icon
icon

برچسب:جنگ

sort
مرتب‌سازی
sort
مرتب‌سازی
شوروم 49

دایره‌های معلق در هوا

خاطره محمدی

مجری برنامه می‌گوید: «در وضعیت کنونی، اکیداً توصیه می‌شود که تمامی قاب‌ها و تابلوها از دیوارها برداشته شوند تا ایمنی شما تضمین گردد.» زن می‌رود روی کاناپه و عکس عروسی‌شان را از دیوار برمی‌دارد و می‌گذارد روی میز. مرد از پای تلویزیون بلند می‌شود. پایش به ل یوان چای می‌خورد...

دایره‌های معلق در هوا
شوروم 49

عکس روی طاقچه‌ی اتاق کوچیکه

علیرضا زیلوچی

هر بار از کنار نرده‌های دانشگاه تهران رد می‌شوم، سلسله‌ی عکس‌های مشاهیر ایران روی این نرده‌ها، رشته‌ی هر فکری که از آن سوی خیابان تا به اینجا در سرم بوده را از هم می‌گسلد . معمولاً هر بار که از آنجا رد می‌شوم، چند ثانیه‌ای می‌ایستم، در یک یا چند...

عکس روی طاقچه‌ی اتاق کوچیکه
شوروم 49

تهران، بحبوحه‌ی شکوفه‌ی زردآلو

مهشاد فرنوش

دلخور بودم که اسفند تهران را از دست داده‌ام؛ اسفندِ -اگر بشود اسمش را گذاشت- بی‌تشویش و آسوده‌ی شهر را. اسفند سال قبل را، وسط وقفه‌هایی که می‌شد از آزمایش و دیالیز و شیمی‌‌درمانی گرفت، توی خیابان‌ها پرسه زدم، بی‌این‌که لحظه‌ای حواسم از این پرت شود که مامان چند ماه...

تهران، بحبوحه‌ی شکوفه‌ی زردآلو
شوروم 49

دوباره

زهرا صباغی

پدربزرگم دیروز مرد . هفتم تیرماه، کمتر از سه ماه بعد از آنکه در حمله‌ی موشک‌های اسرائیلی-آمریکایی، دخترش، دامادش و دو نوه‌اش را از دست داد، قلبش ایستاد . اما اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، مرگ او از همان روزی شروع شده بود که جنگ، خانه‌مان را با خبر کشته شدن...

دوباره
شوروم 48

هنوز می‌توانی چیزی درست کنی

فریبا محمودی

به آشپزخانه می‌روم. پیاز قرمز را برمی‌دارم و پوست می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که خب حداقل این یکی را می‌توانم درست انجام بدهم. من می‌توانم تصمیم بگیرم حلقه‌ای خردش کنم یا نگینی. می‌توانم کره را در تابه بیندازم و صبر کنم تا آب شود. بعد پیازها را به...

هنوز می‌توانی چیزی درست کنی
شوروم 48

اسلحه را بگذار، کانولی را بردار

آزاده کفاشی

دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروسامان‌دادن به کارهای عقب‌مانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمه‌ی اول را نخورده بودیم که بووم؛ صدای انفجار هیچ...

اسلحه را بگذار، کانولی را بردار
شوروم 48

بارانِ اشکم می‌رود

حمید کاظم‌زاده

المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران می‌شنید، زنگ می‌زد یا پیام می‌داد و هر بار باید کلی با هم بحث می‌کردیم که چرا من می‌گویم نه. نمی‌شد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم...

بارانِ اشکم می‌رود
شوروم 47

خانه‌ای که بر شانه‌های من است

مریم ابراهیمی

سرم را بالای قابلمه می‌گیرم، عطر برنج می‌خورد توی صورتم، نفس می‌کشم. دانه‌های برنج قد کشیده‌اند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر می‌کنم چه خوب از پسش برآمده‌ام. از دیدن دانه‌های کشیده و سفید برنج کیف می‌کنم. دست‌مریزاد دختر! چه کرده‌ای. صدای انفجاری دلم را می‌لرزاند. از...

خانه‌ای که بر شانه‌های من است
دایره‌های معلق در هوا
شوروم 49

دایره‌های معلق در هوا

خاطره محمدی

مجری برنامه می‌گوید: «در وضعیت کنونی، اکیداً توصیه می‌شود که تمامی قاب‌ها و تابلوها از دیوارها برداشته شوند تا ایمنی شما تضمین گردد.» زن می‌رود...

عکس روی طاقچه‌ی اتاق کوچیکه
شوروم 49

عکس روی طاقچه‌ی اتاق کوچیکه

علیرضا زیلوچی

هر بار از کنار نرده‌های دانشگاه تهران رد می‌شوم، سلسله‌ی عکس‌های مشاهیر ایران روی این نرده‌ها، رشته‌ی هر فکری که از آن سوی خیابان تا...

تهران، بحبوحه‌ی شکوفه‌ی زردآلو
شوروم 49

تهران، بحبوحه‌ی شکوفه‌ی زردآلو

مهشاد فرنوش

دلخور بودم که اسفند تهران را از دست داده‌ام؛ اسفندِ -اگر بشود اسمش را گذاشت- بی‌تشویش و آسوده‌ی شهر را. اسفند سال قبل را، وسط...

دوباره
شوروم 49

دوباره

زهرا صباغی

پدربزرگم دیروز مرد . هفتم تیرماه، کمتر از سه ماه بعد از آنکه در حمله‌ی موشک‌های اسرائیلی-آمریکایی، دخترش، دامادش و دو نوه‌اش را از دست...

هنوز می‌توانی چیزی درست کنی
شوروم 48

هنوز می‌توانی چیزی درست کنی

فریبا محمودی

به آشپزخانه می‌روم. پیاز قرمز را برمی‌دارم و پوست می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که خب حداقل این یکی را می‌توانم درست انجام بدهم....

اسلحه را بگذار، کانولی را بردار
شوروم 48

اسلحه را بگذار، کانولی را بردار

آزاده کفاشی

دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروسامان‌دادن به کارهای عقب‌مانده...

بارانِ اشکم می‌رود
شوروم 48

بارانِ اشکم می‌رود

حمید کاظم‌زاده

المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران می‌شنید، زنگ می‌زد یا پیام می‌داد و هر بار...

خانه‌ای که بر شانه‌های من است
شوروم 47

خانه‌ای که بر شانه‌های من است

مریم ابراهیمی

سرم را بالای قابلمه می‌گیرم، عطر برنج می‌خورد توی صورتم، نفس می‌کشم. دانه‌های برنج قد کشیده‌اند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر...

icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram