icon
icon
تابلوی شماره‌ی ۲، اثری از فاطمه آزادی
تابلوی شماره‌ی ۲، اثری از فاطمه آزادی
نقاش گل‌های آفتاب‌گردان
نویسنده
فاطمه آزادی
زمان مطالعه
11 دقیقه
تابلوی شماره‌ی ۲، اثری از فاطمه آزادی
تابلوی شماره‌ی ۲، اثری از فاطمه آزادی
نقاش گل‌های آفتاب‌گردان
نویسنده
فاطمه آزادی
زمان مطالعه
11 دقیقه

در سال‌های اولی که شروع به نوشتن داستان و یادداشت کرده بودم، جمله‌های بسیاری را در جلسه‌های داستان و در دفتر روزنامه می‌شنیدم: «دنبال یک ایده‌ی ناب و دست‌اول باش، موضوع داستان و یادداشتت باید نو و تازه باشد، شخص دیگری غیر از تو به این موضوع نپرداخته باشد.»

این بحث و گفت‌وگوها زمینه‌ی ایجاد پرسش‌هایی در ذهنم شده بود، از طرفی در کارگاه نقاشی هم همین گفت‌وگوها مطرح بود. 

 از خودم می‌پرسیدم، داستان‌های زیادی درباره‌ی عشق، نفرت، انتقام، مرگ و زندگی نوشته شده، من چه ایده‌ای را بنویسم که یک داستان تکراری نباشد؟ 

 منظره، چهره، گل، طبیعت بی‌جان؛ بارهاوبارها توسط نقاش‌های زیادی کشیده شده‌ بودند، چه چیزی را باید می‌کشیدم که تابه‌حال توسط هیچ نقاشی، به تصویر کشیده نشده بود؟

 در همین وضعیت داستان‌های زیادی هم می‌خواندم و شروع به نوشتن داستان هم کرده بودم، اما هنوز جواب پرسش‌هایم را پیدا نکرده بودم. در مسیری قدم گذاشته بودم که به اندازه‌ی کافی آن را نمی‌شناختم، البته در جواب سؤال‌هایم، پاسخ‌هایی را از دیگران می‌شنیدم؛ اما چیزی یا شاید بیشتر، در داستان‌ها و نقاشی‌هایم کم بود و نصفه‌نیمه مانده بودند یا نمی‌دانستم چطور آن‌ها را ادامه بدهم.

 

مطالعه‌ی آثار نقاشی و داستان نکته‌ی مهمی را در ذهنم روشن کرد. در بیشتر داستان‌ها و نقاشی‌ها، نویسندگان و نقاشان از دیگر آثار هنرمندان الهام گرفته بودند، اما اثر خودشان را خلق کرده بودند. در‌حالی‌که کار آن‌ها، اثر نویسنده و نقاش دیگری را برای مخاطب تداعی می‌کرد، اما اثر تقلیدِ صرف نبود. کار آن‌ها خلاقیت و به کار انداختن قوه‌ی تخیل بود. این یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی بود که سبب شد به اهمیت این موضوع پی ببرم. واضح بود که مطالعه‌ی آثار و دیدن نقاشی علاوه بر بینامتنیتی که در اثر ما با آثار پیش ایجاد می‌کند، سبب خلاقیت و شکوفایی هنر هنرمندی می‌شود که درصدد است اثر خود را خلق کند. همراهی خلاقیت و تخیل و دریافت ما از بینامتنیت آثار گذشته، زمینه‌ی خلق اثری را فراهم می‌سازد که با نوع، شکل و درک ما درهم می‌آمیزد و اثری خلق می‌شود که متعلق به خود هنرمند است. 

 این تجربه‌ی لذت‌بخش برایم یادآور یکی از توصیه‌های شروود اندرسن به ارنست همینگوی بود: «نویسندگان نیاز به گذشته دارند، نیاز به آن دارند تا در ابتدا از آنچه نوشته شده، کش بروند، به عاریه بگیرند و بدزدند. چیزی که هست هنرِ آن را داشته باشند تا آنچه را می‌گیرند مال خود کنند.» 

ایده‌ی داستانِ یک گوشه‌ی‌ پاک و پرنور نوشته‌ی ارنست همینگوی و داستان قهوه نوشته‌ی ریچارد براتیگان، تنهایی است. 

در داستان همینگوی پیرمردی تنها به کافه‌ای می‌رود و تا دیروقت نوشیدنی سفارش می‌دهد و می‌نوشد. پیرمرد ناشنوا است. نویسنده با توصیف فضای کافه‌ای که پیرمرد در آن نشسته، داستانش را آغاز می‌کند: «پیرمرد در سایه‌ای نشسته بود که از برخورد نور چراغ با برگ‌ها افتاده بود.» کافه‌ای پاک و دلچسب، پرنور با روشنایی‌ مناسب و از این‌ها گذشته سایه‌ی برگ‌ها را هم دارد. در ادامه‌ی داستان با توصیف‌هایی از فضای کافه و اطراف و دیالوگ‌های پیشخدمت‌های کافه، وضعیت پیرمرد و پیشخدمت‌ها را درمی‌یابیم: 

«چرا می‌خواست خودش رو سربه‌نیست کنه؟» 

«من چه‌ می‌دونم!»

«چطور خودش رو کشت؟» 

«خودش رو از یه طناب حلق‌آویز کرد.» 

 

در داستان براتیگان، راوی داستان از تنهایی به خانه‌ی دوست‌دخترهای سابقش می‌رود. دخترها حتی برای درست کردن و خوردن قهوه با راوی وقت نمی‌گذرانند و نمی‌خواهند کلمه‌ای با راوی حرف بزنند. 

«گفتم بیا با هم یه فنجون قهوه بخوریم، دلم می‌خواد بات حرف بزنم، خیلی وقته حرف نزدیم.» 

گفت: «دیر وقته، صبح باید پا شم. اگه خواستی توی آشپزخونه قهوه‌ی فوری هست، من باید برم بخوابم.» 

همینگوی و براتیگان هر دو با یک ایده داستان ساختند، اما هرکدام باتوجه‌به حس فردی، شکل و فرم روایت، دیالوگ‌ها و زبان، داستان خود را روایت کرده‌اند.

 

این درک و دریافت سبب پرسش‌های تازه‌تری در ذهنم شد.

 هم‌زمان مقالاتی را می‌خواندم که درباره‌ی آثار ونسان ونگوگ بود؛ نقاشی که توانست نهصد تابلو در طول عمر کوتاهش (سی‌وهفت سال) خلق کند. 

در حال بارگذاری...
تابلوی شماره‌ی ۱، اثری از فاطمه آزادی

ونگوگ که به‌سبب شرایط خانوادگی خود از کودکی رؤیاپرداز بود، ترجیح می‌داد بیشتر از کارهای دیگر، محیط پیرامونش را تماشا کند. او مجموعه‌ی گل‌های آفتاب‌گردان را کشیده بود و می‌خواست با لقب نقاشِ گل‌های آفتاب‌گردان شناخته شود. ونگوگ در نامه‌ای به برادرش، تئو، به یک گل آفتاب‌گردان بزرگ و کشیدن آن اشاره کرده و نوشته بود: «گل آفتاب‌گردان متعلق به من است.»

 از خودم می‌پرسیدم، آیا نقاش دیگری هم می‌تواند از گل‌های آفتاب‌گردان نقاشی کند؟ 

 این امر طبیعی است که همه‌ی ما در مواجهه با برخی از پدیده‌ها، احساساتی مشابه را تجربه می‌کنیم؛ از بارش قطره‌های باران روی سرمان ذوق می‌کنیم، با دیدن گل‌های رزِ نارنجی، زرد، ارغوانی و چیزهایی دیگر لطافتِ زیبایی را درمی‌یابیم و به وجد می‌آییم.

 من هم مثل خیلی‌ها گل‌ها و خصوصاً گل‌های آفتاب‌گردان را دوست دارم و علاقه دارم از آن‌ها نقاشی کنم. گل‌های آفتاب‌گردان زمانی که خورشید در بالاترین نقطه‌ی آسمان است، زیر نور رنگ‌های خالص و زنده‌‌ خود را زنده‌تر از همیشه در معرض دید قرار می‌دهند؛ اما بدون نور پژمرده می‌شوند. آفتاب‌گردان همان‌طور که از اسمش مشخص است با نور زنده و درخشان است و به هر سمتی که خورشید بچرخد و حرکت کند، روانه می‌شود. درعین‌حال ظرافت گل‌های دیگر را ندارد. گل‌های درشت و گلبرگ‌های تیز و طیفی از رنگ‌های زرد، آفتاب‌گردان را از گل‌های دیگر متمایز می‌کند. 

 خصوصیات این گل به سبکی که ونگوگ در آن زمان نقاشی می‌کرد، یعنی سبک امپرسیونیسم نزدیک بود.

 از ویژگی‌های این سبک می‌توان به استفاده‌ی نقاش از رنگ‌های خالص و درخشان بدون ترکیب روی پالت اشاره کرد که باعث می‌شود ترکیب رنگ با مشاهده‌ی تابلو و در جلوی چشم بیننده اتفاق بیفتد. ویژگی دیگر این سبک، استفاده از قلم‌موهای تخت است که به نقاش امکان برداشتن رنگِ با ضخامت را می‌دهد. رنگ‌های خالص و قلم‌موهای تخت فرصت دیگری را برای نقاش فراهم می‌آ‌ورد و آن، ضربه‌های رها و آزادی است که روی بوم می‌نشیند. این ویژگی‌ها سبب شد ونگوگ حدود یازده تابلو از آفتاب‌گردان‌ها بکشد و عواطف و احساسات درونی خود را هم در نقاشی به نمایش بگذارد تا جایی ‌که پل گوگن درباره‌ی مجموعه‌ی آفتاب‌گردان‌ها گفته ‌است: «گل‌های آفتاب‌گردان بی‌قیدوشرط خود او هستند.»

نابغه‌ی هلندی در خلق گل‌های آفتاب‌گردان از تضاد رنگ‌ها استفاده کرد؛ رنگ‌مایه روی رنگ‌مایه، زرد روی آبی، سبز روی زرد و با طیفی از زیرمجموعه‌های رنگ درخشان و شگفت‌انگیز زرد، مجموعه‌ی آفتاب‌گردان خودش را خلق کرد.

تابستان سال هشتادونه چند شاخه گلِ آفتاب‌گردان را از باغچه‌ی حیاط چیدم. گل‌ها را در گلدان شیشه‌ای که لبه‌های آبی داشت، پشت پنجره‌ی اتاقی که رو به باغی باز می‌شد گذاشتم. با تلفن همراه چند عکس از آفتاب‌گردان‌ها گرفتم، عکس‌ها را به دوست نقاشم نشان دادم و با هم‌فکری و تبادل نظر، بخش‌هایی را از عکس‌ها حذف و بخش‌های دیگری را به آن‌ها اضافه کردیم. چند تابلو از عکس گل‌های آفتاب‌گردان خلق شد.

 

در حال بارگذاری...
تابلوی شماره‌ی ۳، اثری از فاطمه آزادی

حسی مشترک بین همه‌ی نقاشانی که آفتاب‌گردان‌ها را کشیده‌اند وجود دارد، این حس می‌تواند نشان‌دهنده‌ی علاقه و تحسین زیبایی از سوی آن‌ها باشد، اما حسی شخصی‌شده و منحصربه‌فرد، هر اثر را از دیگری متفاوت می‌کند. 

در تابلوی شماره‌ی ۱، همان گلدان آفتاب‌گردان‌های پشت پنجره را کشیدم و دیوار سیمانی و منظره‌ی پشت پنجره را. 

در تابلوی شماره‌ی ۲، با استفاده از کاردک و ترکیب رنگ‌ها زمینه‌ای با ضخامت از رنگ، روی بوم ساخته بودم. در وسط بوم یک گل آفتاب‌گردان کشیدم و کم‌کم یک گلدان به آن اضافه کردم. 

در تابلو شماره‌ی ۳، رویکردی کوبیسمی داشتم و یک گل آفتاب‌گردان را با توجه و الهام از این سبک کشیدم. هنوز هم می‌توانم از آفتاب‌گردان‌ها نقاشی بکشم. نقاشی من با نقاشی‌های دیگری که از آفتاب‌گردان‌ها کشیده شده تفاوت دارد.

حال در پاسخ به سؤالی که مطرح کرده بودم، می‌توانم بگویم این امر امکان‌پذیر است. اما برای تحقق این امکان باید به مطالعه‌ی دقیق و بررسی تکنیک‌هایی پرداخت که هنرمندان پیش به کار برد‌ه‌اند. نکته‌ی مهم دیگر تقویت تخیل و ذهن است. دراین‌صورت می‌توان یقین داشت، اثری که خلق می‌شود دیگر یک کپی و تقلید محض نیست، بلکه اثری است که خالق آن با آگاهی، ممارست و پرورش ذهن آن را آفریده ‌است. نقاشان بسیاری بعد از ونگوگ توانسته‌اند از آفتاب‌گردان‌ها با حس و آگاهی فردی خود و با شکل و فرمی که بهره برده‌اند اثر خود را خلق کنند و این روند همچنان ادامه خواهد یافت. نقاشی‌های دیگری در سال‌های آتی از آفتاب‌گردان‌ها خلق خواهد شد، همان‌گونه که ونگوگ هم اولین نقاش آفتاب‌گردان‌ها نبود و کار نقاشان پیشْ برای او سبب الهام شد. 

 در داستان هم دقیقاً این اتفاق برایم افتاد. سال نودوپنج داستانی نوشته بودم به اسم بابوشکا. در آن داستان سعی کرده بودم بدون قضاوت شرایط زندگی سگ‌های ولگرد و انسان را در محیطی که زندگی می‌کردم، نشان بدهم. داستان در ظاهر درست و منطقی به نظر می‌رسید؛ نویسنده‌ی‌ منتقدی درباره‌ی داستان این‌طور نظر داد: «یک گزارش واقعی است؛ اما می‌توانست خیلی بهتر باشد، می‌شود از یک تا پنج نمره‌ی یک را به داستانت داد.» اما چطور؟

 

نامه‌های ونگوگ به برادرش و مطالعه‌ی آثار او اثر قابل‌توجهی را روی ذهن و تخیلم گذاشت. داستان بابوشکا را بازنویسی کردم. این بخشی از بازنویسی داستانم است: 

ناهید! تابلوی آفتاب‌گردان‌های روی دیوار که همیشه دوست داشتی دقیق، وسطِ دیوار باشد، کمی به چپ کج‌ شده. فکر می‌کنم ونگوگ چطور با آن‌همه درد و رنج می‌توانست قلم‌مو را با ضخامتِ رنگ بردارد و آبی کُبالت، قرمزِ آلیزارین، سفیدِ تیتانیوم و زردِ لمون و بقیه‌ی رنگ‌ها را روی پالت بگذارد و‌ شبِ پرستاره را با ضربه‌های چرخشی توی تیمارستان بکشد. درحالی‌که یک گوشش را بریده بود و ‌گفته بود: «من در رؤیا می‌بینم نقاشی‌ام را و سپس نقاشی می‌کنم رؤیایم را.»

وقتی گلوله را توی سرش شلیک کرده بود کدام را، رؤیایش یا نقاشی‌اش را روی یک بومِ سفید و خالی از رنگ نقاشی کرده بود؟

 

داستان بابوشکا هم مثل همان تابلوهای آفتاب‌گردان شد که از گل‌ها کشیدم. اثر خودم را در داستان خلق کرده بودم، در آغاز توی جاده‌ای راه می‌رفتم که چراغ‌هایی در آن روشن بود و مسیرم را روشن می‌کرد، اما من هم باید چراغ‌های خودم را روشن می‌کردم تا راهم روشن‌تر و پرنورتر باشد و راه رفتن برایم هموار باشد. حالا دیگر می‌دانم در چه مسیری قدم گذاشته‌ام. پیوسته و آرام، مشاهده و مطالعه می‌کنم. کشیدن یک تابلو‌ و نوشتن یک داستان، هر بار تکه‌ی کوچکی از مسیر را برایم روشن می‌کند. مسیری که تا نویسنده و هنرمند زنده است به انتها نمی‌رسد. 

 

تکرار یک ایده صرفاً به معنای کپی آن نیست، بلکه مهم‌ترین نکته در شیوه‌ی اجرا در نقاشی و داستان، شکل روایت و نگاه شخصی هر فرد در زمان خلق اثر است.

 ایده‌های آثار هنری؛ اعم از داستان، نقاشی و...؛ ممکن است بارها توسط نویسندگان و هنرمندان مختلف خلق شده باشند، اما هر هنرمندی در صدد است تا با استفاده از شکل و فرم متفاوت، در‌عین‌حال الهام از آثار دیگران، به اثر خود تمایز بخشد.

 

 

بهترین داستان‌های کوتاه، گزیده و ترجمه‌ی احمد گلشیری، نشر نگاه و مجموعه داستان اتوبوسِ پیر، نوشته‌ی ریچارد براتیگان، ترجمه‌ی علیرضا طاهری عراقی، نشر مرکز.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد