چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمده ام محله. آمده بودم توی کوچه ی صدر. چند زن سیاه پوش دیدم. «م» هم میان آن ها بود، شاید هم نبود. پرسیدم: «ساعت چنده؟» خودت از میان زنان بیرون آمدی و با خنده گفتی: «ساعت هشته.» زن های کنارت گریه می...

ساعت شش ضربه نواخت. زیر کتری را روشن کردم. دست وصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسه ی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی سه نفر ایستاده بودند؛ همان سه نفری که هر روز می دیدم. به همان ترتیبی که هر روز در صف بودند. نانوا دسته...
بدنم کجاست؟ دست هام؟ پاهام؟ چشمم؟ من محو شده ام در تنم و تنم در وطنم جایی ندارد. خودم را توی آینه مرور می کنم: دست هام، پاهام و چشمانم نیستند، هیچ کدام سر جایشان نیستند. مرور می کنم؛ این دست ها؛ این دست ها که تو را در آغوش...

خوراک بازی دشمنِ پلشت خواری است. این پیامی است که شبانه های خیابان ها و میدان های رشت بر آن دلالت دارند و نماد آن هم کباب خیابانی است که در اَفواه عامه به آن می گویند کبابِ کثیف . اما من بر آن نام کباب خیابانی گذاشته ام. هرچند...

به احتسابِ امروز می شود سه سال و ده ماه که مُرده ام. تقویم این طور می گوید. تقویم را مادرم از بیمارستان آورد و گذاشت پیش چند گلدان. مادرم پرستار است. پانزده سال است که توی بیمارستان کار می کند. او می داند که من مُرده ام. بااین حال،...

کولی ها توی سرم چادر زده اند. آواره های دوره گردی که دل به بادها سپرده اند و مسیرشان خورده به جمجمه ام. از پژواک موزونی که گوشم را پر کرده می فهمم بزمشان حسابی به راه است. جشن پیروزی گرفته اند؛ غلبه بر انسانی مشوش. چه هژمونی دردآوری. فندکم...

موهای سپیده را بغل کردم و صورتم را به آن مالیدم. با پس گردنی محکمی از خواب پریدم. چانه ام روي دانه هاي تسبيح بود. چشم هایم را ماليدم و سرم را بالا كردم. دایی ام با تسبیح بالای سرم نشسته بود. نگو به جای موهای سپیده سر تسبيحش را...

فرومایگان به رؤیای خود وفادار نیستند. غزاله علیزاده با درخشش اولین پرتوهای خورشید از خواب بیدار شدم؛ خستهتر از همیشه، انگار تمام شب را در بیابانی بیانتها دویده بودم. نور صبح چشمم را آزار میداد. بهسختی از تخت چوبی پرسروصدایم جدا شدم تا پردههای زمخت و قهوهایرنگ پنجره را...
