آشنایی ام با خانمِ سایه در خوابگاه، به این مکان رازآلود و ذاتاً پناه، برمی گردد. از بدو ورودم باید مراقب شَروشورِ او می بودم. «طبقه ی چهارم یه سایه هست. زیاد سمتش آفتابی نشو!» این را مسئول پذیرش، بعد از اینکه کاغذ قوانین را دستم داد، آرام و درگوشی...

همین که آب گرم می شود و زیر دوش می روم، یادم می افتد شامپو تمام شده است. نگاهم به شامپوی هلویی رنگی می افتد که بالای سکو جا خوش کرده است. مادربزرگم اجازه نمی داد به آن دست بزنم. شامپوهای کوچک هتل هایی را که رفته بود، نگه می...
حالا دیگر هر وقت توپ فوتبال یا زمین چمن می بینم، صدای موج دریا را می شنوم یا هوای صبح زود شمال را تصور می کنم، جلیل باقری را می بینم. انگارنه انگار که مرده باشد. نه. او از جنس مردن نبود. گاهی که دلتنگش می شوم، چشم هایم را...

دو شب پیش از آنکه از مراسم یادبود پروین خانم - یا به قول دختر بزرگش، پر خانم - در کتابخانه ی ایرانیان مونترال باخبر شوم، خوابش را دیدم. آن موقع هنوز نمی دانستم که صبح روز بعد از دیدن این خواب، او برای همیشه از آن تخت کوچک و...

مِری را بار اول در یک عکس خانوادگی دیدم؛ از همان عکس ها که همه ی فامیل معجزه وار دور هم جمع اند. زنی جوان در کنار خانواده ی همسرش نشسته و تا حد ممکن خودش را جمع کرده تا جای کمتری از مبل را اِشغال کند. به وضوح پوستش...

درست نیمه ی خردادماه بود که نازآفرین، همسر کدخدا کاظم گودرزی، حس کرد دردی استخوانش را شکافت. جیغ را توی گلویش خفه کرد و بدون اینکه آرد روی دامنش را بتکاند، از اتاق تنوری زد بیرون. چند دقیقه بعد خاله آهو با همان قیچی ای که شب ها روی شکمش...

نعیم غلامپور مرده است؛ ساده و بی آلایش. بارها سعی کردم دیباچه ای از او بنویسم، اما حس کردم زیاده گویی هایم پاکی او را روزنامه وار جلوه می دهد. نخواستم صرفاً گزارش پرآب وتابی نوشته باشم. نقل قولی از او باعث شد که قید قبولی و اعزام به دانشکده...

پیوستگی نمی تواند ما را برای همیشه شبیه چیزی نگه دارد که می خواهیم. پیوستگی در زمان، فکرها، تصاویر و معناهایی که مدام به تقلای ساختنِ نسبت های دور و نزدیک با هرچیزی، به شعاع زیستن پرتابمان می کنند. یک روز همه چیز تمام می شود و آن وقت فقط...
