به تازگی دوباره فیلم کلاسیک پل های مدیسون کانتی را تماشا کردم و ناگهان حسی آشنا در من زنده شد؛ لحظه ای که در محافل سینمایی به «لحظه ی مدیسون کانتی» معروف است. فرانسسکا (با بازی مریل استریپ) همراه همسرش در خودروی شورلت است و معشوقش در وانتِ جلوی آن...

تماس را که قطع می کنم، هنوز دارم تلاش می کنم بغضم را قورت بدهم؛ که حالا آن قدر بزرگ شده است که راه گلویم را بسته و کم کم دارد تبدیل به تهوع می شود. از همان تهوع های همراه دلشوره ی صبحگاهی. سر نفس هایم می سوزد و...
وقتی پیر و سالخورده می شوی، ارزشِ زمانِ حال برایت کم رنگ و کم رنگ تر می شود و گذشته است که در ذهنت می درخشد؛ زمانی که زیبا بودی، سرشار از جوانی و توانایی جسمی. این روزها «عزت» هر چیزی را بهانه می کند تا یک خاطره از جوانی...

قول می دهم کار سختی نباشد، با چند کلیک ساده و تایپ چند کلمه می توانی نشانی اش را پیدا کنی. جست وجوی متوفی در سامانه بهشت زهرا. نشانی ساده ای روی صفحه ظاهر می شود، سه عدد: قطعه، ردیف و شماره. در این سال ها آدم های زیادی را...

هر جا نگاه می کنم، این روزها چشمم به آدم هایی می افتد که توی گوشی هایشان غرق شده اند؛ توی مترو، توی ماشین، توی صف نانوایی و حتی آقای سلمانی، سرِ نصف ونیمه را برای لحظاتی رها می کند، یک ویدیوی دودقیقه ای را در گوشی اش چک می...

اول چشم چپ شروع کرد و قطره اشکی چکاند و بعد راستی؛ برعکس همیشه. فکر کنم چون نزدیک تر به قلبم بود. اما بعد ترتیب را رعایت کردند و اشک ها یکی درمیان سرازیر شدند. انگار با هم کل کل داشتند؛ ول کن نبودند. گذاشتند تا برسم خانه، بعد دوتایی...

سنگ مزارش را با آب و گلاب تمیز می کنم و روی چهره ی آرام و خندانش دست می کشم؛ برق چشم هایش از روی تصویر سنگی هم پیداست. مادربزرگ دانه های تسبیح عنابی را بالا و پایین می کرد و ذکر می گفت، چین های صورتش تاب می خوردند...

آشنایی ام با خانمِ سایه در خوابگاه، به این مکان رازآلود و ذاتاً پناه، برمی گردد. از بدو ورودم باید مراقب شَروشورِ او می بودم. «طبقه ی چهارم یه سایه هست. زیاد سمتش آفتابی نشو!» این را مسئول پذیرش، بعد از اینکه کاغذ قوانین را دستم داد، آرام و درگوشی...
