icon
icon
نمایی از فیلم eden
shurum enlarge
نمایی از فیلم eden
از دور بهشت عدن دیدن
نویسنده
آناهیتا ناهید
زمان مطالعه
9 دقیقه
نمایی از فیلم eden
shurum enlarge
نمایی از فیلم eden
از دور بهشت عدن دیدن
نویسنده
آناهیتا ناهید
زمان مطالعه
9 دقیقه

بعدازظهر تنبل و داغِ تعطیلی بود. داشتم بین دو اپلیکیشن، تردّد مجازی می‌کردم‌ و بحث مفصلی را پیش می‌بردم که از ظهر در گروه‌های همکاران و آشنایان بالا گرفته بود. دوستم به من می‌خندید که: «ول کن حوصله داری؟! فکر می‌کنی این حر‌ف‌ها فایده داره؟» و من فکر می‌کنم فایده دارد که اصرار کنم. 

این‌طرف صدویک دلیل بیاورم که این خرابیِ خانه‌ها، وحشت و استیصال، مرگ و زخمی شدن آدم‌ها، اسمش هزینه نیست، نابودی است و توضیحِ واضحات بدهم که جنگ بد است، آدم‌کشی بد است. آن‌طرف، تاریخ و جغرافیا را شاهد بگیرم تا این عبارتِ بدیهی را جا بیندازم که صرف‌نظر از قومیت، ملیت و نژادمان، همه آدمیم و حق داریم مثل آدم با ما برخورد شود.

اما وسط تندتند نوشتن‌ها و ویس ‌گذاشتن‌ها رها می‌کنم و می‌روم. نه که فکر کنم فایده ندارد. دندان‌درد امانم را بریده و تا پایان تعطیلات دلم به تردّد از ژلوفن به بروفن خوش است. در خلسه‌ی مُسکّن خیره می‌شوم به سقف و کلمه‌ها از ذهنم در می‌روند. فقط شاملو در ذهنم می‌پیچد.

یک‌لحظه می‌توانستم ای‌کاش

 بر شانه‌های خود بنشانم

این خلق بی‌شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو‌ چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

 و باورم کنند

کم آورده‌ام، اما خودم را دلداری می دهم که مگر قرار نبود «هنر تسلایی باشد بر درهم‌شکستگی‌هایمان»1؟

از همراه این روزهایم، هوش مصنوعی، می‌خواهم فیلمی پیشنهاد کند با ترکیبی از دندان‌درد و آرمان‌شهر. می‌رسم به فیلم عدن، ساخته‌ی ران هاوارد،2 ۲۰۲۴. 

ته دلم امیدی ندارم و دلم را خوش می‌کنم که شاید محض تفنن بد نباشد. اما همین که فیلم شروع می‌شود گیر می‌کنم به قلابِ متنِ اول فیلم و می‌روم تا ته در جزیره گالاپاگوس غرق شوم. 

سال ۱۹۲۹ است؛ پس از جنگ جهانی اول که فروپاشی اقتصادی و ظهور فاشیسم مردم اروپا را به وحشت انداخته و موجب شده بود مردم برای برون‌رفت از چنان دوران تاریکی به دنبال پیشنهاد تازه‌ای باشند. دکتر ریتر و دورا اشترا از آلمان سفر کرده بودند. دنیا را زیر پا گذاشته بوند و سرانجام تصمیم گرفتند از همه‌ی آدم‌ها بگریزند و در جزیره‌ای غیرمسکونی، کنج خلوتشان را بسازند. فیلم عدن در ژانر بقا ساخته شده و درعین‌حال از دیگر فیلم‌های بقا به‌نوعی متمایز است، چون این افراد گم نشده‌اند و به خواست خود و با انگیزه‌های متفاوت به گوشه‌ی عزلت آمده‌اند، حتی با دنیا در ارتباط‌اند و هرچند دیربه‌دیر اما نامه‌های پستی و کنسرو با کشتی برایشان می‌رسد.

هوش مصنوعی هم زیادی باهوش شده که این دوران را برای مغز جنگ‌زده‌ی من پیشنهاد کرده است. چقدر این حال را می‌فهمم و ترکیب چشم‌نوازِ ساحل و کوه و جنگل، خیالم را قلقلک می‌دهد که ای‌کاش می‌شد یارت را برداری، دوتایی از تمامِ کج‌فهمی‌ها و مصیبت‌های روزمره فرار کنید به دامان طبیعت، بلکه این استیصال به پایان برسد. فرار کنی و حوصله‌ی آدم اضافه نداشته باشی تا حدی که ترجیح بدهی با کَنه‌‌ها و الاغت دست‌وپنجه نرم کنی تا همسایه‌ها. بخت البته چندان با آن دو نفر یار نبوده و خانواده‌ای سه‌نفره، اخبار و افکار دکتر را در روزنامه‌ها می‌خوانند و با کشتی بعدی و به امید بهشت موعود در جزیره می‌روند تا همسایه‌شان شوند. دکتر برای دورا از نیچه نقل قول می‌کند: «از همسایه‌ات گریزان باش.»

از زبان تا عمل هم از ورود همسایگان جدید استقبال نمی‌کنند تا به آن‌ها سخت بگذرد، برگردند و آن‌ها را با طبیعت وحشی تنها بگذارند. خانواده‌ی ویتمر اما می‌مانند، چون چاره‌ای جز ماندن ندارند؛ برای زنده ماندن پسر بیمارشان، از ترس اوضاع مالی و به‌هم‌ریختگی‌های جامعه‌ی پس از جنگ و برای فرار از همه‌ی کابوس‌هایشان.

چقدر آن‌ها را می‌فهمم‌، مثل هر بار که در تنگناهای کاری، اجتماعی، اقتصادی به پناهی رفتم و با خودم زمزمه کردم: «ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم.»

هر بار زبانم به آبسه‌ی لثه‌ام می‌گیرد، دکتر را هم می‌فهمم که قهرمانانه دندان‌درد را تاب می‌آورد، اما حاضر به تحمل حضور دیگری در نظم نوین دنیای مدرن نمی‌شود. اصلاً دردی بدتر از دندان‌درد پیدا نمی‌شود و اینکه اسم دکتر در آن‌طرف آب در روزنامه‌ها و سر زبان‌ها چرخیده، یکی‌اش به‌خاطر همین کنار آمدنش با درد دندان است. یواشکی ته دلم به دکتر حسودی می‌کنم، چون تحمل من به دندان‌درد مورد تعریف و تمجید واقع نشده، اما او صد سال پیش سلبریتی‌وار تحسین و تقدیر شده بود. لابد همین وسوسه‌هاست که آدم‌ها راه می افتند می‌روند اینفلوئنسر شوند و همه‌ی جزئیات زندگی‌شان را جار می‌زنند، گیرم بازنمایی‌شان از خودشان اندکی هم کم و زیاد داشته باشد.

برمی‌گردم به تصاویر بی‌نظیر فیلم. ماجرای جزیره ادامه دارد. گروه سوم که می‌آیند، کشمکش‌ها پیچیده‌تر هم می‌شود. زیمل3 چقدر درست گفته: «ارتباط انسانی در یک گروه سه‌نفره بسیار پیچیده‌تر از دو نفر است و هرچه تعداد بالاتر برود این پیچیدگی تصاعدی بالا می‌رود.»4

دوبه‌هم‌زنی‌ها و اختلافات بین سه گروه قرار است بالا بگیرد. زن که خود را بارونس معرفی کرده، با دو همراهش قصد دارد از موقعیت جزیره استفاده کند و هتل لوکسی برای توریست‌های ثروتمند بسازد. او پیش‌بینی می‌کند که یکی از آن سه گروه، به‌زودی ناچار به ترک جزیره خواهند شد. یاد آن توییت قدیمی افتادم که مدتی دست‌به‌دست می‌شد؛ به‌ازای هر گروه تلگرامی‌ای که ساخته شده، حداقل یک گروه دیگر هست که نخاله‌های گروه عضوش نیستند، اگر از آن گروه دیگر خبر نداری خودت یکی از آن نخاله‌هایی.

در حال بارگذاری...
نمایی از فیلم eden

در بهشتِ جزیره دکتر تایپ می‌کند: انسانِ مستأصل نمی‌تواند استدلال کند، نمی‌تواند فکر کند...

اما راهکار این سه دسته برای استیصالی که از آن گریخته‌اند متفاوت است:

اولی به دنبال راه‌حلی برای نجات بشریت است. 

دومی با سخت‌کوشی و نظم به آرامش خودش فکر می‌کند. 

سومی با تظاهر به شکوهی ساختگی و حیله‌گری، به دنبال جاه‌طلبی‌هایش است.

 هم‌زمان که خانواده‌ی ویتمر برای رام کردن گاو وحشی، همکاری می‌کنند، دکتر برای بیرون کردن گراز از مزرعه‌اش درگیر خشم و خشونت است.

دکتر به نجات جهان فکر می‌کند، اما در حل تعاملات روزمره‌اش با آدم‌ها درمانده‌ است. با بچه‌دار شدن مخالف است. او و دورا گیاه‌خوارند و حتی در مواجهه با طبیعت از تفنگ استفاده نمی‌کنند، مفهوم خانواده را به تمسخر می‌گیرند و دکتر خطاب به زن باردار با تأسف می‌گوید که هنوز گوسفندی در گله‌ی جهان است. اما نهایتاً خودش از سر ناامیدی دست از گیاه‌خواری برمی‌دارد و رفته‌رفته در اندیشه‌هایش تجدیدنظر می‌کند، شاید هم در عمل کم‌ می‌آورد، وقتی با خشم و نومیدی می‌نویسد: دموکراسی حقیقی از خاکستر بشریت بر خواهد خاست.

حالا ما هم با تجربه‌ی زیسته‌مان می‌دانیم که این میل به تخریب و نابودی وقتی آدم کم می‌آورد چقدر گریزناپذیر می‌شود. وقتی همه‌ی راه‌ها را امتحان کرده باشی، کتاب‌ها و مقالات را زیرورو‌ کرده باشی، دردها را تحمل کرده باشی، اما هنوز روی آرامش را ندیده باشی، شاید همان وقت است که دلت به نابودی زمین و زمان رضا می‌دهد. انگار هیولایی ته ذهنت نشسته که بخواهی ناآرامی‌اش را پشت مصیبتی عظیم پنهان کنی، تا خرابی مغزت گم بشود میان آوار خرابی‌های شهر. تا هر بار که نتوانستی و نشد مثل دکتر با نگاهت طوری توجیه کنی که فعلاً چاره‌ای نیست، اگر تفنگ به دست گرفته‌ای، اگر خشونت ورزیدی، اگر می‌سوزی و می‌سوزانی برای این است که همه مستحق نابودی‌اند و قرار است از این خاکستر ققنوسی بلند بشود به نام دموکراسی یا هر وعده‌ی بعید و بهشتی دیگری. 

ریتر و ویتمر خاطرات جنگ را مرور می‌کنند. آنچه از دید آقای ویتمر بدترین وضع ذات بشری است، از نگاه دکتر ریتر ذات واقعی بشر است. اینجا دیگر دلم می‌خواهد دکتر را به گروه تلگراممان اَد کنم و دیدگاهم را برایش توضیح بدهم که ذات بشری از کجاست تا به کجا، که شاید هنوز امیدی هست. اما چه فایده؟ حتی در آن سال‌ها هم حتماً دکتر به ایده‌ی «وحشی نیک»5 بر خورده بود، اما نظرش به نظر نیچه نزدیک‌تر بود و از همه ناامید. 

اگر می‌شد بارونس را هم باید به گروه اَد می‌کردم که در خلوتش باور داشت «تجلیِ کمال» است و می‌خواست با خدعه و تزویر به هدفش برسد. اصلاً چقدر خودم با این خوش‌باوری‌هایم قرار است دوام بیاورم؟ دوستان با خنده می‌گویند که مرحله‌ی بعدی ظهور گودزیلا و آتش‌فشان دماوند است. اما به نظرم تحمل چنان‌ مرحله‌ای آسان‌تر باشد تا دیدن خبر هرروزه‌ی کشتار آدم به دست آدم. در بهشتِ جزیره، هم سرانجام آدم هبوط می‌کند و قابیل دست به قتل هابیل می‌زند. همسایه به همسایه رحم نمی‌کند. خیلی از ما هم این روزها به درد همسایگانمان دلگیر نمی‌شویم و از کشتار آدم‌ها اشکمان نمی‌آید. همسایه برای این خیل همیشه «دیگری» باقی می‌ماند که درد و مصیبتش مال خودش است، پس باید از ملک خودمان بیرونش کنیم تا فقط به همین درد خودمان بسوزیم. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم لازم نیست دکتر و بقیه را در تلگرام اَد کنم. انگار از هر سه گروهِ توی جزیره، چندین و چند نفر توی گروه‌ مجازی‌مان داریم، حتی در دنیای واقعی هم. 

 

1.ونسان ونگوگ

2.Ron Howard

3.Georg Simmel؛ فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی

4.Social Triads

5.noble savage

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد