icon
icon
عکس از امیرحسین نعیما
shurum enlarge
عکس از امیرحسین نعیما
برای یک شنا‌ی طولانی دیگر
نویسنده
علی صالحی بافقی
زمان مطالعه
8 دقیقه
عکس از امیرحسین نعیما
shurum enlarge
عکس از امیرحسین نعیما
برای یک شنا‌ی طولانی دیگر
نویسنده
علی صالحی بافقی
زمان مطالعه
8 دقیقه

حالا دیگر هر وقت توپ فوتبال یا زمین چمن می‌بینم، صدای موج دریا را می‌شنوم یا هوای صبح زود شمال را تصور می‌کنم،  جلیل باقری را می‌بینم. انگارنه‌انگار که مرده باشد. نه. او از جنس مردن نبود. گاهی که دلتنگش می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم و تصور می‌کنم که او هنوز دارد در آب شنا می‌کند. با همان بدن ماهیچه‌ای، همان لبخند، همان سکوتِ مطمئن، یک‌سره و بدون توقف کرال می‌رود و ناپدید می‌شود. 

می‌دانم روزی برمی‌گردد، با چند ماهی یا دو سه نوار کاست و توپی لگدخورده توی دستش. با خودم می‌گویم: «بعضی‌ها هیچ‌جا نمی‌رن... همه‌جا هستن.» 

وقتی گاهی آهنگی قدیمی‌ پخش می‌شود یا توپ پسربچه‌ای قل می‌خورد کنار خیابان، یا بوی ماهی تازه در بازار می‌پیچد، او پیدایش می‌شود و دستم را می‌گیرد تا در شلوغی جهان گم نشوم، بی‌آنکه هیچ‌وقت درباره‌ی جهان چیزی به زبان آورده باشد. به‌خاطر همین ممکن است در اوج باخت و ناامیدی بخندم، بی‌مقصد راه بیفتم، از مسیر لذت ببرم، دل به دریا بزنم، به گذشته و آینده فکر نکنم، آرام قلاب بیندازم و فقط صبور باشم و جهان را با پای برهنه، با تن لخت و خیس، با تماشای تیزی قلاب در دهان ماهی‌ها و دست کشیدن به فلس‌هایشان لمس کنم. 

بااینکه حالا دیگر جلیل باقری رفته است، هر بار که می‌روم نشتارود، فکر می‌کنم احتمال دارد جایی او را ببینم؛ کنار دریا، توی بازار کوچک نشتارود، در زمین چمن کنار خانه‌ی قبلی او که حالا نصف آن را دریا برده است. شاید دیدن او دیگر آن‌قدر به موقعیت جغرافیایی و موقعیتی که در آن قرار می‌گیرم ربطی نداشته باشد. شبیه بوی شور و تلخ او که از سرم بیرون نمی‌رود، مدام یک‌جایی توی سرم او را می‌بینم؛ در سکوت با لبخندی روی لب‌های تیره‌اش میان صورت سبزه‌ی آفتاب‌سوخته و نگاهی آرام.

 تو هُرم داغِ بی‌رحمِ آفتاب / تو سایه بودی؛ یه سایه‌ی ناب...

بچه که بودم، از پنج شش‌سالگی تا هجده‌سالگی، فقط وقت‌هایی که تابستان نزدیک می‌شد، بوی ماهیِ تازه و توپِ چرمی نم‌خورده و عرق خشک‌شده روی تی‌شرتِ ورزشی کم‌کم می‌پیچد توی سرم. این روزها، در مرز پنجاه‌سالگی، این بوها، دیگر رسوب کرده روی خاکستر مغزم.

کودکی من تقسیم شده بود بین کاشان و نشتارود. اهل کاشان نبودیم، ولی به‌خاطر بیماری قلبی پدرم مجبور شده بودیم در شهری گرم و خشک زندگی کنیم. مادرم اهل نشتارود بود. پدرم که معلم بود، تابستان‌ها ما را می‌گذاشت شمال و خودش برمی‌گشت کاشان. خانه‌ی خاله‌ام پایگاه اصلی‌مان بود. انگار هر تابستان جلیل باقری بود که برایم دعوت‌نامه می‌فرستاد و منتظرم بود. 

جلیل باقری فقط شوهرخاله‌ام نبود، او بیشتر از هر خویشاوندی، بیشتر از نوزده‌سالی که پدرم زنده بود، برای من پدری کرد. بی‌آنکه خودش بداند، بی‌آنکه کار خاصی بکند. بعد از مرگ پدرم من نوزده‌ساله بودم و گیجِ جهان. اگر جلیل باقری نبود، شاید اولین باری که می‌افتادم، دیگر بلند نمی‌شدم. ولی او بود، دور یا نزدیک، بی‌آنکه بداند پناهم بود. 

کنارِ ما باش که محزون / به انتظارِ بهاریم...

او نه در فوتبال کاپ‌های بزرگی برده بود، نه در شنا مدال گرفته بود، نه در ماهیگیری رکوردی زده بود، اما در معمولی‌ترین لحظات زندگی، در صبحانه‌ها و شام‌های دور هم روی تراس خانه‌اش، وقتی قلاب لنسر ماهیگیری‌اش را شب‌ها آماده می‌کرد، وقتی صبح‌های زود نشسته بر تیوب تراکتور از ماهیگیری برمی‌گشت و از دریا بیرون می‌زد، وقتی موقع فوتبال توی زمین، لبخندش به من از صورتش پاک نمی شد، وقتی اولین بار صدای  شهرام ناظری را در آلبوم  گل صدبرگ، از دستگاه ضبط و پخش صوت او شنیدم، داشت کم‌کم در سلول‌های تنم رسوب می‌کرد.

 چه کُنم آهوی جانم / سرِ صحرای تو دارد...

 

در حال بارگذاری...
عکس از امیرحسین نعیما

قدی متوسط داشت، نه بلند و نه کوتاه، اما آن‌قدر استوار می‌ایستاد که بلندتر از تمام آدم‌های جهان به‌نظر می‌رسید. شانه‌ی پهن و چهارشانه‌ای داشت، بازوهای ورزیده‌اش آفتاب‌سوخته بود، پوستش به رنگ گندم برشته، شبیه آن‌هایی که به‌جای فرار از خورشید، با او هم‌زیستی کرده‌اند. قدم‌هایش شمرده و محکم بود، نه باعجله راه می‌رفت، نه با کندی. عجله‌ای برای رفتن و رسیدن نداشت، چون همیشه همان حوالیِ خانه را دوست داشت.

چشم‌هایش بیشتر به زمین خیره بود، انگار همیشه چیزی بیشتر از آنچه دیده می‌شد، می‌دید. بلند حرف نمی‌زد، اما وقتی چیزی می‌گفت، در شلوغ‌ترین جاها هم شنیده می‌شد. وسط حرف دیگران یا حتی در سکوت لبخند می‌زد؛ از آن لبخندهایی که آدم فکر می‌کند نکند یاد چیزی افتاده که فقط خودش می‌داند.

بوی تنش شبیه بوی دریا بود؛ مخلوطی از نمک، ماهی و آب‌های تلخ.

من عاشق تماشایش بودم؛ وقتی از دریا برمی‌گشت و هنوز آفتاب کامل بالا نیامده بود. لبخندش زودتر از خودش می‌رسید. گاهی ماهی زیاد می‌گرفت، بیشتر وقت‌ها کم، ولی هیچ‌وقت از دریا شکایت نمی‌کرد. می‌گفت: «امروز ماهی‌ها کمتر گول خوردن.» و بعد آماده می‌شد برود مدرسه تا بچه‌های بیشتری از او زندگی را یاد بگیرند.

من عاشق تماشایش بودم؛ وقتی لب دریا لباسش را درمی‌آورد و خیره می‌ماندم به عضله‌هایش که از نمک و آفتاب می‌درخشید. شنا می‌کرد و دور می‌شد، آن‌قدر که دیگر فقط یک نقطه بود. توی لاجوردی دریا محو می‌شد و بعد با آن موهای فرفریِ خیس از دریا بیرون می‌آمد. انگار با دریا قراری خصوصی داشت. نگرانش می‌شدم، ولی می‌گفت: «آب من رو پس نمی‌زنه پسر، نترس!» 

من عاشق تماشایش بودم؛ وقتی در زمین فوتبال، صدای نفس کشیدنش را توی دویدن‌هایش می‌شنیدم. حتی وقت‌هایی که تیمش می‌باخت، باز هم لبخند می‌زد. می‌گفت: «همیشه که آدم نمی‌بره، همیشه هم آدم نمی‌بازه.»

گاهی از او می‌پرسیدم: «چرا نرفتی تیم منتخب استان؟»

به خانه، دریا و خاله‌ام اشاره می‌کرد و می‌گفت: «همه‌چی‌م اینجاست.»

همیشه دفاع وسط بود؛ دفاع وسط خانواده، دفاع وسط شادی و دفاع وسط زندگی.

من عاشق تماشایش بودم؛ وقتی اولین ‌بار صدای اِبی را با او شنیدم. در ایوان خانه‌شان در نشتارود، پشت به دریای همیشه‌خاکستری، ترانه‌ی  خالی را زمزمه می‌کرد: «گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ / باخته و برنده‌مون هیچ.»

عاشق فرامرز اصلانی بود و خودش نمی‌دانست صورتش چقدر شبیه او بود. می‌گفت: «داریوش غمگین‌تر می‌خونه و عمیق‌تره، اما اِبی صمیمی‌تره، ولی فرامرز اصلانی انگار تنهاترت می‌کنه، ولی چه اشکالی داره؟ خوبه آدم بعضی وقت‌ها تنها باشه.»

 

در حال بارگذاری...
عکس از امیرحسین نعیما

آه اگر روزی نگاهِ تو مونسِ چشمانِ من باشد / قلعه‌ی سنگینِ تنهایی چاردیوارش زِ هم پاشد.

من عاشق تماشایش بودم و از او یاد می‌گرفتم که زیبایی الزاماً در پیروزی، سفر یا شهرت نیست. زیبایی در ماندن است، در وفادار ماندن به خاک، به آب، به آدم‌ها که بشود باخت و لبخند زد که بشود درد داشت و غر نزد که بشود عاشق بود، بی‌آنکه شعر گفت.

بعد از بازنشستگی، وقتی موهای فرفری‌اش خاکستری شده بود، قلبش گلوی او و مرا گرفت. چند رگ قلبش گرفته بود و دکترها گفتند که باید جراحی شود، اما عجله‌ای نداشت. فکر می‌کردم می‌ترسد. از او خواستم زودتر کاری بکند. انگار داشتم برای خودم دست‌وپا می‌زدم. گفت: «از جراحی نمی‌ترسم؛ از اینکه دیگه نتونم فوتبال بازی کنم، می‌ترسم، از اینکه دیگه نتونم برم شنا توی دریا، از اینکه باید ماهیگیری رو بذارم کنار می‌ترسم.»

مرگش هم مثل زندگی‌اش آرام بود. وسط فوتبال؛ همان‌جایی که بیشتر از همه لبخند می‌زد؛ گفتند که یک‌لحظه ایستاده، دستش را گذاشته روی سینه‌اش و بعد افتاده روی چمن. همان‌جا که بارها افتاده بود تا توپ را بگیرد یا گل نشود یا پاس بدهد و شوت بزند و گل شود یا نشود.

بااینکه زن و بچه داشتم، انگار دوباره یتیم شده بودم. انگار دوباره پدرم مرده باشد.

نشستم کنار تابوتش. چشم دوختم به دست‌های خاموشش؛ همان‌ها که اولین توپ چهل‌تکه را به من هدیه داده بودند؛ قلاب ماهیگیری را آماده کرده بودند و شانه‌ام را وقتِ ناامیدی لمس کرده بودند.

 

انگار اردیبهشت باشد

و تو رفته‌ای داکوه

و با دست‌های لبریز عسل و بابونه برمی‌گردی.

انگار صبح شرجی مرداد باشد

و تو از نیمه‌شب رفته‌ای دریا

تا با ماهی‌های خزر برگردی.

 

انگار نیمه‌ی اسفند باشد

رفته‌ای مدرسه

توی برف مانده‌‍‌ای

ولی تا شب نشده برمی‌گردی.

 

انگار اوایل آبان باشد

زیر باران رفته‌ای بدوی 

بدوی

بدوی 

و راه خانه و ما را فراموش کرده‌ای...

 

او هنوز در آب است. با موهای خیس فرفری‌اش، با لبخندی که خورشید را گرم می‌کند. شنا می‌کند، دور می‌شود، اما برمی‌گردد.

مرگ با منطق زندگی‌اش نمی‌خوانْد. مردی که این‌همه زندگی کرده، چطور می‌تواند نباشد؟ فقط رفته برای یک شنا‌ی طولانی دیگر و دیریازود برمی‌گردد. می‌دانم یک روز یکهو از یک‌جایی پیدایش می‌شود.

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد