icon
icon
عکس از علیرضا محمدى
عکس از علیرضا محمدى
از کوچه‌ی مش فاطمه تا پسر حاج‌محمد
نویسنده
بنیامین نبهانی
زمان مطالعه
10 دقیقه
عکس از علیرضا محمدى
عکس از علیرضا محمدى
از کوچه‌ی مش فاطمه تا پسر حاج‌محمد
نویسنده
بنیامین نبهانی
زمان مطالعه
10 دقیقه

سبيل‌های کاظمی نامرتب‌تر از آرایش دفاعی ایران برابر انگلیس بود؛ انگار یک مشت چای کنیا را نامرتب پخش کرده باشی بالای لب‌هایش. موهایی کوتاه و جوگندمی، با قدی حدوداً ۱۸۰ سانتی‌متر مثل رِنج قدی بیشتر همکاران مدیرش در آموزش‌وپرورش. همه‌ی ما با شناختن او ناخودآگاه دو واحد رفتارشناسی در اول دبيرستان پاس کردیم. خیسی مدام صورت و اضطراب در رفتار که بیشتر می‌شد، یقیناً خماری گرده‌اش را گرفته بود و حالا دیگر آقای مدیر تحمل هیچ‌ جنبنده‌ای را نداشت. بارها وقتی که دعیج خانه نبود، حمزه پسرش که هم‌کلاسی ما بود سه گرم شیره را به او رسانده بود و فرضیه‌ی ‌خماری و نشئگی آقای مدیر را جامه‌ی ‌صحت پوشانده بود.

تمام مدرسه دیگر می‌دانستیم که با مدیری شیره‌ای طرفیم. بی‌تاب‌تر که می‌شد صدایش در راهرو بلند می‌شد و بر هر جنبنده‌ای نهیبی می‌کشید و به دفتر پناه می‌برد. بعد از چند بار گاله کردن و در دفتر را کوبیدن مطمئن می‌شدیم که راه باز است و مهیای فرار. فرار زنگ آخر همیشه تسلای ملال مدرسه بود، آن‌هم نه‌ فقط برای من، بلکه برای هرکسی که از درس پنج دقیقه‌ی ‌پیشش چیزی خاطرش نمی‌ماند. 

ریحانی که تازه هم‌سانسی من در کلاس کشتی شده بود، خبری را داد که دلیلی بود برای فرار زودتر. پدرش نظافتچی خانه‌ی کُشتی شماره‌ی یک بود. رسول خادم عازم اهواز بود و به گواه خودش، پدرش حداقل ده بار تشک‌های a b c را با طی لیسیده بود. از محل رفت‌وآمدش پرسیدم، گفت که نگفته‌اند. گفت: «پدرم گفته: "آقا رسول خیلی غده، ممکنه هرجا پاش رو کج ‌کنه بره."» 

غبطه خورده بودم به او که پدرش با خادم حشرونشری داشته و پدر من از کُشتی فقط اسم سوخته‌سرایی1 را حفظ است؛ آن‌هم به‌خاطر توارد اول فامیلش با سوخته‌ی ‌تریاک. جلوتر که توضیح داد فهمیدم پدرش فقط در دو سه بازی آب‌معدنی و لیوان جلوی خادم گذاشته و لاغیر.

 آن سال‌ها نقل آن‌چنانی‌ای از خادم نبود، جز انتقاد. مثل حالا نبود که او را نه ‌فقط به نام آقای کُشتی و پهلوان که حتی بعضی‌ها او را به نام آقای ایران می‌شناسند. هنوز غم‌گسار سیستان و بارکش بخاری‌های خوی نشده بود. آن‌ موقع‌ها با رسول خادمی طرف بودیم که مطبوعات و اخبار او را دیکتاتورِ کُشتی می‌دانستند. پرویز پرستویی آن‌ موقع‌ها درگیر دلربایی برای حاتمی‌کیا بود و هیچ استوری و پستی از کارهای خیرخواهانه‌ی آن ‌زمان خادم نه فقط از صفحه‌ی ‌پرستویی، بلکه از هیچ‌جا انتشار پیدا نمی‌کرد. اخبار ورزشی از او مربی و رئیس یک‌دنده‌ای ساخته بود که هیچ‌کس توان کار کردن در چارچوب‌های او را نداشت‌. گویی که ساختمان فدراسیون تکه‌ای ‌از خاک پیونگ‌یانگ باشد. یقینِ همه این بود که عبوس است و خط خنده‌اش فقط برای حسن رحیمی است و شاید کمیل قاسمی. 

در حال بارگذاری...
عکس از علیرضا محمدى

ریحانی از نشستی با استاندار حرف زد که شاخک‌هایم گرای استانداری را خط یازده رج زدند. برای توافق مسابقات کشتی باشگاه‌های جهان در اهواز می‌بایست از استاندار وقت اهواز کمکی می‌گرفت. در ماه سوم پانزده‌سالگی‌ام بودم و دیگر سرم کلاه نمی‌رفت. باور نکردم حقیقتاً. آن غُد عبوس کجا و کمک از استانداری که جز رحمانی فضلی وزیر، همسایه‌هایش او را نمی‌شناختند کجا؟

بارها در خواب و بیداری از سکوی جام تختی بالا رفته بودم و رسول خادم آویز طلای هفتادوهفت‌کیلوی فرنگی را به گردنم انداخته بود. بارها فکر کرده بودم که به رسول خادم چه بگویم که دیگر روی من برای وزن هفتادوهفت کیلو بعد از عبدلی حساب کند. چه بگویم که مرا مأمور کند تا خِر رومن ولاسف2 را بگیرم. بارها کمدهای لباسم را بالا و پایین کرده بودم و به لباس‌هایی که قرار بود در اردوهای تیم‌ ملی آن‌ها را همراهم ببرم خیره شده بودم. حتی انتخابشان کرده و دیگر نپوشیده بودمشان تا کهنه نشوند. بارها به بعد از اجرای سالتو پرگاری3 جلوی چشمان خادم در سالن هفت تیر تهران فکر و وجدش از تکنیکم را تصور کرده بودم. اما کلاف آرزوهایم مدتی بعد، آن‌هم توسط مجتبی کبابی، مربی‌ام چنان قل خورد و از هم باز شد که دیگر مجالی برای جمع شدنش نبود. هر بار که می‌خواستم جمعشان کنم و به آرزوهایم دوباره جان بدهم، دوباره مجتبی می‌آمد و با قیچی رفتار و حرف‌هایش ریزریزشان می‌کرد. آرزوی محالی شده بود و دیگر قیدش را به گود نرسیده، زده بودم‌.

اما حرف ریحانی کِرم یکی از آرزوها را دوباره از خاک فکر و هوشم بیرون راند. دیگر به آن یقین رسیده بودم که من خادم را پای سکوی توزیع مدال نمی‌بینم، ولی در استانداری حتماً. کلاس را اردوی تیم‌ ملی می‌دیدم و معلم را رسول خادم. دوهزاری خشک را نشان جواد دادم؛ هم‌کلاسی‌ام. با دوهزار تومان جور کیفم را تا خانه‌‌مان می‌کشید. خوبی بی‌مادری این بود که کیفت تنها به خانه برسد هم فرقی با خودت ندارد. کسی منتظر نیست و دلت شاید لک بزند برای «کدوم گوری بودی؟» که واقعاً هم لک می‌زد. جواد مثل ظریف می‌خندید و خلاف هم‌اسمش به دوهزار تومان قانع بود. دست‌شویی بهانه‌ی خوبی بود و شصت‌تیر تا در حیاط مدرسه دویدم. در کات‌کبودی‌رنگ را چنان رد کردم که گویی یهودی‌ای بودم و مدرسه‌مان آشویتس.

نزدیک‌ترین میان‌بر برایم از مدرسه تا ماشین‌های امانیه و مرکز شهر کوچه‌ای بود که برای من قدغن بود. پدر و عموهایم بارها هشدار داده بودند: «اگر تو کوچه‌ی ‌مش فاطمه دیدیمت، کاری باهات می‌کنیم خاموشی با زنش نکرد.» منظورشان کشتن بود. آقای خاموشی برای هرکسی در محله‌مان کلاس مداحی می‌گذاشت، جای اینکه با مداحی خو بگیرند، با زنش خو می‌گرفتند. از دیدگاه همهْ کوچه‌ی ‌مش فاطمه نماد کثافت مطلق بود. یک جایی شبیه به جایی که کاوه گلستان رفته بود؛ جایی مختص روسپی‌ها و موادفروش‌ها؛ بلبشوکده‌ی ‌شرتی‌پرتی‌ها. 

ولی دیدنِ رسول خادم چنان جرئتی به من داد که کوچه‌‌ی ‌مش فاطمه را خیابان منتهی به شیخ زاهد لاهیجان تصور می‌کردم. برایم هیچ مهم نبود که توی پس‌کوچه‌های مش فاطمه مرا بدزدند و کلیه‌هایم را بفروشند. دیدن خادم بود که حالا کفه‌اش به دزديدن کلّیه و صد چیز بدتر می‌چربید. ورودی کوچه‌ی افیونی‌ها سریع‌تر از هر بنی‌بشری راه می‌رفتند. اینجا واقعاً مرکز دوپینگ بود و خبری از هیچ بازرس و ادایی نبود. تمام شده بودم، اما سریع قدم برمی‌داشتم. کَت‌هایم را حتی باز کردم تا شبیه شاید بچه‌هایشان شوم. هیچ خبری نبود جز فلاکت. نه خبری از شهناز و مهنازی که آدامس بجوند و دنبال مشتری باشند و نه خبری از صاحبان سبیل‌کلفت روسپی‌خانه‌ها. هرکسی از کنارم می‌گذشت یک استامبولی چروک و غم روی صورتش پلاستر کرده بودند. پیرزن‌های بخت‌برگشته‌ای که دم در به همسایه شکایت پسرشان را می‌کردند. یکی می‌گفت کفش‌های دخترش را فروخته برای شیشه، آن یکی می‌گفت قابلمه رویی را. آنجا خنده قاچاق به نظر می‌رسید. 

هرچه کردم نشد پیوندی از حرف‌های پدر و عموهایم با این منظر پیدا کنم. هیچ‌چیز شکل آن چیزی که می‌گفتند نبود. لاشيء بودم و هیچ‌کسی حتی نگاهم نکرد. پیه همه‌چیز را به تنم مالیده بودم، جز دیدن این حالت زندگی‌شان. به‌جد ترسناک‌تر بود حتی از هوشیار شدنم در بیمارستان؛ هوشیار شدنم حین دیدن جای بخیه‌های کلیه‌های دزدیده‌شده و ازدست‌رفته‌ام.

در حال بارگذاری...
عکس از علیرضا محمدى

انتهای کوچه حال خادراتسف4 را داشتم بعد از باخت سوم به رسول خادم. ترکیده بودم و حالا دیگر هیچ‌جا عزیزتر از کوچه و زندگی‌ام نبود. نمی‌خواستم حتی برای یک‌لحظه‌ی دیگر از آن کوچه رد شوم و آن مناظر را ببینم. یحتمل پدر و عموهایم از شرح فلاکت و روی کثافت زندگی، در قبال این زندگانِ صد رحمت به مردگان، عاجز بوده‌اند و پرتره‌‌شان را با بدکارگی برای من و امثال من کشیده‌اند تا خاطرم با دیدنشان مکدر نشود. قطار تاکسی‌ها و صدای ساعت، ساعت گفتنشان هیچ حس پیروزی‌ای را منتقل نکردند. من مثل همیشه مبارز بازنده‌ای بودم. جنگ اولِ جرئت را به خدازده‌های کوچه‌ی ‌مش فاطمه باخته بودم. جرئتم هیچ به کارم نیامد. پراید سیاه تاکسی خطی مثل اینکه کاهی سمی باشم و او الاغی سیاه، روبه‌روی استانداری و نرسیده به فلکه‌ی ‌ساعت تفم کرد روی آسفالت. غلغله‌ای بود از چرک‌شور‌های یقه‌سفید و یقه‌دیپلمات. مطمئن‌ بودم که این‌ها بهر هر کاری غیر از ملاقات با خادم آمده‌اند. اساساً از آن مرد عبوس هرچیزی انتظار می‌رفت جز تره خرد کردن برای یقه‌سفیدها. همسایه‌ی ‌عموی بزرگم شاغل استانداری بود. یکی از افتخارات استانی ما. حالا آبدارچی یا هرکاره‌اش را نمی‌دانم، ولی مهم این بود که آشنایی داشتیم آنجا. البته بالای ۲۰ سال هست که همسایه هستند و گذر هیچ‌یک از خانواده به استانداری نخورده بود جز حالا. حالا که من نه برادرزاده‌ی ‌همسایه‌ی آقای اشرف، بلکه نوه‌ی آقای اشرف بودم. باید جوری خودم را جا می‌زدم که جوابی بشنوم. در اثنای چیدن نقشه بودم که حمید بنی‌تمیم، معاون خادم، با تلفن همراه از پله‌های ورودی پایین آمد. شاید مادر بنی‌تمیم بعد از گرفتن مدال نقره‌اش در آسیا قدر آن لحظه‌ی ‌من از دیدنش خوشحال نشد. اگر نخل بودم، حتماً از شدت شادیِ بودن خادم در اینجا، در چله‌ی ‌زمستان، بی لگاح5 برحی6 می‌دادم.

نزدیک شدم؛ از سوروسات برای تورلیخانوف و خادم و دانشگاه حرف می‌زد. گوش‌هایم تیزتر از هر موقعی بود و تشنه‌ی ‌حرفی یا جستاری مربوط به خادم بودم. بنی‌تمیم حرف می‌زد و من سلانه‌سلانه راه می‌رفتم و نگاه ساختمان استانداری می‌کردم؛ به اینکه خادم الان در کدام اتاق است فکر می‌کردم. یکهو بود که صدایی شبیه صدای توی اخبار ورزشی شنیدم. تُن صدایی که حمید را صدا می‌زد، برعکس تبلیغ لوس تبرک عفتی دوچندان داشت. قبل از چرخیدن حمید بنی‌تمیم چرخیدم. هیبتی بود با پیراهن چهارخانه و آن پافر کتان سرمه‌ای. هیبتی شاید شبیه هیبتی که آقا رضا جولایی حین دیدن تختی با پالتو طوسی در گاراژ چماقی تهران دیده بود حتی. دیدن پسر حاج‌محمد خادم، آن‌هم نه پای سکوی توزیع مدال جام تختی، بلکه در استانداری خوزستان عین دیدن ماهی بود بالای درخت. یک آن تمامی مناظر دیدنش در تلویزیون جلوی چشمم آمد. لحظه‌ی ‌خداحافظی‌اش روی دوش‌ها در تهران. سکو رفتن‌هایش، مدال‌هایش. آن بالاتنه‌ی ‌ورزشی المپیک آتلانتا. آن چهره‌ی ‌بی‌تفاوتش بعد از گرفتن طلای المپیک.

همه‌وهمه درآن‌واحد در شبکه‌ی ‌چشمم کات می‌خوردند.

متوجه بهت و حیرت من شد و با منتهاالیه صورتش خندید. منتظر غد و عبوس بودنش بودم، همان‌طور که پدر ریحانی می‌گفت. منتظر خشم حین کوچ کردن بودم و درجا تصور کردم حالا از زیر کدام کَت لایق یا دودانگه حوله‌به‌دست بیرون می‌زنند؟ با منتهااليه صورتش خندید. سلامی داد و سلامش از شدت ترس از جبروتش و بهتم از اینکه پس چرا عبوس نیست، بی جواب ماند. به نفر کناری‌اش گفت: «این بلده‌ ها، این از حالا اومده استانداری.»

کاش زبانم می‌چرخید و می‌گفتم نه آقا بلدچی، بلد بودم که جواب سلام می‌دادم. کوتاه‌ترین دیدار ممکن با خنده‌ای به یادگار ماند. انگار چیده شده بود که من فقط آن خنده را ببینم و یقین پیدا کنم که پسر حاج‌محمد نه غد است و نه عبوس. همان‌طور که کوچه‌ی ‌مش فاطمه شکل چیزی که می‌گفتند نبود، رسول خادم از غدیِ صادره از مشهد، نه غُد بود و نه عبوس.

1.نوعی خرما

2.ماده‌ی پودری که از شکوفه‌های نخل به دست می‌آید و برای بارور کردن درخت استفاده می‌شود.

3. ماخاربک خادراتسف؛ اسطوره‌ی ‌کشتی شوروی با سه مدال طلای المپیک و بازنده‌ی مطلق سه جدال با خادم

4.نام فنی چهارامتیازی و نمایشی در کشتی فرنگی

5.رومن ولاسف؛ کشتی‌‌گیر روس دارنده‌ی ‌۲ طلای المپیک و برنده‌ی ‌جدال با ۱۱ کشتی‌گیر ایرانی

6. رضا سوخته‌سرایی، سنگین‌وزن تیم ملی در دهه‌های شصت و هفتاد

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد