
این اثر رتبهی سوم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.

این اثر رتبهی سوم دعوتنامهی پنجم نویسندگی شوروم در بخش «صداها» و با موضوع «آپارتمان» را کسب کرده است.
خانهی رضا روایت «بلوغ» است.روایت تجربه فردیت درون زیست جمعی است. داستان «بزرگ شدن» است و مثل هر داستان دیگری که روی بزرگشدن و تغییرکردن و شکلگرفتن شخصیت در مقطعی از زندگی دست میگذارد با خاطره یا تجربیاتی که مثل میخ به جان آدم کوبیده شدهاند آمیخته میشود. در حضور این آمیختگی روایت از تعریف خاطرات نوستالژیک راویِ حساس و دلتنگ و مهربان به سمت داستان یک شخصیت واقعی و نیازهایش که ناامیدی و شکست وحسرت و جسارت و جوانی را در فضایی با ویژگیهای خاص تجربه میکند قدم برمیدارد. راوی آگاهانه تلاشی برای قهرمانسازی یا قربانینمایی نمیکند و به روایت اجازه میدهد در مسیر عریانی درونی کسی که در حال فهمیدن معنای واقعی خانه در پناه خاطرات یکنفر دیگر است ،بزرگ شود.
پنجشنبهای بود که از خانهی رضا اسبابکشی کردم. اگر بشود اسم آن چند قلم را اسباب گذاشت. داشتم میرفتم فقط دو کوچه آنطرفتر. بعد از پنج سال که ساکن خانهی رضا بودم؛ یکی از ساکنان خانهی رضا.
پنج سال پیش از خوابگاه که بیرون آمدم، دو ساک کوچک همراهم بودم و یک نایلون بزرگ مشکی که باقی وسایل هفت سال زندگی در خوابگاه را چپانده بودم داخلش؛ تعدادی کتاب که این سالهای آخر، پول و وقت و انگیزهام، صرافت خریدن و جمع کردن و خواندنشان را جواب میداد. حالا بعد از پنج سال زندگی در خانهی رضا، همانها را داشتم زیر بغل میزدم و به خانهی دو کوچه آنطرفتر میبردم. البته تعداد کتابهایش به تناسب پول و وقت و انگیزهی بیشتر این پنج سال، چند برابر شده بود، اما باز همهشان را میشد با چند بار پیاده گز کردنِ راه خانهی رضا تا دو کوچه آنطرفتر، به خانهی جدید برد.
خانهی رضا ته کوچهای بنبست بود؛ کوچهای بنبست با میدانی در انتهایش که بهخاطر آن هر اسنپی را میشد راضی کرد تا کوچه بیاید و راحت دور بزند و برگردد. یک آپارتمان چهارطبقهی دوواحدی که یکی از واحدهای همان طبقه شبههمکفش، از یکی دو سال قبل از من میزبان رضا و همخانههایش شده بود و هنوز هم مالکش به رضا و همخانههایش روی خوش نشان داده است. رضا پای ثابت آن خانه بود. باقی ساکنان میآمدند و میرفتند. معمولاً بعد از خوابگاه چند سالی با رضا همخانه میشدند. زمانی که تازه کاری راه انداخته بودند، یا جایی مشغول کار بودند، یا ارشدشان طول کشیده بود و خوابگاه ماندنشان ممکن نبود.
خانهی رضا مرحلهای بود از استقلال. مثل خوابگاهْ سِلف، نگهبان، نیروی خدماتی و تأسیسات نداشت، اما رضا هم خیلی اجازه نمیداد باقی ساکنان خانه، تمشیت امورش را دست بگیرند. بیشتر خریدها با خودش بود، مثل مذاکره با صاحبخانه سر تمدید اجاره و تصمیمگیری برای زمان مناسب سرویس کولر و حتی انتخاب نوع غذایی که هر شب میپختیم، یا حتی رضایت بر حاضری و سبک خوردن برخی شبها.
باقی ساکنان خانه زودگذر بودند. من که پنج سال ماندم، رکورد زدم. بیشترشان دو سه سالی بیشتر نمیماندند و خواهناخواه با قوانین نانوشتهی رضا در خانه خو میگرفتند و رتقوفتق امور خانه را به رضا میسپردند و هرجا رضا میگفت، به همان قدری که اجازه میداد، چرخ خانه را میچرخاندند. خیلی از ما خانهی رضا را که ترک کردیم، تازه دوزاریمان افتاد که یک خانه چقدر کار زیر ظاهرش پنهان است و چه کنجها و پستوهایی دارد که ساکن خانه باید حواسش جمعشان باشد و اجازه ندهد زهوارشان در برود.
با همهی اینها خانهی رضا اولین جایی بود که ما ساکنان موقتش، مفهوم خانه را زندگی کردیم. از هیجان و ایدئالیسم دوران دانشجویی پریده بودیم وسط زندگیای شبهواقعی و نیاز داشتیم حداقل شبها، موقع خداحافظی و ترک جمعهای دوستانه یا کاری، راحت ناخودآگاهمان به حرف بیاید و «میرم خونه» را سر زبان بیندازد. پشت ناخودآگاهِ تازهبالغشدهی ما به خانهی رضا گرم بود.
ناخودآگاهمان حق داشت. خانهی رضا با همهی زیست جمعیاش، برای هرکداممان فردیتی جور کرده بود. همین که رضا در اتاق خودش میخوابید، آن همخانهی دیگر هم در اتاق کناریاش و من که راحتتر بودم روی کاناپهی هال نفهمم کی خوابم ببرد، فردیت ما بود. آنجا نه از امرونهی و تشر و توبیخهای خانهی پدر و مادر میشنیدم و نه چهار اتاق یک اتاق دوازدهمتری خوابگاه، حریم خصوصیمان را به سخره میگرفت. حتی باوجود فاصلهگذاریهای سالهای کرونا که گاهی خانهی رضا پنج شش همخانه به خودش میدید و فاصلهگذاری اجتماعی را در انتهای همان بنبست ته کوچه جا میگذاشت، باز هم فردیتمان در خانهی رضا تا حد ممکن تضمین شده بود. حداقل کسی شکایتی بابتش نداشت.
در همان روزگار کرونا، یکی دو تا از ساکنان خانهی رضا، وسط آنهمه شلوغی خانه و سوتوکوری شهر، بختشان گل کرد و خانهی رضا شد آخرین (و شاید برای بعضی اولین) خانهی مجردی زندگیشان. در همان زندگی اشتراکی، ساکنان خانهی رضا، شالوکلاه نو میکردند و با خنده و ذوق سر قرار میرفتند، بدون آنکه باقی همخانه پاپیچشان شوند و دست بیندازندشان، و با بهتِ حاصل از نه شنیدن، به همان شلوغی و اشتراک و زیست جمعی برمیگشتند و موقع تدارک شام کنار بقیه، پیاز که خرد میکردند، معلوم نبود گریهشان بهخاطر پیاز است یا فقط خرد کردن پیاز را گردن گرفتهاند که اشکشان علیالظاهر دلیل و منطق دیگری گردن نگیرد.
خانهی رضا خانهی بزرگ شدن واقعی این جمع بود؛ خانهای که تعدد خاطراتش برای هرکدام از ما میچربید به خاطراتی که در بازههای زمانی یکسان در موقفهای دیگر زندگیمان روی دوش حافظهمان گذاشته بودیم. اولین عاشق شدنم، اگر بشود اسم عشق رویش گذاشت، در خانهی رضا بود. اولین شببیداریها و تا صبح چشم روی هم نگذاشتنها و از صفحهی روشن چت بیرون نیامدن، روی همان کاناپهی هال خانه رضا گذشت. نه شنیدنهای قرص و استخواندار زندگیام هم به خانهی رضا ختم میشد. یک سهشنبه ظهری با بیشترین امید و خیال آیندهای که قرار بود در همهی عمرم تجربه کنم، درِ خانهی رضا را بستم و راهی سمت دیگری از شهر شدم. غروب که کلید انداختم و در خانهی رضا را باز کردم، منگ بودم. باورم نمیشد همهی آن امید و آرزو در بعدازظهری پاییزی، جایی که اصلاً نمیدانستم کجاست، جا مانده است. فردیتم را آن شب در تراس بههمریختهی خانهی رضا، کنار آن کولر ازکارافتاده و رختهای خیس روی بند نجات دادم. زنگ زدم و صدایش را برای آخرین بار شنیدم. تقریباً هیچ نگفتیم. اشکهایمان هم صدایی نداشت. ولی آن تراس، در انباشت حجم خاطره و احساس، نه فقط اتاقها و راهرو و آشپزخانه و هال خانهی رضا که همه سکناگاههای دیگر عمرم را با اختلاف کنار زد و به صدر رسید.
در همان هال خانهی رضا، روی همان کاناپه، یک بار دیگر، به ضربوزور زیاد، خودم را جمعوجور کردم و شببیداریام را با دیگری تقسیم و باز در کنج همان هال، روی آن کاناپه، نه کنارش و روی زمین، تکیهداده به بالشت کنار دیوار، هقهق بیصدای اول صبح را برای رفتن یک امید پررنگ و پرخاطرهی دیگر، در گلو خفه کردم که باقی همخانهها خواب خوش سر صبحشان ناخوش نشود.
پشت میز پایهکوتاه خانهی رضا پایاننامهای را که استاد راهنما هم زیاد از آن سر درنمیآورد، به تَهی که بشود مدافعش شد، رساندم. با صدای جاروی رفتگری که نصفهشبها تا ته آن کوچهی بنبست، تا کنار آن میدان و درخت وسطش میآمد و موتور یخچال که یکهو خاموش میشد و نمیگذاشت سکوت شب حکمران مطلق خیال آدم شود.
پشت همان میز شمارههای زیادی از روزنامهی دانشگاه را بستم و برای صفحهآرایی و چاپ فرستادمشان و فردایش تلفن اینوآنِ شاکی را جواب دادم که چرا این تیتر را زدم و این گزارش را با آنها چک نکردم که حتماً چیزهایی هست که ما جوانها و دانشجوها سرمان نمیشود.
در همان اتاقهای خانهی رضا، جلسات آنلاین کسبوکار تازهپاگرفتهمان را رفتم؛ کسبوکاری که شروعش خورده بود به آبان و دی ۹۸ و بعدش هم کرونا و سهونیم جوان دستشسته از کاروبار قبلیشان را که هنوز ایدئالیست درونشان خشک نشده بود، عمرشان را گذاشته بودند پایش که شاید بعداً سری در سرها دربیاورد و امید و کرامت و حلالخوری و برابری و یکسری ارزش دیگر را بین دیگر کسبوکارها تکثیر کند. من نیمِ آن سهونیم جوان بودم و آن نیم را در معمولاً در خانهی رضا خرج آن کسبوکار میکردم.
پاییز شلوغ ۱۴۰۱ هم از خانهی رضا برای مدتی نامعلوم که بعداً هشت روز شد، راهی جایی نامعلوم که بعداً اوین از کار درآمد شدم و وقتی که برگشتم، خانهی رضا، چهار پنج باری از مهمان پر و خالی شد، تا یک مشت جوان کمدنیادیده، رفیق اززنداندرآمدهشان را سرسلامتی بگویند و بدون درک این تجربهی غریب، از دنیا نروند.
من کل زندگی را، یعنی چیزهایی را که بشود اسم زندگی رویشان گذاشت و بدون تجربه و درکشان، روبهقبله نخوابید، در خانهی رضا، با یک دور تند به تماشا و تجربه نشستم. شاید کاسه من پروپیمانتر از باقی ساکنان خانهی رضا بود، اما این دور تند زندگی و فربهی خاطرات را فکر میکنم همهی ساکنان آن خانه از سر گذراندهاند.
بهتناسب سن بود، یا تندی دور مصائب روزگار، ما در آن خانه، زندگی را همانطور که هست و آدم در داستانها و ناداستانهای باقی ساکنان شهر میخواند، به خاطرات چسباندیم و توشه برداشتیم. اول بار آنجا فهمیدیم به کجا میشود «خانه» اطلاق کرد. شاید برای بعضیمان این اطلاق آخر بارش هم سهم خانهی رضا بود.
خانه را آنجا در ناخودآگاهمان سروشکل و با فردیتمان صیقلش دادیم تا تجربهی شخصی و خاص خودمان شود. مثلاً برای من، خانه شد آنجا که گرسنهام هم نباشد، باز پای گاز میروم و چیزی میپزم. خودم هم میلم نکشد، گرسنگی بقیه جورم را خواهند کشد. هیچ ایدهای برای غذا هم نداشته باشم، پیازها را از کابینت زیر ظرفشویی بیرون میکشم و پوست میکنم و با چاقو به جانشان میافتم که پیاز سرخ کردن، به راه بادیه رفتن آشپزی است و به از نشستن باطل و کلنجار رفتن با سؤال بیهودهی «امشب چی بخوریم؟».
عید هیچکس هم سراغی از خانه نگیرد و مهمانی دستش روی زنگ نرود هم باز اسفند که شد، پردهها را باید بدهیم خشکشویی سر کوچه و گرد بالای کابینتها و چرک بالای هود را بسابیم. فردا هم قرارداد خانه تمام شود، یا ساکها آمادهی اسبابکشی هم باشند، کتاب جدید را باید در قفسه گذاشت، کنار همسنخهایش و یک کتاب قدیمی هم روی عسلی کنار کاناپه، برای قبل از خواب، وقتی خبری از شببیداری وسط چت تلگرام و خنده و ذوق همزادش نیست.
برای من خانه آنجایی است که حتی اگر یکلحظه هم تو در آن پا نگذاشته باشی، حتی اگر ندانی اصلاً کجاست و چه رنگ و وضع و ریختی دارد، باز هم گُلهبهگُلهاش خاطرهای از تو داشته باشد؛ اولین بار که بهت پیام دادم، اولین تا صبح حرف زدن و زندگیِ هم را از بر شدن، اولین بار که مفرد صدایت کردم، اولین بار که «دوستت دارم» را در صفحهی چت نوشتم و از هجوم احساس و اضطراب، تا یک ربع نیم ساعت بعدش، جرئت برگشتن سر گوشیِ پرتشده به آنطرف کاناپه را نداشتم، اولین بار که فهمیدیم، یا بهتر بگویم فهمیدی نمیشود و آخرین بار که اجازه دادی به درودیوار بکوبم و باز هم نشد.
خانه جایی است که همهی اینها را دیده باشد، وقتی بقیه خواب بودند، یا بیرون، یا در فردیتشان غرق و یا خودشان را به آن راه زده و از تراژدی من رو برگردانده.
خانه جایی است که یاد تو در آن شدت بگیرد و خانهی رضا همهاش یاد تو است.