icon
icon
طرح از جک اسمیت
طرح از جک اسمیت
راه دراز خانه

اگر زودتر پیشنهاد داده بودم که یک درراه‌مانده را هم دعوت کنیم با ما بیاید نیویورک، هیو قبول نمی‌کرد، ولی حالا چاره‌ای نداشت.

نویسنده
دیوید سداریس
زمان مطالعه
15 دقیقه
ترجمه از
مریم فراهانی
طرح از جک اسمیت
طرح از جک اسمیت
راه دراز خانه

اگر زودتر پیشنهاد داده بودم که یک درراه‌مانده را هم دعوت کنیم با ما بیاید نیویورک، هیو قبول نمی‌کرد، ولی حالا چاره‌ای نداشت.

نویسنده
دیوید سداریس
زمان مطالعه
15 دقیقه
ترجمه از
مریم فراهانی

معمولاً هیچ خوشم نمی‌آید خانهی کسی بمانم، اما وقتی من و هیو دوست او مری را در ایالت مِین دیدیم، چارهی دیگری نداشتیم. در جزیرهی کوچکی که پاتوق تابستانی مری است هیچ هتلی نبود. ازاین‌گذشته، او آن‌قدر صادقانه و بی‌ریا دعوتمان کرد که نتوانستیم دعوتش را رد کنیم. مری و هیو صدهزار سال پیش با هم دانشگاه می‌رفتند؛ آن سال‌ها که زورمان به پرداخت شهریهی دانشگاه می‌رسید و می‌توانستیم بدون اینکه ورشکسته شویم در رشته‌هایی مثل بازیگری درس بخوانیم. موهای بور او از پانزده سال پیش، که آخرین بار دیده بودمش، تقریباً کامل سفید شده بود و او آنها را مدل گوجه‌ایِ نامرتبی بسته بود.

آن آخر هفته، یکی دیگر از هم‌کلاس‌های قدیم هیو و مری هم در آن خانه بود. خوشبختانه، دوست‌دختر او هم آنجا بود و وقتی صحبت از معلم‌های قدیم و خاطرات دیگرشان می‌شد، دونفری با هم حس می‌کردیم که از جمع جدا افتاده‌ایم.

خانهی چهارخوابهی دنج مری در دل جنگل و درعین‌حال رو به دریا بود. خلیج روبه‌روی خانه‌اش خلوت و به آرامیِ آبگیر بود. ماه اوت بود و چندروزی آب‌وهوای عالی‌ای را تجربه کردیم. روزها گرم بود، ولی داغ نبود، آسمان هم صاف و آبی بود.

به خانه که رسیدیم، مری گفت: «من یه قانون دارم؛ موبایل، آیپد یا لپ‌تاپ اصلاً نباید دم دست باشه.»

پیش خودم فکر کردم که یعنی چه. ولی صاحب‌خانه او بود و این‌طور شد که برای اولینبار، تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، دو روز و نیم با آدم‌ها صحبت کردم و حرف‌هایشان را شنیدم. شوکه‌کننده بود که می‌دیدم هیچ‌کسی به گوشی‌اش زل نمی‌زند و این یعنی اینکه سن‌وسال ما به‌نوعی چنین‌ چیزی را می‌طلبید. «کسی اون فیلم رو دیده که... همون فیلم بامزه‌ای که اون کارگردان یونانی ساخته که یه فیلم دیگه‌ای هم داره دربارهی... اسمش چیه؟ آهان! تو می‌دونی، اون بازیگر... توش بازی می‌کرد که توی اون نمایش تلویزیونی انگلیسی هم بازی می‌کرد؟»

موبایل بحثمان را سریع‌تر پیش می‌برد، ولی نبودنش دلچسب بود. نه عکسی ردوبدل می‌شد، نه پستی در شبکه‌های اجتماعی. اگر می‌خواستیم به کسی ایمیل بزنیم یا پیامی بفرستیم، باید به اتاقمان در طبقهی دوم یا سکوی بالای طبقهی سوم می‌رفتیم، ولی در این صورت از صحبت جا می‌ماندیم. مشکل همین بود، چون حرف‌های میزبانمان یا دو مهمان دیگر خیلی جالب‌تر از ویدئویی پانزده‌قیقه‌ای درباره‌ی اژدهای کومودویی بود که داشت بزغاله‌ای را می‌خورد. نمی‌دانم اینستاگرام چطور مرا جزو علاقه‌مندان به دیدن این قبیل ویدئوها تگ کرده، ولی به هدف زده است.

کاش می‌توانستم بگویم که سه روز تمام آفلاین بودم، ولی دورهی آموزش زبانم در برنامهی دولینگو برقرار بود و دو بار در روز جیم می‌شدم تا حین پیاده‌روی تکالیف زبان آلمانی‌ را انجام بدهم. منظرهی ساحلی مِین برایم آشنا نبود و از نظرم فوق‌العاده زیبا بود؛ درختان کاج، صخره‌ها و گل‌های لوئی. یک روز عصر، عقابی گَر دیدم و روز بعد یکی از آن اسکلت‌های سه‌ونیم‌متری هوم‌دیپو1 را جلوی حیاط خانه‌ای دیدم. اسکلت راست نایستاده بود، بلکه به زانوهایش تکیه داده بود؛ انگار داشت زور می‌زد کمرش را راست کند. یک جلیقهی منجوق‌دوزی با نقش ستاره تن اسکلت بود که به فکرم رسید شاید یک‌جور بیانیهی سیاسی باشد.

در مقایسه با انگلیس که چند روز قبل‌ترش آنجا بودم، اهالی این جزیره فوق‌العاده خو‌نگرم بودند. هر راننده‌ای که برایم دست تکان می‌داد و کارکنان دو خواربارفروشی کوچکی که عجله‌ای نگاهی به داخلشان انداختم صمیمی و خودمانی بودند. عصر همان روز اول داشتم پیاده‌روی می‌کردم که رانندهی کامیونی ماشینش را نگه داشت، خودش را راکی معرفی کرد و رنگ موردعلاقه‌ام را پرسید. درحالی‌که از پنجرهی سمت شاگرد، که سگی نفس‌نفس‌زنان سرش را به آن تکیه داده بود، به او نگاه می‌کردم، با خودم فکر کردم که من اصلاً رنگ محبوبی دارم؟

فقط برای اینکه جوابی به او داده باشم گفتم: «قرمز!»

راکی داخل کیسهی پارچه‌ای کنارش را گشت و چراغ‌قوه‌ای با ته‌رنگ گوجه‌فرنگی داد دستم؛ چراغقوه اندازهی آلتم بود در دوازده‌سالگی. گفتم: «اِ، ممنون.»

غذاهایمان در جزیره فکرشده و همه‌چیزتمام بود. بجز من، همه یک‌پا آشپز بودند. بعد از صرف غذا، ساعت‌ها پشت میز می‌نشستیم و، انگار که وسط یک بازی‌ باشیم، دربارهی آمریکا گپ می‌زدیم. از دیدن هیو در جمع دوستان قدیمی‌اش خوشم می‌آمد. مهر و احترامی که او برای آن‌ها قائل بود کاملاً پیدا بود و حال خوبی به او می‌داد. این حال خوب تا وقتی به‌طرف کشتی مسافربری راهی شدیم تا به مرکز کشور برگردیم ادامه داشت.

زیر زبانی و درحالی‌که لبخندزنان از پشت فرمان برای بقیه دست خداحافظی تکان می‌داد، گفت: «گفته باشم که حق نداری اون تکالیف احمقانهی دولینگو رو توی ماشین انجام بدی.»

هیو خیلی خوش‌تیپ است. همه همیشه این را می‌گویند. کافی است عکسی بگیرید تا ببینید که او قطعاً خوش‌قیافه‌ترین فرد عکس است، مگر اینکه عکس را در جشنوارهی جایزهی امی یا در برزیل بیندازید. اگر از او بخواهید کاری کسل‌کننده یا سخت انجام بدهد ابداً لازم نیست درخواستتان را دو بار تکرار کنید، حتی مثلاً بگویید: «فرم‌های ویزای پاکستان رو پر کن.» او هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید، حتی اگر چیزی به ضررش تمام شود، قولش قول است. منتها آن روی سکه این است که او خوش‌سفر نیست. به مقصد که می‌رسد حالش خوب است. قسمت دشوار ماجرا مسیر سفر است، به‌خصوص برای من که مجبورم بدخلقی‌اش را هرقدر که طول بکشد، از مبدأ تا مقصد، تحمل کنم. اول سفرمان در مسیر فرودگاه هیثرو به او یادآوری کردم: «قرار نیست تا مِین پیاده بریم. قطعاً هیچ‌چیزی پیدا نمی‌کنی که به خاطرش غر بزنی.»

این‌جور حرف ‌زدن فقط او را عصبی‌تر میکند. به من یادآوری کرد: «تو همه‌جا می‌تونی کار کنی. این منم که کاروزندگی‌م به هم می‌ریزه.»

گاهی شخص سومی می‌تواند خشمش را کم کند، مثلاً خواهرم، امی، که پیش خودم گفتم کاش با خودمان می‌آوردیمش.

همین‌که از جادهی خاکی مقابل خانهی مری وارد جادهی آسفالت شدیم گفتم، «عارضم به خدمتتون که تکالیف دولینگو رو توی ماشین انجام می‌دم.» چون یک ‌چیز دیگری که در طول این سال‌ها فهمیده‌ام این است که مراعات‌کردن حالش فقط بدعنق‌ترش می‌کند.

به لنگرگاه کشتی مسافربری که رسیدیم او پرسید: «باید سوار کدوم خط بشم؟»

یک‌جوری سؤال می‌کرد که انگار من همهی عمرم را در جزیره گذرانده‌ام و هر روز با کشتی می‌روم مرکز کشور و برمی‌گردم.

درحالی‌که پنجره‌ی ماشین را پایین می‌آوردم گفتم: «احتمالاً این خانم بدونه.»

او تشرزنان گفت: «اون بیرونِ کشتیه، چطور می‌تونه کمکمون کنه؟»

گفتم، «خیلی‌ خب، اون آقایی که اونجا یونیفرم پوشیده چی؟» اینجا بود که او متوجه علامتی شد که راهنمایی‌مان می‌کرد کدام خط را باید سوار شویم.

گفت: «فقط دستت رو ببر توی ماشین.» بعدش دوباره همان حرفی را زد که آن روز صبح گفته بود؛ اینکه چون من حتی زحمت گواهینامه‌ گرفتن را هم به خودم نداده‌ام، اصلاً درک نمی‌کنم او چه استرسی دارد. درست هم می‌گفت، درک نمی‌کردم.

تا مرکز کشور با کشتی مسیر کوتاهی بود، کمتر از سی دقیقه، و به‌محض اینکه رسیدیم هیو دوباره سر حال شد. بعد، یک ساعت تا فرودگاه بنگر داخل ماشین بودیم، بدون اتفاق خاصی. چون یکشنبه بود ترافیک آن‌چنانی‌ای نبود. در ترمینال قهوهای خریدم و به چند تا از ایمیل‌های جواب‌نداده‌ام پاسخ دادم. قرار بود ساعت چهار راه بیفتیم و تازه صف بسته بودیم سوار هواپیما شویم که مأمور گیت اعلام کرد یک ساعت تأخیر داریم.

پیش خودم گفتم ایدادِبیداد! نه اینکه می‌بایست ساعت مشخصی خانه باشم، مشکل اینجا بود که هیچ نوع تغییری در برنامه برای هیو پذیرفتنی نبود. با اینکه شاید خط‌هوایی علت تأخیر را بدی هوا یا خرابی اعلام کند، هیو حقیقت را می‌داند؛ و حقیقت این است که همه‌چیز تقصیر من است.

ساعت پنج اعلام کردند که به علت طوفان در منطقهی نیویورک ساعت هفت‌ونیم پرواز می‌کنیم.

من هم مثل بقیه از این وضعیت خوشم نمی‌آمد. بااین‌حال، کلافگی‌ام را بروز ندادم تا حدود ساعت شش که اعلام کردند پرواز لغو شده است. تقریباً همان موقع، پروازهای گیت‌های سمت چپ و راست هم لغو شدند. پرسیدم: «ماشین کرایه کنیم؟»

هیو تشرزنان گفت: «نه پس، تو می‌تونی ببری‌مون؟»

 پوست برنزه‌اش چشم‌های آبی زیبایش را پرجلوه‌تر می‌کرد و برق جوگندمی موهایش جذاب‌ترش کرده بود. می‌خواستم اینها را به او بگویم، اما راهم را کشیدم و قدم‌زنان رفتم؛ پیش خودم گفتم، الآن حوصله‌ات را ندارم. با وجود لغو شدن تمام پروازها، اولین کاری که باید می‌کردم این بود که هتلی در آن نزدیکی پیدا کنم. همهی گزینه‌ها بد بودند، اما بحث بد و بدتر بود. بد را انتخاب کردم و با نزدیک‌ترین هتل تماس گرفتم. وقتی به هیو گفتم که برای خودمان اتاق گرفته‌ام، او گفت که فردا قرار دکتر دارد و می‌خواهد ماشین کرایه کند و راه بیفتند؛ لحنش طوری بود که به من می‌فهماند تو هر کاری می‌خواهی بکنی بکن. 

یادآور شدم: «این چیزی بود که خودم ده دقیقه پیش پیشنهاد دادم.» ولی انگار داشتم با دیوار حرف می‌زدم و تا حرفم تمام شود او وسط‌های پله‌برقی بود. هیچ ماشینی در پارکینگ شرکتِ اجارهی خودروی اینترپرایس نمانده بود؛ این شد که او رفت در صف شرکت باجت و من هم رفتم در صف شرکت هرتز. وقتی هم که معلوم شد تنها گزینه‌مان شرکت هرتز است جایم را در صف به او دادم. درحالی‌که او کفری کنارم ایستاده بود مسئول سفرمان را صدا زد.

طبق چیزی که موبایلم نشان می‌داد، تا نیویورک حدود هفت ساعت راه بود، آن‌هم بدون بارش باران سنگین و احتمال سیلاب گرفتن جاده که پیش‌بینی شده بود.

از هیو پرسیدم: «مطمئنی می‌تونی این‌قدر طولانی رانندگی کنی؟» چون سیاتیک دارد که این‌هم کاملاً تقصیر من است، چون اعصاب پایش را من کنترل می‌کنم.

او غرولندکنان گفت: «آره، ولی توی ماشین دولینگو کار نمی‌کنی ها. جدی می‌گم. فقط یه درس انجام بده تا خودت و چراغقوهی کوچیکت رو پرت کنم بیرون و بقیهی راه رو پیاده بری. صاف هم می‌شینی صندلی جلو؛ نمی‌ری عقب دراز بکشی. وظیفه‌ی تو اینه که نذاری من بخوابم، فهمیدی؟»

مسئول سفرمان یکی از چند تا ماشین باقیمانده را در اختیارمان گذاشت. درحالی‌که هیو داشت کاغذهای اداری را پر می‌کرد، من آدم‌های اطرافم را برانداز کردم. بجز بچه‌ها، انگار تقریباً همه حداقل یک ‌جای بدنشان را خالکوبی کرده بودند. خیلی‌ها روی پاهای برهنه‌شان خالکوبی زده بودند، حتی کسانی که آدم انتظارش را ندارد، مثلاً یک مادربزرگ. پروانهی چروکیدهی حک‌شده روی قوزک پایش شبیه یک کاغذ یادداشت چسب‌دار مچاله‌شده بود. تنها کسی که بدون خالکوبی پیدا کردم زن آسیایی جوانی بود که روی نیمکتی نشسته بود و دو کوله‌پشتی بزرگ کنارش بود. او لباسی مشکی، ساق طرح‌دار و کتی سبک به تن داشت و تلفنی مشغول صحبت با کسی بود که گویا داشت خبر بدی به او می‌داد. زن لهجهی چینی داشت و انگلیسی‌اش عالی بود. گوشی را که قطع کرد، پرسیدم: «ببخشید، شما می‌خواید کجا برید؟»

گفت: «نیویورک.» از نزدیک دیدم که روی بینی‌اش نگین کاشته و به هر گوشش پنج حلقهی ظریف آویزان کرده است.

به هیو در آن‌طرف سالن نگاه کردم. «کجای نیویورک؟»

گفت: «منهتن. محلهی آپرایستساید.»

پرسیدم: «رانندگی بلدی؟»

گفت که خیلی حرفه‌ای نیست، اما گواهینامه دارد.

گفتم: «بیا با من بریم. من می‌رسونمت آپرایست‌ساید.»

هیو هنوز مشغول پر کردن فرم‌ها بود. به او گفتم: «ایشون سوزان دو هستند. با ما می‌آن و در طول مسیر بعضی‌ جاها رانندگی می‌کنن. لازمه گواهینامه یا مدرک دیگه‌ای رو نشون بده؟»

نگاهی که هیو به من انداخت بی‌سابقه نبود. بااین‌حال، خیلی وقت بود آن را ندیده بودم؛ از همان موقع که آپارتمان مادرش را به کسی در ایستگاه راه‌آهن تعارف زده بودم. به دفاع از پسر جوان گفته بودم: «ولی اون بچه‌ست. فکر کن اگه خودت هم‌سنش بودی چقدر این کار خوشحالت می‌کرد. فقط هم شیش‌ماهه!»

اگر زودتر پیشنهاد داده بودم که یک درراه‌مانده را هم دعوت کنیم با ما بیاید نیویورک، هیو قبول نمی‌کرد. ولی سوزان دو که فردا صبح باید می‌رفت سر کار؛ کاری که من سر درنیاوردم چیست؛ به‌حدی ممنون شده بود که هیو واقعاً نمی‌توانست مخالفت کند. ماشینی که به ما دادند خیلی بزرگ بود و سه ردیف صندلی داشت.

وقتی داشتیم با چمدان‌هایمان به‌سمت پارکینگ می‌رفتیم به سوزان گفتم: «می‌تونی جلو بشینی.» هوا هنوز روشن بود، اما ابری و آبستن بدیمنی بود.

هیو پرسید: «چه‌جوری این سامانهی مسیریابی کوفتی رو راه بندازم؟» بهجای اینکه صفحهی نمایش مونیتور به اندازهی زیربشقابی را لمس کند، انگشتش را به آن می‌کوبید. «نمی‌تونستن فقط یه نقشه بهم بدن؟ مگه نقشهی لعنتی چه عیبی داشت؟»

سوزان، که حسابی با او جفت‌وجور شده بود، گفت: «اینجاست. من حواسم به این هست.»

وقتی او با مهارت تمام گوشی‌اش را به صفحهی مونیتور متصل کرد، هیو دست‌کم در رفتار با او آدم دیگری شد. زیر لب گفت: «فقط سر درنمی‌آرم که چرا اِن‌قدر پیچیده‌ش کردن.» دیگر عصبانی به نظر نمی‌رسید، بلکه درمانده و مستأصل می‌نمود.

سوزان گفت: «هر وقت خواستی من پشت فرمون بشینم بهم بگو. راستی، من واقعاً ممنونم.»

سوزان تعریف کرد که آن لحظهی اولی که دیدمش داشته با مادرشوهرش تلفنی حرف می‌زده. «اون نگرانم بود که می‌خوام تمام این مسیر رو تنهایی رانندگی کنم. برای همین یه پرواز پیدا کرده بود از پورتلند برای فردا ساعت یازده و هفتصد دلار هم پول بلیتش بود!»

هیو ماجرای دوستانی را که دیده بودیم برای سوزان تعریف کرد: «با هم نورث‌وسترن می‌رفتیم دانشگاه. تو کجا درس خونده‌ای؟»

او از شوهر و شغلش پرسید. من چند دقیقهای گوش دادم و بعد رفتم ردیف سوم صندلی‌ها، آی‌پدم را درآوردم و درس‌های زبان آلمانی‌ام را انجام دادم، تا اینکه پلک‌هایم روی هم رفت و هوا تاریک شد. تازه برنامهی دولینگو را بسته بودم که خواهرم، امی، لینک مقاله‌ای از روزنامه‌ی نیویورکپست را برایم فرستاد دربارهی مردی که یک مارماهی حدوداً شصت‌سانتی‌متری را داخل باسنش فروکرده بود. جانور روده‌هایش را جویده بود و حالا او افسوس می‌خورد که کاش قبل از این کار کمی بیشتر فکر می‌کرد. نظرهای مردم چیزهایی بود مثل این: «یارو دموکرات بوده.» و «حتماً از اون لیبرال‌های عقب‌افتاده بوده.»

با خودم فکر کردم که این‌همه خشم برای چیست؟

نزدیک ساعت ده به هیو گفتم که اگر می‌تواند جلوی یک استارباکس نگه دارد. نگه نداشت و نیم ‌ساعت بعد که می‌دانستم همهی استارباکس‌ها آن ساعت بسته‌اند، از او خواستم دم مک‌دونالد نگه دارد. گفتم: «این‌طوری اگه کسی بخواد، می‌تونه بره دستشویی.»

با فریاد گفت: «مک‌دونالد!» اگر دوست عزیز تازه‌اش، سوزان دو، از او خواسته بود، سر خروجی بعدی می‌زد کنار، ولی ظاهراً من هنوز داشتم تاوان لغو شدن پروازمان را پس می‌دادم.

«چرا دم پمپ‌بنزین نگه ندارم؟»

توضیح دادم: «می‌تونیم از مک‌دونالد غذا بخریم.» فکر کردم شاید سوزان گرسنه باشد، اما خجالت بکشد بگوید.

هیو گفت: «تو به اونها می‌گی غذا؟»

هیو یک رستوران مک‌دونالد و بعد هم دو تای دیگر را رد کرد تا اینکه حدود ساعت یازده‌ونیم، به اصرار من، از جادهی میان‌ایالتی خارج شد و به‌سمت یکی از شعبه‌های مک‌دونالد رفت.

به‌محض اینکه پیاده شدیم سوزان دو رفت دستشویی. هیو از من پرسید: «دستشویی همگانیه؟»

نگاهی به او انداختم که مستحقش بود. گفتم: «اینجا مک‌دونالده. اینها دستشویی همگانی ندارن.»

گفت: «خب، من از کجا باید بدونم؟»

هیو از چند سال پیش تا الان اصلاً مک‌دونالد نرفته بود. آن ‌موقع داشتیم با ماشین از امرلدآیل به فرودگاه رالی می‌رفتیم و او به زن جوان صندوقدار گفت: «فکر کنم ساندویچ بیکن می‌خوام.»

گفتم: «مک‌دونالد ساندویچ بیکن نداره.»

چند ماه بعدش، از ساحل می‌رفتیم فرودگاه، البته صبح زود، ساعت هفت بود که دوباره دم مک‌دونالد نگه داشتیم و هیو شیرینی دانمارکی سفارش داد.

آن شب، قبل از اینکه برویم دستشویی، هیو به من گفت که چیزی برایش سفارش بدهم. پرسید: «این ساعت چی دارن؟»

گفتم: «شاید برات عجیب باشه، ولی اسپاگتی و میت‌بالشون محشره.»

همین‌طور که داشت می‌رفت گفت: «پس همین رو می‌خورم با یه قهوهی تلخ.»

یادم نیست قبلاً در مک‌دونالد موسیقی پخش میشد یا نه. بجز ما، فقط سر یک میز دیگر مشتری بود. من بیگ‌مک سفارش داده بودم و سوزان که اصرار داشت مهمان او باشیم یک ظرف داغ مرغ‌سوخاری مکناگت سفارش داده بود که نه من و نه هیو تابه‌حال نخورده بودیم.

سوزان گفت: «یکی امتحان کنید.» او دو سس روی آن‌ها می‌زد؛ یکی شیرین و دیگری خردل بود. می‌خواستم بپرسم اسم واقعی‌اش سوزان است یا اسمی را انتخاب کرده که یادآوری‌اش برای آمریکایی‌ها راحت باشد. دوستم، داون، یک‌زمانی چهار ماه در منطقهی سین‌کیانگ در رشته‌ی هنر فرصت مطالعاتی گرفته بود و چون اسمش آنجا بی‌معنا بود، آن‌ها اسمی چینی برایش انتخاب کرده بودند که برگردان انگلیسی‌اش می‌شد گل دوستی؛ حالا من با همین اسم او را به دیگران معرفی می‌کنم.

سوزان پرسید: «این خبر رو خونده‌ین که امروز اینجا یه پاندا به دنیا اومده؟»

حرفمان کشید به اینجا که کوچکی توله‌هایشان خنده‌دار است؛ اندازهی همستر هستند؛ و من پرسیدم چرا تولیدمثل این‌قدر برایشان مشکل است.

سوزان گفت: «دلیلش اینه که رحِم‌های خیلی کوچیکی دارن‌.» 

پیشنهاد دادم که رحِم بزرگ‌تری از خرس گریزلی را جایگزین رحم پاندا کنند، ولی وقتی هیو به ایده‌ام اَه‌وپیف کرد، من بیشتر پافشاری کردم و استدلال کردم که علم امروزه هیچ محدودیتی ندارد و این واقعاً ایدهی خوبی است. «الآن برای آدم‌ها قلب خوک پیوند می‌زنن، پس حداقل چرا امتحانش نکنیم!»

مشتری‌های دیگر مک‌دونالد، سه نوجوان؛ بلند شدند که بروند. از در که بیرون می‌رفتند نگاهشان کردم. همین‌که به‌سمت ماشینشان رفتند، یکی از آن‌ها، دختری که سوئیشرت کلاهداری به تن داشت برگشت تا از پشت پنجره به ما نگاه کند. با خودم فکر کردم که لابد او خیال می‌کند سوزان دو دخترخواندهی ماست. «ما به اون افتخار می‌کنیم. اون دانشگاه نیویورک درس خونده و حالا شغلی داره که ما از اون سر درنمی‌آریم.» این وضعیت را تصور کردم و نیز خودم را در حال گفتن این جمله و اینکه آن‌موقع قطعاً سه‌تایی یک خانواده می‌شدیم.

متوجه شدیم که سوزان اهل یویونگ بود؛ شهری با بیش از پنج‌میلیون سال قدمت در استان هونان. خواهر و برادر نداشت و تقریباً شش سالی می‌شد که پدرش را ندیده بود؛ پدر و مادرش جدا از هم زندگی می‌کردند.

از اینکه او این‌همه از خانه دور بود و توانسته بود تنهایی اینقدر موفق شود حیرت کرده بودم. خیلی از زن‌ها می‌ترسند با دو مرد غریبه سوار ماشین شوند. آیا بی‌باکی او خصلتی چینی بود یا اینکه با یک نگاه فهمیده بود من و هیو بی‌آزاریم؟ برایمان گفت: «وقتی طبقهی بالا، دم گیت فرودگاه بودیم با چند نفری حرف زدم. اونها گفتن می‌خوان ماشین کرایه کنن و برن نیویورک، ولی به من تعارف نکردن که باهاشون برم؛ منم ترسیدم شاید بی‌ادبی باشه خودم درخواست کنم.»

گفتم: «اگه با اون‌ها رفته بودی نمی‌تونستی با ما بیای.» ولی دیگر نگفتم که نیاز داشتم او سپر بلایم باشد. ادامه دادم: «و اگه با ما نمی‌اومدی، ما هیچ‌وقت مک‌ناگت رو امتحان نمی‌کردیم!»

چند ساعت بعد را هیو سمت شاگرد نشست و سوزان رانندگی کرد. کمی بعد از اینکه او پشت فرمان نشست باران گرفت. باران ابتدا سبک بود و بعد ناگهان چنان تند شد که شیشهی جلوی ماشین، باوجود روشن بودن برف‌پاک‌کن‌ها، شبیه پنجره‌های ماتی شده بود که داخل خانه‌ها برای حمام کار می‌گذارند. هیو گفت: «بذار من بشینم پشت فرمون.»، ولی نمی‌شد زد کنار.

صدای ضربه‌ی قطرات باران به سقف ماشین به‌حدی گوشخراش بود که به‌زحمت صدای ویدئوی داخل آی‌پدم را می‌شنیدم؛ این ویدئو برنامه‌ای نیوزیلندی بود شبیه برنامهی واقع‌نمای «طیف‌های عشق» دربارهی جوانان مجرد با ناتوانی رشدی. در آن برنامه برای افراد مبتلا به اوتیسم قراری عاشقانه ترتیب می‌دادند. در این برنامهی جدید، تمام مجردها به سندرم داون مبتلا هستند و در عرض پنج دقیقهی اولین قرارشان عاشق شریک عاطفی احتمالی‌ خود می‌شوند. مهم نیست طرف مقابل چه شکلی است یا علایقش چیست؛ آن‌ها آماده‌اند برای معاشقه، رابطه ساختن و دست کشیدن از جست‌وجوی آدمی تازه.

من و هیو هم تقریباً خیلی زود به هم متعهد شدیم. هشت ماه بعد از اولین قرارمان با هم رفتیم زیر یک سقف. حالا اینجاییم؛ بعد از سی‌وپنج سال؛ در اواسط دههی هفتم زندگی؛ و با سوزان دو زیر بادوباران قیقاج می‌رویم. کامیونی از کنارمان رد شد و همینکه ماشینمان در اثر آن تکان خورد، یکی دیگر از خط عبوری به‌سمت راستمان نزدیک شد. یک آن فکر کردم کار همه‌مان یکسره شد و از تصور واکنش خانوادهی هیو بعد از خواندن گزارش کالبدشکافی و فهمیدن اینکه در معده‌اش مرغ‌سوخاری مک‌ناگت بوده خنده‌ام گرفت.

می‌توانستم مادرش را تصور کنم که می‌گوید: «مک‌دونالد! آخه اونجا چی‌کار می‌کرده؟»

بعد فکر وحشتناکی به ذهنم رسید: اگر من و سوزان دو زنده بمانیم و فقط هیو بمیرد چه؟ بدون او چطور می‌توانم ادامه بدهم، برایش مراسم بگیرم و بعدش از مهمان‌ها در خانه پذیرایی کنم؟ امی در غذا پختن و باقی چیزها کمکم می‌کند، اما حتماً مدام فکر می‌کنیم که اگر هیو زنده بود و ترتیب اوضاع را می‌داد چقدر همه‌چیز خوب پیش می‌رفت. می‌دانم در این مسائل حق انتخاب نداریم، اما واقعاً امیدوارم یا زودتر از او بمیرم یا با هم بمیریم. چند ماه پیش، در خانه‌مان در نیویورک این پیشنهاد را به هیو دادم: «وقتش که رسید، می‌تونیم خودمون رو از بالکن پرت کنیم پایین.»

هیو خیابان را که بیست طبقه پایین‌تر از ما بود نگاه کرد. «دلم نمی‌خواد شلوغ‌کاری راه بندازم و نگهبان‌ها توی اون وضعیت ما رو ببینن.»

گفتم: «اول کیسهی مخصوص جنازه می‌پوشیم. یا نه، اولش حسابی الکل و قرص می‌خوریم، بعد می‌ریم توی کیسهی جنازه، بعدش می‌پریم.»

«اگر یکی‌مون لحظهی آخر جا زدیم چی؟» این هیو است در یک نگاه.

«خیلی خب، اون‌موقع جفتمون می‌ریم توی یه کیسه.»

دلیل آورد: «این کیسه‌ها اون‌قدر بزرگ نیستن.»

پرسیدم: «توی ده ثانیهی آخر عمرت دغدغهی آسایشت رو داری؟»

«مطمئن باش این کیسه‌ها به اندازهی کافی جا دارن. اگه جاشون کم بود، می‌تونیم دو تاشون رو به هم بدوزیم.»

من پایان رابطه‌مان را کامل برنامه‌ریزی کرده‌ام. فقط از لحظهی بعد خبر ندارم.

باران حوالی یکِ نیمه‌شب بند آمد. سپس من و سوزان هر دو می‌خواستیم برویم دستشویی. به همین دلیل، در پمپ‌بنزینی نگه داشتیم که معلوم شد تعطیل است. همین‌که ماشینمان وارد محوطه شد دو مرد ریشو با پالتوهای مشکی تا زانو، کلاه‌های لبه‌دار پهن و موهای مجعدی که دو طرف صورتشان را قاب گرفته بود، درحالی‌که داشتند زیپ‌ شلوارشان را بالا می‌کشیدند از پشت یک سطل زباله بیرون آمدند.

 من انگار گوزن دیده باشم، داد زدم: «یهودی حسیدی!»2

از دور، از لابه‌لای یک ردیف درخت خیس که قطرات باران از آن‌ها چکه می‌کرد، به‌زحمت مرکز خریدی را دیدیم که آن‌هم بسته بود. نه ماشین دیگری در تیررس دید بود نه خانه‌ای. سوزان رفت سمت سطل زباله و دید که لنز یک دوربین مداربسته سمت سطل است. بعد گفت: «خب، بعید می‌دونم اینجا کسی من رو بشناسه.» بعد از او، من و هیو رفتیم، البته جداجدا، چون هیو این‌طور اصرار داشت. او دوست ندارد من صدای دستشویی کردنش را بشنوم. از پشت در دستشویی داد می‌زند: «گوش‌هات رو بگیر!» من با دیدن دستشویی شمارهی دو هم مشکلی ندارم، چه برسد به شمارهی یک.

می‌خواستم از سوزان بپرسم آیا در چین‌ هم شمارهی یک و دو می‌گویند؟ ولی ترسیدم خجالت بکشد. در عوض رفتم داخل ماشین و مشغول تماشای ویدئویی در اینستاگرام شدم، از کسی که داشت کنه‌های روی سر ماری را با انبر درمی‌آورد. پنج تا کنه طوری به هم چسبیده بودند که مثل تاج شده بودند. مار کفری بود؛ شبیه همان حالی که هیو در فرودگاه داشت. با خودم فکر کردم، یعنی او نمی‌داند آن شخص انبربه‌دست فقط می‌خواهد کمکش کند؟

هیو پرسید: «اینجا داری چی‌کار می‌کنی؟»

گفتم: «من؟ کار خاصی نمی‌کنم‌.»

ساعت از دو گذشته بود که سوزان را در آپرایست‌ساید پیاده کردیم. او تعارف کرد که نصف مبلغ کرایهی ماشین را حساب کند، اما ما قبول نکردیم. به او گفتیم: «باعث افتخار ما بود.» بعد از اینکه دو کوله‌پشتی‌اش را دادم، رفتم جلو نشستم و من و هیو که حالا ده چهارراه با خانه‌مان فاصله داشتیم، داخل ماشین روشن منتظر ماندیم تا خیالمان راحت شود که او بی‌دردسر در خانه‌اش را باز می‌کند و سوار آسانسور می‌شود.

 

1.گروهی در یهودیت که به محافظه‌کاری دینی و انزوای اجتماعی معروف‌اند.ــم.

2.Home Depot

منتشر شده در نشریه نیویورکر در تاریخ ۱۸ نوامبر ۲۰۲۴

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد