هفته ی اول جنگ بود؛ جز در مواقع ضروری از خانه بیرون نمی رفتیم. روزی برای کاری راهی غرب تهران شدیم. در مسیر برگشت متوجه شدم امین خروجی چمران ـ جنوب (مسیر خانه) را رد کرد و همچنان به سمت شرق در حال راندن است. آن روزها هوش و حواسمان...

صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشم ها هنوز بسته اند. گوشم را در جست وجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز می کنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ می چرخم به سمت در اتاق...

بامداد جمعه ۲۳ خرداد، لخت، تنها و مست روی تختخواب دونفره خوابیده بودم. زاویه دیدم شکم و پاهای پرموی یک مرد خاورمیانه ای بود. در پس زمینه ی تصویر صدای اذان صبح می آمد: ترکیبی که معمولاً در فیلم های جشنواره ای برای ترسیم زندگی متناقض ما به نمایش درمی...

یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوسته ی خشکیده ام شکسته. روی تخت دراز کشیده ام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدت ها در چشم خانه ام رسوب کرده بود، پایین چکیده. چهار روز است که مرده ام؛ کشته شده ام؟ قربانی؟ هنوز نمی...

«دیشب تا بعد از ساعت یک روزنامه می خواندم؛ هر دو روزنامه را سطر به سطر، مثل آن شب که بعد از چهار ماه از قزل قلعه به زندان موقت شهربانی منتقلم کردند. چهار ماه انفرادی بدون هیچ چیز خواندنی گذشته بود... وقتی به موقت آمدم، حرص می زدم تا...

جنگ پشت سرم بود یا روبه رویم؟ شاید هم توی دلم، در تمام وجودم؛ وگرنه آن طور کور نمی شدم و به ماشین جلویی که با علامت ایست بازرسی ناغافل در لاین سوم اتوبان زد روی ترمز نمی کوبیدم. مگر همین چند روز قبلش قرار نبود در میانه ی جنگی...

یک جوکی هست که از بدکاره ای حکایت می کند که می برندش به جهنم. منتها با حق انتخابِ نوع مجازات و این شرط که دیگر هیچ قت حق تغییر مجازاتش را ندارد. بدکاره از همه ی دپارتمان ها بازدید می کند، تا به استخر وسیعی می رسد. بدکاره های...

در ورشو، دخترکی چنین می گفت: اگر می خواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمی شوم، ولی باید بدانی که تمام این مردگان در من زوزه می کشند و من سراپا، سراپا خاکسترم. ببوس مرا، ولی ای کاش این بوسه تلخ کامت نکند. ژیو بوگزا ویدئوها را با فاصله می بینم؛...
