این اثر رتبهی اول دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.
این اثر رتبهی اول دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.
«در میانه» روایتِ ایستادن است؛ ایستادن در فاصلهای باریک میان دیدن و مداخلهنکردن، میان ماندن و رفتن، میان خانه بهعنوان پناه و خانه بهعنوان مرز موقت.
متن، تجربهی زیستن در تعلیق را بهجای روایت رخدادهای بزرگ مینشاند و با گوشسپردن به صداها، بوها و تکرارهای بهظاهر کماهمیت، از شهر چهرهای زنده و ناآرام میسازد. راوی نه در پی قهرمانسازی است و نه در دام حسرتِ آشکار میافتد؛ او شاهد است، و شاهدبودن در این متن، شکلی از مقاومت آرام است. بنبست، پنجره، دیوار، صدا و سکوت، همگی از عناصر صرفاً توصیفی فراتر میروند و به مفاهیمی بدل میشوند برای فهم نسبت فرد با شهر، تاریخ و ناامنی. «در میانه» داستان خانهای نیست که مالکیتش تثبیت شده باشد، بلکه روایت خانهای است که فقط تا زمانی کوتاه اجازهی زیستن میدهد و همین ناپایداری، متن را از نوستالژی صرف دور میکند و به تأملی اجتماعی و سیاسی میکشاند. اینجا خانه نه خاطرهای امن، که محل مواجهه است؛ جایی که زندگی، با همهی زخمها و تداومهای ناخوشایندش، بیوقفه خود را تحمیل میکند و راوی، با ماندن در نگاه، به آن معنا میدهد.
هر صبح، پیش از آنکه هوا روشن شود، صدای نفس کشیدن آپارتمان را میشنیدم؛ صدای لولههای آب، چکهی آرام شیر ظرفشویی و وزش بادی که از درز پنجره میگذشت. انگار آپارتمان پیش از من بیدار میشد. در سکوت چای دم میکردم و کنار پنجره میایستادم. شیشه هنوز سرد بود و وقتی پیشانیام را به آن تکیه دادم، سرمایش تا درون استخوانهایم دوید، کوچهی زیر پنجره بنبست بود، اما همیشه فکر میکردم بنبستها از آنچه نامشان میگوید، راستگوترند. در خیابانهای طولانی، آدمها وانمود میکردند راهی هست؛ ادامهای، امیدی، اما در بنبست، حقیقت بیپردهتر است: جایی که مسیر به خودش میرسد. همین رودررویی صادقانه آرامم میکرد. از پنجرهی اولین طبقهی یک ساختمان چهارطبقه در ظاهر به تکرار نگاه میکردم، اما هر بار چیزی نو میدیدم؛ انگار زندگی در همین تکرار پنهان شده بود.
شبی، ساعت یکِ پس از نیمهشب، صدای اسپری رنگ شنیدم. حدس زدم روز بعد نوشتهای روی دیوار خانهی آقای بابایی ببینم. خانهی او عجیبترین خانهای بود که میشد در مرکز تهران دید: قدیمی و سهطبقه با حیاطی بزرگ و چند باغچهی کوچک. ظاهرش میل شدیدی به فروریختن داشت، اما هنوز ایستاده بود، مثل پیرمردی لجوج. هر بار که با مهمانی در خانهام به خانهی آقای بابایی نگاه میکردیم، بدون استثنا برای تغییر کاربریاش ایده میدادیم. مرغ و خروس هم داشت؛ همین بود که او و خانهاش را از حالت مرسوم خانهها در تهران جدا میکرد.
صدای اسپری بینظم و مقطعی بود. با احتیاطی شبیه به احترام، آرامتر نفس کشیدم تا نترسانمش. صدای «هیس» اسپری در سکوت نیمهشب پخش شد و بعد تمام. صبح روز بعد، شعارش را دیدم؛ تند بود و مستقیم. مرگ فرستاده بود برای کسی که او را مسبب ناآزادی دوران میدانست. به نظرم آمد کارش نوعی مقاومت است؛ مقاومت برابر سکوت، محو شدن و روزمرگی.
کمتر از ۲۴ ساعت بعد باز صدای اسپری آمد. میدانستم برای مخفی کردن شعار آمدهاند. از همان بالا فکر کردم شاید هر دو در یک چیز مشترکاند: هر دو میخواستند جهان را تحملپذیرتر کنند؛ یکی با نوشتن، یکی با پاک کردن. اما پاک کردن هیچوقت واقعاً نتوانست شعار را محو کند، اگر نگوییم واضحترش کرد. به نویسندهی شعار فکر کردم که حالا که در تلاشاند ردش را پاک کنند، خودش چه میکند؟ بخشی از شعر «بیداری» محمد مختاری در ذهنم پیچید:
گچ سفید جای سرت را نشان میدهد
که چند سالی انگار در اینجا مینشستهای
و رد انکارت افتاده است
بر دیوار
یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت
عصر که شد، رد محوی از نوشته هنوز روی دیوار مانده بود. در نور کم غروب، آن رد شبیه زخمی بود که تازه ترمیم شده باشد. از آن روز به بعد، هر بار که شعار انکارشده را نگاه میکردم، یادم میآمد که هیچچیز، حتی با انکار، کاملاً خاموش نمیشود. در همین بنبست، کنار همین پنجره، فهمیدم نگاه فقط دیدن نیست؛ ماندن در مواجهه است و این آپارتمان با همهی خاموشیاش، جایی بود برای مواجهه.
شبها، وقتی چراغ آشپزخانه تنها نور باقیمانده در کوچه بود، صداها پررنگتر میشدند. دیوارها دیگر دیوار نبودند؛ بیشتر شبیه پردههایی بودند که پشتشان زندگی جاری بود. از خانهی روبهرو صدای آقای بابایی میآمد که یکی از ترانههای هایده را میخواند. صدایش قشنگ نبود؛ صدایی که انگار از ته چاهی بالا میآمد و در نیمهی راه پشیمان میشد. او هر شب میخواند، ساعتها. گاهی در میانهی ترانه سکوت میکرد و من از سکوتش میفهمیدم دارد سیگار دیگری روشن میکند. فکر کردم شاید آوازش از خستگی است و از سر فرسودگی.
جز آقای بابایی، باقی همسایهها را نمیشناختم. حتی وقتی پارچهها و بنرهای مشکی را برای مرگ یکی از همسایهها به دیوار دیدم، نفهمیدم کدام آدم از کدام خانه رفته است. صبحها رد ادرار بر گوشهی دیوار را میدیدم؛ بوی تندش اولین بویی بود که وقتی از خانه بیرون میرفتم به دماغم میخورد. بارها تلاش کردم مچش را بگیرم، اما آنقدر آرام میآمد و کارش را میکرد و میرفت که یا در خواب بودم یا صدایی از او نمیشنیدم. این بو ناخوش، اما صادق بود؛ یادآوری زنده بودن شهر. گوشهی آن بنبست همیشه جایی برای فراموشی بود؛ جایی که قانون هنوز پایش به آن نرسیده بود.
روزها در تکرار میگذشتند. گاهی صبحها هم صدای آواز آقای بابایی میآمد؛ کشدار و محو. شیشهی پنجره بخار گرفته بود. دستی کشیدم تا تصویر کوچه برگردد. با خودم فکر کردم اگر همهی این صداها خاموش شوند، آیا هنوز زندهام؟ شاید نه. حیاتم در شنیدن بود، در زیستن با گوش سپردگی میان دیوارها. ظهرها سه دختر دبیرستانی از بنبست میگذشتند. مقنعههاشان را روی شانه میانداختند و بوی سیگارهای یواشکیشان با بوی پیازداغی که برای ناهار درست کرده بودم، میآمیخت. دودشان بالا میرفت و من از پشت پنجره دنبالش میکردم تا محو شود.
شبها اما، پسر جوانی از انتهای کوچه میآمد. هنگدرامش را در بغل میگرفت و روبهروی دیوار میایستاد. صدای فندکش در بنبست میپیچید. هر پُک از مادهای که میکشید، مثل امضایی در هوا بود. نگاهش میان آسمان و زمین سرگردان بود و من گوش میدادم. صدا مکان را نرم میکرد و آپارتمانم کمتر سنگی و بیشتر مایع میشد. من درون چیزی زندگی میکردم که جاری بود. پسر که میرفت، سکوت مینشست، مثل آرامش بعد از گریه.
پس از پاییز ۱۴۰۱، بیشتر در خانه ماندم. رابطهام با شهر از پنجره میگذشت. زندگی شهریام خلاصه شده بود در حضورهای موقت: آمدن، نشانی گذاشتن، رفتن. گاهی همین شاهد بودن، نوعی زیستن بود، حتی بیدخالت. در انعکاس شیشه، صورتم با کوچه قاتی شده بود؛ انگار هر دو از یک جنس بودیم، من و شهری که خودش را تا درون آپارتمان میکشاند. غروب زودتر به بنبست میرسید و در همان نور کم، همهچیز به تاریکی میرفت. سایهها از دیوار بالا میرفتند و به سقف میرسیدند.
درخت توت پیر کوچه، زیر نور کج غروب، شبیه مردی خمیده بود. چند برگش هنوز مانده بود، بقیه بر زمین پخش شده بودند. زنی با موهای باز از کوچه میگذشت، دست مردی را گرفته و بیصدا پیش میرفتند. نگاهشان کردم، نه از کنجکاوی، بلکه برای لحظهای که دو بدن در هماهنگی کاملاند. بوی ادرار از ته کوچه بالا میآمد؛ همان مرد همیشگی لابد باز آمده بود. صدایش را نمیشنیدم، فقط رد بویش را استشمام میکردم. عجیب بود که چیزی هم آزاردهنده باشد و هم نشانهی تداوم. زندگی فقط با زیبایی پیش نمیرفت؛ با تکرار چیزهایی دوام میآورد که نمیخواستیم ببینیم.
در ته کوچه، صدای قوطی فلزی میآمد. پسربچههای همسایه دوباره جمع شده بودند. از پشت پرده نگاه کردم؛ شب میدان بازیشان بود. فریاد میزدند، میخندیدند، میدویدند. فاصلهی میان پنجره و خیابان همانقدر واقعی بود که فاصلهی میان آرزو و امکان. من فقط میتوانستم تماشا کنم؛ نگاه کردن، تنها کاری بود که در این آپارتمان میتوانستم انجام دهم بیآنکه چیزی را بر هم بزنم.
گاهی خیال میکردم شب، ادامهی روز نیست؛ شکل دیگری از نگاه است. روز شهر را نشان میداد، شب صدایش میکرد. مثل هر شب در بنبست، تکرار شبیه دعا بود؛ آدمها با بازآفرینی عادتهایشان به زندگی ادامه میدادند. من در آپارتمان واحد اول تنها بودم، اما تنهاییام پر از صدای کوچه بود. خانه در شب زندهتر میشد، مثل جانوری که روزها خودش را در نور پنهان میکند. صدای لولهها از دیوار میگذشت، مثل نجواهایی میان اتاقها. گاهی تصور میکردم آپارتمان مرا تماشا میکند؛ همانطور که من کوچه را میخواندم، خانه نیز مرا میخواند. صبحها دیر میآمد. حتی وقتی خورشید از پشت پشتبامها بالا میآمد، هوا هنوز خوابآلود بود. آپارتمان بوی شب را میداد؛ بوی تنهایی و چیزهایی که نامی برای ترکیبشان نداشتم.
یاد روزهای جنگ دوازدهروزهی ایران و اسرائیل میافتم؛ روزهایی که لرزششان تا بنبست هم رسید؛ بنبستی که همیشه محل تماشا و جریان آرام زندگی بود، ناگهان تهدیدی در خود داشت. فهمیدم هیچ دیواری، حتی سفیدترین دیوار آپارتمان، نمیتواند مرا از جهانِ بیرون جدا کند. در آن روزها خانهام را ترک کردم. همه میگفتند تهران، با تمام صداها و خندهها و دودها، دیگر امن نیست. چمدانم را جمع کردم و از پلهها پایین رفتم. حس میکردم بخشی از بنبست، بخشی از تهران و همهی خاطراتش پشت سرم مانده است. خانهی کوچک و دیوارهای سفید و نارنجی هنوز در ذهنم زندهاند. دود سیگار پسر هنگدرامبهدست، خندههای دختران دبیرستانی، بازی پسربچهها و آوازهای آقای بابایی، همه بخشی از جریان زندگیاند که نمیتوان با ترک یک مکان محوشان کرد. هرچند جای آن صداها را صدای چرخ چمدانها گرفته بود، اما من با خودم همهشان را بردم؛ مثل صدایی که در گوش باقی میماند، یا نوری که پشت پلکها تابیده است. میدانم زندگی، حتی در محدودیت، جنگ و فراق، باز هم جاری است، اما کاش در این دنیا تکهای زمین برای من بود تا روی دیوارش با اسپری بنویسم: «صاحب دارد.» و کاش این متن، مرثیهای برای مکانی ازدسترفته نبود؛ مکانی که تجربهی مستأجر بودن همیشه آن را از تو دریغ خواهد کرد.