

آشناییام با خانمِ سایه در خوابگاه، به این مکان رازآلود و ذاتاً پناه، برمیگردد. از بدو ورودم باید مراقب شَروشورِ او میبودم.
«طبقهی چهارم یه سایه هست. زیاد سمتش آفتابی نشو!» این را مسئول پذیرش، بعد از اینکه کاغذ قوانین را دستم داد، آرام و درگوشی گفت.
اتاق من انتهاییترین اتاق طبقهی سوم بود؛ روبهروی سرویس بهداشتی. سقف اتاقم دقیقاً زمین اتاق سایه بود. زمینی موقتاً ساکت و خالی از سکنه. از نخستین ایامی که اقامتم در خوابگاه آغاز شد، خبری از خودش نبود، تنها پچپچههایی پیرامون شخصیتش، در نقاط مختلف مانند لابی، راهروها، آشپزخانه و ورودی اتاقها به گوش میرسید. آنچه دریافتم خبر از موجودی دوستنداشتنی و منفور میداد، اما بهقدری کنجکاوم کرده بود که دلم میخواست هرچه زودتر این موجود، حضور فیزیکی پیدا کند تا درست و غلط شنیدهها را باور یا رد کنم.
سایهْ یک نام نبود، یک صفت بود برای کسی بود که نمیشد خیلی از دنیایش سر درآورد. همهجا بود؛ همهی طبقات. همین که در حیاط مینشستی میدیدی که فلاسک دونفرهی او هم آنجاست، حولهی سیاه و آویزانش در صف حمام و فندک تفنگی استیلش در آشپزخانه و...
اگر میانگین قد دختران بالغ در ایران را صدوشصتوچهار بدانیم، او بسیار قدبلند بهحساب میآمد. لباسهای گشاد و غالباً مردانه به تن داشت که اجازه نمیداد تشخیص دهی چاق است یا لاغر. روزهایی که لباس کلاهدار به تن میکرد، کلاه آن را روی سر میگذاشت و یک عینک نیمهدودی هم روی چشمانش بود که بند آن روی شانهاش مینشست. روزهای دیگر هم معمولاً شال نازکی تا جلوی پیشانیاش را میپوشاند که سایهی آن اجازه نمیداد صورتش را حتی از زاویهی سهرخ ببینی. حتی نمیشد حدس زد که حدوداً چندساله است! عدهای میگفتند که چون بازیگری مقبول در تئاتر است، برای حفظ آرامشش نمیخواهد چهرهاش نمایان شود. اینطور که مثلاً چند سال بعد که شناختهتر میشد، اضطراب نمیگرفت که کسی بگوید او مدت زیادی را در خوابگاه دانشجوییِ ارزانقیمتی اقامت داشته است. عدهای دیگر هم میگفتند که دیدن چهرهاش نحسی میآورد و هر کس آن را ببیند، یا بیمار میشود یا افسرده، پس از روی ترحمش نسبت به ما، آن را پوشانده است تا کسی را گرفتار نکند.
بوی عطرهای تندی میداد که رایحهشان تداعیگر سفر به هندوستان بود. جورابها و کفشهایش از دو لنگهی متفاوت بود، اما بااینحال اصلاً شلخته به نظر نمیرسید. کیفی رودوشی با پارچهی شطرنجی سیاهوسفید داشت که همیشه در هر نقطه همراهش بود و یکسری کاغذ، نوشته و نانوشته و سفید، از آن بیرون میزد. قدیمیترهای خوابگاه میگفتند: «نقشههای شومش رو روی اونها مینویسه.»
گرچه برای من سؤال بود که اگر اینچنین است، اصلاً برای چه او را دوباره به خوابگاه راه دادهاند؟
اولین بار او را در کتابخانه دیدم. کنار قفسهی کتابهای روانشناسی، پشت میزی تکنفره خوابش برده بود. نیمهای از صورتش گوشهای از چند صفحه را تا کرده بود و دستهی عینکِ شیشهنارنجی روی چشمانش در شرف شکستن بود. نمیدانستم که او سایه است. خواستم آرام بیدارش کنم، اما دستم که سمت شانهاش رفت منصرف شدم. واقعاً به من ربطی نداشت. روبهرویش نشستم و کتابی را که فراموش کردهام چه بود از جایی که نشانهگذاری کرده بودم، باز کردم. او هر پنج شش دقیقه در میان تکانی میخورد و به شکل نمادین صفحهی مقابلش را ورق میزد. هرازگاهی هم از قمقمهی پلاستیکیِ صورتیرنگش جرعهای مینوشید. به نظر نوشیدنیای بهغیر از آب، اما همانقدر رقیق بود. موهای موجدار سیاه و سرخش مانند شرارههای خورشید در غروبهای پاییزی روی میز شعله میکشید.
وقتی کمکم سیاهی به آسمان چیره و به تعداد مطالعهکنندگان اضافه شد، حس کردم از شلوغی معذب شده است. همینطور هم بود. از جایش بلند شد، کتابِ زیر دستش را بالای قفسه، جدا از دیگر کتابها گذاشت. قمقمهاش را که دیگر تقریباً خالی شده بود برداشت و از آنجا خارج شد. به دنبال خارج شدنش نگاهها بهسمت در یکی پس از دیگری صف کشیدند و زبانها گفتند: «سایه!»
از جا بلند شدم تا نام کتابی را که بالای قفسه گذاشته بود، بخوانم. نمیخواهم نامش را فضولی بگذارم، اما کنجکاوی هم نبود. کتاب سکوت برهها! کافی بود! همین عنوانِ کتاب برای تصور کردن چهرهی چنان شخصیتی برایم کافی بود. نه اینکه آن کتاب فقط مخصوص افراد سادیسمی و جانی باشد، اما فردی که زیر جملات آزاردهندهی این کتاب، ریزریز قلبِ سرخ کشیده باشد، بیشک عادی نیست. ضمناً نباید کتاب امانتی را با خطوط و اشکال اینطور شخصیسازی میکرد. البته وقتی برچسب اموالِ کتابخانه را روی جلد یا مُهر مرتبطی در اول صفحه ندیدم، با حرکتی ضربالاجل کتاب را بستم، سر جایش گذاشتم و از کتابخانه خارج شدم.
یک ظهر جمعه، یعنی در یکی از خلوتترین زمانهای خوابگاه، وقتی روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم حافظهام را برای به خاطر آوردن کلمات مهم آزمون آیلتس محک میزدم، از سقف اتاق، صدایی دلخراش از کشیده شدن چیزی بر زمین شنیدم. آن اتاق که در این مدت در سکوت بود، حالا اینطور به گوش میرسید که مانند آتشفشانی که پیشتر غیرفعال بوده، دوباره فعالیتش را آغاز کرده است. صدا داشت شدت میگرفت. آنچه در مورد سایه شنیده بودم حالا داشت واقعاً مرا میترساند. بالش را روی آن گوشم که به سقف بود قرار داده و با دستی که در راستای آن بود، فشارش دادم. دارد دقیقاً چهکار میکند؟ این حرکات دیگر چیست که هنوز نشیمنگاهش را به زمین ننشانده، شروع به انجام دادنشان کرده است؟ کمی بعد صدای خودش نیز اضافه میشد که با لحنی خصمانه فریاد میزد: «بودن یا نبودن؟ من مسئله را حل کردم.» و این را چندین و چند بار با لحنهای مختلف تکرار میکرد. همین رفتارهای غیرعادیاش بود که او را شرور مینمود.
ازآنجاکه طبقهی سوم شلوغترین طبقهی ساختمان بود، گاهی برای تهیه یا گرم کردن غذا از آشپزخانهی طبقهی چهارم استفاده میکردم. دومین بار او را همانجا دیدم. داشت سیبی را با ساطوری کوچک نازکنازک میبُرید. ازرویادب سلامی تحویلش دادم. او هم یکی از برشهای سیب را روی ساطور قرار داد و سمت من گرفت. آن را برداشتم و با لبخند تشکر کردم. سیبها را درون قابلمهی کوچکِ پُرآبی که از قبل روی گاز قرار داشت، خالی کرد و باریکهای از چوب دارچین را تکه تکه کرد و درون آن انداخت. بعد روی صندلی کنارِ در نشست و از کیف پارچهای روی دوشش یک دفترچه درآورد. انگار که بخواهد چکلیستی را مورد بررسی قرار دهد، میخواند و با مدادی که از بالای گوشش برداشت، علامت میزد. انگشتان کشیدهای داشت؛ از آن انگشتانی که به درد نواختن پیانو یا مجسمهسازی میخورند. یک انگشتر هم از صورتکی غمگین روی انگشت سبابهی راستش، بود. حتی متعلقاتی که داشت واقعاً عادی نبود. ناگهان رو به من گفت: «این گاز پنج شعلهست، هنوز چهارتای دیگهش خالیه.» یعنی سرم به کار خودم باشد.
به خودم آمدم. پودر سوپ آمادهای را که در دستم بود از بسته درون قابلمهای که همراهم بود، ریختم. مقداری آب به آن اضافه کردم و طی تماس تلفنیای که پیش آمد مشغول مکالمه شده و از آشپزخانه خارج شدم. وقتی برگشتم، دیدم که دارد محتوی قابلمهی مرا با ملاقهای هم میزند و با دو انگشت سبابه و شست، چیزی شبیه به پودری تیره را در آن میریزد. جریان خون در رگهایم شدت گرفت؛ میخواستم مانند فیلمهای ژانر وحشت از پشت سرش را بگیرم و در قابلمهی سوپی که هنوز نیمهجان بود، پوست و گوشتِ صورت او را بجوشانم. گلویم را صاف کردم که بداند حضور دارم و شاهد ماجرای نقشهی کثیفش بودهام، ولی نه هول کرد و نه واکنش غیرعادی از خودش نشان داد. فقط گفت: «خوب شد اومدی، داشتم میرفتم.»
قابلمهاش را از روی گاز برداشت و رفت. با همان چند برش سیب پختهشده، چه بویی راه انداخته بود. شعلهی زیر قابلمهی مرا هم کم کرده بود. دخالت بیجا! شاید هم آن زهرماریای که درونش ریخته بود باید با حرارت کم، قوام میآمد. همین که از رفتنش به اتاق مطمئن شدم، قابلمهای که قرار بود وعدهی دو سه باری را برایم تأمین کند در ظرفشویی خالی کردم. بوی دارچین مستقیم به صورتم خورد. کدام احمقی در سوپ سبزی، پودر دارچین میریزد؟ البته شاید امتحانش میتوانست تجربهی بیضرر تازهای باشد، اما هرچه بود گذشت.
یک بار که از اضطراب امتحان روز آینده خواب به چشمانم حرام شده بود، تصمیم گرفتم برای آرام کردن ذهنم زیر نور ماهِ کامل چشمانم را ببندم، اما او زودتر از من آنجا بود. روی تنها تخت چوبی فرسوده که زیر درخت نارنج در حیاط بود، دراز کشیده بود و داشت صامتها و مصوتهایی را آهنگین با لحنی بلندتر از زمزمه، میخواند. صدایی که در آشپزخانه از او شنیده بودم، فلزی و مردانه مینمود. اما زیر مهتاب، صدایش مانند ژلاتین رقصنده و نرم بود. گاه برای استراحت شکمش را از دم پُر میکرد و با بازدمی عمیق خالی میکرد و وقتی برای دهمین بار این کار را میکرد، دوباره صامتها و مصوتهایی را بههم میچسباند و ریتم میساخت. با عطسهای او را از قالبش خارج کردم. از جا برخاست، کلاهِ پیراهنش را روی سرش گذاشت و بهسمت ورودی خوابگاه رفت. به نظر تمرکزش را بههم زده بودم یا شاید میخواست تنها باشد؛ میخواست خودش باشد و این خود برای خوابگاهی عادی با ساکنین عادی، غیرعادی مینمود. چرا آنجا را ترک نمیکرد؟ چرا اصلاً باوجود آنکه میدانسته با بقیه متفاوت است، به چنین جایی ورود پیدا کرده بود؟
آن شب که گذشت، دیگر تا مدتی سایه را ندیدم. شنیدم که شبها دیر میآید و صبحها هم زود میرود. میگفتند با لباسهایی عجیب در دستش میآید و با همانها هم در دستش میرود؛ لباسهایی که جادوگران در دیزنیلند به تن میکنند. شاید در آن ایام نقش آدم خبیثی را در نمایشنامهای ابزورد ایفا میکرد.
یک شب سرد که داشت از نیمه میگذشت، طبق عادتِ ذهنِ بیدار و مضطربم برای آزمون فردا، با مهتابی کمسو در اتاقم که حس بودن زیر ماه را میداد، شروع به مطالعه کردم که کسی با استخوانهای مشت دستش به در اتاقم کوبید. آرام در را به اندازهی عبور یک دست باز کردم. دستِ نیمهاستخوانی سایه با کتابی که آن اواخر گم کرده بودم داخل آمد. نمیدانم از چه روی و به چه دلیل بعد از اینکه کتاب را گرفتم در را سریع و محکم بستم. هنوز سایهی او را از زیر در میدیدم که بیحرکت مانده بود. چراغ را خاموش کردم و روی تخت نشستم تا برود. صدای عبورش از راهرو، بالا رفتن از پلهها و حتی جیرجیر بازوبسته شدن درِ اتاقش را شنیدم. قدمهای او مانند قدمهای زنی سالخورده که کفشش پاشنهای سهسانتیمتری دارد، از دیگر قدمها متفاوت بود. صدای باز شدن در کمدش را شنیدم و پس از آن صدای باز یا بسته شدن یک زیپ بزرگ.
چراغ را روشن کردم. کتابِ بیگانه از آلبر کامو که فرصت نکرده بودم آن را بخوانم. همان شبی که بعد از او زیر درخت نارنج نشستم، آن را جا گذاشتم. تا صفحهی بیستِ آن را خوانده بودم، اما انتهای صفحهی بیستویک رد اثر انگشت افتاده بود، کاراملیرنگ و نسبتاً برجسته. آن را بوییدم؛ بوی دارچین میداد. کتابم دست او چهکار میکرد؟ راست گفته بودند که او دزد نیز هست؟ البته دزد چیزی را که برداشته پس نمیآورد. مشخصاً از آن استفاده کرده بود. چه کار عمیقاً زشتی؛ واقعاً مشابه او و حرکاتش به عمرم ندیده بودم. کتاب را روی میز گذاشتم و بیآنکه بدانم چگونه، به خواب رفتم. صبح روز بعد، طبق عادت میخواستم کتابی برای آسان گذشتن مسیر دانشگاه بردارم و خب، انتخابی ازپیشتعیینشده روی میز داشتم. همین که آن را برداشتم، کاغذی از میانش روی زمین افتاد:
از من سلام
گرچه نامت را نمیدانم، اما از آشنایی با تو تا حدودی خوشحالم.
من این کتاب را در نوجوانی خواندم، روزی که تمامش کردم یک مونولوگ بر اساس آن نوشتم و در مدرسه اجرا کردم. همان مونولوگ در جشنوارهی منطقهای اول شد و دلیل درستی برای ورودم به دنیای تئاتر. از تو ممنونم که ذهن مرا به آن دوران بردی.
راستی من امروز بعد از انجام یک جراحی، برای همیشه از این خوابگاه و البته از این شهر خواهم رفت. شاید بعد از این چهرهی بعدی من حتی برای آینه نیز آشنا نباشد، اما فرصتی برای درخششم در عرصهی تئاتر شود؛ خوشحال میشوم قبل از رفتن، آنگونه که شایسته است با تو خداحافظی کنم؛ البته اگر تو هم دلت بخواهد...
میم. الف
بعد از مخفف نامش دو صورتک نماد تئاتر را، اما نه بهصورت شاد و غمگین، بلکه هر دو را غمگین نقاشی کرده بود.
سریع به طبقهی چهارم رفتم و بیوقفه به در اتاقش مشت کوبیدم. کسی در را باز نکرد. سایه رفته بود. بیآنکه شانس خداحافظی با او را داشته باشم، بیآنکه نامش را بدانم که شاید روزی به گوشم آشنا بیاید، بیآنکه آن صورت را که حتی خودش از آن میگریخت، ببینم و بیآنکه حتی برای عذرخواهی از آنهمه قضاوت نابجای خودم و آدمها، او را در آغوش بگیرم.