
این اثر رتبهی دوم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.

این اثر رتبهی دوم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.
روایت «دمپاییهای آبی» از جایی شروع میشود که زمین زیر پای راوی همچون گهوارهی نامتوازنی تاب میخورد. خیلی زود میفهمیم با آدمی طرفیم که با «دیگری» درگیر است. حریم خودش را میخواهد. صدای عصای طبقهی بالا و بوی پیازداغ آن یکی همسایه و تلفنهای مادرِ جویای احوال اذیتش میکند. حالا همین راوی زلزلهای را از سر میگذراند که اتفاقاً زیادی هم طولانی است. از آن زلزلهها که همه خانهها را رها میکنند و کیپِ هم در چادر میخوابند. مگرنه که در هر زلزله آدمی به نخستین پناهی که چنگ میزند دیگری است؟ زلزله فقط زمین را نمیلرزاند. مرز میان من و دیگری را هم ترک میاندازد.
همان لحظهای که به خودم آمدم، در واحد را باز کردم و توی پاگرد ایستادم. حالت تهوع گرفته بودم و خیال میکردم روی گهوارهی نامتوازنی تاب خوردهام. صداهایی میآمد، اما در پاگرد کسی نبود. فقط یک جفت دمپایی پلاستیکی آبی دیدم که هر لنگهاش افتاده بود یک وری؛ انگار صاحبش پیش از پایینرفتن از پلهها آنها را از پا کنده باشد.
چند نفری در آسانسور طبقات پایین گیر کرده بودند. صداها در ستونهای ساختمان میپیچید. نمیتوانستم تصمیم بگیرم یا حتی فکر کنم که چه اتفاقی افتاده. برگشتم خانه. جرئت بستن در را نداشتم. مجسمههای روی شلف بر زمین افتاده بودند، شکسته و قطعهقطعه. از بیرون صدای همهمه میآمد، اما درون خانه سکوتی آشفته جریان داشت. حولهای روی سرم بود و لباس نازکی به تن داشتم. میدانستم بیرونرفتن با آن حال صلاح نیست، اما شهامت رفتن به اتاقخواب را هم نداشتم.
اتاقهای خانهام پشت آشپزخانه بود؛ پنجرههایی داشتند رو به حیاطخلوت آپارتمان. هیچوقت آنها را باز نمیگذاشتم. بوی پیازداغ همسایهها آزاردهنده بود و صدای زندگیشان از همان روزنههای بسته عبور میکرد. مدتی هم بود که دیگر در اتاق نمیخوابیدم. کسی بالای سرم عصایش را بدجوری روی زمین میکوبید و توی یک چهاردیواری سهدرچهار پژواک صدا بیشتر میشد.
میان چارچوب در ایستاده بودم و به گویهای شکستهی لوستر نگاه میکردم که دستی بر شانهام نشست.
«خونه نمونی بهتره. بجنب!»
نمیشناختمش، اما صدایش آشنا بود. سر و ریشی سفید داشت با صورتی جوان. گفتم: «لباسهام توی اتاقه. میترسم برم.»
لبخند زد، انگار که اتفاقی نیفتاده است. بهآرامی کفشهایش را از پا درآورد و وارد خانه شد و شبیه کسی که مسیر را بلد باشد رفت سمت اتاقخوابها. من پشت سرش میرفتم. پنجهی پا را با ناامنی زمین میگذاشتم، اما او مثل یک راهنمای کاربلد رفت و پشت به اتاقها ایستاد. گفت: «سریع لباس بپوش و چند چیز ضروری بردار.»
همان کارها را کردم و باهم از خانه بیرون زدیم. خواستم دکمهی آسانسور را بزنم که با انگشت، اشاره کرد به راهپله. نگاهم به دمپاییها افتاد. دو زن هراسان از کنارمان گذشتند و یکیشان یک لنگه از آن پلاستیک آبی را با پا روی پلهها پرت کرد. پرسیدم: «دمپاییها رو دیدی؟»
دست سمتم کشید و نوک انگشتانم را توی مشت گرفت. میتوانم بگویم مرا میکشید. پلهها را رد کردیم و به حیاط رسیدیم.
حیاط پر از آدم بود. بعضیها را میشناختم، انگشتشمار. مثلاً همسایهی دیواربهدیوارم، همان آدم پرچانه و زباننفهمی که ساعت دو نیمهشب مهمانهایش را تا آسانسور بدرقه میکرد یا مدیر ساختمان که سر هر ماه پشت چشمی در خانهام میایستاد و گردن کج میکرد. دستم را رها کردم و بدون اینکه با همسایهها چشمتویچشم شوم، گفتم: «ممنونم.»
رفتم و توی ماشینم نشستم. استارت زدم و به این فکر کردم باید کجا بروم؟ پا روی پدال گاز گذاشتم. کرمانشاه در آن ساعت شب مثل روز شلوغ شده بود و من دیدم که آدمها با لباس خانگی، پتوپیچ با دمپایی و چشمهایی که دودو میزنند جلوی در خانهها، کنار درختهای بلوارها ایستادهاند. بچهها بازیشان گرفته بود و من هیچ جایی را نداشتم که بروم. سر کوچه رستوران کوچکی بود که همیشه پیادهرو و قسمتی از خیابان را روشن میکرد. همانجا پارک کردم. بهنظر امن میآمد. درختهای پیادهرو قطور نبود و تیر چراغبرقی هم آنجا وجود نداشت. سردم شده بود. بخاری ماشین را روشن کردم. تلفنم زنگ خورد.
«خوبی؟»
جواب دادم: «زندهم.»
بغضم گرفته بود. تا آن لحظه هنوز فرصت فکرکردن نداشتم. باید برای مادرم توضیح میدادم که زلزله زیادی طول کشیده، ترس زیادی برم داشته و باید تنهایی در خیابان سر کنم. گفتم و رسیدم به آن دو دمپایی آبی. مادرم گفت: «شاید مال خانم صنوبری باشه؟»
جواب دادم: «خانم صنوبری دیگه کیه؟»
صدای خندهاش اعصابم را درهم میریخت. بعد از توضیحاتش که از نظرم اضافه بود، من فقط به اینکه گفت خانم صنوبری یکی از همسایههای آپارتمان من است اکتفا کردم، اما او بیاعتنا به حال غریبم اضافه کرد: «پارسال پیرارسال که سرِکار بودی، ویرم گرفت آش بپزم. رفتم در واحدشون...»
حرفش را قطع کردم: «مامان! من حالم خوب نیست. ترسیدم. میفهمی؟»
خندهی صدایش بریده شد: «همونموقع هم تشر زدی. گفتی چرا ظرف یهبارمصرف نخریدی که همسایهها راهبهراه در خونه نیان؟»
داشتم خفه میشدم. صدایم بهسختی بیرون میزد: «حالا وقت سرزنشکردن منه؟»
آرام بود: «به خونهی خانم صنوبری زنگ بزنم؟ میری پیششون؟»
گیج شده بودم: «شمارهش رو هم داری؟»
دوباره خندید: «بهنظر مهربون میاومد.»
انگار کسی روی گلویم دست گذاشته بود. جواب دادم: «نه، لازم نیست. فقط باید فکر کنم.» و پیش از آنکه قطع کنم، گفتم: «اگه تونستم، مرخصی میگیرم و دم صبح تو جاده میافتم.»
گوشی را قطع کردم و وارد گروه بچههای شرکت شدم. هیچ خبری نبود. انگار زمین فقط برای من لرزیده بود. دلم میخواست خانه باشم. آن وقت شب زمان استراحتم بود. به خانم صنوبری فکر کردم، به اینکه زنی است مهربان که دمپاییهای بزرگ آبی میپوشد. دنده را عقب بردم و دوباره سمت کوچه برگشتم. به انتها که رسیدم، جلوی آپارتمان پارک کردم. در ماشینرُوی حیاط باز بود و همسایهها هنوز توی حیاط ایستاده بودند. نگاه به زنها کردم. داشتم فکر میکردم خانم صنوبری کدامشان است؟ یا مهربانی توی صورت یک آدم چطور معلوم میشود؟
«برگشتی؟»
دوباره پیدایش شد. موهای سفیدش زیر نور نئونهای کوچه برق میزد. از او چشم برداشتم و نگاهم را بهسمت همسایهها بردم.
«جایی رو نداشتم که برم.»
در ماشین را باز کرد و انگشت اشارهاش را برد سمت گوشهای از حیاط.
«امشب رو قراره تو اون چادر سر کنیم.»
سر تکان دادم. از آن شبهایی بود که گیجوگول بودم، خسته و آشفته. ادامه داد: «کانون زلزله ازگله بوده. بدجوری همهجا رو خراب کرده. همسایهها میترسن برگردن واحدهاشون. بعضیها که خونهی ویلایی سراغ داشتن رفتن، اما مابقی همسایهها تو چادری میمونن که آقای رحیمی برپا کرده.»
با خودم فکر کردم آقای رحیمی کدام بود؟ اصلاً ازگله کجای نقشه است؟ بروم توی خانهی خودم، چه اتفاقی میافتد؟ و شک نداشتم تا صبح میان آنهمه آدم وولخوردن، صبر ایوب میخواهد.
همانطور که قفل فرمان را میزدم، گفتم: «نه، ممنون.»
بیاعتنا به حرفم ادامه داد: «تو سایت لرزهنگاری دیدم که قبلاً زلزله اومده و ما متوجه نشدیم. احتمالاً همون لرزهی اصلی بوده.»
بعد کجکی خندید: «مادرت گفته بود حرف، حرف خودته. من باور نکردم.»
براق شدم: «مادر من؟! کجا دیدیش؟»
بعد با دلخوری از ماشین پیاده شدم و سمت حیاط رفتم. پشت سرم میآمد. پیرمردی با پای برهنه روی صندلی تاشو، زیر درخت زبان گنجشک حیاط نشسته بود. مچاله شده بود و میلرزید. داشتم به انگشتان کجوکولهاش نگاه میکردم که زنی صدایش را بالا برد: «دختر جان، بالا نرو!»
سمت جمعیت سر چرخاندم. سلام کردم و گفتم: «خستهم. جز خوابیدن هیچچی نمیخوام.»
بعد دکمهی آسانسور را فشردم. دیدم دستش دوباره سمت پلهها رفت.
«راهپله لطفاً!»
چه صدای قشنگ و آمرانهای! سر پایین انداختم و باهم از پلهها بالا رفتیم.
در خانهام را باز کردم. برگشتم تا با او خداحافظی کنم که چشمم دوباره خورد به یکی از لنگههای دمپایی پلاستیکی. تکوتنها وسط پاگرد مانده بود. پرسید: «مطمئنی؟»
خندهام گرفته بود: «تو کسوکاری نداری که فقط نگران منی؟»
با اینکه چشمهایش غم داشت، اما لبخند زد: «نه! علی مونده و حوضش!»
کلید را از قفل بیرون کشیدم و پرسیدم: «علی، کدوم واحدی؟»
به سقف اشاره کرد. چشم گرد کردم: «همیشه فکر میکردم طبقهبالایی من یه آدم سالخوردهس که یه عصای رومخی داره.»
همراه خندهی مصنوعیاش آه کشید. صدای آهاَش زیادی بلند بود.
«اینکه میگی مامانم بود.»
چیزی شبیه به زلزله دلم را لرزاند. پشیمان شدم از حرفی که زدم. نمیدانستم چطور میشود جمعوجورش کرد. با یکی از کلیدها سرم را خاراندم.
«صاحب دمپایی هم که معلوم شد کیه.»
با آن جملهی مزخرفم خنده را از لبش برداشته بودم. جدی شده بود.
«پیرمرده؟ مهمونه. پابرهنه بیرون زد. دمپایی رو خودم بهش پوشوندم، اما اینجا که رسیدیم، دیدم زیادی کُنده. بغلش که زدم، مثل بچهها دمپاییها رو پرتاب کرد.» کفشهایم را از پا درآوردم و به این فکر کردم که علی چه سرعت عملی دارد. من تا زلزله را فهمیدم و به خودم آمدم، آپارتمان خالی شده بود و فقط یک جفت دمپایی وسط پاگرد دیدم.
بعد رفتم تو و روبهروی هم ایستادیم. میخواستم در را ببندم. آن را تا نزدیکی تنش بردم: «ممنونم ازت. علی آقای...؟»
توی صورتش نگرانی میدیدم. نگاهش مثل نگاه مادرم بود، وقتهایی که میگفت: «حریفت نمیشم.» سعی کردم لبخند بزنم، اما او بازهم نخندید. به جایش جواب داد: «صنوبری هستم.»
در را که بستم، لرز کوچکی در دیوار حس کردم. درون آپارتمانم با همهی آشفتگیاش مثل سابق بود، اما آن شب معنای خانه برایم تغییر کرده بود. زلزله فقط زمین را نلرزاند، مرز میان من و دیگری را هم ترک انداخت. در آپارتمان، ما به تنهایی خود پناه میبریم و خیال میکنیم دیوارها امنیت هستند، اما همان دیوار نخستین چیزی است که ترک برمیدارد و گاهی فرو میریزد. به همین دلیل است که در هر زلزله، نخستین چیزی که ذهن به آن چنگ میزند نه پناه که «دیگری» است: دستی بر شانه، صدایی آشنا و شاید آدمی که نمیدانیم کیست.
گاهی فکر میکنم آپارتمان نسخهی عمودی تنهایی ماست؛ طبقههایی رویهم با دیوارهایی که تا لرزیدن زمین خاموش میمانند. بااینحال هنوزهم وقتی از پاگرد رد میشوم، دنبال دمپاییهای آبی میگردم، نشانی از لحظهای که ترس دیوار میان من و دیگری را برداشت و برای چند ثانیه ما را بینهایت به هم نزدیک کرد.