حمید کاظمزاده
المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار باید کلی با هم بحث میکردیم که چرا من میگویم نه. نمیشد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم...
المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد