
این اثر رتبهی پنجم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.

این اثر رتبهی پنجم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.
دیواری سیمانی به فاصلهی تقریباً سه متر از آن قاب فلزیِ مستطیلشکل؛ این منظرهی پنجرهی اتاق نشیمنِ اولین خانهی مشترک ما در کوچهی سرهنگ سازگارِ خیابان بهار شمالی بود. من آن مستطیل فلزی را با اغماض پنجره بهحساب میآوردم. پنجره در واژهنامهی شخصی من، یعنی قابی که از طریق آن «بیرون» به «درون» جریان پیدا میکند. ازآنجاکه دیوارِ سیمانیِ خاکستری و سرد بلوک دوم آن آپارتمان جلوی این جریان را میگرفت، آن مستطیل برایم پنجره نبود. آن واحد آدمی بود با شانهی آویزان، نشسته روی سقفِ واحد زیرین که پاهایش را به جلو دراز کرده و به دیواری سیمانی زل زده بود.
پنجرههای یک خانه چشمهایش هستند و خانهی موردعلاقهی من کلهمگسی است؛ آپارتمانی که در آن برای دیدن آسمان باید نیمی از تن را از پنجره بیرون انداخت و گردن را با زاویهی صدوهشتاد درجه بهسمت بالا چرخاند، بلکه یک قابِ چندوجهی نامنظمِ کوچک از آسمان نصیب چشمها شود، برایم نابیناست و من با آپارتمانهای نابینا هیچ نسبتی ندارم.
پنجره حبسِ خانه را میشکند. توجو کیندای1 در خاطراتش مینویسد: «آن روز بارانی بود و بادهای شدیدی میوزید که باعث شد کانال روبهروی خانهام طغیان کند.» این جملات را از زبان یک استاد مطالعات ژاپنی شنیدم و چیزی در آن بود که سخت تکانم داد.
در خانهی اولمان زندگی ایستا بود، انگار آن بیرون هیچ اتفاقی نمیافتاد، چون متوجه آنچه در بیرون از واحدمان میگذشت نبودیم؛ بهاستثنای همسایهی طبقهی بالاییمان که دائم سر دختر هفتسالهاش داد میزد که املایش را تمرین کند و آنقدر شکلات نخورد، واِلا میمیرد و مامانش را راحت میکند. باران را کی میفهمیدیم؟ بوی خاک نمخوردهای که از دریچهی کولر خودش را به ما میرساند و برف را؟ از اخبار هواشناسی. خیلی که خوششانس بودیم قارقار کلاغی یا کوکوی قمریای یادمان میآورد در اعماق زمین زندگی نمیکنیم.
خانهی دوم بچهای بود سرزنده و برونگرا که اگرچه هنوز مانده بود تا به مرحلهی تکامل برسد، تکچشم بزرگ و شادش زندگی را خیلی راحت میکرد؛ یک سوئیت دانشجویی بیستوپنجمتری با پنجرهای به روی یک نیمچه باغ در بلوار دانشجو. باغبانش سالها پیش دو کاج مطبق از کارتپستالهای زمستانی اروپایی درآورده و در باغچههای بزرگ دو طرف آن حیاط کاشته بود. برف که میبارید آنقدر در بالکن میماندم و به آن برف طبقهطبقهی نشسته روی کاجها نگاه میکردم که صورت و دستهایم از سرما بیحس میشدند. مهمتر از آن با هر فاصلهای از پنجره که میایستادم، میتوانستم آسمان را ببینم. آن پنجره و فضای باز روبهرویش سوئیت بیستوپنجمتریمان را بزرگتر میکرد.
حالا اینجاییم، در یک خانهی کلهمگسی در محلهی عشرتآباد، بیعیشوعشرت! و این کنایه تا خانهی مگسیمان ادامه دارد، چون اگرچه خانه کله مگسی است، مگسش آستیگمات است و انگار که این کافی نباشد، بیشتر وقتها چشمبند به چشمهایش دارد. اولین بار خانههایی با پنجرههای قدی و بدون چشمبند را در فیلمی اروپایی دیدم. انگشتم را زدم روی دکمهی اسپیس لپتاپ و به رضا نگاه کردم. پرسید: «چی شد؟ چرا پازِش کردی؟»
«چه باحال! میبینی؟»
در صفحهی لپتاپ دنبال سرنخی بود که کارآگاه خصوصیِ فیلم به دنبالش بوده است.
«پنجرههای خونههاشون رو ببین!»
«آره، خیلی بزرگه.»
«نه! ببین، پرده نداره!»
او قبلاً چنین تعجبی را موقع دیدن چند خانه در انگلیس، از نزدیک تجربه کرده بود و حالا چندان به چشمش نیامده بود. البته شاید فقط این نیست. به گمانم چنین چیزی به چشم من بیشتر بیاید و برایم عادی نشود، چون عمدتاً در فرهنگ ما پردهها بهخاطر دیده نشدن زنهای خانه بسته میشوند و دیوارها هم به همین دلیل بالاتر میروند.
وقتی فروشنده درِ واحدِ کلهمگسیمان را به رویمان باز کرد، دو قاب پنجرهی بزرگ به روی خورشیدِ تازه از مشرق بالاآمده، روبهرویم دیدم. طرح هلال بزرگ سردر پنجرهها من را برد به میدان نقشجهان که بوی زادگاهم را میداد. فقط این نبود، با دیدن شیشههای مات پنجرهها خوشحالتر هم شدم که در طول روز میتوانم دست خورشید را روی شانهام حس کنم و مجبور نیستم پردهها را کاملاً بسته نگه دارم، چون در یک محلهی لِگویی زندگی میکنیم که پر از مستطیلهای درازِ بههمچسبیده است، در یکی از مناطق بسیار پرتراکم، آنقدر که از هر طرف که دو قدم برداری به دیوار یک آپارتمان بلند میخوری.
آن روز داستان فیلم من را با خودش برد و خیلی به این فکر نکردم که چرا منی که دغدغهی نامحرم و این حرفها را ندارم، از پنجرههای آستیگمات و چشمبندهایشان استقبال میکنم. تا اینکه خواهر فرنگرفتهمان عکسی از آپارتمان جدیدش در لایدن فرستاد به گروه تلگرامی خانوادگی. اولین واکنشها نسبت به پنجرهی بزرگِ روبهراهروی عمومی بود که نه پرده داشت و نه میل پرده. سر همین موضوع گفتوگویی شکل گرفت و خواهر فرنگیمان گفت آنجا در آمستردام و لایدن بیشتر خانهها و آپارتمانها پنجرههای بزرگ و بدون پرده دارند و فقط اتاق بچهها را پرده میزنند. این بار دیگر فکرم به قلاب افتاده بود و هی به این فکر میکردم که آخر چرا؟ چرا منی که اینهمه اتصال بیرون و درون خانه برایم مهم است پردهها را دائم میکشم، تازه آنهم با پنجرههایی که شیشههای مات دارند.
مثل آن پزشکِ حکیمِ حکایت کنیزک، چند سؤال از خودم کردم تا ببینم نبضم کجا تندتر میزند. آنقدر پرسیدم تا رسیدم به داستان میرا از کریستوفر فرانک. یادم آمد چقدر با آدمهای آن داستان که ساکن مکعبهای شیشهای بودند، همذاتپنداری کرده بودم. پیش خودم فکر کردم شاید ازآنجاکه در تمام ساحتهای خصوصی، شخصی و اجتماعی زندگیام احساس میکنم در آن معکبهای شیشهای هستم، همین که به خانهام میرسم دلم میخواهد لااقل در حدِ کشیدن پردهها کنترل حریمم را به دست بگیرم.
ما مجبور بودیم به همین خانه راضی شویم و امیدوار باشیم پنجرههایش زندگی در آن واحد را برایمان قابلقبول کند. البته وقتی یکی از پنجرهها را باز کردم، اوضاع امیدوارکنندهتر هم شد. پایین را که نگاه میکنم درخت گردو در باغچهی سمت راستی و نارنج در سمت چپی سرشان را بهسمتم بالا میگیرند و برایم دست تکان میدهند. شاید برگهای گردو همیشه معطر نباشند، از بس باید آفتاب تفتیده را تاب بیاورند، اما بهار که میرسد سهمی از بوی شکوفههای نارنج هم داریم. اگرچه اینجا هم سه دیوار سیمانی درست روبهروی پنجرههای اتاق نشیمن به من دهانکجی میکنند، اما فاصلهشان از من بیشتر از سه چهار متر است و دستشان به من نمیرسد. علاوهبر این، یک خانهی دهههفتادی که با حیاط و تمام متعلقاتش درست بین آن سه دیوار سیمانی نشسته، بین من و آن دیوارها فاصله میاندازد. تازه پیرمرد و پیرزن ساکن این خانه تا همین چند سال پیش چند کبک هم در حیاط داشتند و چند پشتبام آنطرفتر هم کفتربازی یک قفس بزرگ از کبوترهای خاکستری باشکوه داشت. از این کبوترها و موسیکوتقیهایی که روی هرهی پنجرههامان مینشینند و پشت مبارکشان را به شیشههای مات میچسبانند هم بینصیب نیستم. همهی این چیزهای کوچک من را به بیرون؛ به طبیعت؛ وصل میکند و این خانه را تا حدی «حیات»دار.
هرچه باشد تمام دوران کودکی و قسمتی از جوانیام را در خانههای حیاطدار بزرگ شدهام. تا وقتی در آپارتمان ساکن نشده بودم، ضرورتِ «گربه کثیفه» و زایمانهای زیادش زیر راهپلههایمان را درک نکردم؛ اسمگذاریِ مادرم بود که از رنگ غلطانداز بدن آن حیوانکی میآمد و مرتب هم آماج دمپاییهای مادرم بود، چون دنجترین جای خانه برایش، روی داربستها و لابهلای شاخه و برگ درختها و انگورها بود؛ همچنین ضرورتِ گنجشکهایی را که بین شاخههای درختهای انگور غوغا میکردند و بهسختی یک دانه انگور برای ما باقی میگذاشتند و ضرورت درختهایی که پدرم برایشان «زندگی آی زندگیِ» پوران و آوازهای ایرج را میخواند و حواسش بود که نهالهای باغچه را حتماً یک بچه در خاک بگذارد، چون دست بچهها را سبز میدانست.
وقتی در آپارتمان ساکن شدم، فهمیدم درختْ شعر خانه است و در نهایت ضرورتِ پابرهنه راه رفتن روی «زمین» و دراز کشیدن روی آن، آنهم وقتی باران به چشمها و دهان و دماغت میبارد و تو از بالکن خانه؛ مأمن من؛ تهدیدهای مادرت را میشنوی. البته من هرگز در آرزوی آپارتماننشینی نبودم و همین باعث شده بود حداکثر بهره را از زمین و آسمان و نور در خانهی حیاطدار ببرم. فقط آنکه نمیدانستم در آپارتمان چه چیز انتظارم را میکشد و مثل یک سیلی محکم از ناکجاآباد نشست روی صورتم. ماهیای بودم که در آب خوب جستوخیزهایش را کرده باشد و یکهو تق! افتاده باشد روی خشکی.
هرقدر هم آپارتمان را پر از گلدان گل کنم، حیاط نمیشود. پاهایم باید زمین را بفهمد؛ همانجایی که از آن آمدهام و به آن برمیگردم. ارتباط آپارتمان با زمین کم است.
زمین که میگویم، مهم است سقفش آسمان باشد، مهم است همآغوشِ بادوباران و خورشید باشد، وگرنه طبقهی همکف هر آپارتمانی همان زمین است و نه سقف طبقهی پایینیاش! یادم است وقتی در طول آن جنگِ درواقع دوازدهساله در خانهی دیگری پناه گرفته بودیم، یک روز موقع جابهجا کردن وسایل چشمم افتاد به سند خانه که همراهم برده بودم. آن روز داشتنِ خانهای پادرهوا طور دیگری به چشمم آمد. پیش خودم گفتم اگر خانهمان را ویران کنند، این سند را باید ببرم و جایی به فضای خالی در هوا، بالای یک قطعهزمین، اشاره کنم و بگویم آنجا خانهمان بود. ما آنجا هر شنبه ماکارونی خوردیم، کلی فیلم دیدیم، خندیدیم و مشق زندگی کردیم و این خیلی فرق دارد با اینکه به زمین اشاره کنی و بگویی اینجا خانهمان بود. در موقعیت دوم هنوز کمی «هست» در آن «نیستی» یافت میشود.
یک روز با تمرکز و علاقهی شدید مشغول خواندن کتابی بودم که یکهو نفسم گرفت. احساس کردم سقف خانه زیادی پایین است و دیوارهایش زیادی به من نزدیک. برای اولین بار، صندلی تاشو را برداشتم و رفتم روی پشتبام. خورشید پشت ساختمانهای بلند از من رو گرفته بود و آسمان تمام رنگهای هلویی رسیده را داشت. میخواستم تا شب نشده، کوههای البرز، درختهای دو طرفِ اتوبان و پرندهها را ببینم. پرنده ندیدم. آسمان قهوهای خاکستری بود، اما بهتر از سقف کوتاه خانه بود. البته خب، شاید کمی بیانصافی باشد و چه خوب است که این حرفها را بلندبلند نمیگویم و امیدوارم خانهمان سواد خواندن نداشته باشد، وگرنه از خواندن این خطوط حتماً ناراحت میشد. چون خانهی ما قدیمی است و سقفش به نسبت خانههای نوساز بلند. باوجوداین برای منی که یکی از بهترین خوابهایم این است که یک ماهیـپرندهی ساکنِ اقیانوس و آسمان هستم، همچنان کوتاه است. خلاصه اینطور شد که از آن روز به بعد، پشتباممان برایم بهترین قسمت آپارتمانمان شد، هرچند از آن بالا هم کوه و درخت و افق دوردست آسمان را مثل قطعات جداافتادهی یک پازل میبینم.
تخیل قدیمیترین و مستحکمترین دژی است که از کودکی بهوقت سختی به آن پناه بردهام. در تمام این سالهای مسامحه و مدارا با زندگیِ آپارتمانی در شهر بزرگ و پرجمعیتِ تهرانِ قربانش شوم آشفته و بههمریخته، دنیایی آجربهآجر در تخیلم بالا آمده است. در این دنیا؛ دنیای آرمانی من؛ هرکس بهقدر ضرورت دهانِ زمین را برای زندگی صاف میکند، و مابقی را میگذارد درختها و ابرها و حیوانات آباد کنند و خودش هم اشتراکی در کنار آنها از زمین بهره میبرد. اینطوری شاید لازم نباشد آپارتمانهای نابینا بسازیم و اگر از سرِ ضرورت خانهای روی سر خانهای دیگر نشست، پنجرههایش بتوانند بیرون را به درون وصل کنند.
1.Tojo Kindai؛ (1878-1795)