icon
icon
طرح از رایان اندرسون
shurum enlarge
طرح از رایان اندرسون
فقر چیزکیکی من
نویسنده
هاروکی موراکامی
زمان مطالعه
7 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش
طرح از رایان اندرسون
shurum enlarge
طرح از رایان اندرسون
فقر چیزکیکی من
نویسنده
هاروکی موراکامی
زمان مطالعه
7 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش

ما به آنجا می‌گفتیم «منطقه‌ی مثلثی». راستش، اسم بهتری به ذهنم نمی‌رسید. زمینش واقعاً یک مثلث کامل بود، انگار کسی با خط‌کش کشیده باشدش. من و همسرم همان‌جا زندگی می‌کردیم؛ سال ۱۹۷۳ یا ۱۹۷۴ بود.

وقتی می‌گویم «منطقه‌ی مثلثی»، امیدوارم تصویر یک دلتا به ذهنتان نیاید. منطقه‌ی مثلثی‌ای که ما درش زندگی می‌کردیم باریک و شبیه یک گُوه بود. تصور کنید چیزکیک گرد کاملی جلویتان است. آن را مثل صفحه‌ی ساعت به دوازده قاچ مساوی تقسیم کنید. در نهایت، دوازده قاچ چیزکیک داریم که هر قاچ آن نوکِ‌ تیز و سی‌درجه‌ای دارد. حالا یکی از این قاچ‌ها را در بشقاب بگذارید، و همان‌طور که چای می‌نوشید، خوب به آن نگاه کنید. نوک تیزش را می‌بینید؟ این دقیقاً همان شکل منطقه‌ی مثلثی ما بود.

چطور چنین زمین عجیبی شکل گرفته بود؟ شاید برایتان سؤال باشد؟ شاید هم نباشد. به هر حال، برای من فرقی نمی‌کند، چون خودم هم جوابش را نمی‌دانم. از همسایه‌ها پرسیدم، ولی تنها چیزی که فهمیدم این بود: از خیلی‌خیلی وقت پیش مثلث بوده، الآن هم مثلث است، و تا آینده‌ی خیلی دور هم مثلث خواهد بود. مردم آنجا دوست نداشتند درباره‌اش حرف بزنند؛ مثل حرف زدن درباره‌ی زگیل پشت گوش است—بهتر است درباره‌اش سکوت کنیم. شاید به خاطر شکل عجیبش بود.

دو طرف منطقه، ریل قطار کشیده شده بود: یکی خط‌آهن ملی، آن یکی خط‌آهن خصوصی. این دو تا خط‌آهن تا یک جایی موازی پیش می‌رفتند، تا وقتی که می‌رسیدند به نوک مثلث، جایی که با زاویه‌ای عجیب از هم جدا می‌شدند، یکی به شمال و دیگری به جنوب می‌رفت. منظره‌ی تماشایی‌ای بود. هربار به قطارهایی که از نوک مثلث رد می‌شدند نگاه می‌کردم، حس می‌کردم روی عرشه‌ی ناوشکنی ایستاده‌ام که موج‌های دریا را می‌شکافد.

زندگی در منطقه‌ی مثلثی سخت بود. مهم‌ترین دلیلش این بود که از همه طرف سر و صدا می‌آمد. ولی مگر چیز عجیبی است؟ چطور ممکن است وقتی بین دو خط‌آهن هستی، صداهای گوشخراش را نشنوی؟ در را که باز می‌کردی، قطاری غرش‌کنان رد می‌شد؛ پنجره‌ی پشت خانه را اگر باز می‌کردی، یک قطار دیگر از جلوی چشم‌هایت رد می‌شد. و وقتی می‌گویم «از جلوی چشم‌هایت»، مبالغه نمی‌کنم. آن‌قدر نزدیک بودند که می‌توانستی مسافرها را ببینی و برایشان سر تکان دهی. حالا که فکر می‌کنم صحنه‌ی عجیبی بود.

شاید فکر می‌کنید بعد از آخرین قطار شب بالاخره سکوت از راه می‌رسید. من هم قبل از اسباب‌کشی همین فکر را می‌کردم. مشکل این بود که چیزی به نام آخرین قطار وجود نداشت. آخرین قطار مسافری حوالی یک صبح بود، اما قطارهای باری شبانه بعدش از راه می‌رسیدند. سپیده‌دم که از راه می‌رسید، قطارهای باری کارشان تمام می‌شد و دوباره قطارهای مسافری روز بعد شروع به کار می‌کردند. هر روز و هر روز، همین چرخه‌ی بی‌پایان تکرار می‌شد.

واقعا اوضاع دیوانه‌‌کننده‌ای بود.

ما فقط به یک دلیل آنجا را انتخاب کردیم: قیمتش خیلی پایین بود. خانه‌ای مستقل، سه‌اتاقه، با حمام شخصی و حتی یک باغچه‌ی کوچک، به قیمت تقریبی اجاره‌ی آپارتمانی بدون اتاق‌خواب. از آنجا که همسایه‌ی نزدیکی هم نداشتیم، می‌توانستیم گربه‌مان را هم بیاوریم. انگار خانه مخصوص ما ساخته شده بود. تازه ازدواج کرده بودیم و اگر ریا نباشد در کمال صداقت می‌گویم که می‌توانستیم در کتاب رکوردهای گینس عنوان «فقیرترین زوج دنیا» را ثبت کنیم. آگهی خانه را پشت شیشه‌ی یک بنگاه املاک نزدیک ایستگاه دیدیم؛ حداقل از نظر کرایه و ویژگی‌های خانه واقعاً کشف شگفت‌انگیزی بود.

مشاور کچل گفت: «آره، ارزونه، صددرصد. ولی خیلی سروصدا داره. اگه سر و صدا رو بتونین تحمل کنین، اون وقت می‌تونین بگین شانس آورده‌ین.»

«می‌شه نشونمون بدین؟»
«معلومه که می‌شه، ولی می‌شه خودتون برین؟ من هربار پامو اونجا می‌ذارم، سرم درد می‌گیره.»

کلیدها را داد و نقشه‌ی محل را برایمان کشید. چه مشاور بی‌خیالی!

روی نقشه، منطقه‌ی مثلثی نزدیک ایستگاه به نظر می‌رسید، اما وقتی رفتیم، راه خیلی طولانی‌تر شد. مجبور شدیم ریل‌ها را دور بزنیم، از روی پل هوایی رد شویم و از تپه‌ای نه‌چندان تمیز بالا و بعد پایین برویم تا به نوک مثلث برسیم. محله‌ای ویران‌شده و بدون حتی یک مغازه.

من و همسرم حدود یک ساعت داخل خانه نشستیم و فقط وقت گذارندیم. در تمام این مدت قطارها پشت‌به‌پشت رد می‌شدند. وقتی قطار سریع‌السیری رد می‌شد، پنجره‌ها می‌لرزیدند. وقتی قطاری می‌آمد، نمی‌توانستیم حرف همدیگر را بشنویم. حرف می‌زدیم، قطار می‌آمد و حرفمان قطع می‌شد. بعد از رفتنش دوباره شروع می‌کردیم، اما لحظاتی بعد قطار بعدی همه‌ی حرفه‌هایمان را قطع می‌کرد؛ ارتباطی تکه‌تکه، به سبک فیلم‌های ژان‌لوک گدار.

بجز مشکل سر ‌و ‌صدا، خیلی بد نبود. قدیمی بود و باید تعمیر می‌شد، اما یک توکونوما1 داشتیم، فضای کوچکی بیرون خانه هم بود و حس خوبی منتقل می‌کرد. نور بهاری که از پنجره‌ها می‌تابید، روی کف تاتامی2 مربع‌های کوچک آفتابی می‌ساخت. شبیه خانه‌ای بود که وقتی بچه بودم در آن زندگی می‌کردم.

گفتم: «همین رو بگیریم. می‌دونم سروصدا داره، ولی عادت می‌کنیم.»
همسرم گفت: «اگه تو اینو می‌خوای، منم حرفی ندارم.»
«وقتی با هم اینجا نشستیم، حس می‌کنم واقعاً زن و شوهر شدیم، خانواده‌ی خودمون.»
«خب، زن و شوهر هستیم دیگه.»

گفتم: «راست می‌گی».

به دفتر املاک برگشتیم و گفتیم خانه را می‌خواهیم.
مشاور املاک پرسید: «خیلی سر و صدا نداره؟»
«چرا، ولی عادت می‌کنیم.»
مشاور عینکش را برداشت، با دستمال‌کاغذی پاکش کرد، یک جرعه چای نوشید، عینکش را گذاشت و گفت: «خب، چون جوونین.»
«درسته.»
قرارداد را نوشتیم.

وَن کوچک یکی از دوستانمان برای اسباب‌کشی کافی بود: تشک‌ها، لباس‌ها، چراغ، چند کتاب و گربه‌مان؛ تمام دارایی‌هایمان همین بود. نه رادیو، نه تلویزیون، نه لباسشویی، نه میز غذاخوری، نه اجاق‌گاز، تلفن یا جاروبرقی. این‌قدر فقیر بودیم که اسباب‌کشی فقط نیم‌ساعت طول کشید. وقتی فقیر باشی، زندگی خیلی ساده‌تر است.

دوستمان که برای اسباب‌کشی کمک می‌کرد، وقتی خانه‌ی بین ریل‌ها را دید، شاخ درآورد. وقتی داشتیم بارها را خالی می‌کردیم، یک چیزی به من گفت، ولی همان لحظه یک قطار سریع‌السیر حرف‌هایش را باد هوا کرد. 

پرسیدم: «چیزی گفتی؟!»

در حالی که هنوز هم متعجب بود گفت: «واقعاً آدم‌ها این‌جور جاها زندگی می‌کنن، مگه نه؟»

 

نهایتاً ما دو سال همان‌جا زندگی کردیم. خانه را بد ساخته بودند؛ باد از درزها و شکاف‌ها می‌وزید. تابستانش بد نبود، اما زمستان جهنم واقعی بود. چون پول بخاری نداشتیم، من و همسرم و گربه زیر لحاف و تشک‌ها گلوله می‌شدیم و به هم می‌چسبیدیم تا گرم بمانیم. بارها پیش می‌آمد که صبح بیدار می‌شدیم و آب لوله‌ی آشپزخانه یخ زده بود.

وقتی زمستان می‌گذشت، بهار از راه می‌رسید؛ و بهار فصل فوق‌العاده‌ای بود. من، همسرم و گربه نفس راحتی می‌کشیدیم. در ماه آوریل، خط‌آهن چند روزی در اعتصاب بود و ما عمیقاً خوشحال ‌شدیم؛ حتی یک قطار هم رد نمی‌شد. گربه را بردیم کنار ریل‌ها و همان‌جا نشستیم و آفتاب گرفتیم؛ آن‌قدر آرام بود که انگار کف دریاچه نشسته‌ایم. جوان بودیم، تازه ازدواج کرده بودیم و آفتاب هم رایگان بود!

حتی همین امروز هم وقتی کلمه‌ی «فقیر» را می‌شنوم، آن قطعه‌زمین باریک مثلثی یادم می‌آید و فکر می‌کنم: حالا چه کسی آنجا زندگی می‌کند؟

 

1.فضایی تورفته در دیوار، مثل طاقچه ولی بزرگ‌تر از آن، که کمی بالاتر از کف خانه قرار دارد و برای استراحت یا قرار دادن گل و گیاه استفاده می‌شود.—م.

2.کف‌پوش سنتی ژاپنی که از حصیر ساخته می‌شود.—م.

این داستان در نشریه‌ی نیویورکر به تاریخ ۷ سپتامبر ۲۰۲۳ منتشر شده است. ترجمه از ژاپنی به انگلیسی: فلیپ گابریِل

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد