«من همانم که هستم!» این عبارت را وقتی کودک یا نوجوان بودم در انیمیشنی شنیدم که احتمالاً نامش دیوار سرخ است. عبارت کامل این بود: «من همانم که هستم و شمشیرم نشانهی من است.» جملهای قهرمانی اساطیری بود. احساس میکردم قدرتی خواستنی در این کلمات جریان دارد که آن را نمیفهمم و شاید این نفهمیدن، این ابهام، قدرت کلمات را بیشتر هم میکرد. بعداً نه از طریق فلسفه، بلکه به واسطهی چالشهایی که از نظر روانی درگیرم میکردند، حس کردن خودم مثل یک وسواس به جانم افتاد. اینکه چگونه و با چه کیفیتی هستم، مسئلهای است که در شرایط درد و رنج، چالشی برایم بهوجود آورد. پیِ یافتن خودم بودم؛ در چیزهایی که میخواندم و چیزهایی که میدیدم و چیزهایی که میخوردم. همان وقتها بود که جایی در کتاب هاکسلی، شیاطین شهر لودون، با اعتیاد آدم خشمگین به خشم مواجه شدم؛ یعنی آدمی که خشمگین میشود و دچار آن برافروختگی و انقباض عضلات و بالا رفتن تپش قلب و... میشود، یک نوع بودن را به شکلی تمامعیار تجربه میکند. تمام بدن خود را حس میکنیم و بعد انگار معتاد میشویم که دوباره و دوباره خود را به همین شکل حس کنیم. این چیزی است که به یادم مانده و عین کلمات هاکسلی نیست. در این مواجهه انگار نوعی جایگزینی در جملهی «من همانم که هستم.» انجام داده بودم: «من همانم که عصبانی میشوم. من همانم که در عصبانیتم هستم و خودم را به شکلی منسجم و تام و تمام احساس میکنم.» بعد با خودم فکر کردم اگر روی ساندویچ اینقدر سس تند میریزم، مقصودم این است که خودم را حس کنم. نیاز مبرم به حس کردن خودم باعث میشود دهانم را به آتش بکشم: «من همانم که فلفل در دهانم میریزم؛ که برافروخته میشوم؛ که عصبانی میشوم و به واسطهی این خشم و این برافروختگی، برای لحظاتی خودویرانگرانه، خود را حس میکنم. خود را در لحظهی آسیبی هرچند موقت رودرروی خودْ مرئی میکنم.»
یک بار هم که پدرم در ماشین روی چیزی ضرب گرفته بود گفتم: «به نظرم این کار را برای حس کردن خودت انجام میدهی.»
دیگر ضرب نگرفت. جلوی جملات بعدیام را گرفت. زمزمه کرد: «ادامه نده.» حرف ناخوشایند سنگینی بود.
میتوانم منِ خردسال را به یاد بیاورم که در سکوت به پدر و مادرش خیره است. یادم نیست چهکار میکردند. اما اضطرابی وجود داشت و انگار دنبال چیزی میگشتند. دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم، چشمهایم را بستم و جیغ کشیدم. وقتی چشمانم را باز کردم، پدر و مادرم را با صورتی برافروخته و آشفته دیدم که خطاب به من چیزی میگفتند و من طوری که از سالها پیش به یاد میآورم، اصلاً صدایشان را نمیشنیدم. بعداً وقتی به آن خاطره فکر کردم و از خودم پرسیدم: «چرا باید جیغ میکشیدم؟» تنها پاسخی که به ذهنم رسید این بود که میخواستم دیده شوم. قبل از جیغ کشیدن دیده نمیشدم. این رفتار دیدنِ بازتاب خود در صداست: «من همانم که جیغ میکشم.» اشارهای است به خود، به واسطهی دیگرانی که بههرحال بودنت را در رفتاری که با تو دارند، به تو میفهمانند. کاری میکنی که به تو نگاه کنند یا سرت داد بکشند و تو بفهمی هستی.
سالها بعد، بزرگسالیام را میتوانم به یاد بیاورم که در خانه روبهروی پدرم نشستهام و صدای جیغ کودکی در محوطهی مجتمع میآید؛ جیغی که به نظر میآمد از روی آزار دیدن نیست. شاید از به خاطر آوردن خاطرهی کودکیام بود که گفتم جیغ میکشد که صدای خودش را حس کند و به واسطهی صدایش بفهمد که هست. دارد امکانات بودنش را میسنجد. جیغ کودک زیروبمهای بازیگوشانهای گرفت و ما هر دو خندیدیم.
این شکل جستوجوی همیشگی خود در بازتابهای مختلف و تلقیِ آینهگون از صداها، کنشها، تشدید حواس پنجگانه و...، بیش از همهچیز مرا به جستوجوی کارکرد آینه سوق میدهد که در مرکز این برداشتهای استعاری است. «چرا دیدن خود اینقدر مهم است؟ و چرا دستوپا میزنم که خودم را ببینم؟»
لکان، روانکاو فرانسوی، میگوید: «نوزاد بین شش تا هجدهماهگی فرایندی را تجربه میکند به نام مرحلهی "آیینهای" یا "امر خیالی".»
نوزاد هنوز چندان درک و تصوری از خودش ندارد. تمایز خود و دیگری را هم چندان تشخیص نمیدهد. رفتارها و کارکردهای او ناهماهنگاند. بعد خودش را در آینه میبیند. اول متوجه میشود که میتواند «او»ی در آینه را کنترل کند. دستش را بالا میبرد و «او»ی در آینه نیز دستش را بالا میبرد. بعد میفهمیم او که در آینه میبینیم خود ماست و تصور ما از خود، چیزی میشود که در آینه میبینیم. آنجا، آن زمان، آغازگاه شکلگیری ایگو است. یک روایت متولد میشود: از این به بعد، تصور من از خودم قرار است آن تصویر منسجمی باشد که از بازتاب صورت و بدنم در آینه دارم. تلاش میکنم یک جابهجایی را کامل کنم و آن انسجامی را در مورد خودم تصور کنم که در آینه میبینم. میخواهم او را با آنکه واقعاً هستم اشتباه بگیرم. هر وقت مانعی ایجاد شود و به هر دلیلی متوجه شوم فاصلهای بین من و منِ در آینه هست، مشوش میشوم. اوید در افسانههای دگردیسی از ناتوانی نارسیس در رسیدن به بازتابش در برکه مینویسد:
«در آن هنگام که او بر آن میشود تشنگیاش را فروبنشاند، گونهای دیگر از تشنگی درونش میبالد. آنگاه که از چشمه آب مینوشد، فریفتهی زیبایی چهرهاش که در چشمهسار بازتاب یافته است، میشود و آن را میبیند، در بر بازتابی سست و ناپایدار میشیبد و آنچه را که سایهای نیست، پیکری جاندار میپندارد. او در برابر خود، شوریدهخوی و بیخویشتن میماند... او آرمیده بر خاک، دیری دو ستاره را مینگرد، دیدگان خویش را... او در خود، آنچه دیگران را به ستودنش وامیدارد، میستاید. پرشور در ناآگاهی خود، خویش را میخواهد.»
آن نوزاد دوستداشتنی که ماییم و از طرف مادر و دیگر دوستدارانش ناز و نوازش و ستایش میشود، بعد از دیدن خود در آینه، آنچه دیگران را به ستودنش وامیدارد، میستاید و سعی میکند خود را با آن بازتاب یکی کند و در این راه اگر موفق شود انسان برای اولینبار توهم انسجام را تجربه میکند. منْ اینقدر منسجم نیست. پراکنده و چند تکه است. گاهی که سایهی بحران چهرهی انسان را تاریک میکند، سعی میکند باز جلوی آینه بایستد و باز آنچه دیگران را به ستودنش وامیدارد، بستاید. توهم انسجام، از خودبیگانگی اولیهای است که انسان، ناگزیر در رشد خود تجربه میکند و اگر نباشد ایگو توان شکلگیری ندارد. این آغاز شکلگیری ایگو است، اما ختم ماجرا نیست. خودشیفتگی آغازین فرویدی نیز در همین مرحله رخ میدهد.
خاطرهای از آشنایی دارم که حالت بدن و نشستنش در ذهنم مانده، اما جای صورتش هیچ نیست و نامی ندارد. یادم نیست از چه میگفت، اما یکدفعه میان حرفهای خودش پرید و گفت: «خدای من! تو چقدر خودشیفتهای!»
گفتم: «چطور؟»
گفت: «نیم ساعتی میشود که داریم با هم حرف میزنیم و در تمام این اوقات، دائم به خودت در آینه خیره شدی.»
الان که بعد از چند سال این تصویر را بازگو میکنم، فکر میکنم دو عمل همزمان رخ داده؛ خودم را نگریسته و او را ننگریستهام. نگاه کردن به بازتاب خود در آینه احتمالاً در اذهان مردم مشهورترین کاری است که یک انسان خودشیفته انجام میدهد. بههرحال آنطور که در اسطورهی نارسیس میخوانیم او نیز هنگامی که به بازتاب خود در آب برکه مینگریست و میدانست که از به دست آوردنش ناتوان است، از بین رفت و بهجای پیکرش گلی ماند که همیشه به برکه نگاه میکند: حتی وقتی نیستی، تمنای تو برای یکی شدن با آنکه در آینه هست باقی میماند.
آن خاطره در یادم مانده، چون احتمالاً از آن موقع بیشتر به اسطورهی نارسیس علاقهمند شدهام. اما آیا خیره شدن به آینه، بهتنهایی نماد انسان خودشیفته است؟ نه، چون تشخیص اختلال اصلاً اینگونه نیست. این استدلال نتیجهی عمومی شدن دانش روانشناسی است که خارج از اتاق تراپی و با چشم غیرمتخصص، هر نشانهای را خارج از بستر و خارج از تفسیر، صرفاً چون هست به برچسبی نسبت میدهند که میشناسند. نیاز تشدیدشدهی ما به نامگذاری همهچیز است. توضیح بیشتر در این مورد را به یادداشت دیگری موکول میکنم و فکر میکنم بله، درعینحال از جهتی و به اعتباری نشان خودشیفتگی است. چون پررنگ کردن خطوطی است که در کودکی، تصور ما از ایگوی منسجم را شکل داده؛ نوعی آیین برای تقویت و تجدید امر خیالی است.
نظر من این است که گاهی، وقتی تنش و اضطراب از حدی گذر میکند، وقتی با چالشی روبهرو میشویم که میشود گفت خود را گم کردهایم، وقتی اضطرابی وجودی، جایی چشم باز کند و تماشایمان کند، وقتی مرگ پیش میآید، شاید این آیین تجدید خطوط ایگو مقابل آینه نقش متفاوتی بیابد. شاید افزایش پیدا میکند و بیشتر نیاز پیدا میکنیم به دیدن خود که مطمئن شویم همانجاییم؛ منسجم و هنوز فروپاشی نشدهایم. دوست دارم اسمش را بگذارم «آیین تجدید خطوط». چند سال قبل در سررسید نوشتهام: وقتی هر صبح مقابل آینه میایستم تا آبی به صورتم بزنم، دارم خودم را به یاد میآورم. دارم صورتم را از نو نصب میکنم. میترسم اگر خودم را نبینم، اینجا و اینطور نمانم.
به این جملهی کلیشه که احتمالاً هر جایی با یک لحن ثابت شنیده باشیم، فکر میکنم: «تا حالا خودت رو توی آینه دیدی؟» هم خبر است هم توصیه. خبر از آشفتگی مخاطب جمله که لابد از بیرون پیداست، اما انگار خودش درکی از آشفتگی و پراکندگی خودش ندارد و توصیه است به اینکه خود را در آینه نگاه کنیم: آیین تجدید خطوط. انگار همین که این اتفاق بیفتد، همین که آماده باشیم برای دیدن خود در آینه، روند آشفتگی روبهپایان میرود.
گاهی یاد راوی رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها1 میافتم که قادر نیست خودش را در آینه ببیند. یعنی طبق آنچه تا اینجای متن گفته شد، تصور منسجمی از خود و از بدنش ندارد. چند شکاف بزرگ چنان تکهتکهاش کرده، یا خودش چنان شفاف شده و نور و تاریکی از تنش میگذرند که نمیتواند بازتاب صورت و بدنش را ببیند. شاید از همین است که روایت و مکان و زمان چنین در رمان رضا قاسمی پراکنده است. تکنیک روایی رمان با بدن تکهتکهی راوی منطبق است.
گاهی به یکی از دوستانم فکر میکنم که آینهی اتاقش را با پارچهای پوشانده بود؛ شاید چون نمیخواست خودش را اینطوری ببیند. شاید این نحو قرار گرفتن تکههای خودش در کنار یکدیگر را دوست نداشت و دنبال چیدمان دیگری از انسجام خود میگشت. از این شکل انطباق هویت با انگارهی بدلی که به او تحمیل شده، به نحوی آگاه شده و کنار نیامده بود. شاید دوست داشت خود را به شکل دیگری و با خطوط دیگری ببیند. شاید دیدن دوبارهی خود و تکرار آیین تجدید خطوط، برای او هم معنا با تحمیل و درونی شدن ارزشها و معناها و مفاهیمی است که در سالهای بعدی زندگی (در نظریهی لکان، در امر نمادین) به روی چهرهاش نشسته، در ساخت هویتش دخیل بوده و بودنش را شکل داده. شاید میخواسته از ریشه، آنچه را دیگر چیزها بر آن استوار میشوند، تغییر دهد. البته شاید.
من خیالبافم و به واسطهی مفاهیم هم رؤیا میبینم. روانکاو نیستم و هیچوقت نپرسیدم آیا واقعاً چنین است یا نه. اما هنوز به مسئله فکر میکنم. به اینکه من همانم که چهرهای از خودم هستم. به اینکه من بالاخره به نحوی هستم. نمیتوانم فقط باشم و بگویم من همانم که هستم. این پاسخی است که خدا در بیابان به موسی داده. طبق گزارش کتاب مقدس، موسی از درخت آتش پرسیده: «تو کیستی؟» و خدا چنین پاسخی داده؛ پاسخی رشکبرانگیز. عبارت «Ego sum qui sum» را در شرححال حساب تلگرام خود نوشتهام، یعنی من همانم که هستم و گاهی اتفاقی هم که شده آن را میبینم و فکر میکنم اسیر نحویم. بهتر بود از این قضیه که نحو بخشی از زبانشناسی است استفاده کنم و در بازی با کلمات بگویم ما به یک زبان هستیم؛ در زبان هستیم و نمیتوانیم بیرون از آن باشیم. نارسیس به روی آبی در برکه خم شده بود و ما باید روی زبانمان خم بشویم. شاید روی یک دال خاص.
انسان میتواند خود را در طرز نگاه دیگران به خودش ببیند. در صدای خودش و صداهایی که خطابش میکنند. اما دیگران آینههای منفعلی نیستند. هر سوژهای با ارزشها، پیشفرضها و قضاوتهای متفاوتی با دیگران روبهرو میشود. مهم است بدانیم دیدن خود در آینهی پدر یا مادر فرق دارد با دیدن خود در آینهی همکار یا معشوق. طبیعتاً در این بیشمار آینه، قویترین بازتاب را معیار قرار میدهیم و از بقیهی بازتابها هرکدام را که قویترین بازتاب بود، برمیداریم. دیگران میتوانند شخص را در طرز و نحو نگاه خود بازنویسی کنند. میگویند تو اینگونهای و تو خود را در نحو دیگری بازیابی میکنی. دیگرانی هم هستند که از تو میخواهند آنگونه که میخواهند، آینهشان باشی. به تو میگویند اینگونه مرا به خودم نشان بده. یعنی تو باید دیگری را آنطور که میل دارد نحو خودش باشد، به او نشان بدهی و برای این کار باید میل او را با میل خودت جایگزین کنی. این شکل از آینه کردن دیگران، برداشتی از رابطهی ارباب و بندهی هگلی است. کسی که بازتاب دلخواهش را از تو میخواهد و میل خود را به تو تحمیل میکند، ارباب است.
«تو آدمها رو مصرف میکنی.» این جملهی کلیشه را احتمالاً همراه با لحنی جراحتدیده در مکالمهای خطاب به خودتان یا دیگری شنیده باشید. شاید این جمله را برای کسی به کار برده باشید. من فکر میکنم این جمله بیان عمومی استفاده از دیگران برای دیدن خود است. اینکه دیگری را وادار کنی خودش نباشد و میل خود را دنبال نکند و تنها آینهای برای تو باشد؛ آنهم طوری که تو میخواهی بازتاب خودت را ببینی. فکر میکنم وقتی در یک جامعه به یک نفر میگوییم خودخواه یا خودشیفته یا خودبین و این کلمات را مترادف با هم به کار میبریم، منظورمان چنین چیزی باشد. همچنین فکر میکنم میشود این خصلت را به یک گروه یا یک نظام سیاسی یا اجتماعی یا فرهنگی نسبت داد: فرهنگی که تو را مصرف میکند، فرهنگی است که از تو میخواهد به شکل مطلوب او ظاهر شوی و آن فرهنگ را نمایش دهی. آن خودشیفتهای که در جامعه بیشتر او را میشناسیم، همان است که دیگران را، ابژهی دیدن و نشان دادن خود میکند؛ مرا آنگونه که دوست دارم ببینید و مرا آنگونه که دوست دارم به خودم نشان بدهید. شما آینهی من هستید و در زاویهای که من دوست دارم نصب شدهاید. به من آن خصلتی را نشان بدهید که دوست دارم در من دیده شود. مرا آنگونه که دوست دارم صدا بزنید. من میگویم با چه کلماتی و چه زبانی رودرروی من ظاهر شوید. اگر آینگی نکنید یا آینهی متفاوتی باشید، انسجام خود را؛ انسجامی که در خود دوست دارم ببینم؛ از دست خواهم داد و حس فروپاشی میکنم. تغییر نحوهی حضور شما، خط قرمز من است. تحملش نخواهم کرد.
یک فرد یا یک نظام اجتماعی یا سیاسی خودشیفته، تمامی این جملات را، بسته به شدت خودشیفتگیاش و به انواع مختلف تکرار میکند تا بتواند انسجام خود را آنطور که میخواهد به نمایش بگذارد. کاری خلاف طبیعت انسان. نظام اجتماعی یا سیاسی یا اقتصادی که از پیش در نظریات و کلام روشنفکران، تصور آیندهی کاملاً مشخص و محتومی به خودش گرفته و احتمالات دیگر را نادیده گرفته، دارد با استفاده از اسطورهْ آینهای رودرروی جامعه میسازد که گاهی ممکن است واقعیت را به نفع تصویر داخل آینه انکار کند. خلق طبیعتی جایگزین از هستی خود که منسجمتر است. ریچارد بوتبی در مرگ و میل میگوید: «کارکرد خیالی انسان که در مرحلهی آینهای آغاز میشود... ذاتاً طبیعتزداست. توهم انسجام و یکپارچگی که انسان در آن همیشه به دنبال خودسروری است... همان شکافی است که با جدا ساختن انسان از طبیعت، فقدان او در ارتباطش با طبیعت را تعیین میکند.»
اما یک نارسیسیم هم داریم که گاستون باشلار در کتاب آب و رؤیاها به آن اندیشیده است و تفاوتی مهم با لکان دارد و آن برقراری دوبارهی ارتباط با طبیعت و در نهایت با کل دنیاست:
«نارسیس بر فراز چشمه تنها به مشاهدهی خویش رها نشده است، تصویر او مرکز جهان است. این تمام جنگل است که همراه با نارسیس و برای نارسیس خود را نگاه میکند، تمام آسمان است که میآید تا از وجود تصویرِ باشکوه او آگاه شود.»
این طرز نگاهی به بازتاب خود است که باعث میشود دیگران نیز دیدن خود را به یاد بیاورند. درختان دور برکه روی آب خم شدهاند که خود را ببینند. آب روی خود تا خورده که خود را ببیند. آسمان و کلیت جهان نیز هم. و این دیدن خود، آگاهی از خود، آگاهی از زیبایی خود است. باشلار میگوید:
«...خودشیفتگی بدون تکبر که به هر شیء زیبا و به سادهترین گلها، حس آگاه بودن از زیبایی خود را میبخشد.»
چنینی بیانی، یا چنین نگاهی در اندیشهی باشلار یک بیان و نگاه شاعرانه است. طوری خود را ببینی و خود را نشان بدهی که با مرکزیت تو، دیگری که میلش حفظ شده، دیدن و خود را نشان دادن را به یاد بیاورد. چنان بازتاب خود را مثلاً در مردمک چشم دیگری ببینی که خودش نیز، خود را ببیند. اگر باشلار عینک لکان را نیز به چشم میزد، میگفت: «این نوعی نگاه است که چنین تصور یا توهم انسجام دیگری و انسجام جهان را بهوجود میآورد.» وقتی آسمان و کل جهان خود را همگام با نارسیس در آب برکه میبیند، خودی که واقعاً هست را با آنچه در آینه میبیند اشتباه میگیرد. مرحلهی آینهای این بار برای کل جهان بهوجود میآید و آسمان و درختان، ضمن آگاهی از خود، ضمن آگاهی از زیبایی خود، انسجامی را تجربه (تقویت) میکند: آیین تجدید خطوط جهان که یک تفاوت مهم با قبلی دارد: هر بار یک آدم متفاوتی در برکه یا بازتاب متفاوتی به خود نگاه میکند و جهان در مرکزیت نارسیسهای متفاوت مبدل به یک نارسیس بزرگ میشود. اگر باشلار از شاعری فرانسوی به نام یوآخیم گاسکه، نقل میکند که: «جهان یک نارسیس بزرگ است که در حال اندیشیدن به خود است.» باید اشاره کنیم آن سوژه یا مخاطبی که پای برکهای کوچک (هر بازتاب دیگری) کلیت منسجم جهان را بازسازی میکند، هر بار یک انسان متفاوت، یک تاریخچه و اگزیستانس متفاوت است، بنابراین جهان در آن واحد، انسجامها و چهرههای متفاوتی از خود را درمییابد. تفاوت ما و آسمان همین است که او صور بیشتری از خود را در یکلحظه، بدون اینکه دچار اضطرابی شود، درک میکند، اما به واسطهی انسان. به واسطهی حفظ آزادیِ دیگری. هر نارسیس که طرز نگاهی منتهی به چنین خودشیفتگی جهانیای دارد، خود و دیگری را همزمان آینههایی میکند که به هم شکل میدهند. شاملوی شاعر در شعر باغ آینه چنین نوشته:
روحم را زنگار میزنم
آیینهای برابر آینهات میگذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
من فکر میکنم بیان شاعرانه که به کار یادآوری یا ایجاد انسجام دنیاست، در هر فرهنگی بیش از همه در اسطوره و هنر آن فرهنگ قابلردیابی است. کار شعر و بهطور کلی اثر هنری و همچنین کار اسطوره، همین است که آینهای باشد برای ایجاد یا کشف نوعی انسجام، یا توهم انسجام در خود. اگر شعر نابی بخوانید، دیدن و نشان دادن خود و زیبایی خود را به یاد میآورید. بیدلیل نیست اگر گفته شود حافظ، سعدی، فردوسی، خیام و... در شکلگیری هویت جامعهی ایرانی نقش جدی دارند، چون تمام جامعه و تاریخ آن جامعه هنگام خواندن آن شعر خود را در یک انسجام به یاد میآورد و خودش را در بازتابها در زبان حافظ، فردوسی و سعدی و دیگر شهریاران شعر فارسی میبیند: آیین تجدید خطوط اینجا فال حافظی است که در شب یلدا یا نوروز میگیریم.
همیشه برای من بیتی هست که بتواند خودم را به خودم بازگرداند. یعنی با دیدنش، انگار به آینه نگاه کرده باشم، احساس کنم توانستهام از یک نقطهنظر به خودم و شرایطم نگاه کنم. آنچه از باور به فال باقی مانده همین است: فرد که البته از قبل انتظار دارد جایی در گوشهای خودش را بیابد، به نحوی در مصرعی خودش را بازمیشناسد و بعد از همان نقطه که نهتنها یک توهم انسجام، بلکه توهم بازیافتگی است، به مابقی بیتها نگاه میکند که مثلاً نوشته: به می سجاده رنگین کن! و احساس میکند حافظ با او صحبت کرده است. چه کسی میتواند ادعا کند نکرده؟
من عادت دارم از هر شاعری فال بگیرم. این رفتارم صورتی طنزآمیز هم به خود گرفته است. از سعدی، مولانا و بیدل فال میگیرم. از شاملو، مختاری و رؤیایی نیز هم. اما خواندن این گروه دوم گاهی با چالش روبهروست. باید به شکلی طنز بگویم همهجا نزد هرکس نمیشود ادعا کرد شاملو حرف میزند.
تعجب نکنید اگر دیدید یک جریان یا بخشی از تاریخ، هنرمندان و شاعرانی را برای همیشه یا در شرایطی رد میکند. بهخصوص شاعران صد سال اخیر ایران را، چون نمیخواهند خود را در و به واسطهی هنر و شعر این شاعران ببینند. چرا؟
ـ اول اینکه هر نوع صورت دادن به دنیا، نمیتواند آن شکل بازتابی باشد که ما میخواهیم. گاهی غرض آنکه نقش آینه بازی میکند را خوشایند نمیدانیم. گاهی هم یکی صورتی از ما را بیرون میکشد و چهرهای از ما را به خودمان نشان میدهد که شاید چندان باب میلمان نباشد. این اتفاق هم در شعر کهن میافتد و هم در شعر امروز، بنابراین نوعی گزینش لازم است که هرچه یکدستتر و سختگیرانهتر باشد، گزینشکننده را خودشیفتهتر نشان میدهد.
ـ دوم اینکه بخشی از تجربیات هنر مدرن، نمایش من در یک آینهی شکستهی چندتکه است. از ابتدا چند تکه به ما نمایش میدهد. جایی که وزن و انسجام درونی را که به واسطهی وزن عروضی ایجاد شده، کنار بگذاریم، شاید بیشتر شاهد چنین چیزی باشیم و اینکه ما بخشی از بازتابهای خود را، نه در چشمه و دریا و رود و نه در جام می، بلکه در جوی آب گندیده و شیشهی مغازهها در شلوغی و... در پیشزمینهای نهچندان منظم یا زیبا میبینیم. شاعر امروز، رؤیای آب را مثل مختاری در منظومهی ایرانی میبیند که در رود اروند گفته بود:
رؤیای تبزده
همپای آب
آب
نگهدار خون آدمی
که اکنون گورستان روان است.
این نگاه مغموم، به کار دیدن خود در آینه برای یافتن انسجام خود نمیخورد. تو را آنطور که دوست داری نشانت نمیدهد. آنطوری نشانت میدهد که در نگرشی انتقادی، باید چشم باز کنی و دنیا را ببینی. یادآوریِ جدایی از واقعیتی است که اسطورههای آینده باعث انکارش میشوند. ایدئولوژی آینه زیادی بر انسجام تأکید کرده و چیزی را حذف کرده که حذفش، هرچند از ورود اضطرابی جلوگیری میکند، اما واقعیت را نیز دورتر میکند.
واقعیت این است که در لحظاتی، دنیا آنچنان منسجم نیست که نیروهای گریز از مرکز وجود دارند و نمیتوان با جاذبهی تنها همهچیز را پیش برد، وگرنه آنقدر رودرروی آینه در خود فرومیرویم تا تبدیل به هیچ شویم. تا در خود بپیچیم و فشرده و کوچکتر شویم تا روزی ناپدید شویم و تنها آینه بماند. تنها همان زبانی بماند که باید رویش خم میشدیم که خود را ببینیم و حالا بر ما تفوق پیدا کرده است. سرنوشت نارسیس نیز همین بود. برکه ماند و از نارسیس هیچ نماند، جز ارادهی دیدن که در قالب گُلی کنار برکه پدیدار شد. آینه حتی بعد از نابودی، ارادهی دیدن را از تو میرباید و بهسوی خود میکشد.
هر بازتابی از خود، چیزی نیست که توسط همگان تحمل شود. نیرویی که چه در فرد چه در جامعه، خیلی وقتها به دلیل ناکامی و بحران در توسعهی اقتصادی و سیاسی از ترس پراکندگی و فروپاشی بیدار شده و مدام ما را جلوی آینه میبرد و از هر دیگری میخواهد که به شکلی قوی و بهشدت منسجم بازتابی از ما را به ما نشان دهد، نیروی بنیادگراست که از کلماتی شبیه «سیاهنمایی» که از اساس ارجاع به تصویر دارد و در همین «دیدن و نشان دادن خود» معنا پیدا میکند، انواعی از آیینگی را طرد و سانسور میکند و این کار، طرد و سانسورِ بخشی از واقعیات دنیاست. این نیروی بنیادگرا، در شرایط بقا قرار گرفته. تحمل مدارا با دیگری را ندارد. به دیگری میگوید بیگانه و بیگانههراس است. این نیروی بنیادگرا میگوید: «فقط به یک شکل رؤیا ببینید. به یک شکل آیینگی کنید که مبادا دنیا را ازهمفروپاشیده احساس کنم. برای محکمکاری پشت سر شهریاران شعر فارسی پنهان میشوم. مثلاً پشت سر حافظ که روایت کلان او و آینهی باشکوه و جادویی او را، جایگزین تمام بازتابهایی کنم که در کوچه و خیابان میبینید. این آینه به این بزرگی را بردارید و جلوی چشم خود بگیرید و در خیابان راه بروید و به آینههای شکسته، به بازتاب خود در چالههای کوچه و به بازتاب خود در مردمک چشم بیشمار آدم با بیشمار قصهی متفاوت نگاه نکنید. همین آینهی جادویی و بهحق جاودان کافی است.»
این نیرویی است که نمیتواند بپذیرد هنر و شعر، چه کلاسیک چه مدرن، هم آینه است و هم آینهشکن و حتی از شعر کهن، آینهشکنیاش را پنهان میکند و در شعر مدرن، هرگونه نمایشی را که به یادمان بیاورد پذیرش حقیقت در بیشمار آینهی چندتکه است، مذموم میداند.
حالا میتوانیم وارد سطح دیگری از پرسش در مورد بازتاب تصویر خود در آینه شویم: «آیا هرچه ادعای آینگی کند، آینه است؟ هرچه توان بازتاب داشته باشد، حقیقت را میگوید؟ هرچه توان بازتاب نداشته باشد یا مقابل آینه دیده نشود، حقیقت ندارد؟»
اگر این پرسشها را پاسخ ندهیم، بحثهای قبلی کمی سادهلوحانه به نظر میرسند و مسئلهی مهمی را نادیده میگیرند و آن این است: بله، هرچه ادعای آینگی کند، آینه است. آینگی طبیعتِ تمام موجودات عالم است. آنچه در اینستاگرام از خود یا دیگری به نمایش میگذاریم، آن هنگام که یک تصویر یا جمله یا ویدئوکلیپ را به اشتراک میگذاریم و میگوییم «این منم! این زندگی من است! این روایت من است! این چقدر منم و...» هم با آینهای مطلوب خویش روبهروییم که خطوط دلخواه ما را در آیین تجدید خطوط، به شکل تشدیدشده و گاهی با اغراق از نو پررنگ میکند. منتها آینه لزوماً حقیقت راستینی را به شما نشان نمیدهد، آنهم آینهای که فاعلیت دارد. صرفاً تفسیری از من است در نگاه دیگری. یعنی آن شکلی که توسط دیگری بازنویسی میشویم یا به خود بازتابیده میشویم، طبیعتاً بخشی از میل دیگری برای نمایش دنیا را در خود دارد. از فیلتر او گذشته. نمیتوان جلو آزادی بیان کسی را گرفت، اما میشود به همه اجازهی آینگی داد.
اما چیزی هم هست که بازتاب ما نیست و آن را در آینه میبینیم، مثل قوهایی که در نقاشی دالی فیلی را منعکس میکنند. من مقابل آینه میایستم و چیزی دیگر میبینم؛ چیزی که شاید همواره دیگرشونده نیز هست. انگار بازتابها، صرفنظر از اینکه الان چه چیزی مقابل آینه است، خودشان خود را تکثیر میکنند و بدون توجه به اینکه الان چه چیزی مقابلشان است، هرجا هر تصویری میتابانند. این چیزی است که بودریار در آثارش مدام تکرار میکند. انگار نارسیس در آب برکه خم شده باشد و بهجای خود یا جنگل یا آسمان، چیز دیگری ببیند؛ هرچیز و متقابلاً یکی دیگر مقابل آینه بایستد و اتفاقی دیگر بیفتد: هیچ نبیند. این به قول بودریار: «شرایط جدید عصر ماست.» بهنظر من سوءاستفاده از خاصیت نارسیسیم انسان است. نه که فقط بازتابمان کاریکاتوری از ما را نشان دهد و مثلاً یک ضعف یا یک قوت را بسیار بزرگتر یا بسیار کوچکتر نشان بدهد، که همین هم شایستهی تأمل و کشف خشونت پنهان درون چنین بازتابی است، بلکه انواعی از بازتاب، بالکُل ربطی به آن کس یا آنچه روبهروی آینه ایستاده ندارند.
شرایط راوی رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها چنین است. هیچچیز بازتاب داده نمیشود و چنین پدیدهای باعث و شاید نتیجهی فروپاشی ایگو است. در این شرایط، هم آنچه ادبیات کهن بهعنوان بازتابی از ما به ما ارائه میدهد، با طرز نگاه معاصری که ما داریم، میتواند مشکوک باشد، هم طرز نگاهی که در شعر معاصر است. اینها تنها روایتهای متفاوتیاند، بازتابهایی که در هیچ شرایطی هیچکدام راستینتر نیست. اگر سعدی بخوانیم، در دستیابی به حقیقت راستین خود بحقتر نیستیم، چون ممکن است در شکل خواندن ما، در آینهای که رودرروی ما گذاشته شده، نوعی دستکاری یا رفتارِ به قول بودریار سرطانی وجود داشته باشد. پشت جلد نمیدانم کدام کتاب، شاید کتابدرسی فیزیک یا شیمی، بیت شعری زیبا نوشته بود:
دل هر ذرهای که بشکافی آفتابیش در میان بینی
و این قسمت را دقیق یادم است که مخاطب، همکلاسیهای من، مقابل چنین آینهای در پی فهم دانش فرهنگی و تاریخ خود این سؤال را یک بار بهطور جدی مطرح کردند: «ما چند قرن قبل میدونستیم انرژی اتمی چیه؟» این همان بازتاب جایگزین است که فهم خویشتن در شعر کهن را هم مشکوک میکند: «از آنچه در آینه میبینید و قرار است خود را به شما نشان دهد، اطمینان دارید؟» این شرایطی است که بازاندیشی مدام در مورد انسجام ایگو را، بیشتر از عصرهای پیشین ضروری میکند و باید دائم سؤال مولانا را با لحن انتقادیتری مطرح کرد که: «زین دوهزاران من و ما، هی عجبا! من چه منم»
مهم است که کدام چشم، کدام نیروی خودشیفته، به شعر شهریاران شعر فارسی نگاه میکند. ما لزوماً در نوعی زیبابینی باشلاری کنار برکهی نارسیس بیدار نمیشویم. باید راه دیگری یافت که به ما بگوید کدام توهم انسجام و انگارهی بدل ما و کدام تصویر از پراکندگی و بدن تکهتکهی ما، شایستگی تأمل دارد و کدام، فقط از نیت یک اختلال نارسیسیتیک بزرگ آمده. هرچه باشد، برای دور کردن خطر، باید این شرط را پذیرفت که هیچ نیرویی در هیچ شرایطی حق ندارد تکثر آینههای حتی کجومعوج و شکسته و موجدار را رد کند و هیچ تصویری و هیچ بازتابی کامل نیست.
1.رمانی از رضا قاسمی؛ راوی فردی است در تبعید که در اتاقی در طبقهی ششم پانسیونی اجارهای زندگی میکند. با برخوردهایی که میان شخصیتهای این داستان، ایجاد میشود، شناخت راوی و جهان اطراف او برای مخاطب ممکن میشود. ساختار رمان، دالانهایی تودرتو است، بهگونهای که راوی در دو زمان روایت میکند.