعدانیِ پُرگل هم برمی‌داریم که لابه‌لای آن‌ها قرار دهیم تا رنگ‌ها را به باغچه دعوت کنیم. ماشین از گلدان‌ها پر شده و ما به‌سمت گورستان می‌رویم. در جاده، از پلیس راه نوکنده؛ جایی بین بندر گز و فرعی منتهی به امامزاده؛ که رد می‌شویم برای راننده پیامک حجاب می‌آید. از این‌همه چابکی برای صیانت خودم و همشهری‌هایم، جا می‌خورم. کاش ردی از این چابکی، دقت و سرعت در سایر مسائل اساسیِ امروزمان بود.

فرعی منتهی به امامزاده، راهی باریک و پر‌پیچ‌وخم است که از میان باغ‌های مرکبات و هلو و مزارع کلزا و آفتاب‌گردان و جالیزها می‌گذرد. از آخرین پیچِ این راهِ خوابیده در دشتِ بی‌فرازونشیب، پَرهیبِ منظر گورستان با درختان بلند سرو، درختان تنومند زیتون و اکالیپتوس دیده می‌شود؛ چشم‌اندازی نقش‌انگیز و متمایز از گستره‌ی پیرامونش که برای من منضم به منظری ذهنی دیگری هم هست. منظری شبح‌وار و هم‌پوشان با این دورنما، تصویری از کسان و رفتگانم که در اینجا ساکن ابدی شده‌اند و گویا در انتظار دیدارند. همان‌سان که وقتی زنده بوده‌اند، بر آستان در خانه‌هاشان. حالا بابا هم به این تصویر پیوسته و خانه‌اش برای همیشه عوض شده است. 

گلدان‌ها و وسایل رفت‌وروب را به داخل گورستان می‌بریم، راننده دورادور بابا و بیشتر عمویم را می‌شناسد و با همدلی به من و خواهرم کمک می‌کند. دستکش یک‌بارمصرف به دست می‌کنم و زباله‌های اطراف باغچه‌ی بابا را جمع می‌کنم. بابا بسیار تمیز و مرتب بود و می‌دانم که این شلختگیِ جامانده از دیدار بازماندگان با رفتگانشان، اصلاً به مذاقش خوش نمی‌آید. پوست کیک، بیسکویت و شکلات، ظروف یک‌بارمصرف، کاور پلاستیکی و روبان دسته‌گل‌های پژمرده. خودمان تلاش می‌کنیم که تا حد امکان زباله‌های دیدارهایمان را مدیریت کنیم. مثلاً هر سال وقت عید نوروز از هفت‌سین فقط سبزه‌ی عید بابا را، آن‌هم بدون ظرف گذاشته‌ایم که توی باغچه‌اش بماند. هر سال روز قبل از تحویل سال چهره‌ی گورستان دگرگون می‌شود، روی تمام قبرهایی که هنوز بازمانده‌ای در این حوالی دارند، سفره‌ی هفت‌سین چیده می‌شود؛ جشنِ کهنِ نو شدن در کنار و با یاد رفتگان آغاز می‌گردد. 

بابا حال‌وهوای نوروز را خیلی دوست داشت. همیشه روزهای آخر سال با خواهر و برادرهایم به گل‌فروشی می‌رفتیم و برای باغچه گل جعفری، مینا، بنفشه، میمونی، جعفری و شاه‌پسند می‌خریدیم و با هم در باغچه‌ی حیاطمان می‌کاشتیم. یادم می‌آید عصر ۱۹ بهمن سال ۱۳۹۹ با همسرم سری به گل‌فروشی‌های مسیر طرقبه (مشهد) زدیم تا هم حالی عوض کنیم و هم برای بالکن و داخل خانه گل انتخاب کنیم. هنوز سایه‌ی کرونا از سر زندگی روزمره کم نشده بود، اگرچه کم‌رنگ‌تر. در حال وارسی گل‌ها بودیم که تلفن همراهم زنگ خورد. دکتر «کاف» پزشک بابا بود، در آن ماه‌های آخر هر هفته یا هر دو هفته یک بار به بابا در خانه سر می‌زد؛ آن روز هم. از او خواسته بودم که وضعیت بابا را بررسی کند و اجازه بدهد تا با یک آمبولانس مجهز بابا از بندر گز به مشهد، پیش من یا تهران پیش خواهر و برادرم منتقل شود. تا هم به امکانات پزشکی دسترسی بهتری داشته باشند و هم مامان کمی فرصت استراحت پیدا کند. با شروع کرونا نه‌تنها رفت‌وآمد ما به خانه محدود و مقید شده بود، بلکه مامان به‌خاطر وضعیت ناپایدار سیستم ایمنی بدن بابا پرستار، فیزیوتراپ و حتی کارگر خانه را رد کرده بود و خودش به‌تنهایی همه‌ی کارها را انجام می‌داد، دو سال بی‌وقفه. فقط هرازگاهی که وضعیت کمی بهتر می‌شد، با تمهیدات بسیار جدی آن‌ها را به خانه راه می‌داد. 

دکتر کاف از آن‌طرف خط گفت: «خانم ترابی، من امروز صبح به پدرتون سر زدم؛ خونه‌ای مرتب و تمیز. تجهیزات استریل و بهداشتی میز دم ورودی خونه‌تون از بیمارستان ما تکمیل‌تر بود. پنجره‌ی اتاق پدرتون باز بود، آسمون آبی بود، هوایی پاک به داخل اتاق می‌اومد. مادرتون گلدونی از گل‌های باغ پر کرده بود و کنار تختش گذاشته بود، داره عاشقانه و توانمند از پدر مراقبت می‌کنه. چرا می‌خواید این‌همه آرامش و مهر رو خراب کنید؟ چرا می‌خواید پدر رو انتقال بدید؟» 

در آن لحظه مغزم تیر کشید، صدایش بوی مرگ می‌داد و هم‌زمان دعوت به صبوری، پیش از موعد و خیلی واضح. اما ذهن من پذیرای مرگ نبود. همه‌ی ما حتی اگزیستانسیال‌ترینمان، در مواجهه با احتمال مرگ عزیزمان، همواره بارقه‌های امید را در اعماق ناخودآگاهمان، در ماورا، در طبیعت و در کهکشان جست‌وجو می‌کنیم. فقط یک پزشک، یک پرستار، یک انسانِ خارج از تجربه‌ی زیستیِ هم‌هوا؛ کسی که بابا برایش یک بیمار، یک ابژه‌ی تحقیق و چیزی خارج از سوژه است می‌تواند مرگ را بو بکشد، بپذیرد و در را به‌آرامی برایش باز کند. من پیامش را فهمیده بودم، ولی باور نکردم. ناخودآگاه به لیست پیامک‌های دکتر کاف در گوشی‌ام نگاهی می‌اندازم. در ۲۳ بهمن ۱۳۹۹- ساعت ۱۸:۳۳- به او پیام داده بودم که: بابا حالشون به هم خورده، شما احتمالاً بندر گز تشریف دارید؟ 

ساعت ۱۸:۳۷ برایش نوشته بودم: بابا برای همیشه رفت.

ساعت ۱۸:۳۹ جواب داد که: متأسفم، تسلیت می‌گم.

فقط چهار دقیقه قبل از رفتن بابا از ۶۱۶ کیلومتر شرق‌تر از خانه‌شان، کمک‌دست تلفنی مامان شده بودم برای هماهنگی با دکتر کاف تا به بابا سر بزند. زندگی خانوادگی‌مان در آن دو سال نه در خانه‌ی پدری که عموماً سوار بر امواج الکترومغناطیسی، مدارها و بیت‌ها بوده است و ما در یک تقسیم کار، کمک‌دست راه دور مامان برای پیگیری‌ها و کارهای مختلف بودیم. فقط چهار دقیقه، تا مواجهه با پایان، تمام و غیرقابل‌بازگشت؛ و من ناتوان از درک آن. 

پیامک مرا می‌برد به آن لحظه‌ی بی‌زمان؛ به آن سکون و سکوت بزرگ که همچون سیاه‌چاله‌ای مرا بلعیده بود، به ساعت ۱۸:۳۴ که تماس گرفته بودم تا بگویم برای دکتر پیام گذاشته‌ام. زن‌عمویم گوشی مامان را برداشته و گفته بود: «اورژانس اومده.» 

در پس‌زمینه صداهایی می‌شنیدم؛ صدایی غریبه، صدای بلند و واضح یک مرد در گوشم زنگ زد؛ گویا رو به مامان. می‌گوید: «خانم ترابی، بیمار شما فوت کرده، طبیعیه که اولش بدنش کمی گرم باشه...»

دیگر چیزی نمی‌شنوم، تازه از بازدید منطقه‌ی تاجرآباد؛ محله‌ای بلوچ‌نشین در حاشیه‌ی شرقی مشهد، برگشته بودم و هنوز با همان لباس‌ها در حین تماس‌های تلفنی، در تدارک تهیه‌ی سالادی برای ناهار دیروقت بودم، تنها در آشپزخانه. کسی در خانه نیست. صدای زوزه‌ی دردناکی در خانه پیچید، صدای من بود، صدایی که از خود سراغ نداشتم. جا خورده بودم، سعی کردم کمی خودم را جمع‌وجور کنم، ولی نشد. صداهای عجیب‌وغریب از عمق سروسینه‌ام بیرون می‌زد؛ ترکیبی از هق‌هق، زوزه و شیون. چرا کلمه‌ای برایش ندارم؟ بابا برای همیشه رفته بود و من کیلومترها آن‌طرف‌تر بودم. 

گریان و آشفته چمدان را وسط‌ هال باز کردم و هرچه را به یادمان می‌آمد، داخل آن می‌ریختیم. پروازی در کار نبود، دیروقت شب با ماشین راه افتادیم. برادرم تماس گرفت و گفت که بهتر است یک گواهی از پزشک مبنی بر درگذشت بابا داشته باشیم، چون مرزهای استانی به‌واسطه‌ی کنترل کرونا بسته شده‌اند و احتمال دارد به ماشینمان اجازه‌ی عبور ندهند.

خدای من! مرگ بابا به‌یک‌باره داشت پای چیزهایی را به زندگی‌ام باز می‌کرد که نه‌تنها هرگز به آن نیازی نداشتم، بلکه امکان کنترلشان را هم نداشتم؛ مدارکی چون گواهی فوت، آگهی ترحیم، جواز دفن. از بینالود و هزارمسجد به البرز، از گردنه‌ی بدرانلو به جنگل گلستان رسیده بودیم و من دل‌آشوب از دلهره‌ای بزرگ؛ نبودن بابا چه شکلی است؟ چه معنایی دارد؟ راهی که به خانه می‌رسید حالا هزار رنگ دیگر گرفته بود و هراس‌آور می‌نمود. مرگ فقط فقدان یک انسان نیست، مرگ متن‌های دیرآشنا و مبرهن را مخدوش می‌کند، سامان زندگی را به هم می‌زند و بازماندگان را با وضعیتی مبهم و پیش‌بینی‌ناپذیر مواجه می‌کند، حتی در ساده‌ترین روابط و پیش‌پاافتاده‌ترین امور روزمره و پربسامدترین عادات.

با صدای خواهرم به اکنون برمی‌گردم. همه‌جا مرتب شده؛ گلدان‌ها را در باغچه‌ی بابا جوری قرار داده‌ایم که انگار کاشته شده‌اند. سنگ بالاسر باغچه را که یک سوم طول باغچه است، شسته‌ایم. اسم بابا با دستخط خودش به رنگ مشکی روی زمینه‌ی سفید و مرمرین سنگ هرات چه زیباست. بابا خوش‌خط بود، با تأکید و خوانا می‌نوشت. حروف کلمات را کامل تا انتهای هر حرف با تمرکز ثبت می‌کرد و بی‌حوصلگی و عجله در ترسیم کاملِ کلمات؛ آن‌جور که من به آن دچارم؛ در دستخطش نبود. به‌خصوص اگر پای مدارک مالی و بانکی در میان می‌بود. اعداد و حروف با دقتی وسواس‌گونه، خوانا و خوش‌خط ثبت می‌شدند که خب به‌عنوان کارمند بانکْ طبیعی و مؤثر می‌نمود. اسمش را هم از پای یکی از مدارک بانکی‌اش اسکن کرده بودم و به سنگ‌بری داده بودم.‌ اندکی از آنجا فاصله می‌گیرم و به آن می‌نگرم تا تصویری را که دیگران به آن قبر می‌گویند، از دورتر و در یک چشم‌انداز ببینم؛ من هنوز در مورد بابا نمی‌توانم از این کلمه استفاده کنم، می‌گویم باغچه. سمت چپ؛ راه اصلی گورستان و پس از آن در سایه‌سار درخت کهن‌سالِ زیتونِ بزرگ‌ترین عمه‌ام، بابا و در آخر پدربزرگم موازی هم و عمود بر مسیر اصلی آرمیده‌اند. سمت راست و روبه‌رو مزار‌های دیگری از همشهری‌های سابق و پس از آن مزارع سبز با چند تک‌درخت و دورتر دریا و آسمان. 

امروز پنجشنبه است و به قول محلی‌ها روز زیارت اهل قبور؛ قرار هفتگی بازماندگان با رفتگان. آقای میم در تکاپوست، گل‌های تازه برای بساط جلو مغازه‌اش آورده و خیالش از اینکه امروز دیگر بنایی نداریم، راحت شده است. گفته بود که پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها به کسی به‌خاطر حضور اهالی و شلوغی اجازه‌ی بنایی نمی‌دهد. 

روز سومی است که اینجا هستم، اما برایم فراتر از حضور بر سر یک پروژه بوده است. از کودکی بارهاوبارها به اینجا آمده بودم، ولی این بار فرق دارد. سه روز متوالی در اینجا مانده‌ام، ماندن و مشاهده به من فرصت ‌اندیشیدن و تألم، دیدگاه و بینش داده است. ماندنم از دیگرانِ حاضر در اینجا، غریبه‌زدایی کرد و آن‌ها را به هیبت همسایه، همشهری و آشنا درآورد. عجب چیز پیچیده‌ای است زمان و درک زمان؛ آنجا که فرصت می‌دهد و آنجا که فرصت می‌ستاند. منظر گورستان دیگر صرفاً منظری دیداری و ایستا نیست، بلکه این سیمای خاموش با منظری روایی هم‌پوشان شده است؛ منظری پر از داستان‌های ساده و عجیب، دارای لهجه و گویش خاص خود، پرهمهمه به‌سان هُرم شهر. 

گوناگونی قبرها، تفاوت سنگ‌ها و آرایه و نشان‌های آن‌ها، تنوع ملحقاتی که بازماندگان برای زندگی ابدی رفتگانشان در نظر می‌گیرند، پارچه‌های سبز و سیاه، دورهمی‌های خانوادگی؛ شبیه پیک‌نیک که در کنار رفتگانشان برپا می‌کنند، همه و همه نشانگر آزادی و رهایی اهالی این سرزمین برای سوگواری، برای به خاطر آوردن و برای امتداد دادن به حیاتِ جان‌های ازدست‌رفته به سیاق خودشان است؛ دنیایی همه شمول و پذیرا. اینجا جایی است که مردگان باعث پیوند زندگان می‌شوند، جایی است که بر نهاده‌های زندگی زیسته‌شان لابه‌لای سنگ‌ها و بوته‌ها و زیر درختان تناور، در پچ‌پچ روایت‌های اهالی به حیات خود ادامه می‌دهند. شهر رفتگان در مجاورت و در تداوم تقویم شهر بازماندگان است؛ با شمع‌هایی روشن، شکفتگی‌ها و نقص‌هایی بسیار؛ همان‌طور که شهر زندگان. 

مویه کردن برای رفتگان، به گویش مازنی «موری» است و معمولاً به دوش دختران. موری شرح جای خالی عزیز رفته در زندگی روزمره، غم‌ها و شادی‌هایش است بر سر مزارش با لحنی ‌اندوهناک و صدایی بلند؛ جوری که بقیه می‌شنوند و با اشکی همراه موری‌کننده و تسلای دل خود می‌شوند. اهالی موری را برای تسکین آلام بازماندگان لازم می‌دانند، اینکه باعث سبکی دل می‌شود، آخر دلِ سوگوار بسیار فشرده، غمگین و سنگین می‌شود؛ دل من هم. من هیچ‌وقت موری نکردم، موری کردن بلد نیستم و نمی‌خواهم انجام بدهم تا سبک بشوم. الان که کنار باغچه‌ی بابا ایستاده‌ام، بعد از سه سال از رفتنش، برای اولین بار احساس سبکی می‌کنم. حضورش را همواره در این سه روز در کنار خودم حس کرده‌ام، انگار با یک دستش دستم را گرفته و با دست دیگرش چیزهایی را نشانم داده است؛ چیزهایی نامرئی، ناآشنا و نامأنوس. درست مثل دوران کودکی‌ام که به گردش می‌رفتیم و به جایی اشاره می‌کرد تا ماه، ابری غول‌پیکر، افق دریا، گوسفندانِ در حال چرا یا سنجاقکی را ببینم و سرشار شوم. چقدر بابا زندگی را دوست می‌داشت، چطور توانست دل بکند و برود. 

دستگیره‌ی در دنیا را می‌چسبم تا آن را بگشایم و بروم. اما ‌اندکی دیگر در آستانه‌ی درخشانِ [در] درنگ می‌کنم. چشمانم، گوش‌هایم و درونم، بریدن از سنگ‌ها و سبزه‌های دنیا را دشوار می‌یابند. انسان می‌تواند به خود بگوید که در عین خشنودی و عافیت است. می‌تواند بگوید نیاز به دیگری ندارد و وظیفه‌اش را به انجام برده و آماده‌ی رفتن است. اما دل از رفتن سر باز می‌زند و همچنان که سنگ‌ها و سبزه‌ها را چنگ زده است، التماس می‌کند: «‌اندکی بمان.»6 

باید به خانه برگردیم و بعدازظهر دوباره برای مراسم اینجا باشیم. از کنار قبر آمنه خانم رد می‌شویم، پسرش اینجاست. لابد روزهای پنجشنبه زودتر از کارش مرخص می‌شود. در حال معاشرت با مادرش است. خواهرم می‌شنود که به زبان شمالی از مادرش می‌پرسد: «چشمان آبی تو آن زیر هنوز آبی‌اند؟»

 

1.گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس ، برگردان صالح حسینی

2.خانه‌ی سوزنبان پیر در فیلم طبیعت بی‌جان؛ اثر سهراب شهید ثالث؛ ۱۳۵۳؛ در سایت ایستگاه راه‌آهن بندر گز قرار دارد؛ بنایی فرسوده، ولی هنوز سر پا.

3.Palimpsest

4.ای برادر جان، جسم شهید اون زیر هست، روحش همون اول پرواز کرده و به آسمون رفته. این سقف رو خراب نکن.

5.این اصطلاح در این منطقه بسیار رایج است و در توصیف وضعیت کسی به کار می‌رود که عزیزش زنده است، ولی دیدارش میسر نیست. عموماً تجربه‌ی «زنده-جدایی» را سخت‌تر از تجربه‌ی جداییِ ناشی از مرگ می‌دانند.

6.می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق، مارگوت بیکل، ترجمه‌ی احمد شاملو

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد