
حافظ خیاوی
بر بالای اولین صفحهی داستان با مداد علامت زده و یادداشت کرده بودم تا این سهشنبه که میآید، شش عصر سهشنبه که میرسد و پشت میز، مقابل گوشی که مینشینم تا دربارهی یکی از داستانهای آلیس مونرو که نامش غرور است، برای مخاطبهای مجازی حرف بزنم با این شروع کنم...

آناهیتا ناهید
بعدازظهر تنبل و داغِ تعطیلی بود. داشتم بین دو اپلیکیشن، تردّد مجازی میکردم و بحث مفصلی را پیش میبردم که از ظهر در گروههای همکاران و آشنایان بالا گرفته بود. دوستم به من میخندید که: «ول کن حوصله داری؟! فکر میکنی این حرفها فایده داره؟» و من فکر میکنم فایده...

فریبا فرزام
ساعت شش ضربه نواخت. زیر کتری را روشن کردم. دستوصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسهی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی سه نفر ایستاده بودند؛ همان سهنفری که هر روز میدیدم. به همان ترتیبی که هر روز در صف بودند. نانوا دستهی نانها را از تنور...
علی صالحی بافقی
حالا دیگر هر وقت توپ فوتبال یا زمین چمن میبینم، صدای موج دریا را میشنوم یا هوای صبح زود شمال را تصور میکنم، جلیل باقری را میبینم. انگارنهانگار که مرده باشد. نه. او از جنس مردن نبود. گاهی که دلتنگش میشوم، چشمهایم را میبندم و تصور میکنم که او هنوز...

نرگس حکیمپناه
همین که آب گرم میشود و زیر دوش میروم، یادم میافتد شامپو تمام شده است. نگاهم به شامپوی هلوییرنگی میافتد که بالای سکو جا خوش کرده است. مادربزرگم اجازه نمیداد به آن دست بزنم. شامپوهای کوچک هتلهایی را که رفته بود، نگه میداشت و برای قشنگی روی سکو میچید. قبلاً...
آیسان مرامی
آشناییام با خانمِ سایه در خوابگاه، به این مکان رازآلود و ذاتاً پناه، برمیگردد. از بدو ورودم باید مراقب شَروشورِ او میبودم. «طبقهی چهارم یه سایه هست. زیاد سمتش آفتابی نشو!» این را مسئول پذیرش، بعد از اینکه کاغذ قوانین را دستم داد، آرام و درگوشی گفت. اتاق من انتهاییترین...

«در میانه» روایتِ ایستادن است؛ ایستادن در فاصلهای باریک میان دیدن و مداخلهنکردن، میان ماندن و رفتن، میان خانه بهعنوان پناه و خانه بهعنوان مرز موقت. متن، تجربهی زیستن در تعلیق را بهجای روایت رخدادهای بزرگ مینشاند و با گوشسپردن به صداها، بوها و تکرارهای بهظاهر کماهمیت، از شهر چهرهای...
زهرا زمانی
«در میانه» روایتِ ایستادن است؛ ایستادن در فاصلهای باریک میان دیدن و مداخلهنکردن، میان ماندن و رفتن، میان خانه بهعنوان پناه و خانه بهعنوان مرز موقت. متن، تجربهی زیستن در تعلیق را بهجای روایت رخدادهای بزرگ مینشاند و با گوشسپردن به صداها، بوها و تکرارهای بهظاهر کماهمیت، از شهر چهرهای...
زهرا زمانی
فائزه مرزوقی
روایت «دمپاییهای آبی» از جایی شروع میشود که زمین زیر پای راوی همچون گهوارهی نامتوازنی تاب میخورد. خیلی زود میفهمیم با آدمی طرفیم که با «دیگری» درگیر است. حریم خودش را میخواهد. صدای عصای طبقهی بالا و بوی پیازداغ آن یکی همسایه و تلفنهای مادرِ جویای احوال اذیتش میکند. حالا...

محمد جواد شاکر آرانی
خانهی رضا روایت «بلوغ» است.روایت تجربه فردیت درون زیست جمعی است. داستان «بزرگ شدن» است و مثل هر داستان دیگری که روی بزرگشدن و تغییرکردن و شکلگرفتن شخصیت در مقطعی از زندگی دست میگذارد با خاطره یا تجربیاتی که مثل میخ به جان آدم کوبیده شدهاند آمیخته میشود. در حضور...

سحر صبور
بهگمانم آن روز، در تراس آپارتمان لادن، هنگامی که داشتم لباسهای نوزادی خواهرم را روی بند میانداختم و منظرهی دریا در تقلایی سخت از لای تصاویر خیابان، ماشینها و ساختمانها میگریخت تا خود را به چشمان نیازمند من برساند، این اندیشه در ذهنم نمیجوشید که در چه جریانی قرار دارم....
سپیده واعظ
دیواری سیمانی به فاصلهی تقریباً سه متر از آن قاب فلزیِ مستطیلشکل؛ این منظرهی پنجرهی اتاق نشیمنِ اولین خانهی مشترک ما در کوچهی سرهنگ سازگارِ خیابان بهار شمالی بود. من آن مستطیل فلزی را با اغماض پنجره بهحساب میآوردم. پنجره در واژهنامهی شخصی من، یعنی قابی که از طریق آن...

متیو مککورمک
کفشها چیزهایی بسیار شخصی هستند و به معنای واقعی کلمه با زندگی ما عجین میشوند. اما به همان اندازه که بیانگر زندگی اجتماعی ما هستند در ساختن زندگی اجتماعی ما نیز نقش دارند. این یک جفت کفش از اوایل قرن هجدهمِ بریتانیا را خوب نگاه کنید. مردانه است یا زنانه؟...

امیرحسین کرونی
حالا دیگر همه به درخت پرتقال شک کرده بودند؛ درخت باغچهی آقای توکل که در آن سر میبرید. آقای توکل تنها قصابی بود که هیچوقت کسی گوسفندانش را در حالتی غیر از سربریدن نمیدید و کسی تابهحال انتهای مغازهاش را ندیده بود. از روی پشتبام که نگاه میکردی، مغازهاش بیشتر...
کتایون بیجاری
میلاد با موها و چهرهای بههمریخته و خوابآلود قفل را باز کرد. ساعت نه و ربع بود. کلید مغازه گیر داشت. سخت مشغول بود و متوجه مرد قدبلند و مرتب حدوداً ۷۰سالهای نشد که پشت ویترین مغازهی اسبابفروشی خودش را مشغول کرده بود. مرد ناخودآگاه به صفحهی ساعت مربعشکل بدون...
هاروکی موراکامی
ما به آنجا میگفتیم «منطقهی مثلثی». راستش، اسم بهتری به ذهنم نمیرسید. زمینش واقعاً یک مثلث کامل بود، انگار کسی با خطکش کشیده باشدش. من و همسرم همانجا زندگی میکردیم؛ سال ۱۹۷۳ یا ۱۹۷۴ بود. وقتی میگویم «منطقهی مثلثی»، امیدوارم تصویر یک دلتا به ذهنتان نیاید. منطقهی مثلثیای که ما...

«در میانه» روایتِ ایستادن است؛ ایستادن در فاصلهای باریک میان دیدن و مداخلهنکردن، میان ماندن و رفتن، میان خانه بهعنوان پناه و خانه بهعنوان مرز موقت. متن، تجربهی زیستن در تعلیق را بهجای روایت رخدادهای بزرگ مینشاند و با گوشسپردن به صداها، بوها و تکرارهای بهظاهر کماهمیت، از شهر چهرهای...
زهرا زمانی
«در میانه» روایتِ ایستادن است؛ ایستادن در فاصلهای باریک میان دیدن و مداخلهنکردن، میان ماندن و رفتن، میان خانه بهعنوان پناه و خانه بهعنوان مرز موقت. متن، تجربهی زیستن در تعلیق را بهجای روایت رخدادهای بزرگ مینشاند و با گوشسپردن به صداها، بوها و تکرارهای بهظاهر کماهمیت، از شهر چهرهای...
زهرا زمانی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد