به آشپزخانه می روم. پیاز قرمز را برمی دارم و پوست می کنم و با خودم فکر می کنم که خب حداقل این یکی را می توانم درست انجام بدهم. من می توانم تصمیم بگیرم حلقه ای خردش کنم یا نگینی. می توانم کره را در تابه بیندازم و صبر...

دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروسامان دادن به کارهای عقب مانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمه ی اول را نخورده بودیم که بووم؛...

المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران می شنید، زنگ می زد یا پیام می داد و هر بار باید کلی با هم بحث می کردیم که چرا من می گویم نه. نمی شد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر...
سرم را بالای قابلمه می گیرم، عطر برنج می خورد توی صورتم، نفس می کشم. دانه های برنج قد کشیده اند. هیچ وقت فکر نمی کردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر می کنم چه خوب از پسش برآمده ام. از دیدن دانه های کشیده و سفید برنج کیف می...

تجربه ی درد در تمام انسان ها مشترک نیست. صاحب تاریخچه است؛ به مرور زمان و مکان به مکان تغییر می کند. شرح این تاریخ گویای سیاست نهادینه در بطن تلاش هایی است که برای اندازه گیری، اعتباربخشی یا فراموش کردن تجربه ی کسانی که درد دارند صورت گرفته است....

حافظه ی عاطفی همان بخش از مغز انسان است که انتخاب می کند بعضی از خاطرات را سال ها نگه دارد . سیستم های حافظه، تجربه هایی را که در زمان برانگیختگی هیجانی شدید رمزگذاری شده اند، بهتر به خاطر می سپارند. این فرایند حاصل همکاری آمیگدال و هیپوکامپوس است....

روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاین زورگه در حالی که چمدانِ پاپیه ماشه ی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیش های جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کم کم داشت فکر می کرد این کیف، که اشیای قیمتی اش...

اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن به آرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین می رفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف می کرد تا اعلامیه ای را به گوش همه برساند. در کرانه های ماسه ای شلوغی که صدها مجروح...
