این اثر رتبهی چهارم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.
این اثر رتبهی چهارم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.
بهگمانم آن روز، در تراس آپارتمان لادن، هنگامی که داشتم لباسهای نوزادی خواهرم را روی بند میانداختم و منظرهی دریا در تقلایی سخت از لای تصاویر خیابان، ماشینها و ساختمانها میگریخت تا خود را به چشمان نیازمند من برساند، این اندیشه در ذهنم نمیجوشید که در چه جریانی قرار دارم.
کسی از داخل خانه صدا زد در را ببندم، هرچه زودتر، چراکه رطوبت چون زالوی مریضی میخزد تو و همهچیز را با بوی ماندگی دریا میپوشاند.
خیلی زود منظرهی دریا را پشت در تراس جا میگذارم و مثل حشرهای سرگردان که نمیداند به کجا پناه ببرد، گوشهی کاناپه مچاله میشوم.
مدتها طول کشید تا بالاخره پزشکی پیدا شود و مادرم را با شرایط خاصی که داشت بپذیرد. خواهرم مثل تیغ ماهی در دلش گیر کرده بود و هیچکس مسئولیت بیرونآوردنش را بهعهده نمیگرفت. آن موجود کوچکِ ظریف، سفتوسخت به این دنیا و بطن مادرم چسبیده بود و با هیچ زعفرانی زدوده نشد و رها نکرد و نگذاشت رها شود. کسی چنان جرئتی در خود نمیدید که آن جنین بیچاره را از سیاهی عدم بیرون بکشد و مادرم را از درد سوءهاضمه برهاند. مادرم مانده بود و باری که میخواست جایی زمین بگذارد، اما نمیتوانست و این نتوانستن او را هر روز رنجورتر میکرد. تمام غمهای جهان با او میزیست و چشمهایش، چشمهای زیبایش، چون تیری که در گوشت عمق میگیرد در کاسهی جمجمهاش فرو مینشست. عاقبت دستی نامرئی اتفاقات را در جای درست خود گذاشت تا چرخ زمان از حرکت نایستد؛ یک پزشک نودوچندساله در بندرعباس روزی از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت مادرم را از آن درد بزرگ خلاص کند.
مسیر خانه تا بندر با اتوبوس آنقدر هم طولانی نبود، البته برای من، چون داستان میبافتم و شعر میگفتم و تخیل زنده داشتم.
خیلی زود در آپارتمانی بودیم که عدهای آشنا در آن زندگی میکردند. شاید اگر تمام آن اتفاقات در خانهی بزرگ و آفتابی خودمان پیش میآمد، آنقدر طاقتفرسا نبود، چراکه خانه با سخاوت درهایش را میگشود و غم را چون مهمانی ناخواسته در خود میپذیرفت. نور از نورگیر سقف جاری میشد و روی قالی قرمزرنگ هال میافتاد، هوا جریان میگرفت، بوی برگهای سبز میپیچید و غمها رقیق میشدند، اما ما از آن پناه بیرون زدیم و تقلا کردیم تا بهوسیلهی رنجهایمان آدمها را بشناسیم، چراکه بهگمانم همانطور که بارها نوشتهاند، درد مشترک انسانها را بههم پیوند میدهد. درحالیکه آن آپارتمان تنگوتاریک برای غم، نگرانی و دلهرهمان جایی نداشت، ما اندوهی را که از آنِ خودمان بود، مثل غذایی که باب میل همه نیست، به آدمهایش تعارف کردیم و آنها از سر بیفهمی به آن بیاحترامی کردند.
همانطور که خواهرم در تن مادرم گیر افتاده بود و نمیتوانست بیرون بیاید، من نیز در آن آپارتمان که تراسش به منظرهی دریا گشوده میشد، به دام افتاده بودم. خواهرم در بطن مادرم در آب شناور بود و من در حسرت دریا، شبها خواب آب میدیدم؛ آبی که تا دست دراز میکردم، ناپدید میشد.
آپارتمان بیش از ظرفیتش آدم به خود میدید. تنها دو اتاق کوچک داشت که یکی تبدیل به اتاق مادر و کودک شده و دیگری انباشته از چمدان و وسایل بود. آدمها درمعرض دید یکدیگر بودند و انگار یک چشم ناظر همه را میپایید، چراکه در آن چند متر، جایی برای پنهانشدن وجود نداشت و هیچکس نمیتوانست با خودش خلوت کند.
در گرگومیش صبح، وقتی خورشید روشنایی کمی به آسمان میپاشید و نور تنها لکههایی بود بدون گرما و سرگردان که سایههای کمجان میساختند، مادرم با کیف سفید نوزادی در آستانهی دری که ما - من و خواهرها و برادرم در آن خوابیده بودیم - ایستاد. در سکوت... شرمگین، سرشار از غمی که او را زیباتر کرده بود. خیلی زود بوی آب مانده پیچید؛ آبی که مدتی جایی جمع شده باشد. بهگمانم از چشمان او میتراوید، از اشکهایی که نمیگذاشت فرو بریزد. جلو نیامد. پا پیش نگذاشت. همانجا ایستاد و من از زیر پلکهای لرزانم تصویر غبارآلودش را دیدم که ما را تماشا میکرد، با نگاهی که خیسیاش میتوانست دریا را بشوید. میدانستم نه از ترس جانش، که از ترس رهاشدن ما آنجا ایستاده، چراکه به او گفته بودند فراغتش هزینهای گزاف دارد و اطمینانی نیست که او از پنجمین سزارین همراه با بیهوشیاَش، جان بهدر ببرد.
بدنش تمام سعیاَش را میکرد تا بارداریاش را آشکار نکند و آن جنین کوچک ظریف آنقدر در منتهای زهدانش فرو رفته بود که با هیچ انحنایی ابراز وجود نمیکرد و گویی در کمرش میزیست. مادرم ما را در خواب ترک کرد، میدانست که در خواب کمتر آسیب میبینیم.
روز بعد، او شبیه مبارزی که از جنگی سخت بازگشته، روی تخت بیمارستان افتاده بود و حالا با خود غنیمتی داشت، پیچیده در قنداق سفید، با زخم تیغ جراحی روی پاشنهی پایش. مادرم میخندید و لبهایش آرام ترک برمیداشت و چون میوهای رسیده جابهجا میشکافت، درحالیکه لکههای خون روی ملافهاش چون جوهر روی کاغذ پخش میشدند.
من بهتازگی داشتم با لکههای خون آشنا میشدم؛ آن لکهی بیشکل قرمزرنگ روی لباس زیرم مرا در خود فرو برده بود؛ لکهای که از مدتها پیش میدانستم سر میرسد، ظاهر شده بود تا بگوید سالم و سلامت هستم. گویی حقیقتی را دریافته بودم که با وجود آن دیگر هرگز نمیتوانستم به شادمانی پاک گذشته باز گردم. خود را ماهرانه از چشمان اندوهگین مادرم میدزدیدم، مثل کودکی که زخم حاصل از زمینخوردنش را پنهان میکند، او مصیبتهای زیادی برای سوگواری داشت.
مادرم در پنجمین زایمان خود هنوز شبیه آن دختربچهی شانزدهسالهای بود که در آلبوم عروسی دیده بودم: وحشتزده، نگران و بیپناه. او مدتها پس از فارغشدنش سوپ میخورد، آنقدر که جلوهای از آن شد: فروتن، چشمنواز و نهچندان محبوب.
سوپ یک قاب نقاشی بود. هرچه در آن میریختی بی آنکه رنگ یا طعمش را از دست بدهد، در تصویر نهایی آشکار میشد. سبزیها به همان شادابی، گوجهفرنگیها به همان خوشرنگی. همهچیز با حفظ خاصیت منحصربهفرد خود، در یک کلّ بزرگتر نیز شرکت داشتند. سوپها میتوانستند کمنمک باشند، اما هیچ سوپ شوری در دنیا وجود نداشت یا حداقل من نخورده بودم. بهعلاوه سوپ مثل آش، خودافشاگر نبود و سعی نمیکرد به چشم بیاید، بلکه چون یک نقاشی آبرنگ، همهچیزش در طیف ملایمی از رنگها محو و یکدست میشد. هیچچیز اغراقآمیزی در آن وجود نداشت، نه حبوبات و نه آن رشتههای درازی که گوارش را به خطر میانداختند.
مادرم به کمک دیگران از اتاق بیرون آمد، درحالیکه هنوز نمیتوانست راستقامت بایستد. بارها تکرار کرد که نمیتواند، اما واداشتندش تا چندقدم در فضای خانه بچرخد و حرکت کند. او حالا خواهرم را مانند یک بار سنگین از بدنش رها کرده بود، درحالیکه تنها دو کیلو وزن داشت.
صدای گریهی نوزاد پیچید. نمیخواست شسته شود، اما زندگی همین بود، بایستی یاد میگرفت زندگی همین است. وقتی با آنهمه اصرار به دنیا آمد، شاید بهتر بود بفهمد زندگی همین است.
روزها میگذشت و مادرم در آن چهاردیواری بدتر میشد و ما شبیه ارواح سرگردان اطرافش پرسه میزدیم. هیچ بادی به آپارتمان راه نداشت و پردهها خاطرهی آخرین تابخوردن را از دست داده بودند، مثل پاهای من که دیگر از لمس خاک چیزی نمیدانستند.
پدرم با آن پیراهن چهارخانه که همیشه به تنش زار میزد - خودش اینطور میپسندید، چون فکر میکرد از او مردی نجیب میسازد - در آستانهی در ایستاد، مثل رهگذری که گربهای بیمار میبیند، از دردش متأثر میشود و تصمیم میگیرد لحظهای را با او بگذراند. بخشی از سایهاش در مسیری ناهموار به تخت رسید و روی تن ازمرگبرگشتهی مادرم افتاد. بهگمانم او هرگز ندید که مادرم چگونه کمرش را کش آورد تا در سایهاش جا بگیرد. شناسنامهی نوزاد را گوشهای گذاشت و خیلی زود آنجا را ترک کرد و به محل کارش، جایی در دوردستها، بازگشت. نمیتوانست بماند و ماندنش نیز از دردهای مادرم نمیکاست. بهگمانم ملال مادرم همین بود، اینکه حضور پدرم چون چراغی در گوشهای پِتپِت میکرد. بوی نفت آزارش میداد، اما بودنش را میخواست، با همان پِتپِتکردنش.
رفتن پدرم، مادرم را تنهاتر کرد. میان آنهمه آشنا که گرد او میگشتند، چون بیگانهای احساس ناراحتی میکرد و بیش از همیشه، شبیه زنی بود که شانههای مردی را از دست داده؛ شانههایی که هرگز فرصت نداشته روی آن بگرید. شاید به همین خاطر بود که هیچوقت مادرم را با موهای باز و پاهای برهنه ندیدم. روی کاشیها پاپوش میپوشید و همیشه موهایش را جمع میکرد. پدرم چیزی را از او دریغ کرده بود که جبران نمیشد. مادرم تمام مدت بوی مرگ میداد، بوی در خود گریستن. چهار رشته از او منشعب شده بود که در بند زندگی نگاهش میداشت: من، خواهر بزرگم، خواهر کوچکترم، برادرم و رشتهی پنجم نیز در دلش چون ریشهای سخت تنیده بود. دستان مادرم کمزور شده بود، رشتههای پخششده از او از لای انگشتانش شل میشدند و لیز میخوردند و ما تقلا میکردیم خود را به او گره بزنیم تا سهمی از زندگی در ما زنده بماند.
هنوز روی کاناپه به خود میپیچم، مثل گوشتی که آهسته در گوشهای رو به فساد میگذارد. میخواهم از آن سقف کوتاه که چون یقهی لباسی تنگ گردنم را میفشارد بگریزم؛ انگار به چیزی بند شدهام که مال من نیست، مثل آن قنداق سفیدی که خواهرم میکوشد با انگشتان کوچک شفیرهمانندش، بشکافد و دور بیندازد. هنوز در همان لکهخون بیشکل قرمزرنگ غوطهورم و شبیه گناهکاری که میباید گناهش را پنهان کند، رفتار میکنم. بوی خون چون مهی سنگین تنم را دربر دارد. به گمانم حالا برای داشتن آن ریاکاری زنانه آمادهام، درحالیکه هیچکس به من نیاموخته زنانگی چگونه است!
بوی عرق خارشتر میآید. خواهرم یرقان گرفته و حالا او را چند نوبت با عرق خارشتر میشویند. شبها او را زیر آن مهتابی آبیرنگ که از بیمارستان کرایه کردهاند، میخوابانند و تن نحیف او زیر آن نور وحشتناک میلولد؛ انگار که بخواهد ناگهان سرپا شود و از آن جهنم نورانی بگریزد.
هنوز نمیدانم اینکه یرقان بگیرم بهتر است یا اینکه زن باشم؟ برعکس او، فقدان نور و روشنایی و هر آن چیزی که در فرهنگلغت بهعنوان متضاد تاریکی معرفی میشود - نه از این مصنوعیها، که زنده و جاندار و تازهاش - مرا میآزارد. من یک جهنم نورانی میخواهم که گرمایش تا مدتها روی پوستم باقی بماند. در سرزمینی که آفتابش مجانی است و تا بینهایت دریا دارد، تنها تصویری که میبینم دیگراناَند، با آن چهرههای آویزان و مملو از بیحوصلگی، با بدنهایی که به شکل کاناپه درآمدهاند، پوستهای رنگپریدهای که نور را نمیشناسند و تنهایی که از ماندگی چون خمیرِ ورآمدهاند.
از زمین فاصلهداشتن در طولانی مدت مرا گیج و زشت و بیهوده کرده. میخواهم از این حفرهی نفرتانگیز بیرون بروم، بی آنکه چیزی انتظارم را بکشد. لکهی خون در سرم اثر کرده، هالهای اطرافم را گرفته که به چیستی زنانگی رنگ میبازد. حالا لکههای خون بیشتر میشوند. بیریشگی، تهیشدن، در طبقهای از آپارتمان، درحالیکه شبیه جانوری درحال خونریزیام به سراغم میآیند و... مادرم را میبینم که هرچه میکوشد، از رنج زنانگی رها نمیشود، از رنج زیستن در چنان تنی.