icon
icon
طرح جلد کتاب خوشه‌هاى خشم
طرح جلد کتاب خوشه‌هاى خشم
تام جود؛ پسر تام جود، پاره‌ای از یک روح بزرگ

درباره‌ی رمان خوشه‌های خشم؛ نوشته‌ی جان استاین‌بک، ترجمه‌ی عبدالحسین شریفیان1

نویسنده
نیلوفر صادقی
زمان مطالعه
9 دقیقه
طرح جلد کتاب خوشه‌هاى خشم
طرح جلد کتاب خوشه‌هاى خشم
تام جود؛ پسر تام جود، پاره‌ای از یک روح بزرگ

درباره‌ی رمان خوشه‌های خشم؛ نوشته‌ی جان استاین‌بک، ترجمه‌ی عبدالحسین شریفیان1

نویسنده
نیلوفر صادقی
زمان مطالعه
9 دقیقه

بر همگان واضح و مبرهن است که با پایان امتحانات؛ حالا در هر مقطعی و از هر نوعی که می‌‌‌‌‌خواهد باشد؛ شعفی به آدمی دست می‌‌‌‌‌دهد بس دیرپا و دل‌انگیز. دیرپا که یعنی فقط تا دو هفته قبل از شروع سال تحصیلی یا دوره و مقطع بعدی. آنچه روزهای تابستان را دل‌انگیزتر می‌‌‌‌‌کند خواندن کتاب است، به‌خصوص کتاب‌هایی که به‌سبب توفیق در امتحانات و کسب رتبه‌ی اول کلاس به آدمی جایزه بدهند.

این چند جمله را بعد از پایان امتحانات کلاس سوم راهنمایی در دفتری نوشته بودم که یک طرفش امضا و جمله‌های یادگاری از دوستان و معلمان بود و وسطش شعرهایی که یک مصراعشان ضرب‌المثل معروفی بود و طرف دیگرش هم فهرست کتاب‌هایی که با ارائه‌ی کارنامه به‌مثابه‌ی معتبرترین سند رسمی و قانونیِ تلاشگری و درس‌خوانی جایزه گرفته بودم؛ کتاب‌هایی که در خانه داشتیم یا می‌‌‌‌‌خریدم یا به طریق دیگری به‌دستم می‌‌‌‌‌رسید و در فهرستی جداگانه ثبت و ضبط می‌‌‌‌‌شد. بالاخره کارنامه را دادند و من هم در کمال فروتنی نتایج حاصله را در بوق‌وکرنا کردم و به گوش آنها که باید رساندم و یک هفته نشده کتاب‌های جدیدی که بااشتیاق منتظرشان بودم و پیشاپیش شماره‌شان را در فهرست مربوطه وارد کرده بودم رسید؛ دوریت کوچک2 و خوشه‌های خشم3

دیکنز را بهتر می‌‌‌‌‌شناختم؛ پیپ، و استلا و دیوید کاپرفیلد و اولیور توئیست و البته فاگین و میس هاویشام که دیگر از خودمان بودند؛ اما از استاین‌بک پیش‌تر فقط یک کتاب خوانده بودم: موش‌ها و آدم‌هایش را. داستان جرج و لنی و دوستی بی‌نظیر و عجیب‌وغریبشان و رودی با آب سبز و عمیق و گرم در شهر سُلداد کالیفرنیا که از اول تا آخر داستان؛ انگارنه‌انگار که اتفاقی در راه است؛ مثل آینه آرام بود. تردید نکردم و خوشه‌های خشم را دست گرفتم، چشم و دلم دنبال رفاقتی از جنس رفاقت جرج و لنی بود، و آدم‌هایی که فرق داشته باشند، غیر از همه باشند، تا بتوانند از پس چنین رفاقتی بربیایند. 

اینجا اما اوکلاهاما بود به‌وقتِ باران آخر. «با آخرین باران ذرت‌ها به‌سرعت سر برآوردند و انبوهی از علف‌های خودرو هر دوسوی جاده را فرش کردند، آن‌چنان‌که زمین‌های خاکستری و زمین‌های سرخ تیره اندک‌اندک زیر پوششی سبز نهان شدند.»

اما خیلی زود معلوم شد نباید در اوکلاهامای دهه‌ی کثیف ۱۹۳۰ و در میانه‌ی رکود بزرگ اقتصادی آمریکا به آن سبزی پرپشت دل بست. بعد از باران آخر، ابری اگر هم می‌‌‌‌‌آمد راهش را می‌‌‌‌‌گرفت و می‌‌‌‌‌رفت. آفتاب وعده داده بود که همه‌روزه بی‌دریغ و سوزان بتابد و رنگ از رخ زمین بپراند. مردم معجونی از خاک و هوا را به سینه می‌‌‌‌‌کشیدند و نمی‌دانستند چه باید بکنند، اما «همه می‌‌‌‌‌دانستند چیز مهمی نیست.»

همین‌که همه از زن و مرد و پیر و جوان دم‌به‌ساعت به هم می‌‌‌‌‌گفتند چیز مهمی نیست، اما خورشید روزبه‌روز گرم‌تر و سوزان‌تر و زمین پرگردوخاک‌تر می‌‌‌‌‌شد، باعث شد با هول‌وولا دل یک‌دله کنم و با سرعت پیش بروم. هزاران نفر باید از همه‌چیزشان می‌‌‌‌‌گذشتند و به‌اجبار به غرب مهاجرت می‌‌‌‌‌کردند. تا اینجا که بوی بهبود از اوضاع جهان نمی‌آمد و بعد آدم‌هایی وارد داستان شدند که پررنگ بودند و خود را به رخ می‌‌‌‌‌کشیدند. اولینشان مردی که «بیشتر از سی سال نداشت. چشم‌هایش به‌ رنگ قهوه‌ای سیر بودند... استخوانِ گونه‌هایش بیرون زده‌ بود و درشت می‌‌‌‌‌نمود... لب بالایی‌اش دراز بود. همیشه دهانش را می‌‌‌‌‌بست تا روی دندان‌های بیرون‌زده‌اش را بپوشاند... رخت نو به تن داشت. تمامش نو و ارزان بود...»

جلوتر معلوم شد از آن‌هایی است که باور دارند آدم بامعرفت هم پیدا می‌‌‌‌‌شود و باید به گوهر وجود انسان امیدوار بود. به‌به! خودش بود، یعنی یک پای رفاقتی که دنبالش بودم همین آدم بود. شک نداشتم. سال‌ها دور از خانه مانده بود و از چیزی خبر نداشت. نه از گردوخاکی که روی همه‌چیز را می‌‌‌‌‌پوشاند و نه از تراکتورهایی که جای «ده تا خانواده شخم می‌‌‌‌‌کرد و زمین را بیل می‌‌‌‌‌زد.» و نه از مهاجرت اجباری به غرب. آخر نه خودش اهل نوشتن بود و نه پدرش. تام جود بود، پسر تام جود.

اگر امروز بود، احتمالاً پیشاپیش درباره‌ی ساختار کلی رمان و نحوه‌ی فصل‌بندی‌اش چیزی می‌‌‌‌‌خواندم، اما آن روزها چرخ کارها جور دیگری می‌‌‌‌‌چرخید. فقط خواننده‌ی محترم بود و کتاب و کسان روایت و لذت کشف تک‌تک جزئیات. کتاب را که دست می‌‌‌‌‌گرفتی فکر دیگری در سر نداشتی، عیش بی‌کرانت آغاز شده بود. می‌‌‌‌‌خواستی بی که کسی را شریک لذتت کنی، بخوانی و بخوانی تا مزه‌ی داستان محکم به جانت بنشیند. به فصل سوم که رسیدم، دستم آمد چطور باید ادامه بدهم. اگر می‌‌‌‌‌خواستم سایه‌به‌سایه‌ی تام جود بروم، باید فصل‌های زوج را پشت‌هم می‌‌‌‌‌خواندم. فردها را می‌‌‌‌‌شد گذاشت برای بعد، یا هرازگاهی گریزی به آن‌ها زد. بالاخره ده پانزده صفحه جلوتر، اول‌های فصل چهارم، دومی را پیدا کردم. یعنی تام جود که پی سایه می‌‌‌‌‌گشت تا «از سوزش آفتاب بگریزد.» پای «درخت بید بی‌قواره و لاغر و پرگردوخاکی» پیدایش کرد. «این یکی سری دراز و استخوانی داشت با پوستی سفت بر گردنی که مانند ساقه‌ی کرفس راه‌راه و عضلانی بود، استوار شده بود... پیشانی‌اش بسیار بلند بود و در گیجگاهش رد رگ‌های آبی ظریفی به چشم می‌‌‌‌‌خورد. نزدیک نیمی از چهره‌اش بالای چشم‌هایش بود.»

در حال بارگذاری...
طرح جلد کتاب خوشه‌هاى خشم

خوشه‌های خشم تا اینجایش که هیچ ناامیدم نکرده بود. تازه تام جود و مرد پیشانی‌بلند آشنا هم درآمدند، معلوم شد کسی که در سایه‌ی درخت بید خوش نشسته عالی‌جناب جیم کیسی است، کشیش خودشان که تام را غسل تعمید داده بود. خیالم از بابت رفاقت راحت شد، پیدا بود میانه‌شان خیلی زود با هم گرم می‌‌‌‌‌شود. فقط مانده بود مصیبتی که از گردوخاک و حال‌وهوای غریب اول کتاب برمی‌آمد در راه باشد. آن‌هم دور نبود، پشت تپه‌ای همان نزدیکی انتظار تام جود و جیم کیسی را می‌‌‌‌کشید: «از کوره‌راه مارپیچ بالا رفتند و خانه‌ی جود را زیر پایشان دیدند. جود ایستاد و گفت: "خونه‌هه عوض شده. بهش نیگا کن، یه اتفاقی افتاده. هیچ‌کس اونجا نیست." هر دو ایستادند و به خانه‌ی کوچک و ویران خیره شدند.»

البته که این تازه آغاز سفر بود؛ سفری سخت و طولانی با خانواده‌ی بزرگ جود و کیسی و باقی مستأجران و کشت‌کارانی که در زمین‌هایشان دنیا آمده و کار کرده و مرده بودند، اما حالا باید همه‌چیزشان را به بانک و هیولاها می‌‌‌‌دادند و کار را به تراکتورها وامی‌گذاشتند و خودشان راهی غرب می‌‌‌‌شدند، راهی کالیفرنیا؛ همان‌جا که جرج و لنی پای آن رود آرام با آب سبز و عمیق و گرمش می‌‌‌‌نشستند؛ همان‌جا که میوه‌چینی همیشه به‌راه بود و از گردوخاکِ نفس‌بر و زمین ترک‌خورده خبری نبود و بهارش غریب زیبا بود؛ همان‌جا که همه زاروزندگی‌شان را بار کامیون می‌‌‌‌کردند تا راهی‌اش شوند؛ همان‌جا که قرار بود خوشه‌های خشم بروید و سنگین شود و به بار بنشیند. 

اولش عزمم جزم بود که از کامیون جودها پیاده نشوم و یک‌نفس تا آخر راه بروم، اما وسط‌های کتاب کامم پاک تلخ شد. آدم‌هایی وارد داستان می‌‌‌‌شدند که دلم می‌‌‌‌خواست فراموششان کنم و برگردم عقب و فصل‌های فرد را بخوانم یا یکی دو قسمتی را که خانواده قبل از حرکت با خوشی دور هم می‌‌‌‌نشستند و غذا می‌‌‌‌خوردند و گپ می‌‌‌‌زدند؛ آن موقع هنوز به‌معنای واقعی کلمه مهاجر نشده بودند؛ دوباره مزمزه کنم. مالکان و صاحب‌مغازه‌ها و بیشتر مردم ایالت‌های غربی از مهاجران و تازه‌رسیده‌ها؛ به‌قول خودشان بی‌زمین‌ها و بی‌خانمان‌های گرسنه و آتشین‌مزاج؛ بیزار بودند. فکر می‌‌‌‌کردند بی‌زمین‌ها قصد دارند زمین‌هایشان را از چنگشان درآورند و در ضمن ته جیبشان چیزی نیست که دست‌کم پولی خرج کنند و به‌قول گفتنی چیزی از آن‌ها به بقیه بماسد. قرار بود با مهاجران با خشونت رفتار شود، قرار بود بترسانندشان، قرار بود به اردوگاه‌ها حمله کنند و پایش افتاد خون هم بریزند. انگار شیطان هم جلودارشان نبود. 

با تمام این‌ها مطمئن بودم تام و کیسی بالاخره دست می‌‌‌‌‌جنبانند و بازی را تغییر می‌‌‌‌دهند. مگر نه اینکه باید سایه‌شکن می‌‌‌‌بودند چون نور چراغ؟ کیسی بود که قدم اول را برداشت. در دعوایی گناه تام را گردن گرفت تا او وارد معرکه نشود و خانواده‌اش هنوز به کالیفرنیا نرسیده وسط جاده درنمانند. درستش همین بود، یعنی اصلاً غیر از این نمی‌توانست باشد. حالا دیگر می‌‌‌‌دانستم قرار است کار بزرگ‌تری بکنند؛ کاری برای همه، نه فقط برای خودشان و خانواده‌شان و تام بود که بعدتر دنباله‌رو راه کیسی شد و دست‌ به دست او داد، چون فهمیده بود «آدم روحش مال خودش نیست، بلکه پاره‌ای است از یک روح بزرگ»، و به‌خاطر همین تصمیم گرفته بود تا وقتی همه‌شان بتوانند چیزهایی را بخورند که خودشان بار آورده‌اند و در خانه‌هایی زندگی کنند که خودشان ساخته‌اند پا پس نکشد. 

کامم هنوز تلخ بود، اما دیگر نمی‌خواستم برگردم به لحظه‌های خوب دور هم نشستن. خلاف فصل اول که خورشید می‌‌‌‌تابید، اما همه‌چیز سیاه بود، فصل آخر یا بهتر بگویم دو سه فصل آخر یک‌سر نور بود؛ نوری که از برکتش، از آن تابستان تا همین الان، شعفی دیرپا و دل‌انگیز با من است. 

1.جان‌ استین‌بک

2.چارلز دیکنز

3.تمام ارجاعات متن به این ترجمه است.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد