icon
icon
پارک لاله، عکس از پسند بابایی
پارک لاله، عکس از پسند بابایی
هم‌هوایی با پارک لاله
نویسنده
پسند بابایی
زمان مطالعه
14 دقیقه
پارک لاله، عکس از پسند بابایی
پارک لاله، عکس از پسند بابایی
هم‌هوایی با پارک لاله
نویسنده
پسند بابایی
زمان مطالعه
14 دقیقه

سه‌شنبه‌ی آخر سال است؛ آخرین روز سال ۱۴۰۲. قرار نانوشته‌ی معمولی است در تهران که روزهای آخر اسفند برویم تجریش. نرسیده‌ام بروم. شاید بهتر باشد بنویسم نخواستم امسال. بی‌تعارف‌تر که نگاه کنم، پارک لاله برای من صمیمی‌تر و دلپذیرتر است، و درونی‌تر. دلم هم برایش تنگ شده. کارهایم را که سروسامان می‌دهم، ناقصی‌های هفت‌سین را یادداشت می‌کنم، لباس بهاری می‌پوشم، زیرانداز آکاردئونی، کتاب و کمی خوراکی برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. می‌ایستم جلوی پنجره‌ی خانه‌ای و توی شیشه از خودم عکس می‌گیرم، بی‌اینکه چیزی روی سرم باشد. گاهی خیال می‌کنم مگر همیشه غیر از این بوده؟ و آن‌وقت خاطره‌‌های دورِ رفتن به ساختمان ارشاد خیابان وزرا و نزدیک‌ترِ دلهره‌ی بی ‌سربند رد شدن در میدان فاطمی از کنار نیروهای به‌صفِ باتوم‌به‌دست خودشان را می‌اندازند جلوی صورتم. کنارشان می‎زنم. هدفونم را می‌زنم به گوشی و برای چندمین بار به‌ صدای پادکست ریف گوش می‌دهم که این شماره‌اش حول زندگی است، و راه می‌افتم.

از زیر سایه‌ی بلوط افراشته‌‌ی ورودی شمالی پارک می‌گذرم، قبله‌ی گل سرخ را که هنوز گل نداده، می‌بینم؛ قوسی فلزی‌ کنج باغچه‌ای که رویش جهت قبله خورده و پایینش چند گل سرخ درمی‌آید. با سپیدارها سربه‌آسمان می‌شوم، زمین بازی و شور و صدایش را رد می‌کنم و به سرزمین اول کاج‌های تهرانی می‌رسم؛ جایی که همیشه سایه است و گاهی سرد، اما دل‌انگیز. نور کم‌رمقی افتاده روی دانه‌های چراغ‌گون درخت‌هایی که اسمشان را نمی‌دانم و مخملی‌شان کرده. روزها و احوال گوناگونی زیر این درختان داشته‌ام؛ نشسته‌ام کنار یکی از باغچه‌هایش و تکه‌هایی از آهنگ اَمیلی را نواخته‌ام. اولین باری است که کالیمبا می‌زنم و ذوقش دوگانه است، از هدیه‌ای که گرفته‌ام و صدایی که با پس‌زمینه‌ی باد و آواز پرنده، از ضربه‌ی انگشت‌های شستم می‌شنوم. همان روز می‌نویسم: نوروز هزاروچهارصد، شمال پارک لاله، زیر کاج‌های تهرانی پشت میز شطرنجی نشسته‌م که تا میز کار اتاقم ادامه پیدا می‌کنه؛ جایی که جعبه‌ی چوبی شگفت‌انگیزی من رو شبیه کودکی کرده...

گربه‌ای نزدیکم می‌آید. می‌ایستم و باهاش بازی می‌کنم. راه می‌افتم و او دنبالم می‌آید. پشیمان می‌شود و می‌ایستد، اما دوباره دنبالم راه می‌افتد. بعد گربه‌ی بعدی و بعد، بعدی و بعدی. تا به جدول این باغچه برسم، پنج‌ شش‌تایی شده‌اند، اما به کاج‌ها وابسته‌اند. از باغچه که دور می‌شوم، سر جایشان می‌مانند. مسیر را می‌چرخانم سمت شرق. از میان گذر سروها عبور می‌کنم. سروها عطر عجیبی دارند؛ سنگین و غلیظ مثل یشم تیره و از کنارشان که رد می‌شوی، می‌نشیند روی تنت و همراه می‌شود. می‌رسم به اتاقکی که شبی اواخر اسفند نودونه، جلد اول در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته را تکیه‌داده به آن تمام کرده‌ام. عکس می‌اندازم. بعد راهم را می‌گیرم تا درخت بید اول و بعد دوم. غرور و تعصب را تمام کرده بودم و آمده بودم پارک. آن‌موقع بیشتر دوستش داشتم تا اینکه جزئی از زندگی‌ام باشد، اما نشستن در آن و وقت گذراندن باهاش حالم را خوش می‌کرد. جلد گلاسه‌ی کتاب را درآورده بودم و کتاب را گذاشته بودم روی تخته‌سنگ، جلد ساده‌ی سیاه و زرکوبِ غرور و تعصب در ترکیب با آویزهای بید پشت سرش، حال‌ نقاشی‌های رمانتیک قرن‌هجدهمی انگلستان را گرفته بود. عکسش را گرفته بودم. از کنار چنار اول می‌گذرم و به چنار دوشاخه می‌رسم. بعد درخت فصل‌‌ها و آخر چهار سبز آفتابی. روبه‌روی چنار دوشاخه مخفیگاه هانسل و گرتل است؛ کاجچه‌هایی پیوسته که کنار هم موجود غول‌آسای سبز مهربانی شبیه غار می‌سازند و بچه‌ها را درونش پناه می‌دهد.

آفتاب‌گردان فلزی بزرگی میانه‌های شرقی پارک است و به‌نظرم وصله‌ای بیرون‌زده میان بافت‌های لطیف؛ بااین‌حال بعد از اتفاق ۱۴۰۱ برایم نشانی شده. از آن روز، هر بار از کنارش رد می‌شوم، انگار جمعه‌بازی‌های گروه پرتاب را می‌بینم و مهدی اعتمادسعید و نرگس سرداری را که راهش انداختند و بازی‌به‌بازی آدم‌های بیشتری را دور هم جمع کردند و سر شوق ‌آورند؛ آن روز که ساعتی بعد از گفت‌وگویم با مهدی، شنیدم همه را متفرق کردند و او را بردند و ما ماندیم در بی‌خبری. آن‌همه بازی‌ رنگ‌دار و شوق و هیاهو و انرژیِ هم‌داستان‌شده، از ذوق کودکی، فریاد جوانی تا لبخند میان‌سالی شد سیاهی و خاموشی؛ خاموشی مطلق؛ اگر گوش به صدای آن باغچه‌ی آفتاب‌گردان ‌سپرده باشیم. 

راه کج می‌کنم سمت شرق. خورشید گَرد مس و طلایش را پاشیده‌ روی نوک شاخه‌ها و از میانشان شمش‌های زرینی سر برآورده‌اند. ساختمان‌های دوردست بلوار کشاورزند که زیر نور عصرگاهی برق می‌زنند. دلم را می‌برند این طلاهای رسیده‌ازآفتاب. چند دقیقه‌ای می‌مانم و حظ می‌کنم از این هم‌‌نشینی ساختمان‌ها و درخت‌ها؛ مصنوع و طبیعت. 

رو می‌چرخانم سمت غرب. آسمان بنفش است و آبی و در افق طلایی. کمی بعد صورتی می‌دود میانشان و خورشید پایین‌تر می‌نشیند. طلایی‌ها نارنجی می‌شوند و بنفش‌ها کبود. غروب می‌شود. زیرانداز را درنمی‌آورم. روی نیمکتی می‌نشینم. کتاب را ورق می‌زنم و شروع می‌کنم به خواندن؛ اینجاها را خوانده‌ام، اما چند صفحه‌ی آخر این جلد را هم می‌خواهم در پارک تمام کنم. دو سه صفحه‌ای که پیش می‌روم، صدای ناآشنایی به گوشم می‌خورد. کنار کتاب می‌نویسم: قارقار کلاغ‌ها، آفتاب غروب‌کرده، سرمایی که به پوست طراوت و رنگ می‌دهد و صدای مجری انتصابی‌ در دوردستِ میان پارک. صدا بلندتر می‌شود. اعتنایی نمی‌کنم. کتاب را می‌بندم؛ چشم‌هایم را هم. 

در حال بارگذاری...
پارک لاله، عکس از پسند بابایی

دیگر تاریکِ تاریک شده. بلند می‌شوم بروم سمت حوض مرکزی. معاشرتم با پارک معمولاً از این مسیر کامل می‌شود و بعد برمی‌گردم سمت کاج‌ها یا باغچه‌ی توت پشت آمفی‌تئاتر روباز و چَفت‌های گل‌های کاغذی و بعد خانه، از ورودی شرق و گذر از ساختمان کانون یا شمال و رو به دماوند. اما باید بروم برای سفره چند شمع بگیرم؛ سبز و نارنجی، رنگ سفره‌ی امسال. هنوز در سرم صدای موج‌های برف‌گون دریای بَلبک1 پروست است. چند هفته پیش، پسربچه‌ی دو سه‌ساله‌ای دویده بود سمت حوض. شیرینی و اشتیاقش حالم را جا آورده بود. جیغ کشیده بود: «دریا، دریا.» خندیده بودم. نزدیک‌تر می‌روم؛ دریا سر جایش نیست، آب و فواره‌ هم؛ بی‌هیاهوی بازی‌ و مدارهای گردان دونده‌ و پیاده‌‌ و دوچرخه‌سوار، و توپ‌های بدمینتون بازیگوش سرگردان‌درهوایِ دورش. ترَک برداشته. سِنی با چراغ‌ها و ردیف‌ گل‌های چیده‌شده و دو کرین از میانش بیرون زده و واحد سیار بزرگی کنارش است؛ بدون هیچ آدمی، مخاطبی. نمی‌فهمم. مردی روی سِن با تب‌وتابی ساختگی حرف می‌زند. معلوم نیست برای کی. هیچ مخاطبی، هیچ بیننده‌ای روبه‌رویش نیست. هیچ رهگذری هم نمی‌ماند که ببیند و بشنود؛ کسی اگر هست، درحال عبور است. سرم را برمی‌گردانم طرف دریای خشک‌شده. حوض خالی است. هنوز گیجم. 

همیشه بیشترِ شلوغی پارک همین وسط، دور حوض بوده. محورها و باغچه‌های درونی‌تر پارک، مگر در تعطیلی‌ها، خلوت‌اند و ساکت. می‌توانی بنشینی زیر دارودرخت و زندگی ساکنانش، گربه‌ها و کلاغ‌ها و درخت‌ها را دنبال کنی، یا دلداده‌‌هایی که به پارک و درختانش پناه آورده‌اند. می‌توانی کتاب بخوانی، بدوی، با خودت خلوت کنی یا فقط بنشینی و وقت بگذرانی. اما امروز آن‌طرف‌تر روی یکی از این محورها چند غرفه سبز شده، با همهمه و ازدحامی ناآشنا؛ ازدحامی بیرونی میان یکی از تنها فضاهای عمومی سبز آرامی که در شهر باقی ‌مانده. غرفه‌های آش و چای است که از دیواره‌هایشان بنرهای بی‌کیفیت پلاستیکی آویزان شده و دالانی از ریسه‌های رنگی که آسمان پارک و افقش را بلعیده. عرصه‌بندی پارک جابه‌جا شده و من این‌یکی را نمی‌شناسم. مثل این است که طرح خانه‌ای را بریزی، بسازی و چیدمانش کنی، بعد بیایی و ببینی توی اتاق‌خواب غذا می‌پزند و نشیمن شده تراس. چقدر شدنی یا دست‌کم دیدنی است، نمی‌دانم. بالای دالان نوشته: شهرُ رمضان. دالان کنار باغچه‌ی بتنی گرد بزرگی است، مقر گربه‌ها. حالا رفته زیر نور ریسه‌ها و آدم‌ها احاطه‌اش کرده‌اند. این شکل از ازدحام و شلوغی از جنس پارک لاله نیست: نه بداهه است، نه خودجوش و درونی و نه هماهنگ با منظری که برایش طراحی شده؛ شکل نوعی جولان دادن و توی چشم کردن است. همینش توی صورتم می‌زند. غربت توی دلم می‌ریزد و شوری ناگهان ته گلویم. پشت می‌کنم و با همه‌ی دلبستگی‌ام، از پارکِ امروز بیرون می‌زنم و می‌خزم توی بازارچه.

چند هفته بعد از روزی که از پارک می‌گریزم، خبر قطع درختان بخشی از پارک قیطریه می‌آید روی اینستاگرام؛ یادداشت‌ها و هشتگ‌های اعتراضی و نگرانی اهالی فرهنگ و طبیعت و شهر و چند روز بعدتر تحلیل‌های کارشناسی و کارزار توقف تخریب پارک. در تحلیل‌ها می‌خوانم قرار است جای درخت‌‌ها مسجد ساخته شود. اما‌ محله در پانصدمتری پارک چند مسجد دارد و با ساخت هر کاربری جمعی جدیدی بار ترافیکی گسترده‌ای به خیابان‌های آن تحمیل می‌شود. اینکه سرانه‌ی فضای سبز با تخریب باغ‌های شخصی و پارک‌های عمومی مدام کمتروکمتر می‌شود و زورمان به آلودگی نمی‌رسد و زمین پارک هم بنابر مدارکی، باستانی است و مدفن اشیا و انسان‌های گذشته و میراث تهران نگرانی‌های دیگری است؛ اما جز این‌ها مسئله‌ی تداخل کاربری‌ها هم هست که آسایش روانی کاربران را متأثر می‌کند و پارک را از کاربرانش خالی؛ پارک‌نشین‌ها و پارک‌گردهایی که دلبسته‌اش هستند و در بده‌بستان با پارک به آن زندگی می‌بخشند و از آن زندگی می‌گیرند و در کنار هم‌اند که می‌شوند پارک قیطریه. 

دوباره فکر پارک لاله و ظاهرش روز آخر سال در سرم متورم می‌شود؛ پارکی که ساخته شده تا‌ هسته‌ی ارسنی2 فرهنگی باشد و موزه‌های هنرهای معاصر و فرش با ساختمان‌های نمادین‍شان، تماشاخانه و ساختمان کانون، گالری و بازارچه و نمازخانه‌ی تراش‌خورده و نشسته‌دربسترش را دور خود گرد ‌آورد. آن روز چشم ‌می‌چرخاندم و دنبال آن پارک ‌می‌گشتم. پیدایش نمی‌کردم. با همه‌ی گشودگی، پارک برایم تنگ شده بود. چشمم به این‌جور دیدنش عادت ندارد و دلم بیشتر از خودم برای ساکنانش، برای درخت‌ها، نیمکت‌ها، گربه‌ها و کلاغ‌ها و برای خود پارک می‌گیرد. همین بود که نتوانستم بمانم. پا تند کردم با گلوله‌ی داغی در گلویم که چشم‌هایم را سرخ ‌کرده بود. مسیر اصلی را به‌سمت خروجی کارگر ‌گرفتم و از سردر گذر هنر و فرهنگ مجموعه ــ قاب‌های بتنی معروف کامران دیبا ــ که سال‌ها نوشته‌اش نیمه‌آویزان‌ شده بود و پشتش نرده کشیده بودند ــ و بعدتر همان نوشته‌ی معلق را هم نمی‌دانم کَندند یا خودش بالاخره خسته شد و افتاد ــ گذشتم. از شلوغی که رد می‌شدم، یاد ساختمان تازه‌ساز فاطمیه‌ی بزرگ تهران ‌افتادم که پانصد متر بالاتر از پارک ساخته شده. 

 

فردا سیزده‌به‌در است و میانه‌های رمضان و ورود به پارک‌ها ممنوع. اما مگر می‌شود طبیعت را نبینم. در شورای خانوادگی، پارک پردیسان رأی می‌آورد. به‌بهانه‌ی پیاده‌روی وارد می‌شویم و مترمتر جلو می‌رویم. از همین روزنی که نفوذ کرده‌ایم، چند ساعت بعد، پارک در قرق خانواده‌هاست. هوای بهار را نفس می‌کشم، آسمانش را میان هجاهای هستی‌ام می‌نشانم، دفتر اسکیسم را برمی‌دارم و می‌کشم: درخت، خانه، خیابان و آدم.

یک ماه می‌گذرد. قارچ قیطریه کم‌کم از بلوار کشاورز بیرون می‌زند و جنوب پارک لاله را می‌گیرد. در توضیحات حرف از عملیات عمرانی و ساخت مجموعه‌ای فرهنگی می‌آید. ظاهراً این یکسان‌سازی‌ها، این هم‌سطح کردن‌ها حالاحالاها قرار است پیش برود. فکر می‌کنم: از بین بردن هر بالا و پایینی، هر تضارب آرایی به صدا درآوردن بوق ممتد مرگ زندگی است. 

هنوز دلم نیامده چهار سبز آفتابی را رد کنم و تا انتهای پارک بروم و برسم به حصارکشی‌ها، اما همین بوق دل‌خراش انگار حساسیتم را بیشتر می‌کند و علاقه‌ام را شدیدتر. در خیالم شروع می‌کنم به کشیدن پارک. خط‌ها را پررنگ‌تر می‌کنم و لکه‌های رنگ می‌گذارم بینشان. بعد باغچه‎ها و ساختمان‌هایش را می‌‌چینم و پنبه‌های ابر را میان طاق آسمانش این‌سووآن‌سو می‌برم. حوضش را از آب پر می‌کنم و فواره‌هایش را راه می‌اندازم. تصویرش آرام‌آرام واضح می‌شود. می‌بینم توی آمفی‌تئاترِ پشت توتستان گروهی دارند تمرین می‌کنند و آن‌‌طرف‌تر چشم مجسمه‌ی خیام از میان چفت‌ها به ‌‌بازی بچه‌هاست، که توپ را مثل ثانیه‌های زندگی می‌قاپند و توی سبد می‌اندازند. صدای زنگوله‌ی غذا را درمی‌آورم و گربه‌ها پشت‌هم به‌صف می‌شوند. تکه‌نانی می‌اندازم کنارم و هوش و به‌ روی خود نیاوردن و زندگی اجتماعی کلاغ‌ها را تماشا می‌کنم. خطی می‌کشم از کاج‌ها به بیدها و چنارها، بعد به مگنولیاها و سعی می‌کنم خاطره‌هایم را مثل عکس‌های توی تاریک‌خانه، تک‌تک به آن گیره بزنم. می‌‌ایستم روی پل‌های باغ ژاپنی و به‌ همه‌شان نگاه می‌کنم.

برمی‌گردم به سال‌های گذشته؛ به بدحالی‌های دورم؛ به روزهای نزدیک‌تر کرونا و حمله‌های پنیک و سایه‌ی مرگ که دورم را گرفته بود. برمی‌گردم و پشت‌سرم پارک لاله را می‌بینم که مهربانانه منتظر ایستاده تا بروم و در برم بگیرد و حائلی شود آغوشش بین من و سیاهی؛ همان روزهایی که ماسکم را درمی‌آوردم و پهن می‌شدم روی چمن‌هایش و گربه‌ای می‌نشست کنارم و با هم کتاب می‌خواندیم؛ می‌نشستم پشت میزهای شطرنجش که الکل‌پاشی‌اش کرده بودم و از لای کاج‌های تهرانی نور باریکی می‌نشست روی ورق‌های کتابِ در دستم و روشنم می‌کرد. تکیه می‌دادم به درختی لب باغچه‌های پرسایه‌اش و روی تیغه‌های کالیمبا ضربه‌های برای عشق می‌شود مردِ موریکونه را می‌زدم. روی مسیرهای باغ توتش تمرین ‌دویدن می‎کردم و بعد می‎رفتم و یک بار دیگر با پله‌های سنگی‌اش تعریف مکان را می‌شناختم. صدای آوازی از توتستان می‎آمد، غرقش می‌شدم و سایه‌ها ازم فاصله می‌گرفتند. گل‌هایش چشم‎هایم را پر می‌کردند از رنگ و آواز پرنده‌هایش سبکم می‎کردند. همان‌ روزها بود که قبله‌ی گل سرخ را کشف کرده بودم. فکر می‌کنم که بین من و پارک لاله دفتر گشوده‌ای‌ است و با هم نوشتنش را جلو می‌بریم؛ که من نشسته در کنج غم و او قلاب‌شده میان بنرها چه بی‌معنی است؛ که من هم مثل درخت‌هایش ساکن او هستم و او ساکن آسمان اندیشه و خیال‌هایم؛ که او با بزرگی‌اش در برم می‌گیرد و من درون او، می‌توانم گربه‌هایش را نوازش کنم و بر برگ‌هایش بوسه بزنم. بلند می‌شوم، از خانه می‌زنم بیرون. کتابی برمی‌دارم. از سازمان آب و هتل لاله و ساختمان کانون می‌گذرم و یک‌راست می‌روم سمت درخت فصل‌ها. کتاب را باز و کنارش شروع می‌کنم به خواندن. 

1.ارسن واحد منسجم و مرتبطی از عناصر شهری است که باهم کل واحدی را تشکیل می‌دهند و پاسخگوی نیازهای مختلف ساکنان یک محدوده‌ی شهری‌اند. این مجموعه‌ها در سنت معماری و شهرسازی ایرانی، نقش مهمی در سازماندهی فضاهای شهری و ایجاد حس تعلق‌خاطر برای ساکنان داشته‌اند و با توجه به نوع کاربری، می‌توانند به ارسن‌های مذهبی، خدماتی، تجاری، فرهنگی و... دسته‌بندی شوند.

2.بلبک شهر فرانسوی خیالی‌ای است در رمان معروف مارسل پروست؛ در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد