خاطره محمدی
مجری برنامه میگوید: «در وضعیت کنونی، اکیداً توصیه میشود که تمامی قابها و تابلوها از دیوارها برداشته شوند تا ایمنی شما تضمین گردد.» زن میرود روی کاناپه و عکس عروسیشان را از دیوار برمیدارد و میگذارد روی میز. مرد از پای تلویزیون بلند میشود. پایش به ل یوان چای میخورد...

علیرضا زیلوچی
هر بار از کنار نردههای دانشگاه تهران رد میشوم، سلسلهی عکسهای مشاهیر ایران روی این نردهها، رشتهی هر فکری که از آن سوی خیابان تا به اینجا در سرم بوده را از هم میگسلد . معمولاً هر بار که از آنجا رد میشوم، چند ثانیهای میایستم، در یک یا چند...

مهشاد فرنوش
دلخور بودم که اسفند تهران را از دست دادهام؛ اسفندِ -اگر بشود اسمش را گذاشت- بیتشویش و آسودهی شهر را. اسفند سال قبل را، وسط وقفههایی که میشد از آزمایش و دیالیز و شیمیدرمانی گرفت، توی خیابانها پرسه زدم، بیاینکه لحظهای حواسم از این پرت شود که مامان چند ماه...

زهرا صباغی
پدربزرگم دیروز مرد . هفتم تیرماه، کمتر از سه ماه بعد از آنکه در حملهی موشکهای اسرائیلی-آمریکایی، دخترش، دامادش و دو نوهاش را از دست داد، قلبش ایستاد . اما اگر بخواهم دقیقتر بگویم، مرگ او از همان روزی شروع شده بود که جنگ، خانهمان را با خبر کشته شدن...

فریبا محمودی
به آشپزخانه میروم. پیاز قرمز را برمیدارم و پوست میکنم و با خودم فکر میکنم که خب حداقل این یکی را میتوانم درست انجام بدهم. من میتوانم تصمیم بگیرم حلقهای خردش کنم یا نگینی. میتوانم کره را در تابه بیندازم و صبر کنم تا آب شود. بعد پیازها را به...

آزاده کفاشی
دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروساماندادن به کارهای عقبمانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمهی اول را نخورده بودیم که بووم؛ صدای انفجار هیچ...

حمید کاظمزاده
المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار باید کلی با هم بحث میکردیم که چرا من میگویم نه. نمیشد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم...
مریم ابراهیمی
سرم را بالای قابلمه میگیرم، عطر برنج میخورد توی صورتم، نفس میکشم. دانههای برنج قد کشیدهاند. هیچوقت فکر نمیکردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر میکنم چه خوب از پسش برآمدهام. از دیدن دانههای کشیده و سفید برنج کیف میکنم. دستمریزاد دختر! چه کردهای. صدای انفجاری دلم را میلرزاند. از...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد