پایین تپه ی گوگردی در ارتفاع ۵۲۰۰ متری روی تخته سنگی ولو شدم و احساس کردم دیگر توان یک قدم بیشتر را هم ندارم. بالاتر زردی تپه های گوگردی را می دیدم و سد لار را که آن پایین شبیه یک دریاچه ی کوچک شده بود؛ اما نای حرکت نداشتم....

من یک جعبه ی پاندورا در سرم دارم که تو در آن زندگی می کنی. یک هیولای سیاه و بزرگ! خیلی بزرگ! بزرگ تر از تمام هیولاهای دنیا. همه می گویند فقط ۱۲ روز طول کشید. من هنوز جرئت نکرده ام دست به جمع و تفریق عددهای روزشمارم بزنم؛ ولی...

«پس از مصیبت ها باید شعری سرود.» معلم این را در حالی که عرض کلاس را می رفت و می آمد گفت. مانتوی بلند مشکی اش تنش بود و مقنعه ی چانه داری سرش که به جدی بودنش می افزود. میگ های عراقی شب ها آسمان برایمان نگذاشته بودند و...

صدا و لحنش هنوز در گوشم مانده است. همان صورت حق به جانب، همان خونسردی ای که هرچه بیشتر بر خواسته ات پافشاری کنی، او را محق تر نشان می دهد. آرامشی لجد رآر که مدیون یقینی ازپیش ساخته است و خودش را نماینده ی نظمی می داند که نیازی...

روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاین زورگه در حالی که چمدانِ پاپیه ماشه ی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیش های جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کم کم داشت فکر می کرد این کیف، که اشیای قیمتی اش...

اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن به آرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین می رفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف می کرد تا اعلامیه ای را به گوش همه برساند. در کرانه های ماسه ای شلوغی که صدها مجروح...

درست پس از وقوع انفجار، کشیش تانی موتوی سراسیمه از عمارت ماتسویی بیرون دوید. همان طور که بهت زده به سربازان خون آلود در نزدیکی ورودی سنگری که حفر می کردند خیره شده بود، دلسوزانه به سمت پیرزنی رفت که حیرت زده راه می فت. با دست چپ سرش را...

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم می کنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظه ای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایه ای سیاه بر تمدن بشری...
