حالا دیگر همه به درخت پرتقال شک کرده بودند؛ درخت باغچهی آقای توکل که در آن سر میبرید.
آقای توکل تنها قصابی بود که هیچوقت کسی گوسفندانش را در حالتی غیر از سربریدن نمیدید و کسی تابهحال انتهای مغازهاش را ندیده بود. از روی پشتبام که نگاه میکردی، مغازهاش بیشتر از چهل متر نبود، اما هروقت کسی گوشت میخواست، به او میگفت: «همینجا وایسا.»
بعد آرام در تاریکی انتهای مغازه گم میشد و بعد از چند دقیقه با گوسفند یا بزی‑ درحالیکه آرام گوش یا شاخ حیوان را گرفته بود و حیوان هم مقاومتی نمیکرد‑ برمیگشت. شیر آب را باز میکرد و آب با فشار از شلنگ راهراه قرمز و سیاه بیرون میزد. حیوان خودش بهسمت شلنگ میرفت و آب میخورد و سرش را بر لبهی سنگچین باغچهی جلوی مغازه میگذاشت. آقای توکل بالای سر حیوان میرفت، زیر لب چیزی میگفت و آرام سردیِ چاقو را بر شاهرگ پشمی وامانده میگذاشت. حیوان هیچ تکان نمیخورد، خون فواره میزد و خاک و پاچهی درخت پرتقال را خونی میکرد.
با اینکه این شیوهی کار آقای توکل کنجکاوی اهل محله را برانگیخته بود، اما این کنجکاوی هیچوقت به شلوغی مغازهاش منجر نشد. مردم از او میترسیدند. ظاهر عادیای نداشت. نحیف و استخوانی بود، با چند نخ خاکستری بر سر و ریشِ بزیِ همیشهحنایی و دندانهای زردی که مایل به قهوهای بود. در مغازه پیراهنی خاکستری میپوشید، با جیبی در سمت چپ که یک پاکت کِنت قرمز همیشه در آن لنگر انداخته بود و شلوار جین رنگورورفتهای که چاقوی سیاهی را در جیب بغلش نگه میداشت. مغازهاش روبهروی بنگاه سماوات بود.
آقای سماوات که قبلاً به سماوات شرخر معروف بود، حالا دفترودستکی به هم زده بود، با کسی شریک شده بود و تقریباً تمام مغازههای بَرِ خیابان محله را با قیمتی پایین بُزخَری کرده بود، اما آقای توکل روبهرویش ایستاده بود، دقیقاً روبهرویش، آنوَر خیابان.
سماوات مرد کوچکاندامی بود با موهایی به سیاهی قیر. تازه مزهی کتوشلوار زیر دندانش رفته بود و در گرمای چهل درجه هم کتش را درنمیآورد. شب که میشد، اگر نوری به او میتابید، مثل شبرنگ میدرخشید. تمام سه ماه تابستان را روی مخ آقای توکل کار میکرد تا او را راضی به فروش مغازه کند و هربار هم برای بازکردن سر صحبت از گوشت و راسته و دنبه شروع میکرد.
آن تابستان آقای توکل شش گوسفند به او فروخت. همینکه سماوات را میدید که درحال فکزدن و آسمانریسمانبافتن است، سیگارش را میگیراند و پشت به او مشغول پاککردن لاشهی آویزانبهمیخ میشد. تا تمامشدن کار گوشت، حداقل سه نخ دود کرده بود، اما فَک سماوات همچنان گودرز را به شقایق ربط میداد که: فشار خون مردم بالا رفته و دیگر پولی در این کار نیست و دکترها خوردن گوشت را بهزودی قدغن میکنند و چه و چه و چه. توکل منتظر میماند تا حرفش تمام شود، بعد با نگاهی از سر ترحم و خستگی وزن و قیمت را به او میگفت و کیسهها را به دستش میداد. سماوات، کلافه، کیسهها را برمیداشت و درحالیکه عرق از صورت گوشتالویش میریخت، کارت میکشید و میرفت.
سه ماه تابستان به همین منوال گذشت. حالا اواسط آبان بود و خیلی چیزها عوض شده بود. سماوات دیگر پیش توکل نمیرفت. مغازهی سر خیابان را که از آقای کرامتِ میوهفروش خریده بود، به مغازهی فرآوردههای لبنی تبدیل کرده بود؛ البته این اسمی بود که خودش روی آن گذاشته بود. درواقع یک قصابی مدرن راه انداخته بود تا همین چند مشتری توکل را هم ‑ که از تعداد انگشتان دو دست هم کمتر بودند ‑ از او بگیرد و ورشکستش کند.
آقای توکل مردم را میدید که بدون نگاهکردن به او بهسمت اول خیابان میروند و با خِشخِش نایلونهای سفید ‑ که ظرفهای سفید یکبارمصرفِ پُرِ گوشت در آن میدرخشد ‑ برمیگردند. گویی او نبود که چهل سال گوشت خانههایشان را تأمین کرده بود و خیلیهایشان با گوشتهای مغازهی او پروار و بزرگ شده بودند.
آن شب کرکرهی مغازه را پایین کشید و زودتر از همیشه اندک نور جلوی مغازه را کُشت. صندلی حصیری را پشت شیشهی مغازه گذاشت و نگاهش به نهالی افتاد که حالا درختی بارور شده بود؛ درخت پرتقالی با برگهایی پشمی که گویی همهی سال برف بر آن نشستهبود. چهل سال پیش وقتی با توران، همسرش، به این محله آمده بودند، این نهال را جلوی مغازه ‑ که خانهشان هم بود‑ کاشته بود، اما بعد از آنکه مار توران را درحال هرسکردن نهال گزید، دیگر دلش با درخت صاف نشد. برای همین بود که جای آب، درخت را خون میداد.
توران بعد از نیش مار فلج شد. پای چپش آنقدر ورم کرد و سیاه شد که دکتر برای نجات بقیهی بدنش از بالای زانو قطعش کرد. حالا او مجبور بود هرروز توران را روی ولیچر ببیند، درحالیکه پشت پنجرهی مغازه نشسته و لبخندی زورکی به مشتریها میزند. موهای آقای توکل هر روز سفید و کمپشتتر میشد، طوریکه کسانی که تازه به محل آمده بودند توران را به چشم دختر آقای توکل میدیدند.
یک روز اواسط گرمای مرداد، از صبح پنج گوسفند کشت و پاک کرد. وِزوِز پشهها از صبح کلافهاش کرده بود و بوی عرق خودش و خون گوسفندها به هم میپیچید. با آخرین مشتری سر وزن گوسفند دعوا کردهبود و غروب، توران را به اتاق پشت مغازه برد و زیر یک پا و نصفهاش را گرفت و روی تخت خواباند. رفت و از یخچال لیوانی آب برایش آورد و روی صندلی کنارش نشست تا خوابش ببرد، اما وِزوِز مگس درِ گوشش دوباره شروع شد. فکر کرد بهخاطر کار زیاد خیالاتی شده. به پشتی صندلی حصیری تکیه داد و زیرچشمی توران را دید که خوابش برده. چشمهایش داشت گرم میشد که دوباره وِزوِز شروع شد. مگس دور سرش میچرخید. آقای توکل که گیج خواب بود، چاقوی سلاخیِ روی پایش را چندباری در هوا تکان داد، اما وِزوِز قطع نشد. کلافه، همانجور که غرق خواب بود، از روی صندلی بلند شد. نور خیابان از پنجرهی اتاق، کج بر گلوی توران میتابید. ناگهان صدای وِزوِز قطع شد و آقای توکل لکهای سیاه در مورب نور دید. چاقو را بلند کرد و بر نقطهی سیاه فرود آورد و حس کرد دستش از گرما ذوب شد. چشمانش را باز کرد. گردن توران را دریده بود.
بعد از آن هرکس سراغ توران را از او میگرفت با صدایی خفه میگفت: «رفته شهرستان خونهی باباش.» برای کسی هم آنقدر مهم نبود که پیِ نبودن توران را بگیرد و کمکم نبودن او فراموش شد.
حالا بعد از سی و چهار سال از مرگ توران، دوباره روی همان صندلی نشسته بود و داشت درخت پرتقال را نگاه میکرد؛ درخت پرتقالی که از خون گوسفندان و جسد توران تغذیه کرده بود. بلند شد. کرکره را بالا زد، دستی بر برگهای پشمی پرتقال کشید و بهسمت بنگاهِ سماوات رفت.
درِ بنگاه را باز کرد. همه ساکت شدند. سماوات داشت ابزارفروشی آقای شکری را میخرید. آقای توکل گفت: «فردا ساعت یک بیا مغازه.»
مکثی کرد و به پسر سماوات که داشت قرارداد آقای شکری را مینوشت، نگاهی کرد. بعد ادامه داد: «دفتردستکتم بردار بیار.»
سماوات که شوکه شده بود، سرش را تکان داد.
فردا ظهر سر ساعت، دَمِدر مغازهی آقای توکل بود. مثل کرهای که درحال آبشدن باشد عرق میکرد. کرکرهی مغازه پایین بود. با خودکارش به شیشه زد و آقای توکل را دید که یواشیواش میآید. در را باز کرد و کرکره را بالا داد. با سرش سماوات را به داخل فرستاد.
سماوات نشست روی صندلی حصیری و شروع کرد به گفتن جزئیات واگذاری سرقفلی مغازه، آقای توکل اما حواسش به پرتقالی بود که داشت پوست میکند. آرام پوست پرتقال را تراشید و آن را پَرپَر توی پیشدستی جلوی سماوات گذاشت. سماوات تابهحال چنین برخوردی از آقای توکل ندیده بود. حرفش را قطع کرد و گفت: «مهربون شدی! بهسلامتی عازمی؟»
آقای توکل با صورتی درهم گفت: «کجا؟»
«سفر آخرت؛ آخه آدمایی مثل تو وقتی مهربون میشن که بفهمن مرگ بیخ گوششونه.»
آقای توکل چیزی نگفت. سماوات درحالیکه مایع قرمز از کنار لبش سرازیر شده بود، گفت: «عجب پرتقال خوبیه! من خونی خیلی دوست دارم. مال همین درخت خودتونه؟»
آقای توکل سر تکان داد. سماوات گفت: «البته اینا رو که امضا کنی، دیگه درخت ماست.»
بعد مثل ماشینی که خراب شده باشد، هارهار خندید.
توکل دستش را دراز کرد و سماوات برگهها را با شتاب داد. بعد از اینکه همهی برگهها را امضا کرد، گفت:«من دو هفته مهلت میخوام.»
سماوات گفت: «مشکلی نیست.»
بعد از روی صندلی بلند شد و در چشمبرهمزدنی به مغازهاش رفت؛ این آخرین باری بود که محله سماوات را در این هیبت دید.
دو هفته بعد، پسر سماوات آمد درِ قصابی. آقای توکل پرسید: «بابات کو؟»
«مریضه.»
«من مغازه رو به خودش تحویل میدم.»
«گفتم که مریضه. من رو فرستاده کلیدا رو ازتون بگیرم.»
«خودش اینا رو بهت گفت؟»
«بله. گفت کلیدا رو ازتون بگیرم. پولم که فردا میآد به حسابتون.»
آقای توکل کلیدها را بهش داد. گفت:«سلام بابات رو برسون.»
راه افتاد سمت سر خیابان با گوسفند سیاهی که همراهش بود. پسر نگاهی به صورت گوسفند انداخت. عرقهای ریزی روی صورت گوسفند در شعاع آفتاب میدرخشیدند و موهای فرشدهاش پریشان بود. آقای توکل گوشِ گوسفند را گرفت و راه افتاد. پسر، مات به کپل گوسفند که خیس بود و تکان میخورد نگاه میکرد. آقای توکل را در نور خورشید گم کرد.
در راه خانه به نوشتهی روی شیشهی قصابی فکر میکرد. به یاد آورد که قبلاً با رنگ سرخ نوشته شده بود: گوسفند زنده خریداریم، اما وقتی کلید را از توکل میگرفت، فهمید فعل شیشه گم شدهاست.
به خانه رسید. پلهها را سهتا سهتا بالا رفت. درِ اتاق پدرش را با شتاب باز کرد. روی ملافهی سفید، چند نخِ فِرشدهی سیاه دید. کلید را همانجا روی تخت گذاشت. پدرش نبود.