icon
icon
آ لیس مونرو اثری از جودی هیوگیل
shurum enlarge
آ لیس مونرو اثری از جودی هیوگیل
عصرهای سه‌شنبه
نویسنده
حافظ خیاوی
زمان مطالعه
15 دقیقه
آ لیس مونرو اثری از جودی هیوگیل
shurum enlarge
آ لیس مونرو اثری از جودی هیوگیل
عصرهای سه‌شنبه
نویسنده
حافظ خیاوی
زمان مطالعه
15 دقیقه

بر بالای اولین صفحه‌ی داستان با مداد علامت زده و یادداشت کرده بودم تا این سه‌شنبه که می‌آید، شش عصر سه‌شنبه که می‌رسد و پشت میز، مقابل گوشی که می‌نشینم تا درباره‌ی یکی از داستان‌های آلیس مونرو که نامش غرور است، برای مخاطب‌های مجازی حرف بزنم با این شروع کنم که: آلیس مونرو، اول یک ‌صفحه‌ درباره‌ی آن شهر می‌گوید؛ درباره‌ی شهر کوچکی که چیزی را نمی‌شود آنجا پنهان کرد؛ درباره‌ی شهر کوچکی که همه‌ی چیزهای مهم یا ماجراها و حرف‌های شیرین و سرگرم‌کننده‌اش به گوش همه می‌رسد. یادداشت کرده بودم بگویم: او بعد از اینکه حدود یک صفحه درباره‌ی آن شهر می‌نویسد، می‌رود سراغ شخصیت اصلی داستان، می‌رود سراغ اونایدا. اول داستان یک‌راست سراغ اونایدا نمی‌رود. از او نمی‌گوید. با این شروع، دستمان می‌آید که با چه‌جور داستانی سروکار خواهیم داشت. چه‌جور داستانی خواهیم خواند. معلوممان می‌شود که قرار نیست اتفاقات عجیب و ماجراهای شگفت‌انگیزی در داستان روی دهد و این داستان حتی از داستان بعدی این کتاب، داستان دالی، هم کم‌حادثه‌تر است که در آن داستان که قرار بود سه‌شنبه عصر در کنار غرور، درباره‌ی آن هم حرف بزنم، باز یک اتفاقی می‌افتد. زنی، «دالی»نام که زنگ در خانه‌ها را می‌زند و به زنان خانه‌ها لوازم‌آرایش می‌فروشد، با شوهر یکی از این زن‌ها، فرانکلین، آشنا درمی‌آید. در آن خانه با پارتنر روزگار جوانی‌اش رودررو می‌شود که می‌شود گفت اتفاق نادری است، ولی در غرور که سومین داستان کتاب جان شیرین است، شگفت‌انگیزترین حادثه‌ای که رخ می‌دهد، این است که اونایدا خانه‌اش را به ثمن بخس، به نازل‌ترین قیمت می‌فروشد و بعد از چند ماه، می‌رود اجاره‌نشین یکی از واحدهای همین خانه، خانه‌ی قبلی خودش می‌شود که خریدار بعد از اینکه آن را خریده، خیلی زود کوبیده و آپارتمان چندطبقه‌ای به‌جای خانه‌‌ی بزرگ و تک‌طبقه‌اش ساخته و اونایدا درست در جایی که زمانی نه‌چندان دور خانه‌اش بود، ساکن می‌شود. 

یادداشت کرده بودم آنجا بگویم، زنی که لوازم‌آرایش می‌فروخت به‌خاطر این با رفیق قبلی‌اش، با مرد دوران جوانی‌اش، رودررو می‌شود که آنجا شهر کوچکی است و احتمال اینکه آدم‌ها مدام همدیگر را در آن شهر ببینند بالاست. یادداشت کرده بودم و در بالای آن صفحه، ترکیب «ده‌ده‌سی اؤلن»ی که ترکی‌ِ «پدرمرده» است نوشته بودم، تا یادم باشد در آن جلسه، داستانی تعریف کنم که فقط به‌خاطر این در خیاو پیش آمد که آنجا هم همچون مکان داستان غرور شهر کوچکی است. گمان کنم ماجرا یا داستان «ده‌ده‌سی اؤلن» را گفتم آن روز که اگر نِت من هی قطع نمی‌شد، مخاطبان داستان می‌شنیدند آن خاطره‌‌ی روزهای نوجوانی‌ام را، ایام دوازده ‌سیزده‌سالگی‌ام را.

 آن خاطره این بود که در یک بعدازظهری، ما سر کوچه؛ جایی که کوچه به خیابان وصل می‌شود، با پسرهای هم‌سن‌وسال ایستاده بودیم و داشتیم مثل همیشه چرت‌وپرت می‌گفتیم. همدیگر را دست می‌انداختیم. از مردگان هم می‌گفتیم و به روح آن‌ها تهمت‌های شیرین می‌بستیم. در آن وقت‌ها بود که دیدیم مردانی تابوتی را بر دوش گرفته‌اند و به‌سوی قبرستان می‌برند. وقتی ما بچه بودیم، نوجوان بودیم، در خیاو تابوت را با نعش‌کش نمی‌بردند، مردان تابوت را بر دوش گرفته و به گورستان می‌بردند. ما هم که با من می‌شدیم سه نفر، می‌شدیم سه نوجوان، همراه نعش‌بران رفتیم که امروز یکی از دو نفر یادم مانده که بود و دیگری فراموشم شده و آنچه در قبرستان گذشت و جزئیاتی که روی داد هم، الان یادم نیست. تنها چیزی که از آن روز یادم مانده، پسر مردِ مرده، جوان پدرمرده بود که سخت می‌گریست. مردی هم از دست ‌و بازوی او گرفته و تسلی‌اش می‌داد و یادم است کفشی هم بر پای پسر نبود که سنش چند سالی، چهار پنج‌سالی از ما بیشتر بود و یادم‌ هست که روزی آفتابی بود آن روز که آفتاب بر ورق‌های آهنی اتاقک فلزی‌ گورها می‌تابید و از آنجا، بر دوروبر و شاید بر چشم‌هایمان انعکاس می‌یافت. 

از آن روز هر وقت آن پسر را می‌بینم که چند روز پیش هم دیدمش، به یاد گورستان می‌افتم، به یاد پدر مرده‌اش. هیچ‌وقت با هم حرفی نزده‌ایم و حتی سلامی هم ندادیم به ‌هم. او در چشم من یتیم ابدی است. نماد «پدرمرد‌گی» است در چشم من. گویی میان همه‌ی آدم‌های عالم، همه‌ی آدم‌های خیاو، فقط پدر اوست که مرده. آیا رویم می‌شود وقتی دیدمش بدهم این متن را بخواند؟ لااقل این چند سطر را بخواند، این بیست‌وخرده‌ای سطر را که مربوط به گورستان است، مربوط به خود او و پدر مرده‌اش است.

حالا که صحبت گورستان پیش آمد و صحبت از تابوتی شد که بر دوش مردان از خیابان محله‌ی ما می‌گذشت، به یاد دوستی افتادم که پدرش مرده بود و ما بچه‌ها به تماشای تابوت پدر او ایستاده بودیم که بر دوش مردان محله سوی گورستان می‌رفت. دوستم در همان حالی که تابوت سمت پایین خیابان روان بود، از میان جمعیت جدا شده بود و سوی ما می‌دوید و یادم هم هست دمپایی‌های سبزی به پایش بود. او سمت ما می‌دوید و من که یکی ‌دومتری آن‌ورتر از بچه‌ها ایستاده بودم، حسم این بود که دارد طرف من می‌آید، که با من کاری دارد و حدسم هم‌ درست بود. وقتی رسید به من، دستش را آورد جلو، چند سکه در دستم گذاشت و یواش گفت: «اینم دُنگ من!» و برگشت. همان‌طور دوان‌دوان سمت تابوت‌برندگان رفت و اصلاً هم به‌خاطر این کارش که در آن موقعیت، در آن هیروویر، دُنگش را برای خریدن توپ پلاستیکی که گمانم سه تا سکه‌ی پنج‌ریالی بود در دست من گذاشته بود، نخندیدم. چیزی هم به بچه‌هایی که دوروبرم بودند و کنجکاو و فضول نگاهم می‌کردند، نگفتم.

آن‌که روز مرگ پدرش سکه‌ها را دست من گذاشت و دوید و رفت، امروزه دکتر است و چند وقت پیش، دو سه سال پیش، پسرش را پیش من آورده بود تا من درباره‌ی نوشتن، درباره‌ی داستان حرف‌هایی برایش بزنم و از من خواست اگر کلاسی درباره‌ی داستان داشتم به او اطلاع دهم که من هم در شروع این دوره یادم رفت به دوستم خبر بدهم. ولی اگر هم یادم بود چیزی نمی‌گفتم و خبرش نمی‌کردم که حالا چند سالی از آن روزها گذشته و آنچه آن‌ روز در خیال پسرش، در سر پسرش بود، احتمالاً عوض و کم‌رنگ شده است. اگر هم توی رودربایستی گیر می‌کرد و سه‌شنبه‌ عصرها در کلاس آنلاین حاضر می‌شد، آیا آنچه ما از سلینجر می‌گفتیم، از جویس بزرگ می‌گفتیم، او را خوش می‌آمد؟ آیا وقتی من از گفت‌وگوی «مری جین» داستان عمو ویگیلی در کانه‌تی‌کت با بچه‌ی دوستش، با «رامونا» کوچولو می‌گفتم، با رامونایی که دوستی خیالی به اسم «جیمی» دارد و گفت‌وگوی زن و بچه‌ی کوچولو را از روی کتاب دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم می‌خواندم و از زن مهمان که: «... از روی صندلی بیشتر به‌سمت جلو خم» می‌شود و می‌گوید: «رامونا، بگو ببینم، وقتی اومدین تو، جیمی هم گالش‌هاش‌ رو درآورد؟» و از جواب رامونا، «جیمی چکمه داره.» گفتنش می‌گفتم، برای او هم جالب می‌شد؟ آیا او هم مثل من هیجان‌زده می‌شد از این جواب بچه کوچولو، از پاسخ این رامونای کوچک که هم‌زادش را، دوست خیالی‌اش را این‌قدر واقعی می‌بیند؟ آیا آن پسر موفرفری که وقتی من دیدمش موهایش را بلند کرده و به بالا داده بود، مثل من شیفته‌ی سلینجر می‌شد؟ و از آن عصرهای سه‌شنبه که آفتاب پشت پرده، اتاق روبه‌غروبم را آن‌چنان روشن می‌کرد تأثیر می‌گرفت و سلینجرخوان می‌شد؟ و برای تولد دوستانش کتابی از سلینجر می‌داد که چندجلدی در کتاب‌فروشی‌‌ای دنیز خیاو است؟ آیا پسری که اسمش هم یادم رفته، الان جویس‌خوان می‌شد؟ آیا وقتی من از جویس می‌گفتم، تأثیری بر او که الان جوان برومندی شده می‌گذاشت؟ از اعرابی جویس که آن ‌روز گفتم و اولش از این حرف زدم که در خیلی از داستان‌ها، به‌خصوص در داستان‌ها و رمان‌های قرن‌نوزدهمی، فضاها و مکان‌ها شرح‌ داده می‌شود، از رنگ و جنس اثاث منزل، از چیدمان خانه‌ها، از لباس آدم‌ها، از کلاهشان، از چروک دست‌ها و صورت‌ها و از ویژگی‌ کوچه‌ها و خیابان‌ها و ساختمان‌ها می‌گویند و ما، اغلب ما، حین خواندن توجهی به آن‌ها نمی‌کنیم. سعی نمی‌کنیم آنچه را نویسنده‌ها از مکان‌ها می‌گویند و شرح می‌دهند، در یادمان نگه داریم. ولی جویس طوری نوشته، مثلاً در پاراگراف اول داستان اعرابی، طوری از خانه‌های خیابان نوشته و آن‌ها را «... آگاه از حضور آدم‌های آبرومند درون خود...» وصف کرده که «با چهره‌های قهوه‌ای و تشویش‌ناپذیر یکدیگر را نگاه می‌کردند.» که این شرح از خانه‌ها، این وصف از خانه‌های خیابان در یادها می‌ماند.

 با دوستی که هفته‌ی پیش سفر رفته بودیم و داشتیم درباره‌ی داستان حرف می‌زدیم و من از توصیف‌هایی که در یادها می‌ماند، شرح صحنه‌هایی که ماندگار می‌شود، می‌گفتم، مثالی هم آوردم که شاید برای شما هم جالب باشد. گفتم: «ما الان از داخل شهرهایی که در مسیرمان است، یا از کمربندی‌هایشان می‌گذریم و نمی‌توانیم ادعا کنیم که این شهرها را دیده‌ایم. چیز زیادی از این شهرها یادمان نمی‌ماند، ولی اگر داخل یکی از این شهرها وارد شویم، خانه‌ی دوستی را، آشنایی را بگردیم و در کوچه‌ای پیدایش کنیم و زنگ خانه را بزنیم، حتی اگر در را برای ما باز نکردند و حتی اگر کسی در خانه نبود، این شهر برای ما مثل شهرهای دیگری که از کنارش می‌گذریم، نمی‌شود. ما می‌توانیم ادعا کنیم که آن شهر را دیده‌ایم.» شرح صحنه‌های جویس بیشترشان این‌طوری ا‌ست. سلینجر هم این‌طوری است. یک نفسی می‌دمند بر شرح عادی صحنه، یک فوت نویسندگی بر وضعیت معمولی نثار می‌کنند که آن وضعیت عادی را، آن شرح و گزارش سطحی و بی‌بُعد را حجیم می‌کنند. بارور می‌سازند. «... به حجمی، خط خشک زمان را آبستن...» می‌کنند.

در حال بارگذاری...
طرح جلد کتاب جان شیرین اثر پرسی شکسپیر

دیگر به دوستم، هم‌سفرم، نگفتم که چند سال پیش با یکی از دوستان از ساری می‌گذشتیم. رفتیم و خانه‌ی یک هم‌دانشکده‌ای قدیمی را که رفاقتی داشتیم، پیدا کردیم که در یکی از کوچه‌های ساری بود. نشانی را خود دوستمان تلفنی داد که خودش ساری زندگی نمی‌کرد و اصرار کرد که برویم و به مادرش سر بزنیم. مادرش در خانه بود، خواهرش و خواهرزاده‌هایش هم. هرچه اصرار کردند داخل نرفتیم و مادرش برگشت رفت برای ما سبدی پرتقال آورد. حالا این ساری برای من یک ساری‌ دیگر است. شهری دیگر است. شهری نیست که از فقط کمربندی‌اش گذشته باشم یا در یک رستورانش غذایی خورده باشم. مکان‌های جویس هم این ویژگی را دارند. خیابان‌هایش صدا دارند. رنگ دارند. بو دارند و گاهی بوی پرتقال دارند. 

نویسنده‌های مهم دیگری هم از این کارها کرده‌اند. زمینه‌ای چیده‌اند، بستری آماده کرده‌اند تا بی‌مقدمه و ناگهانی از جزئیات مکانی و ویژگی‌های ظاهر آدمی اطلاعات ندهند.

آلیس مونرو هم مثل آن نویسندگان چنین سعی‌هایی کرده و ترفند‌های جذابی زده است، مثلاً جایی در داستان غرور که می‌خواهد به ظاهرِ مدیر بانکی اشاره کند و بگوید «ریش توپ و سفیدی داشت» و ما، خوانندگان را، از قد بلند آن مدیر و شکم بزرگش مطلع گرداند، اولش جمله‌ی «راستی هم که از شکل و شمایل هوراس جنتزن برمی‌آمد که برای ریاست زاده شده» را می‌آورد تا توصیفش از مدیر ورشکسته‌ی بانک، توصیفش از پدر اونایدا خام نباشد و خواننده را نیازارد. مونرو به این هم قناعت نمی‌کند و بعد از اینکه می‌نویسد «ریش توپ و سفیدی داشت» سطری اضافه می‌کند و می‌گوید: «با اینکه به گواهی عکس‌های آن دوره، از زمان جنگ جهانی اول دیگر ریش مد نبود» تا بهانه‌ای بسازد، زمینه‌ای جفت‌وجور کند تا شرحی که از چهره‌ی مرد می‌دهد نچسب نباشد! جای دیگری، دو صفحه بعد هم، وقتی که مدیر در صندلی عقبی‌ ماشینشان می‌نشیند تا دخترش مثل شوفرها او را به بانک دورافتاده ببرد و بیاورد، باز بهانه جور می‌کند و هم از اندام مدیر می‌گوید و هم از ریشش؛ «شاید چون زیادی گنده بود کنار دخترش نمی‌نشست. یا شاید ریشش خیلی جاگیر بود.» با این شگرد خلاقانه، علاوه بر اینکه خانم مونرو به داستان جذابیت می‌دهد و یک تخم‌مرغ حنایی به سبد داستان اضافه می‌کند، انگار برای ما داستان‌نویسان هم می‌گوید که حواسمان باشد وقتی می‌خواهیم از ظاهر شخصیتی بگوییم یا مکانی را شرح دهیم، بستر را طوری برای شرح مکان، وصف ظاهر، مهیا کنیم و طوری بیاوریم این شرح‌ها را، این وصف‌ها را که محسوس نباشد و از سطح نرم خامه‌ی داستان بیرون نزند، توی چشم خواننده نرود.

آلیس مونرو در داستان بعدی‌ این کتاب، دالی، هم از این شگردها و فن‌ها زده است. یکی که قشنگ و دلنشین هم هست جایی ا‌ست که می‌خواهد از ظاهر «دالی» بگوید و جزئیات چهره‌اش را در داستان بیاورد. «دالی» که لوازم‌آرایش می‌فروشد به راوی می‌گوید: «تو آرایش نمی‌کنی. من هم اگر توی این کار نبودم هیچ آرایش نمی‌کردم.» و در ادامه‌ی همین جمله، نویسنده بهانه‌ای می‌آید دستش تا حسابی از چهره‌ی «دالی» در داستان بگوید و ظاهرش را این‌گونه شرح دهد: «اگر خودش نگفته بود، خیال می‌کردم او هم مثل من هیچ‌چیز روی صورتش نیست. ساده، زردنبو، با آشیانه‌ی جالبی از چروک دور دهانش. عینک چشم‌هایش را بزرگ‌نمایی می‌کرد؛ چشم‌هایی که کم‌رنگ‌ترین آبی‌ ممکن بود. تنها چیزش که توی چشم می‌زد، موهای نازک برنجی‌رنگش بود که با خط صاف چتری، روی پیشانی‌اش ریخته بود.» 

ولی آن خلاقیتی که در پاراگراف بالا گفتم، اینجا، یک جایی در داستان دالی که الان می‌خواهم بگویم، خیلی به چشم نمی‌خورد؛ جایی که از اثاث خانه نوشته و خواسته رنگی به داستان اضافه کند و از پادری‌ پرزدار قهوه‌ای‌رنگ بگوید، می‌نویسد کلید را «توی شیار بین پادری پرزدار قهوه‌ای و پاشنه‌ی در» دیدم که دوست داشتم آلیس مونرو این‌جوری صریح ‌و مستقیم از رنگ و خصوصیت پرزدار بودن پادری نگوید، دلم می‌خواست طبق آن انتظاراتی که نویسندگان بزرگ در ما ایجاد کرده‌اند، مونرو، رنگ پادری را از قهوه‌ای به خاکستری‌ روشن، به رنگ کلید تغییر می‌داد و می‌نوشت «کلیدی را که از شکاف در، داخل انداخته بودم، چون با خاکستری‌ پادری یکی شده و لای پرزهایش پنهان شده بود، به‌سختی پیدا کردم.» 

همین چیزها، همین توقع‌هایی که در ما ایجاد شده و خود این نویسندگان بزرگ در ساختن آن نقش داشته‌اند، جویس بزرگ داشته، سلینجر داشته، باعث شدند وقتی داستان‌هایی مثلاً از «کاروِر» می‌خواندم که در این جلسه‌ها از او خواندیم، از «موراکامی» می‌خواندیم، قدری، فقط قدری البته، فقط یک ‌کوچولو از اشتیاق قبلی‌ام به این دو نویسنده کم شد و نشد که با خواندن داستان‌هایشان سیرابِ ‌سیراب شوم. لذت کافی ببرم. وقتی داشتم از کتاب کلیسای جامع کارور، داستان همسایه‌ها را می‌خواندم و آنجایی که «بیل» «دو جرعه از بطری سر [می‌کشد]، لب‌هایش را با آستینش پاک [می‌کند]» دلم می‌خواست کارور با نوشتن همین جمله‌ی «لب‌هایش را با آستینش پاک می‌کند» تمام نکند. رها نکند. چیزی در آستینش باشد، مثلاً دکمه‌ای که لبش را اذیت کند. یا راوی که دانای کل است بنویسد «همیشه وقتی تنهاست، وقتی آرلین [زنش] نیست و چیزی می‌نوشد، مثل بچگی‌هایش لب‌هایش را با آستینش پاک می‌کند.» 

همین‌طور در داستان بعدی کتاب، در داستان شما دکترید؟ در اول داستان که می‌نویسد «تلفن که زنگ زد، با دمپایی و پیژامه و ربدوشامبر به‌عجله...» نباید نویسنده‌ای که این‌قدر اسمش را می‌شنویم و او را یکی از کوتاه‌نویسان بزرگ جهان می‌نامند، از لباس‌هایی که تن آدم داستان است به این سادگی بگوید. دلم می‌خواست مثلاً کارور بگوید «... باعجله دوید و دو سر آویزان کمربند ربدوشامبرش از روی میز کوتاه، از کنار فنجان خالی‌ قهوه سُرید و گذشت...» و این‌طوری ردی از لباسش در ذهن خواننده بگذارد و یا اگر می‌خواست مستقیم و بی ‌فوت وقت روایت کند، دیگر لازم نبود ریموند عزیز چیزی از دمپایی و ربدوشامبر «آرنولد» در اینجا، در شروع داستان بگوید و شاید اگر «تلفن که زنگ زد، از اتاقش بیرون دوید و گوشی را برداشت» می‌گفت، همین کافی بود. 

موراکامی هم، حتی در آن چند داستان‌ کوتاهش که دوست دارم، جاهایی چون کارور می‌کند و اندکی قلب مشتاقم را مکدر می‌کند. مثلاً در کتاب دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل، در داستان بید نابینا، زن خفتهاش، آنجا که می‌گوید «... بیمارستان قدیمی که بوی نا می‌داد...»، نمی‌خواستم موراکامی هم بگوید «بوی نا می‌داد»، دلم می‌خواست موراکامی، مثلاً بگوید «بیمارستان یک بویی می‌داد. به دوستم گفتم این چه بویی ا‌ست، می‌دانی؟ ساکت شد، بو کشید و بعد گفت بوی خاصی نیست. بوی ناست.» 

آلیس مونرو هم در داستان غرور که می‌نویسد «... مادرم تابستان همان سال مرد، درست وقتی که مردم تازه درباره‌ی بمب اتم چیزهایی شنیده بودند.» دوست داشتم اگر از بمب اتم می‌گوید، داستانکی بسازد و مثلاً بنویسد «آن ‌روزها که مادرم بیمار بود و همان روزها هم مرد، من رادیویی را که در خانه داشتیم و چون خراب شده بود و مادرم نمی‌توانست قصه‌های دنباله‌دار آن را گوش کند، برده بودم تا تعمیرکاری درست کند. یادم است تعمیرکار رادیو را دست‌کاری می‌کرد و من صدای گوینده‌ای را که درباره‌ی بمب اتم چیزهایی می‌گفت و هی قطع‌ووصل می‌شد، می‌شنیدم.»

 به‌رغم این‌ها، داستان غرور جاهایی لطیف و دل‌انگیز هم دارد. جاهایی، لحظه‌هایی که حال خواننده را خوش کند و به او لذت دهد، مثل وقتی که از کشتی‌هایی حرف می‌زند که در دریا گم شدند و به‌خصوص از کشتی مسافرتی‌ای که گم شده یاد می‌کند و می‌گوید: «... باید به آدم‌هایی فکر می‌کردم که ته دریا رفته بودند. زنان مسن، زنان نسبتاً مسن مثل مادرم که بافتنی‌هایشان را رها نمی‌کردند. بچه‌ای که دندان‌درد داشت. آدم‌هایی که نیم ساعت قبل از مرگشان، از دریازدگی شکایت داشتند...» و سه‌ چهار صفحه بعد هم که درباره‌ی اونایدا می‌گوید که ماشینش را فروخته بود «... و بعد از آن ماشین دیگری نخریده بود. مردم مسخره‌اش می‌کردند، اما او عین خیالش هم نبود [که] مردم ببینند پای پیاده این‌وروآن‌ور می‌رود.» و در پایان هم جمله‌ای جالب می‌آورد تا علت اینکه مردم پیاده این‌وروآن‌ور رفتنش را مسخره می‌کردند بدانیم و آن جمله هم این بود: «آن‌ موقع هنوز پیاده‌روی و ورزش مد نشده بود.» به گمانم جمله‌ای قشنگی بود؛ قشنگ و ملایم. 

اگر من از این جمله‌های مونرو مثال می‌آورم و آن‌ها را تحسین می‌کنم، به‌خاطر این است که مونرو توقع خواننده را خیلی بالا نمی‌برد. انتظار زیادی از او نداریم، من که ندارم. مثلاً یک جایی می‌نویسد: «وقتی اونایدا در آن آپارتمان ساکن شد، قاعدتاً باید متوجه این تغییرات می‌شد، اما در مجموع چیز زیادی دستگیرش نشد.» و بعد در ادامه جمله‌ای می‌آورد که اگر نویسنده مونرو نبود و مثلاً جویس بود، انتظارم بالا می‌رفت که حالا این نویسنده‌ی بزرگ می‌خواهد این چند جمله را که از وضعیت اونایدا می‌نویسد، با چه جمله‌ای به پایان برد. 

وقتی دورخیز یک ورزشکار پرش را برای پریدن از روی مانع می‌بینیم انتظار داریم که در حد انتظار بالا برود و از روی مانع بپرد. از بزرگانی مثل داستایفسکی، مثل جویس، مثل مارکز انتظار داریم که بالاترین حد ممکن بپرند. رکورد بشکنند. ولی از مونرو انتظاری بیشتر از این جمله‌ی ملایم و خنک نداریم. مونرو که آرام‌آرام آمده و با همان دامن و پیراهنش به نزدیکی مانع پرش رسیده، همین که از روی مانعی به ارتفاع هفتاد هشتادسانتی‌متری بپرد ما را بس است. وقتی او آن چند جمله را با چنین جمله‌ای ولرم و کم‌نمک می‌بندد: «هنوز آن دودلی و بی‌خیالی عجیبش را داشت، انگار منتظر بود زندگی شروع شود.»، راضی می‌شویم. از اینکه پولمان هدر نرفته، از اینکه این کتاب را خریده‌ایم خشنود می‌شویم.

شاید برای جوانان، برای پرشورهایی که دلشان می‌خواهد کتابی بخوانند که پر از جملاتی باشد که زیرش خط بکشند و برای کسانی که دوستشان می‌دارند بفرستند، داستان‌های مونرو؛ داستان‌های شعله‌پایین مونرو؛ مناسب نباشد، ولی شاید میان‌سال‌های دل‌مرده، پیران دل‌شکسته از داستان‌های مونرو بدشان نیاید. بپسندند و حتی تحسینش کنند.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد