icon
icon
عکس از میترا بخشی زاده
shurum enlarge
عکس از میترا بخشی زاده
تا وقتی دستم به عطر دلمه برسد
نویسنده
نرگس حکیم‌پناه
زمان مطالعه
11 دقیقه
عکس از میترا بخشی زاده
shurum enlarge
عکس از میترا بخشی زاده
تا وقتی دستم به عطر دلمه برسد
نویسنده
نرگس حکیم‌پناه
زمان مطالعه
11 دقیقه

همین که آب گرم می‌شود و زیر دوش می‌روم، یادم می‌افتد شامپو تمام شده است. نگاهم به شامپوی هلویی‌رنگی می‌افتد که بالای سکو جا خوش کرده است. مادربزرگم اجازه نمی‌داد به آن دست بزنم. شامپوهای کوچک هتل‌هایی را که رفته بود، نگه می‌داشت و برای قشنگی روی سکو می‌چید. قبلاً هم پیش آمده بود که شامپویم تمام شود. یواشکی کمی برمی‌داشتم و صدایش را درنمی‌آوردم. حالا اما فرق می‌کند! او دیگر نیست و من یک‌ سالی هست که در خانه‌ی او زندگی می‌کنم. در خانه‌ی قبلی‌ام وسیله‌ی اضافه‌ای نگه نمی‌داشتم. دلم می‌خواست فضای خانه خلوت باشد. نگهداری وسایل اضافه وقت‌گیر بود و ترجیح می‌دادم آن وقت را صرف نوشتن کنم. 

به شامپوی هلویی‌رنگ نگاه می‌کنم و نمی‌دانم چه کنم؛ استفاده کنم یا به یادگار نگه دارم؟ مسئله سر اموال اساسی نیست؛ پای جزئی‌ترین خاطرات در میان است. مثلاً همین دیروز می‌‌خواستم باقالی‌پلو بپزم. ظرف ادویه‌ را که باز کردم، عطر غذاهایش در فضا پیچید؛ انگار می‌خواست خودش غذا بپزد یا مثلاً شیشه‌ی مربای انجیر در یخچال. مرباهایش نه کپک می‌زد و نه شکرک. هر بار که در یخچال را باز می‌کنم، دیدن آن شیشه‌ی نصفه دلم را می‌لرزاند. وقتی دلتنگش می‌شوم با قاشق کمی از شیره‌ی مربا می‌خورم و یادم می‌رود چند وقت است دست‌های قشنگش را که درِ شیشه را محکم بسته، ندیده‌ام.

وقتی فهمیدم سرطان دارد، تازه او را دیدم. فهمیدم که او قرار نیست برای همیشهْ جمعه‌ ظهرها در خانه‌اش منتظرمان باشد. آفتاب لب بومی شد که هر لحظه نگران غروب کردنش بودم. وقتی به خانه‌اش آمدم بیماری‌اش عود کرد. از همسر و بچه‌هایم جدا شده بودم. نمی‌توانست غصّه‌ام را ببیند. او را با خودم پیش مشاوری که می‌رفتم، بردم. با او حرف زد و خیالش راحت شد که کار درستی انجام می‌دهم. پشتم ایستاد و کلید خانه‌اش را به من داد. اما متاستاز استخوان‌هایش را درگیر کرده و به ستون فقراتش رسید. آخرین درمانِ تجویزشده پرتودرمانی بود. درد در تنش می‌پیچید و مسکّن‌ها جواب نمی‌دادند. بااین‌حال با بدن رنجورش، برایم غذا می‌پخت. کمی هم بیشتر می‌گذاشت تا به همکارانم تعارف کنم. هنوز طعم غذاهایش زیر دندان همکارهایم هست و از او یاد می‌کنند. خودم هم باورم نشده است. فکر می‌کنم در اتاقش خوابیده یا در حال نمازخواندن است و من فقط در اتاق کناری هستم و او را نمی‌بینم. 

پارسال بهار خودش را به میدان تجریش رسانده بود تا برگ دلمه بخرد. نمی‌گذاشت فریزر از برگ مو خالی شود. خانه نبودم که برایش اسنپ بگیرم. آژانس محله هم که سال‌هاست تعطیل شده. حوصله نکرده بود که من برسم یا خودم برایش خرید کنم. البته برگ خریدن من را هم قبول نداشت. می‌گفت: ↔برگ مو باید اِن‌قدر نازک باشه که مثل روغن زیر دست آدم لیز بخوره. کلفت باشه نمی‌پزه. جِرجِری هم نباشه، یعنی وسطش جر نخوره که نمی‌شه بپیچی.≈

عصا به دست گرفته و مسیر را تکه‌تکه با تاکسی رفته بود. تمام بازار را گشته بود تا بهترین برگ‌ها را پیدا کند. چند کیلو خریده و همان‌جا دربست به خانه برگشت. با دست‌های کم‌جانش دُمِ همه‌شان را گرفته و مرتب در فریزر چیده بود، برای روزی که بچه‌هایش دور هم جمع شوند. حالا یک سال است که برگ‌ها در فریزر مانده‌اند و هیچ‌کس دلش نمی‌آید به آن‌ها دست بزند.

دستانم را نگاه می‌کنم. نم حمام دستانم را چروک کرده است. یاد دستانش می‌افتم. آن روز وقتی به خانه رسیدم، کف دستان سبزرنگش را نشانم داد. گله کرد که چقدر دیر رسیدم. منتظر بود که در پیچیدن برگ‌ها کمکش کنم. چند سالی بود که دیگر نمی‌توانست دلمه‌هایش را هم‌سایز بپیچد. یکی کوچک می‌شد و دیگری بزرگ. مزّه‌ی غذاهایش حرف نداشتند، اما دلمه‌اش چیز دیگری بود. مواد دلمه را تازه می‌خرید و بادقّت می‌پخت. روی میزان روغن، تعداد گوجه‌سبز یا پیازداغش حساس بود. دلمه پختنش مراسمی آیینی بود و از دو سه روز قبل شروع می‌شد. وقتی ظرف دلمه را روی میز ناهارخوری می‌گذاشت، رایحه‌ی عشق بود که در خانه می‌پیچید. هرکس پای آن سفره می‌نشست، حتی اگر دلخوری‌ای داشت، همه را فراموش می‌کرد. 

 

در حال بارگذاری...
عکس از میترا بخشی زاده

آن روز هم بعد از اینکه رسیدم و ناراحتی‌اش را از دیر رسیدنم شنیدم، نشستم به نوشتن. تمام امیدم به نوشتن بود. می‌خواستم هرچه زودتر به درآمد برسم، پس لحظه‌ای را برای نوشتن از دست نمی‌دادم. کنارم پشت میز پذیرایی نشست تا با هم حرف بزنیم. حواسم به حرف‌هایش نبود و سرسری جوابش را دادم. دلش گرفت. بلند شد و رفت روی کاناپه‌ی مخصوصش، جلوی تلویزیون نشست. فهمیدم ناراحتش کردم. کنارش نشستم و پاهای سفیدش را که ورم کرده بود، روی پایم گذاشتم. گفت: ↔انگار فلفل روش ریختن، می‌سوزه.≈ ‌

به چشمان مهربانش نگاه کردم. روی موهای مواج سفیدش، تل صورتی زده بود. عکس جوانی‌اش شبیه فروغ فرخزاد بود، هرچند خودش فروغ را نمی‌شناخت. دستانش را گرفتم. رگ‌های بیرون‌زده عمق به دستانش می‌بخشید. ناخن‌های کشیده و صاف دستش با اینکه هیچ‌وقت لاک نمی‌زد، به دلم می‌نشست. 

دستانش را بوسیدم و گفتم: ↔مامانی، اگه بخوام قصّه‌ی زندگی تو رو بنویسم، از کجا شروع کنم؟≈

گفت: ↔از عروسی‌م بنویس، از اونجایی که بابابزرگت اومد خواستگاری‌م.≈

با اینکه قصّه‌ی عروسی‌اش را از حفظ بودم، اما باز هم با اشتیاق به شنیدنش نشستم. قصه‌گوی ماهری بود. از هر اتفاق ساده‌ای، ماجرایی شنیدنی تعریف می‌کرد. بااینکه سوادِ زیادی نداشت، ولی قصّه‌های زیادی بلد بود. وقتی فهمید در اینستاگرام می‌نویسم، گوشی هوشمند گرفت. از آن به بعد یکی از طرف‌داران پروپاقرص متن‌هایم شد و برایم کامنت می‌گذاشت. بااین‌حال دوست نداشت نویسنده شوم. می‌گفت: ↔فایده نداره، وقتت تلف می‌شه. بچسب به رشته‌ی مهندسی‌ت.≈

هر بار متقاعدش می‌کردم که نویسنده‌ی خوبی می‌شوم و به درآمد هم می‌رسم. او اما سری تکان می‌داد و قبول نمی‌کرد.

 

در حال بارگذاری...
عکس از میترا بخشی زاده

پدرش مخالف ازدواجش با پدربزرگم بود. بهانه‌ می‌گرفته و می‌گفته: ↔ساعت خوش نیست.≈

تا اینکه روز سیزده‌بدر به خانواده‌ی داماد پیام می‌فرستد: ↔اگه عروستون رو می‌خواید، همین امروز دنبالش بیاید.≈

همیشه به اینجای قصه که می‌رسید، می‌گفت: ↔عروسی چیه! عزا بود.≈

او را بدون هیچ جهیزیه‌ای و فقط با چمدانی لباس به خانه‌ی شوهر می‌فرستند. مادرش گریه می‌کرده و می‌گفته: ↔دخترم، مگه تو بیوه‌ای که این‌جوری عروس بشی؟≈

مادربزرگم جواب می‌داده: ↔مامان، عیب نداره. فقط بذار از اینجا برم.≈

به عکس پدربزرگم نگاه کرد و گفت: ↔بابابزرگت رو دوست داشتم. می‌گفت من مراقبتم. من رو گذاشت مدرسه، خیاطی، رانندگی...≈ بعد انگار که به قدیم‌ها رفته باشد، ادامه داد: ↔پیرهنش رو بو می‌کردم، ان‌قدر که دوستش داشتم. ولی خب، سختی هم داشتم. من همه کار برای بچه‌هام کردم. مادری کردم، بزرگشون کردم، برادرهام رو هم من بزرگ کردم. اون‌دفعه داداشم شنیده بود که دارم از بابام بد می‌گم، می‌گفت تو پنجاه ساله بابای من رو ول نکردی. گفتم اگه صد سالم بشه، ولش نمی‌کنم.≈ 

دیگر نگذاشتم ادامه دهد. نمی‌خواستم یاد ماجرای جنگ و دایی‌ام بیفتد. چشم‌هایش خون‌ریزی کرده بود و گریه برایش خوب نبود. هر بار که به اینجای داستان می‌رسید، صحبت را عوض می‌کردم. 

ساکن خرمشهر بودند که جنگ می‌شود. خانه و زندگی‌اش را از دست می‌دهد و دست‌خالی به تهران می‌آیند. آوارگی و جنگ‌زدگی را تحمل می‌کند، اما وقتی پسر بزرگ‌ترش، شهید می‌شود از پا درمی‌آید. حالا که از آن روزها گذشته است، پشیمانم که چرا نگذاشتم حرف بزند. نمی‌خواستم گریه کند، اما شاید تنها راه تسکین درددلش، شنیدن و گریه کردن بوده است. شاید اگر بیشتر با او حرف می‌زدم، غصّه آن‌قدر در دلش نمی‌ماند که سرطانش عود کند و از پا درش بیاورد. 

بغلش کردم و گفتم: ↔مامانی، عاشقتم. می‌شه هیچ‌وقت نمیری؟≈

نگاهم ‌کرد و ‌گفت: ↔دلم برات خیلی تنگ می‌شه!≈

خواست بلند شود. مثل همیشه نبود. سنگین خودش را بلند کرد. به قد خمیده‌اش که از من کوتاه‌تر شده بود نگاه کردم. یاد نوجوانی‌ام افتادم که قدم از او بلندتر شده بود و چه خوشحال بودم. شانه‌اش را بوسیدم و کمکش کردم. یک دستش را به من ‌گرفت و دست دیگرش را به عصا تکیه داد. لاغر شده و شکمش ورم کرده بود. دکتر گفته بود، هر روز با شامپوی بچه اطراف زخم را بشوید. خودش کارهایش را می‌کرد. من فقط برایش پماد می‌زدم و لباس‌هایش را می‌شستم. می‌خواست حمام برود، زیر بغلش را گرفتم و او را به‌آرامی روی چهارپایه‌ی حمام نشاندم. 

مسواکش هنوز جلوی آینه و لیفش از گیره آویزان است. مثل من زیر دوش نمی‌ایستاد. روی چهارپایه‌ی کوچک پلاستیکی می‌نشست. لگن را از آب گرم پر می‌کرد و کاسه‌کاسه روی خودش آب می‌ریخت. بعد از او لگن و کاسه‌ کنار حمام مانده‌اند و کسی از آن‌ها استفاده نمی‌کند. یک شب صدای گرومب بلندی شنیدم. از خواب پریدم. در حمام لیز خورده و با سر به زمین خورده بود. کمکش کردم تا بلند شود. دستم را به دستگیره‌ی کناری می‎‌گیرم؛ همان‌که پدرم بعد از آن شب برایش نصب کرد تا در حمام لیز نخورد. 

هوشیاری‌اش یک‌دفعه کم شد. باورم نمی‌شد، کسی که تا دیروز برایم کوفته‌تبریزی پخته بود، حالا نمی‌تواند راه برود. از دستش عصبانی بودم. نمی‌خواستم بمیرد. می‌گفتند سوپ عصاره‌ی بلدرچین و جوانه‌ی گندم معجزه می‌کند. اشتهایی نداشت. قاشق سوپ را به‌سمت دهانش بردم، اما نمی‌خورد. نمی‌خواستم باور کنم که حالش خوب نیست. با تندی با او صحبت کردم که زودتر سوپش را بخورد. ناراحت شد. گفت: ↔تو داری با من این‌طوری صحبت می‌کنی؟≈

بغض گلویم را گرفت. به اتاق رفتم تا اشک‌هایم را نبیند. نمی‌دانستم که این آخرین حرفی است که از دهانش می‌شنوم. در بیمارستان از او معذرت خواستم. جوابی نداد. فقط لباسم را گرفت و به‌سمت خودش کشید.

خاطره‌ی نبودن او آزارم می‌دهد. ذهنم با سرعتِ نور می‌خواهد همه‌چیز را فراموش کند. من اما مثل نگهبانی جلوی در ایستاده‌ام و نمی‌گذارم خاطراتم از من عبور کنند. مادربزرگم که زنده بود، وقتی می‌خواست وسیله‌ای رد کند، برمی‌داشتمش برای خودم. می‌خندید و می‌گفت: ↔این‌ها رو برای چی می‌خوای؟≈ 

جوابی نداشتم. فقط در دلم می‌دانستم که برای روزی مثل امروز نگهشان می‌دارم، برای روزی که جسمش نیست، اما روحش میان وسایلش هنوز زنده است.

با نگه داشتن وسایلش، سعی می‌کنم آخرین ردهای به‌جامانده از او را حفظ کنم. مثل روحی که می‌خواهد به آسمان بپیوندد، اما من با سنجاق‌قفلی او را به زمین متصل کرده‌ام. زندگی اول او را از من گرفت و حالا دارد ذره‌ذره ردپایش را هم محو می‌کند. نمی‌توانم او را به گذشته بسپارم. شاید هم اشتباه می‌کنم. شاید دارم شبیه او می‌شوم؛ شبیه کسی که شامپوهای سفرش را نگه می‌داشت. می‌خواهم با نگه داشتن وسایلش تا جایی که می‌شود او را کنار خودم نگه دارم. انگار تا وقتی دستم به چیزی از او برسد، یادش مثل عطر دلمه‌ای که در خانه می‌پیچد، همراهم است. 

آب به اندازه‌ی کافی گرم شده است. شامپو را بر می‌دارم. خلاف چین‌های صورتش، پوست تنش صاف و نرم است. نخستین بار است که بدن زیبایش را می‌بینم. رد مادری روی شکمش پیداست. نگران چشم‌هایش است و می‌ترسد زمین بخورد. دستانش را که می‌لرزد، می‌گیرم. قول می‌دهم او را پیش چشم‌پزشک ببرم. یکی از سینه‌هایش متورم شده و زخم آزارش می‌دهد. ساعدش به‌خاطر سِرمی که زده کبود شده است. سرش را می‌بوسم و با تیغ موهای صورتش را تمیز می‌کنم. ناخن‌هایش را می‌گیرم. دمای آب را طوری تنظیم می‌کنم که گرم باشد. می‌ترسد داغ نباشد. آن‌قدر درد کشیده که دیگر تحمل کوچک‌ترین دردی را ندارد. حالا نوبت شامپوست. بخار حمام و عطر خوش بدنش در هم می‌پیچند. به موهای کم‌جانش دست می‌کشم و مراقب رج‌های نقره‌ای‌اش هستم. یاد کودکی‌ام می‌افتم که با هم به دریا رفته بودیم. کنار ساحل نشسته بود و چشم از من برنمی‌داشت. نگرانم بود که مبادا جلو بروم و موج دریا غرقم کند. وقتی تنش را خشک می‌کنم، دست‌هایم می‌لرزند. انگار جانم را لای حوله می‌پیچم. صورتش را می‌بوسم و یادم می‌رود او را به‌سمت قبله در قبر گذاشته‌ام. او حالا در آغوش من است؛ همان‌طور که سال‌ها پیش من در آغوشش بودم. 

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد