دیواری سیمانی به فاصله ی تقریباً سه متر از آن قاب فلزیِ مستطیل شکل؛ این منظره ی پنجره ی اتاق نشیمنِ اولین خانه ی مشترک ما در کوچه ی سرهنگ سازگارِ خیابان بهار شمالی بود. من آن مستطیل فلزی را با اغماض پنجره به حساب می آوردم. پنجره در واژه...

به گمانم آن روز، در تراس آپارتمان لادن، هنگامی که داشتم لباس های نوزادی خواهرم را روی بند می انداختم و منظره ی دریا در تقلایی سخت از لای تصاویر خیابان، ماشین ها و ساختمان ها می گریخت تا خود را به چشمان نیازمند من برساند، این اندیشه در ذهنم...
روایت «دمپایی های آبی» از جایی شروع می شود که زمین زیر پای راوی همچون گهواره ی نامتوازنی تاب می خورد. خیلی زود می فهمیم با آدمی طرفیم که با «دیگری» درگیر است. حریم خودش را می خواهد. صدای عصای طبقه ی بالا و بوی پیازداغ آن یکی همسایه و...

«در میانه» روایتِ ایستادن است؛ ایستادن در فاصله ای باریک میان دیدن و مداخله نکردن، میان ماندن و رفتن، میان خانه به عنوان پناه و خانه به عنوان مرز موقت. متن، تجربه ی زیستن در تعلیق را به جای روایت رخدادهای بزرگ می نشاند و با گوش سپردن به صداها،...
خانه ی رضا روایت «بلوغ» است.روایت تجربه فردیت درون زیست جمعی است. داستان «بزرگ شدن» است و مثل هر داستان دیگری که روی بزرگ شدن و تغییر کردن و شکل گرفتن شخصیت در مقطعی از زندگی دست می گذارد با خاطره یا تجربیاتی که مثل میخ به جان آدم کوبیده...

اگر ترم بعدی هم دفاع نکنی؛ برایت اخراجی می زنند. پیام را می خوانم. نه یک بار که هزارویک بار. اخراج. از پسِ هزارودومین بار گوشی را روی تخت پرت می کنم. نور صبحگاهیِ نرمی که روی تخت اتاق افتاده است، گوشی را همچون شیء مقدسی نمایان می کند. چند...

بعد از ازدواج از بس شنیده بودم: «زنی که شوهرش را خانه دار نکند، زن نیست.» به زن بودن خودم شک کرده بودم. این چه صدای زهرآلودی بود که تا از خواب برمی خاستم توی جانم می پیچید؟ صدای غرغر از توی آشپزخانه ی مادرشوهرم بود که خفه ام می...

شاید در ظاهر و از دور رها و منعطف به نظر برسم، ولی متأسفانه دچار یبوست مزمن فکری ام و تاکنون تقریباً طبق همان برنامه ای که در دوازده سالگی برای زندگی ام ریخته ام، قدم برداشته ام. نوجوانی بودم خیال پرداز، پر از آرزوها و رؤیای رسیدن به یار...
