نوشتههایی هستند که در هیچ چهارچوبی نمیگنجند. نوشتههایی که همهچیزند و هیچچیز. خواندن این نوشتههای آزاد بسیار جذاب، ولی انتشار آنها گاه غیرممکن مینماید؛ زیرا در هیچ دستهی مشخصی قرار نمیگیرند. برای آشنایی با بخشهای ناداستان و داستان شوروم به صفحهی «ناداستان چیست؟» و «داستان کوتاه چیست؟» مراجعه کنید. اگر اثر شما در این دو بخش نگنجد، در بخش «آزاد» منتشر خواهد شد.
عماد عبادی
به نظرم در ادبیات ما در حق بعضی حروف، اجحاف فراوان شده است چون کمتر اثری از آنها در محاورههای روزمره و متون نوشتاری دیده میشود. چند وقتی است در مورد یک حرف به صرافت افتادم که آخر مگر میشود این حرف اینقدر مظلوم باشد که در طول روز حتی...

عاطفه شهربندی
از زندگی لعنتی خوشم نمیآید. این را از دو سالگی میدانم. روزی در میان یکی از روزها، به ناگاه تصمیم گرفتند دیگر نمیخواهند محصولاتی که تولید میکنم را بستهبندی و ارسال کنند. با من حرف زدند. سعی کردند راضیام کنند قبل از تولید محصول به دستشویی بروم و پس از...

علی خوشتراش
در دههی ۸۰ شمسی، آیینی به نام «نوروزبل» در مناطق کوهستانی شرق گیلان و بخشهایی از غرب مازندران، جایی که گالشها قرنها با دام و طبیعت همنفس بودهاند، دوباره سر از خاکستر تاریخ برآورد. این جشن، که در سال ۱۳۹۶ به ثبت ملی رسید، قرار بود یادآور سنتهای کهن کوهنشینان...

سینا طهمورثی
چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمدهام محله. آمده بودم توی کوچهی صدر. چند زن سیاهپوش دیدم. «م» هم میان آنها بود، شاید هم نبود. پرسیدم: «ساعت چنده؟» خودت از میان زنان بیرون آمدی و با خنده گفتی: «ساعت هشته.» زنهای کنارت گریه میکردند و یا شاید میخندیدند. من...

فریبا فرزام
ساعت شش ضربه نواخت. زیر کتری را روشن کردم. دستوصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسهی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی سه نفر ایستاده بودند؛ همان سهنفری که هر روز میدیدم. به همان ترتیبی که هر روز در صف بودند. نانوا دستهی نانها را از تنور...
فاطمه محقق
بدنم کجاست؟ دستهام؟ پاهام؟ چشمم؟ من محو شدهام در تنم و تنم در وطنم جایی ندارد. خودم را توی آینه مرور میکنم: دستهام، پاهام و چشمانم نیستند، هیچکدام سر جایشان نیستند. مرور میکنم؛ این دستها؛ این دستها که تو را در آغوش گرفتند، نوشتند و خط زدند، نوشتند و خط...

هادی میرزانژاد
خوراکبازی دشمنِ پلشتخواری است. این پیامی است که شبانههای خیابانها و میدانهای رشت بر آن دلالت دارند و نماد آن هم کباب خیابانی است که در اَفواه عامه به آن میگویند کبابِ کثیف . اما من بر آن نام کباب خیابانی گذاشتهام. هرچند بهگمانم اطلاق صفتِ کثیف به آن، نه...

رضا میرمیران
به احتسابِ امروز میشود سه سال و ده ماه که مُردهام. تقویم اینطور میگوید. تقویم را مادرم از بیمارستان آورد و گذاشت پیش چند گلدان. مادرم پرستار است. پانزده سال است که توی بیمارستان کار میکند. او میداند که من مُردهام. بااینحال، هنوز شببهشب که من را میبیند، میپرسد: «فردا...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد