ساعت شش ضربه نواخت.
زیر کتری را روشن کردم. دستوصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسهی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی سه نفر ایستاده بودند؛ همان سهنفری که هر روز میدیدم. به همان ترتیبی که هر روز در صف بودند. نانوا دستهی نانها را از تنور بیرون کشید. بیآنکه سؤالی کند، به هریک از ما همان تعداد نان همیشگی را داد. سنگها را از نان جدا کردم. تکهای از نان را در دهان گذاشتم. به خانه برگشتم.
کتری به جوش آمده بود و سوتکشان سکوت خانه را به هم ریخته بود. قوری چای را پر کردم و روی آن گذاشتم. بچهها یکییکی بیدار شده بودند. صبحانه که خوردند، کیف و کتابهایشان را برداشتند و خداحافظیگویان از خانه بیرون رفتند. بساط صبحانه را برچیدم. مقدمات ناهار را فراهم کردم. گردگیری کردم. فرشها را جارو کشیدم. بچهها یکییکی به خانه آمدند. ناهار خوردند. تکالیفشان را انجام دادند. برایشان چای و عصرانه آماده کردم. چای و عصرانه نوشیدند و خوردند. شام را آماده کردم. شام خوردند. شب بهخیر گفتند و خوابیدند.
ساعت شش ضربه نواخت.
دستوصورتم را شستم. زیر کتری را روشن کردم. پالتو پوشیدم و به نانوایی رفتم؛ همان صف و همان آدمها. همان تعداد نان. «خداحافظ مامان.»
گردگیری، جارو، گلهای قالی، ناهار، عصرانه، شام، «شب بهخیر مامان».
روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیدم. چند کانال بالا و پایین کردم. متوجه برقی روی فرش شدم. خیال کردم خردهشیشهای است. با سرعت از جا برخاستم و دستی بر قالی کشیدم. چیزی دور دستم پیچید. خود را عقب کشیده و بادقت نگاه کردم. با خود گفتم حتماً خیالاتی شدهام. از جا که برخاستم، در تاریکوروشن خانه، شاخهای دور پایم حس کردم. دولا شدم تا لمسش کنم. بهسرعت خود را از مچ پایم رها کرد. چراغ را روشن کردم. چیزی نبود. خیال بود. چراغ را خاموش کردم و به رختخواب رفتم.
ساعت شش ضربه نواخت.
کتری را روشن کردم. نان خریدم. صبحانه و... بچهها خداحافظی کردند. بساط صبحانه را جمع کردم. گردگیری کردم. جارو کشیدم. خورشید یخزدهی زمستان را که تا میان اتاق پهن شده بود دنبال کردم. گلهای قالی سرمست از گرمای آفتاب بودند. رنگبهرنگ میشدند. در خیالات شب گذشته و شاخهی مو رفته بودم که صدایی شنیدم. انگار کسی مرا صدا میزد. اینسو و آنسو نگاه کردم. صدا از زیر پاهایم بود. میان هیاهوی جاروبرقی صدایی میآمد. جارو را خاموش کردم، به سکوتی که حاکم شده بود گوش سپردم. دستی بر قالی کشیدم. ناگهان شاخهای اسلیمی دستم را گرفت. وحشتزده تلاش کردم با دست دیگر جدایش کنم. شاخهای دیگر آن یکی را گرفت. رنگ لاکی قالی فرصتی نداد و در رگهایم رخنه کرد. میان اسلیمیها و ختاییها غرق شدم. چه حال عجیبی. انگار مهرههای دومینو را تکان داده باشی. در کسری از ثانیه، ترنج وسط قالی، وسط سینهام نشست. رنگهای لاجوردی و سبز و نارنجی انگار خونی تازه را در رگهایم به جریان انداختند. حس غریبی در من بیدار شد. در گلستان قالی گم شده بودم. از میان اسلیمیها، از یک شاخه به شاخهای دیگر میرفتم. از میان شاخهها، چشمم به ساعت افتاد. آرزو کردم ایکاش زمان همانجا متوقف میشد، میخواستم همانجا بمانم. همانجا بمیرم. هرچند غریب، اما خوشایند و دلپذیر بود. مثل طعمی از رهایی، اما بچهها... بهزودی به خانه میآمدند.
قالی را رها کردم، ولی سرمستی آن لحظه با من بود. ناهار را آماده کردم. بچهها آمدند. ناهار خوردند. با هم پچپچ کردند. حالم را پرسیدند و متعجب از سکوت و لبخند گوشهی لبم، برای انجام تکالیفشان پراکنده شدند. عصر آمد. عصرانه خوردند. شب آمد. شام خوردند. شب بهخیر گفتند. من در خیال گلهای قالی مانده بودم. جرئت نمیکردم روی قالی بنشینم. از همان بالای کاناپه نگاهشان میکردم. انگار رؤیایی شیرین بود که نمیخواستم مزهاش از دهانم برود. با همان رؤیا روی کاناپه خوابم برد.
ساعت شش ضربه نواخت.
کتری، نان تازه، صبحانه، مدرسه، گلهای قالی، ناهار، تکالیف، اسلیمیها، عصرانه، شام، شب بهخیر، گلهای قالی؛ من در هپروت خود غوطهور بودم. دیگر نمیخواستم از قالی دور بمانم. همانجا روی کاناپه در کنار آن باغ کوچکم میخوابیدم.
ساعت شش ضربه نواخت.
کتری نان تازه، صبحانه و روزی دیگر که آغاز شده بود. «خداحافظ مامان.» و اکنون من ماندم و گلهای قالی و دستانی که بهسویم دراز شده بودند.
ساعت شش ضربه نواخت.
ساعت شش ضربه نواخت.
ساعت شش ضربه نواخت.
هیچکس زیر کتری را روشن نکرد. یک نفر در صف نان غایب بود. بچهها به مدرسه نرفتند. هیچکس ناهار نپخت. گلهای قالی میدرخشیدند. هیچکس عصرانه آماده نکرد. هیچکس شام نپخت. بچهها به هیچکس شب بهخیر نگفتند.