
بر بالای اولین صفحه ی داستان با مداد علامت زده و یادداشت کرده بودم تا این سه شنبه که می آید، شش عصر سه شنبه که می رسد و پشت میز، مقابل گوشی که می نشینم تا درباره ی یکی از داستان های آلیس مونرو که نامش غرور است، برای...

بعدازظهر تنبل و داغِ تعطیلی بود. داشتم بین دو اپلیکیشن، تردّد مجازی می کردم و بحث مفصلی را پیش می بردم که از ظهر در گروه های همکاران و آشنایان بالا گرفته بود. دوستم به من می خندید که: «ول کن حوصله داری؟! فکر می کنی این حر ف ها...

ساعت شش ضربه نواخت. زیر کتری را روشن کردم. دست وصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسه ی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی سه نفر ایستاده بودند؛ همان سه نفری که هر روز می دیدم. به همان ترتیبی که هر روز در صف بودند. نانوا دسته...
حالا دیگر هر وقت توپ فوتبال یا زمین چمن می بینم، صدای موج دریا را می شنوم یا هوای صبح زود شمال را تصور می کنم، جلیل باقری را می بینم. انگارنه انگار که مرده باشد. نه. او از جنس مردن نبود. گاهی که دلتنگش می شوم، چشم هایم را...

همین که آب گرم می شود و زیر دوش می روم، یادم می افتد شامپو تمام شده است. نگاهم به شامپوی هلویی رنگی می افتد که بالای سکو جا خوش کرده است. مادربزرگم اجازه نمی داد به آن دست بزنم. شامپوهای کوچک هتل هایی را که رفته بود، نگه می...
آشنایی ام با خانمِ سایه در خوابگاه، به این مکان رازآلود و ذاتاً پناه، برمی گردد. از بدو ورودم باید مراقب شَروشورِ او می بودم. «طبقه ی چهارم یه سایه هست. زیاد سمتش آفتابی نشو!» این را مسئول پذیرش، بعد از اینکه کاغذ قوانین را دستم داد، آرام و درگوشی...

روایت «دمپایی های آبی» از جایی شروع می شود که زمین زیر پای راوی همچون گهواره ی نامتوازنی تاب می خورد. خیلی زود می فهمیم با آدمی طرفیم که با «دیگری» درگیر است. حریم خودش را می خواهد. صدای عصای طبقه ی بالا و بوی پیازداغ آن یکی همسایه و...

خانه ی رضا روایت «بلوغ» است.روایت تجربه فردیت درون زیست جمعی است. داستان «بزرگ شدن» است و مثل هر داستان دیگری که روی بزرگ شدن و تغییر کردن و شکل گرفتن شخصیت در مقطعی از زندگی دست می گذارد با خاطره یا تجربیاتی که مثل میخ به جان آدم کوبیده...

به گمانم آن روز، در تراس آپارتمان لادن، هنگامی که داشتم لباس های نوزادی خواهرم را روی بند می انداختم و منظره ی دریا در تقلایی سخت از لای تصاویر خیابان، ماشین ها و ساختمان ها می گریخت تا خود را به چشمان نیازمند من برساند، این اندیشه در ذهنم...
دیواری سیمانی به فاصله ی تقریباً سه متر از آن قاب فلزیِ مستطیل شکل؛ این منظره ی پنجره ی اتاق نشیمنِ اولین خانه ی مشترک ما در کوچه ی سرهنگ سازگارِ خیابان بهار شمالی بود. من آن مستطیل فلزی را با اغماض پنجره به حساب می آوردم. پنجره در واژه...

کفش ها چیزهایی بسیار شخصی هستند و به معنای واقعی کلمه با زندگی ما عجین می شوند. اما به همان اندازه که بیانگر زندگی اجتماعی ما هستند در ساختن زندگی اجتماعی ما نیز نقش دارند. این یک جفت کفش از اوایل قرن هجدهمِ بریتانیا را خوب نگاه کنید. مردانه است...

حالا دیگر همه به درخت پرتقال شک کرده بودند؛ درخت باغچه ی آقای توکل که در آن سر می برید. آقای توکل تنها قصابی بود که هیچ وقت کسی گوسفندانش را در حالتی غیر از سربریدن نمی دید و کسی تا به حال انتهای مغازه اش را ندیده بود. از...
میلاد با موها و چهره ای به هم ریخته و خواب آلود قفل را باز کرد. ساعت نه و ربع بود. کلید مغازه گیر داشت. سخت مشغول بود و متوجه مرد قدبلند و مرتب حدوداً ۷۰ساله ای نشد که پشت ویترین مغازه ی اسباب فروشی خودش را مشغول کرده بود....
ما به آنجا می گفتیم «منطقه ی مثلثی». راستش، اسم بهتری به ذهنم نمی رسید. زمینش واقعاً یک مثلث کامل بود، انگار کسی با خط کش کشیده باشدش. من و همسرم همان جا زندگی می کردیم؛ سال ۱۹۷۳ یا ۱۹۷۴ بود. وقتی می گویم «منطقه ی مثلثی»، امیدوارم تصویر یک...
