icon
icon

آزاد

azad

نوشته‌هایی هستند که در هیچ چهارچوبی نمی‌گنجند. نوشته‌هایی که همه‌چیزند و هیچ‌چیز. خواندن این نوشته‌های آزاد بسیار جذاب، ولی انتشار آن‌ها گاه غیرممکن می‌نماید؛ زیرا در هیچ دسته‌ی مشخصی قرار نمی‌گیرند. برای آشنایی با بخش‌های ناداستان و داستان شوروم به صفحه‌ی «ناداستان چیست؟» و «داستان کوتاه چیست؟» مراجعه کنید. اگر اثر شما در این دو بخش نگنجد، در بخش «آزاد» منتشر خواهد شد.

فهرست آثار آزاد

sort
مرتب‌سازی
sort
مرتب‌سازی
شوروم 50

در رثای حروف مرده

عماد عبادی

به نظرم در ادبیات ما در حق بعضی حروف، اجحاف فراوان شده است چون کمتر اثری از آن‌ها در محاوره‌های روزمره و متون نوشتاری دیده می‌شود. چند وقتی است در مورد یک حرف به صرافت افتادم که آخر مگر می‌شود این حرف این‌قدر مظلوم باشد که در طول روز حتی...

در رثای حروف مرده
شوروم 45

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید

عاطفه شهربندی

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. این را از دو سالگی می‌دانم. روزی در میان یکی از روزها، به ناگاه تصمیم گرفتند دیگر نمی‌خواهند محصولاتی که تولید می‌کنم را بسته‌بندی و ارسال کنند. با من حرف زدند. سعی کردند راضی‌ام کنند قبل از تولید محصول به دستشویی بروم و پس از...

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید
شوروم 45

نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریست‌پسند

علی خوشتراش

در دهه‌ی ۸۰ شمسی، آیینی به نام «نوروزبل» در مناطق کوهستانی شرق گیلان و بخش‌هایی از غرب مازندران، جایی که گالش‌ها قرن‌ها با دام و طبیعت هم‌نفس بوده‌اند، دوباره سر از خاکستر تاریخ برآورد. این جشن، که در سال ۱۳۹۶ به ثبت ملی رسید، قرار بود یادآور سنت‌های کهن کوه‌نشینان...

نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریست‌پسند
شوروم 44

از بالای پل خاکستری

سینا طهمورثی

چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمده‌ام محله. آمده بودم توی کوچه‌ی صدر. چند زن سیاه‌پوش دیدم. «م» هم ‌میان آن‌ها بود، شاید هم نبود. پرسیدم: «ساعت چنده؟» خودت از ‌میان زنان بیرون آمدی و با خنده گفتی: «ساعت هشته.» زن‌های کنارت گریه ‌می‌کردند و یا شاید ‌می‌خندیدند. من...

از بالای پل خاکستری
شوروم 42

ساعت؛ شش بامداد

فریبا فرزام

ساعت شش ضربه نواخت. زیر کتری را روشن کردم. دست‌وصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسه‌ی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی سه نفر ایستاده بودند؛ همان سه‌نفری که هر روز می‌دیدم. به همان ترتیبی که هر روز در صف بودند. نانوا دسته‌ی نان‌ها را از تنور...

ساعت؛ شش بامداد
شوروم 41

تن

فاطمه محقق

بدنم کجاست؟ دست‌هام؟ پاهام؟ چشمم؟ من محو شده‌ام در تنم و تنم در وطنم جایی ندارد. خودم را توی آینه مرور می‌کنم: دست‌هام، پاهام و چشمانم نیستند، هیچ‌کدام سر جایشان نیستند. مرور می‌کنم؛ این دست‌ها؛ این دست‌ها که تو را در آغوش گرفتند، نوشتند و خط زدند، نوشتند و خط...

تن
شوروم 40

زندگی، مثل لذتِ خوردنِ یک کباب خیابانی

هادی میرزانژاد

خوراک‌بازی دشمنِ پلشت‌خواری است. این پیامی است که شبانه‌های خیابان‌ها و میدان‌های رشت بر آن دلالت دارند و نماد آن هم کباب خیابانی است که در اَفواه عامه به آن می‌گویند کبابِ کثیف . اما من بر آن نام کباب خیابانی گذاشته‌ام. هرچند به‌گمانم اطلاق صفتِ کثیف به آن، نه...

زندگی، مثل لذتِ خوردنِ یک کباب خیابانی
شوروم 39

تعطیلات همیشگی

رضا میرمیران

به احتسابِ امروز می‌شود سه ‌سال و ده ماه که مُرده‌ام. تقویم این‌طور می‌گوید. تقویم را مادرم از بیمارستان‌ آورد و گذاشت پیش چند گلدان. مادرم پرستار است. پانزده ‌سال است که توی بیمارستان کار می‌کند. او می‌داند که من مُرده‌ام. بااین‌حال، هنوز شب‌به‌شب که من را می‌بیند، می‌پرسد: «فردا...

تعطیلات همیشگی
در رثای حروف مرده
شوروم 50

در رثای حروف مرده

عماد عبادی

به نظرم در ادبیات ما در حق بعضی حروف، اجحاف فراوان شده است چون کمتر اثری از آن‌ها در محاوره‌های روزمره و متون نوشتاری دیده...

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید
شوروم 45

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید

عاطفه شهربندی

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. این را از دو سالگی می‌دانم. روزی در میان یکی از روزها، به ناگاه تصمیم گرفتند دیگر نمی‌خواهند محصولاتی که...

نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریست‌پسند
شوروم 45

نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریست‌پسند

علی خوشتراش

در دهه‌ی ۸۰ شمسی، آیینی به نام «نوروزبل» در مناطق کوهستانی شرق گیلان و بخش‌هایی از غرب مازندران، جایی که گالش‌ها قرن‌ها با دام و...

از بالای پل خاکستری
شوروم 44

از بالای پل خاکستری

سینا طهمورثی

چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمده‌ام محله. آمده بودم توی کوچه‌ی صدر. چند زن سیاه‌پوش دیدم. «م» هم ‌میان آن‌ها بود، شاید هم...

ساعت؛ شش بامداد
شوروم 42

ساعت؛ شش بامداد

فریبا فرزام

ساعت شش ضربه نواخت. زیر کتری را روشن کردم. دست‌وصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسه‌ی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی...

تن
شوروم 41

تن

فاطمه محقق

بدنم کجاست؟ دست‌هام؟ پاهام؟ چشمم؟ من محو شده‌ام در تنم و تنم در وطنم جایی ندارد. خودم را توی آینه مرور می‌کنم: دست‌هام، پاهام و...

زندگی، مثل لذتِ خوردنِ یک کباب خیابانی
شوروم 40

زندگی، مثل لذتِ خوردنِ یک کباب خیابانی

هادی میرزانژاد

خوراک‌بازی دشمنِ پلشت‌خواری است. این پیامی است که شبانه‌های خیابان‌ها و میدان‌های رشت بر آن دلالت دارند و نماد آن هم کباب خیابانی است که...

تعطیلات همیشگی
شوروم 39

تعطیلات همیشگی

رضا میرمیران

به احتسابِ امروز می‌شود سه ‌سال و ده ماه که مُرده‌ام. تقویم این‌طور می‌گوید. تقویم را مادرم از بیمارستان‌ آورد و گذاشت پیش چند گلدان....

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram