المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران میشنید، زنگ میزد یا پیام میداد و هر بار باید کلی با هم بحث میکردیم که چرا من میگویم نه. نمیشد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر بار غر زد که هرچه هم بشود، من عین خیالم نیست و حال تکانخوردن ندارم و از این حرفها. حوصلهام دیگر داشت سر میرفت و کلافه بودم از اینهمه توضیحی که برای هیچوپوچ باید میدادم.
تلفن را قطع کردم و ایستادم روبهروی تلویزیون و صدایش را کمی بلندتر کردم. داشت میگفت کرمانشاه و چند جای دیگر را زدهاند. اخبار مثل کسی بود که داشت دل به دلم میداد که مطمئن شوم همهجا یکرنگ است و بهتر است بمانم توی خانهی خودمان.
با انگشتهایم ریتم گرفته بودم روی شکمم. اینستاگرام را باز کردم. صفحهی گوشی قفل شده بود روی پستی که چند روز پیش سرآشپز ترکیهای که دنبالش میکردم گذاشته بود. هنوز داشت وسط جنگل توی هوای سرد خوراک دندهی بره درست میکرد و کلیپ قفل شده بود روی لحظهای که داشت گوشت را به زیره و فلفل سیاه و ۱۰ جور ادویهی دیگر آغشته میکرد. صفحه را کشیدم پایین. چیزی بالای صفحه شروع کرد به چرخیدن. میدانستم بیثمر است، ولی باز هم داشتم نگاه میکردم ببینم خبری از پستهای جدید میشود یا نه. خبری نبود؛ نه از پستهای جدید، نه از فیلترشکن و نه از اینترنت. هیچ کاری نمیشد بکنم.
گفتم ادامهی کتاب صوتیام را گوش بدهم و دراز کشیدم روی کاناپه. صدایش را هم کم کردم که آقاجان را بیدار نکنم.
آقاجان آرام خوابیده بود روی تخت کنار پنجره. هر چند دقیقه یک بار خیره میشدم به قفسهی سینهاش تا مطمئن شوم بالا و پایین میرود و دارد نفس میکشد. خواب و بیدارش فرقی نداشت. بیدار هم که بود، چشم میدوخت به یک گوشه از سقف و گاهی نیم ساعت و حتی بیشتر همانجور خیره میماند. نه حرفی، نه صدایی. من اگر چیزی توی خانه روشن نمیکردم، تنها صدایی که خانه را پر میکرد، صدای دستگاه پمپ بادی بود که وصل بود به تشک مواج زیر آقاجان.
آقاجان دیگر همان تککلمههایی را هم که مثلاً تا یک ماه پیش میپراند، نمیگفت. خیلی دوست داشتم میشد از او بپرسم وقتی دارد قاب عکسی را نگاه میکند که تویش من پنج سالهام و لخت نشستهام وسط باغچهی حیاط، زیر درخت انجیر و دستم را بهزور حلقه کردهام دور فوارهی آهنی و سرم را هم عقب گرفتهام که آب مستقیم نزند توی صورتم و از خنده ریسه رفتهام، چه حسی دارد.
نمیدانستم آلزایمر چقدر میتواند ذهن را بساید که پستیوبلندیهای روزهای رفته از یاد آدم برود و یادش برود بیشتر از ۴۰ سال است که پسر دارد و او منم و الان نشستهام کنارش و دارم سعی میکنم هرطور شده دو قاشق سوپ بدهم بخورد.
آقاجان همهچیز را فراموش کرده بود؛ حتی خودش را. دکتر گفته بود دورش را پر کنیم از چیزهایی که برایش خاطرهی گذشتهها را زنده میکند. به همین خاطر، خانه شده بود شبیه سمساریها و عتیقهفروشیها که هم حوصلهی آدم از شلوغیاش سر میرود و هم از دیدن رد زندگی روی وسایل آدمهایی که ندیده، گرم میشود. کلی از عکسهای قدیم و جدید را قاب کرده بودم و زده بودم به دیوارها یا گذاشته بودم روی طبقهی دکور چوبی پذیرایی، روبهروی تخت. آقاجان نگاهشان میکرد، ولی نگاهش رد میشد از قابها و عکسهای تویش؛ انگار پشت هر قاب، داشت چیزی را میدید و زل میزد به آن. پنکهی فلزی سهپرهی مارک جنرال را گذاشته بودم روی شلف چوبی دیوار که مستقیم جلوی نگاهش باشد.
هیچچیز را به یاد نمیآورد و به هیچچیز واکنشی نشان نمیداد.
همین چند وقت پیش، لابهلای وسایلم، یویوی چوبی بچگیهایم را پیدا کردم؛ از آن چیزهایی که آدم با دیدنشان ناخودآگاه لبخند میزند. رفتم پیش آقاجان و نشستم روی صندلی کنار تختش و گفتم: «آقاجون یادت میآد اینو؟»
حتی رویش را هم نکرد به من.
«خودت درست کردی برام. یادته؟» و بردم جلوی صورتش.
فکش را فشار میداد روی هم و شقیقهاش داشت میلرزید، مثل همیشه؛ مثل وقتهایی که اخبار نگاه میکرد یا وقتی که داشت به حرف کسی گوش میداد. از بچگی این لرزش شقیقههای آقاجان را دوست داشتم. دست میگذاشتم دو طرف صورتش و میخواستم نگهش دارم و آقاجان ناگهان پقی میکرد و من میترسیدم و بلندبلند میخندیدم.
گفتم: «رفتیم با هم بازار تبریز. منو بردی یه جاهایی که خیلی از تبریزیها هم بلدش نبودند. یه پیرمرد رو پیدا کردی که تا فرق سرش پر از خاکاره بود. این قرقرهچوبیو از اون گرفتی. گفتی برام سمباده بزنه. یادت میآد؟ آخرش یه روغنجلا هم زد و داد بهمون.»
وقتهای دیگر اگر بود، آقاجان حرف را از من میقاپید و خودش شروع میکرد به ادامهدادن و چیزهایی که من یادم نبود را هم یادم میآورد، اما حالا ساکت بود. میخواستم حرف بزنم، شاید وسط کلمهها چیزی باشد؛ حرفی، خاطرهای، کلمهای که قلاب بیندازد توی ذهن آقاجان و چیزی را یادش بیاورد.
«همون باری بود که با قطار رفتیم تبریز... سرتو میکردی بیرون میگفتی داریم میریم تو تونل، بعد زودی میاومدی تو و منو هم مینشوندی که مثلاً پناه بگیریم و سرمون نخوره به طاق تونل.»
خندیدم. باز همهچیز پیش آقاجان ساکت بود. دیدم نمیتوانم؛ انگار داشتم سرکوفت میزدم و میگفتم این را هم یادت نیست؟ این را چطور؟ اینیکی چه؟
روزهای اول خیلی زود گریهام میگرفت. باور نمیکردم و میگفتم مگر میشود آقاجان کاسهی کوچک برنجی را که از مغازهی بستنیفروشی خیابان منوچهری دزدیدیم، یادش نیاید؟ و بلافاصله نگوید: «پسر، دزدیدیم چیه؟ اونموقع تو فکر کردی دزدیدیم. پولشو قایمکی دادم به یارو. هر بار میگه دزدیدیم.»
یا مگر میشد از جلوی بیمارستان روزبه رد شویم، ولی آقاجان با دست مغازههایی که معلوم بود سالهاست کرکرهشان بالا نرفته را نشان ندهد و نگوید که عصری همینجا نشسته بوده که ناصر حجازی میآید دیدن صاحبکار آقاجان و آقاجان میپرد چند مغازه پایینتر فالودهشیرازی و معجون میگیرد برایشان و ناصرخان لب نمیزند به هیچکدام و آخرش نزند روی پای لاغرش و نگوید: «عجب گلری بود این مرد»، اما شده بود.
حس میکردم آقاجان مانده و یک صفحهی سفید که روزها مینشیند به تماشایش.
داشت چرتم میبرد. برگشتم به پهلو و بهزور خودم را توی کاناپه جا دادم و صفحهی موبایلم را روشن کردم و لیچس را باز کردم و زدم روی یک بازی جدید. سیاه را برداشتم. بیحوصله بودم. عین احمقها بازی میکردم. سربازها را یکیدرمیان میبردم جلو. فیل را میگذاشتم جایی که با یک سرباز راحت بشود آن را زد. قلعههایم را مثل آبخوردن دادم رفت. دوست داشتم زود مات شوم. نمیدانستم چرا. شاید هم میدانستم. حوصلهی فکرکردن نداشتم. میخواستم این ساعتها، این روزها، این هفتهها بگذرند. دلم سگدوزدنهای همیشه را میخواست. دلم میخواست بروم توی ترافیک تونل نیایش گیر کنم و فحش بدهم به عالم و آدم. دلم این روزهای تهران را هیچ نمیخواست. که چه؟ آدم از همت بپیچد توی صیاد جنوب و ۱۰ دقیقه نشده برسد پل چوبی؟ مات شدم. همهی مهرههایم را داده بودم و شاهم مانده بود و آخر سر اسبش را آورد توی خانهی e6 و تمام.
زنگ زدم به المیرا. پرسیدم ناهار درست کرده یا نه و اینکه رفته برای ترمیم ناخن یا نه و اینکه عصر چه ساعتی مادرش را میبرد مطب برای بازکردن گچ دستش. دلم حرفهای روزمرهی بیهوده میخواست. حوصله نداشت. حرفهایم که میرفتند سمت المیرا، کات میخوردند و میماسیدند. صدای محیط دورش خیلی بلند بود. گفتم: «تو آهنگ گذاشتی؟»
گفت: «نه بابا. تلویزیونه. ببین... اون قسمتی که دکتر حشمت رو میخواستند دار بزنند، یادته تو سریال میرزا کوچک خان؟»
گفتم: «نه. چطور؟»
گفت که توی گوشی که میچرخیده و کلیپهای دانلودشده را میدیده، پیدایش کرده و به نظرش آمده آنجا که شجریان میخواند: «حلاجوشانیم که از دار نترسیم»، شبیه آواز یارم «به یکلا پیرهن» است. میخواست ببیند درست حدس زده یا نه. شجریان کجای کوچک جنگلی خوانده بود آخر؟ فهمیدم کدام آواز را میگوید، ولی گفتم یک تکهاش را بخواند. دلم میخواست صدای المیرا را بیشتر بشنوم. شعرش را بلد نبود و سعی کرد آهنگش را بخواند. گفتم: «اینو توی آذرستون خونده. تو اینستا گذاشتند رو اون کلیپ.»
بلند شدم. نگاهی به قفسهی سینهی آقاجان انداختم. بالا و پایین میشد. رفتم توی اتاق و در را بستم و همان تکه را خواندم. با هیجان کودکانهای گفت: «آآآره. همین بود.»
لابد گونهاش چال افتاده بود آن لحظه و سیاهی چشمانش براقتر به نظر میرسید. گفتم اگر شروع کنم برایش آواز شوشتری را توضیح بدهم، حوصلهاش سر میرود. آرام خواندم: «خودت یه روز میفهمی من واسه تو چی هستم... چه التماسی واسه تو، تو این صدامه...»
گفت: «اِ... اینها همهشون شوشتریان پس.»
خواستم ادامه بدهم که چه التماسی در صدایم هست که المیرا زودتر برگردد و از این آوارگی و تنهایی دربیایم. خودخواهانه دوست نداشتم به خاطر اینکه مادرش افتاده و پایش شکسته، من را بگذارد و برود و من بمانم و آقاجان که لب حیات ایستاده و هر لحظه شاید یکی هلش بدهد و از لب دنیا بیفتد پایین. دوست نداشتم من بمانم و یک شهر خالی وسط جنگ. میخواستم بگوید اگر هم رفته، حالا که یکه و دستتنها ماندهام، مادرش را میسپارد به برادر کوچکترش و برمیگردد تهران.
حال آقاجان را پرسید. صدایش عوض شد. هر وقت میخواستیم دربارهی آقاجان حرف بزنیم، صدایمان عوض میشد. آقاجان محتضری بود که داشت تمام تلاشش را میکرد برای مردن. آقاجان داشت پیش چشممان ذرهذره میمرد و تمام میشد و من مانده بودم کنارش، تنها.
فردای شبی که تهران موشک خورد، پرستار ۲۴ساعتهی آقاجان زنگ زد که دیگر نمیآید، که بچهی کوچک دارد و دارند جمع میکنند بروند خانهی پدرزنش آنور املش. گفت حاجآقا را دو ساعت به دو ساعت به پهلو بخوابانم و پشتش را آرام دست بکشم تا خون جریان پیدا کند و بدنش زخم بستر نشود و حواسم به نفسکشیدنهایش باشد که تند و کند نشوند.
المیرا گفت: «یهسر به خونهی خودمون هم بزن.»
گفتم: «نمیشه. نباید آقاجونو تنها بذارم. تا برم برگردم، خودش یه ساعت میشه. راستی الی... آقاجون اگه الان هشیار بود، خیلی خوشش میاومد از این وضعواوضاعها.»
نتوانستم منظورم را درست حالیاش کنم. حق داشت. آدم عادی چرا باید از جنگ خوشش بیاید؟
المیرا جنگ عراق را یادش نمیآمد. یک سال و خردهایاش بود که آقاجان اصرار کرد که پسرخاله دست زنوبچهاش را بگیرد و بیایند تهران. آن روزها عراق بدجور افتاده بود به جان تبریز. دمبهدقیقه صدای آژیر بلند میشد و مردم را میفرستاد توی پناهگاه. آقاجان گفت بیایند تهران پیش هم باشیم. آن روزها ما هم طبقهی بالا را ول کرده بودیم و رفته بودیم توی زیرزمین خانه و مثل خالهبازی و مهمانبازیهای بچهها، توی یکوجب جا زندگی میکردیم. آژیر که میزدند، میدویدیم زیر پله و جمع میشدیم آنجا، چون آقاجان فکر میکرد امنترین جای خانه است. فکر میکرد این ساختمان آجری پیزوری، ته تهران، که بهقوت «حمد» و «قل هو الله» سرپا مانده، زیر بمبوموشک، جای امنی دارد برایمان. ما میرفتیم آنجا و آقاجان رادیوی شارپ قدیمی را که روی بلندگویش توری نقرهای داشت و یک طرفش هم بلند شده بود، برمیداشت و میرفت پشتبام. خوشش میآمد ببیند رد موشکها چطور توی آسمان خط انداخته و میخواست حدس بزند موشک کجای تهران خورده.
اولین شبی که پسرخاله و زنش و المیرا خانهی ما بودند، آخر شب آژیر قرمز زدند. مامان من را بیدار کرد و بیدارشده و نشده دستم را گرفت و کشاند که بدوم. دویدیم زیر راهپله. نشستم و چمباتمه زدم کنار مادر المیرا و زانوهایم را بغل گرفتم. بچه را بغل گرفته بود و پای المیرا افتاده بود روی زانوی من. پای سرخ و براق المیرا افتاده بود روی زانویم و نزدیک صورتم. انگشتهای پای المیرا به هم چسبیده بودند و داشتند باز و بسته میشدند. المیرا بوی شیر تازه و پشمک و شیرینی پاپیونی میداد. دلم میخواست مثل آقاجان، بزرگ بودم و ریش داشتم و المیرا را میخواباندم و پاهایش را میکشیدم روی صورتم و تهریشم المیرا را قلقلک میداد و میخندید و از گلو صدا میداد.
المیرا داشت باز اصرار میکرد که همت کنم و آقاجان را با هر زحمتی شده، بردارم و ببرم تبریز. نمیخواستم بروم. من جایی نداشتم جز خانهمان. لابد دراز کشیده بود روی کاناپهی جلوی تلویزیون و پاشنهی پای راستش را گذاشته بود روی انگشتهای پای چپ.
پرسیدم ناهار چه درست کرده. گفت: «گارنی یاریخ» و زبانش برگشت به ترکی و شروع کرد به تعریفکردن که بهزور بادمجان قلمیِ بهدردبخور پیدا کرده و هرچه بوده به درد دلمه میخورده، نه بادمجان شکمپر.
نپرسیدم که زرشک و گردو هم ریخته توی مایهی غذا یا نه.
گرسنهام شد. جرئت نمیکردم از بیرون غذا سفارش بدهم. میترسیدم کهنه باشد. خسته هم شده بودم از بس تن ماهی و کنسرو خورده بودم و دلم میخواست حالش را داشتم و بلند میشدم یک غذای درستوحسابی میپختم، اما همان غذای آقاجان را هم بهزور درست میکردم. تا عدسی را میکس میکردم که لازم نباشد بجود یا ماهی توی فر پخته را کامل له میکردم که مطمئن باشم حتی تیغ کوچکی هم ندارد و با جنگودعوا میدادم آقاجان بخورد، خودم از اشتها میافتادم.
عصر فشار آقاجان رفت بالا. حس کردم بیتابی میکند. سعی میکرد بلند شود و نمیتوانست و صداهای ضعیفی از دهانش بیرون میآمد. خیلی ترسیدم. زنگ زدم به پرستارش. گفت فشارش را بگیرم. بازوبند را پیچیدم دور دستش. بازوی آقاجان دیگر همان گوشت آویزان قبل را هم نداشت؛ استخوان مانده بود و یک لایه پوست رویش. دکمهی دستگاه فشارسنج را زدم و بازوبند شروع کرد به بادشدن. انگشتهای آقاجان را گرفته بودم توی دستم. کی دست آقاجان اینطور بیجان بود؟ دستهای ۹۰سالهی آقاجان شده بودند مثل شاخهی خشک یک درخت که پاییز بر آن گذشته و تا برگ آخرش را تکانده و به اشارهی پرندهای میشکند و خرد میشود. رگهای کبودش بیشتر ورم کردند.
چقدر با این رگها بازی کرده بودم. حتی ۱۰-۱۲ساله هم که بودم، لم میدادم روی بالش پشتی، کنارش. همانطور که او داشت تلویزیون تماشا میکرد، من دستش را میگرفتم و رگها را زیر پوستش هل میدادم به اینطرف و آنطرف.
فشارش ۱۶.۵ بود روی ۱۰. کمی آب دادم که بخورد و نشستم کنارش. انگار بدنش آرام شد؛ شاید هم چون من نشسته بودم کنارش. شاید میفهمید دارم همهی تلاشم را میکنم که مهربان و مراقبش باشم. باید یک ربع دیگر فشارش را میگرفتم و اگر پایین نیامده بود، زنگ میزدم به دکتر. دست آقاجان را گذاشتم بین دو کف دست خودم؛ انگار که بخواهم صافش کنم. شروع کردم به نوازش آرام دستش. نمیدانستم متوجه میشود یا نه. گاهی سرد و مات نگاهم میکرد و من باید از همین نگاههای بیجان میفهمیدم که چه میخواهد. ریتم نفسکشیدنش به نظرم طبیعیتر شد. دست بردم و کف دستم را گذاشتم روی سینهاش. دستم آرام میآمد بالا و میرفت پایین.
من هیچوقت جوانیهای آقاجان را ندیده بودم. من که به دنیا آمدم، ۵۰ سالش بود و تا چشم باز کنم، موهایش سفید شده بودند و صورت و پیشانیاش چروک افتاده بود. من که رسیدم، آقاجان روزهایش را با خاطرهی روزهای رفته سر میکرد و دیگر حوصله نداشت دل به دل من بدهد و مثل بقیهی باباها ببیند خاطر ملوکانهی تکپسرش میل چه دارد و از زیر سنگ هم شده آن را جور کند.
آخرهای شهریور، خیلی ساده دستم را میگرفت و سوار اتوبوس دوطبقه میشدیم و میرفتیم میدان خراسان و از آنجا پیاده میرفتیم تا نزدیکیهای تیردوقلو. نمیایستاد جلوی سینما که من پوستر فیلمها را نگاه کنم. نمیایستاد که من یک دل سیر کتانیهای توی ویترین مغازهی دوستداشتنیام را نگاه کنم؛ همان مغازهای که شیشهی یکتکهی بزرگ داشت و توی ویترینش لابهلای کتانیها، چیزهایی شبیه آدامس جویدهشده ریخته بودند. مستقیم من را میبرد توی فروشگاه کفش بلا. میرفتیم توی مغازه و میگفت: «یه جفت کفش برای این میخوام» و سر میچرخاند سمت پاهایم. نمیپرسید کفش را دوست دارم یا نه. خودش که دوست داشت، کافی بود.
بعد همان راه را برمیگشتیم خانه. آن روزها بدم میآمد از آقاجان. تا از مدرسه میرسیدم خانه، او ناهارش را خورده بود و داشت برمیگشت سر کار. میگفت ناهار را که خوردم، بروم پیشش خانهی فلانی که شاگرد و کمکش باشم. از هرچه کار تأسیسات و لولهکشی و این چیزها بود، بدم میآمد. دوست داشتم مثل همهی بچهها بروم کوچه و فوتبال یا تشتکبازی کنیم. نمیشد. به همین خاطر ظهرها که میخوابید، میرفتم بالای سرش و زل میزدم به قفسهی سینهاش ببینم تکان میخورد یا نه. دوست داشتم نخورد. برعکس حالا که دستم را گذاشته بودم روی سینهی آقاجان.
خم شدم و صورتم را گذاشتم کف دستش و نگاه دوختم به صورتش که اجزای استخوانهای جمجمهاش از زیر پوست معلوم بود. چشمهایش را بسته بود؛ همان چشمهای سبز که خیلی نمیشد تویشان نگاه کرد. صدای نفسهایش را میشنیدم. با خودم گفتم یک روزی که شاید خیلی هم دور نباشد، این صدا را دیگر نخواهم شنید. دست بردم و گوشیام را روشن کردم و ضبطکنندهی صدا را باز کردم و زدم روی دکمهی رکورد. گوشی را بردم نزدیک صورت آقاجان. دستم داشت میلرزید. پنج ثانیه. شش ثانیه. هفت ثانیه. چه کار داشتم میکردم؟ صدای نفسهای آقاجان را ضبط میکردم تا بماند برای روزهایی که خودش نیست. اشکهایم بیاختیار و آرام از گوشهی چشمم میریخت روی دست آقاجان. ۱۵ ثانیه شد. اسم فایلش را گذاشتم: نفسهای آقاجون.
چند ساعتی که از تاریکی هوا گذشت، مثل ۱۰-۱۲ شب گذشته، صدای پدافندها بلند شد. دیگر داشتم عادت میکردم.
شبهای اول که اینترنت هنوز وصل بود، میرفتم توی گروههای شرکت و دوستهای زمان دانشگاه و اینها و شروع میکردیم به خبردادن از هم و اتفاقاتی که دوروبرمان میافتد. همه یکپا کارشناس نظامی شده بودند و از روی فلان صدا، میگفتند که این موشک فلان بود و پدافند بیسار. کسی هم توی ذوق دیگری نمیزد که این اراجیف را از کجا درآوردهای. تنها بودیم. میخواستیم فقط بخزیم کنار همدیگر. چیز دیگری مهم نبود؛ مثل همان شبی که مچاله شده بودیم گوشهی انباری که موشکهای صدام اگر خورد توی سرمان، زنده بمانیم. مهم این بود که آن ساعتها و لحظهها بگذرند و برگردیم سر جایمان و انگارنهانگار. روی نقطهبهنقطهی شهر، روی کوچهها و خیابانها و میدانهایی که هرکدام گوشهای از زندگیمان بودند، جنگ داشت رد میانداخت؛ مثل تجریش که همان روزهای اول ترک خورد و گم شد میان دود و باروت.
روزهای اولی که المیرا شد همسرم و آمد تهران که همسقف باشیم، یک کلیپ توی اینستاگرام دیده بود که چند دختر و پسر جوان یک روز صبح، پیاده از تجریش راه افتاده بودند و طولانیترین خیابان ایران را رفته بودند تا آخرش که برسند میدان راهآهن. گفت ما هم برویم. قبول کردم. روزهای اول زندگی، عروس آدم هالهی زحل را هم بخواهد، آدم میرود پیاش.
یک پنجشنبه صبح با مترو رفتیم تا تجریش. همان اول به المیرا گفتم بیخیال شود و برویم دربند املت بخوریم و برگردیم. دیدم دمغ شد. دستش را گرفتم و راه افتادیم سمت پارکوی. تند میرفتیم. اوایلش بود که کسی همدوشم میآمد و بلد نبودم خودم را کنارش نگه دارم و مثل آقاجان که تا آخر عمر مامان، همیشه جلوتر از مامان راه میرفت، من هم جلوجلو میرفتم. میرفتیم و از زمین و آسمان میگفتیم برای هم، بیشتر من. حرفم تمام نمیشد.
برایش تعریف کردم که یک بار آمده بودند خانهمان و من نشاندمش جلوی خودم روی زین الشکل دوچرخه و بردمش تا نزدیکیهای مدرسهی خودم که میشد آخر تهران و به المیرا گفتم گم شدیم. خواستم بترسانمش. بچهی پنجساله لبهایش را ورچید و زد زیر گریه. مگر میتوانستم نگهش دارم؟ ترسیده بود و میخواست خودش را از دوچرخه بیندازد پایین و من دستم را از پشت محکمتر حلقه کرده بودم و چسبانده بودمش به تنم. چه خوب که یادش نمیآمد.
برایش تعریف کردم که یک بار همان سالها وقتی خواب بود، دور از چشم همه، آمدم کنارش دراز کشیدم و برگشتم سمت صورتش. هنوز پستانک را نتوانسته بودند از او بگیرند و تندوتند توی خواب داشت پستانکش را میمکید. چرخیدم به پهلو. ۱۰ سالم بود. کنار موهای طلاییاش فر داشت و گوش کوچکش کمی بیشتر از بچههای دیگر، از سرش فاصله داشت. تا میتوانستم مژههای بلندش را نگاه کردم و نفهمیدم از چه چیز این کار خوشم میآید.
برایش تعریف کردم که یک بار که کارمان توی یک خانه تمام شد، صاحبخانه دستمزد آقاجان را داد و بعدش دست کرد و ۲۰۰ تومان هم گذاشت کف دست من، برای انعام.
اینجور وقتها منتظر فردا میشدم که بروم بهارستان، فروشگاه انتشارات امیرکبیر و تا هر وقت که میشد، بمانم آنجا و کتابها را بو کنم و آخر سر یکیشان را بخرم و از ۱۰ تایشان دل بکنم و با غصه بیایم بیرون. همان هم شد.
خوب یادم است که آن روز «سپیددندان» را خریدم. بعدش موقع برگشتن، با پیراشکی توی دستم ایستادم جلوی یکی از مغازههای کارت عروسیفروشی. روی یکیشان که گل برجستهی صورتی داشت و زرکوب نوشته بودند: «به نام خالق عشق» و کاغذش مقوایی شیریرنگ بود، چاپ شده بود: «دوشیزه فتحی» و آنطرفش اسم داماد که هماسم من بود. فکر کردم آن دوشیزه، المیرا اگر باشد، چقدر دنیای من تکان میخورد. همانجا به خیلی چیزها فکر کردم، به خیلی چیزها، به اینکه یک روز المیرا را بیاورم تهران و با هم بیفتیم به جان خیابانهای این شهر.
هر داستان که تمام میشد، تازه میفهمیدم چقدر راه آمدهایم و چقدر اعتراف کردهام؛ مثل یک سفر زیارتی؛ شبیه چیزی که پائولو کوئیلو در زائر روایت کرده است. با هر قدم خودم را عریانتر میکردم پیش المیرا. چقدر لازم داشتم آن سفر یکروزه را. باید چیزهایی را به یک نفر دیگر هم میگفتم.
المیرا راه میآمد و گوش میداد. میخواست ببیند این اعترافها تمامی دارند یا نه. جاهایی هیجانزده میشد، جاهایی تعجب میکرد و جاهایی هم عصبانی. میترسیدم وقتی برسیم میدان راهآهن یا برسیم خانه، ساکش را جمع کند و بگذارد و برود.
چهارراه مولوی را رد کردیم و دیگر نایی نمانده بود برایمان. رفتیم توی یک قهوهخانه ناهار بخوریم. میترسیدم توی چشمهایش نگاه کنم. از زیر نگاهش فرار میکردم. نمکدان روی میز را که به نظرش جالب و قدیمی آمد، وقتی نشانم داد، نگاهم افتاد به چشمهایش. مژههایش همانجور که آن روز دیده بودم، بلند و روبهبالا بود. سیاهی چشمهایش برق میزدند. نگاهش ماند روی نگاهم. دستم را بردم جلو و دستش را گرفتم توی دستهایم. پرسیدم: «ازم ترسیدی؟»
ثابت نگاهم کرد. خودم از خودم بیشتر ترسیده بودم انگار. گفت: «اگه اون دکمهی کفشدوزکی ژاکت آبیمو که گفتی برداشتی پس بدی، نه.»
دستش را فشار دادم و انگشتهایم را بردم لای انگشتهایش.
رفتهرفته صدای پدافندها بیشتر شد. المیرا زنگ زد. گفت با دوستش حرف میزده و فهمیده سمت ما سروصدا زیاد است. گفتم خبری نیست. باورش نشد. گفت هر اتفاقی بیفتد از نظر من مهم نیست و به خاطر او میگویم همهچیز خوب است. گفت گوشی را بگذارم روی اسپیکر و بروم آشپزخانه و غذایی درست کنم. گفتم خودم سر و تهش را هم میآورم. گچ پای مادرش را باز کرده بودند. حوصله نداشتم با مادرش حرف بزنم، ولی از اینکه بالاخره الی میتوانست برگردد خانه، خوشحال بودم و از ذوق گفتم گوشی را بدهد احوالی بپرسم.
تلفن را قطع کردم. بابا چشمهایش را باز کرده بود. آلبوم در خیال را گذاشتم و وصلش کردم به ساندبار خانه و صدایش را کمی زیاد کردم که صدای انفجارهای بیرون، گم شود میان ساز بهداد بابایی.
رفتم کنار آقاجان. نگاهم کرد. دست کشیدم روی موهایش. یک هفته بود حمام نبرده بودیمش و بار آخر هم یکی از بیمارستان آمد روی همان تخت، تن آقاجان را شست و اسمش را گذاشت حمام فرانسوی که لابد پول خوبی بگیرد. باید برای حمامکردنش فکری میکردم.
نشستم و شروع کردم به حرفزدن. جوابی که نمیآمد، ولی من مصر بودم که حرف بزنم. آقاجان بهزحمت دستش را آورد بالا و چشمش را خاراند. با خودم گفتم، اگر گرسنه باشد چطور به من حالی کند؟ نکند سردش است؟ گرمش است؟ تشنه باشد چه؟ بار اول نبود به این چیزها فکر میکردم.
کمی آب ریختم برایش و بردم جلوی دهانش. نفسهایش خورد روی سطح آب، ولی دهانش را باز نکرد. شجریان داشت میخواند: «باران اشکم میرود.» غذای آبکی آقاجان را دادم. دیگر وقت خوابش بود. تلویزیون را روشن کردم و بیصدا گذاشتم تا عوضشدن تصویرش بلکه آقاجان را سرگرم کند.
داشت خوابم میگرفت که باز المیرا زنگ زد. ترسیده بود. گفت گفتهاند منطقهی ما را میخواهند بزنند و باید تخلیه کنیم. اولش خواستم آرامش کنم، اما نمیشد. اصرار داشت آقاجان را بردارم و برویم بیرون. بحثمان فایده نداشت. پای تلفن گریهاش گرفت و داد میزد سرم. مجبور شدم برای آرامشدنش قول بدهم که حرفش را گوش میکنم و قطع کردم.
کجا باید میرفتم؟ آقاجان را چه کار باید میکردم؟ تازه ترس افتاد به جانم. هزار فکر و خیال آمد توی سرم. گفتم اگر اتفاقی بیفتد، چه؟ اگر اینجا آوار شود سرمان و نتوانم آقاجان را ببرمش بیرون، چه؟ رفتم کنارش و سعی کردم با اینکه نمیفهمد، برایش توضیح بدهم که باید از خانه ببرمش بیرون.
پوشک آقاجان را با هول و ناشیانه عوض کردم؛ سختترین کار دنیا. هر پای آقاجان را که میبردم بالا که زیرش را تمیز کنم یا پوشک را هل بدهم تا زیر کمرش، فکر میکردم الان است که پایش از جا در برود و بماند توی دستم. نفسهایش تند شده بودند، نفسهای من هم. پیژامهی آقاجان را بهزحمت تنش کردم.
ویلچرش را آوردم و یک دستم را انداختم زیر زانوهایش و دست دیگرم را زیر بدنش. فکر میکردم خیلی باید به خودم زحمت بدهم. بدن آقاجان آسانتر از چیزی که فکر میکردم، انگار خودش بلند شد و توی آغوشم جا گرفت؛ مثل کاغذ نازک بود.
گذاشتمش روی ویلچر. شلوارم را عوض کردم و دستم را گذاشتم روی سینهی آقاجان که نیفتد و از در واحد بردمش بیرون.
آقاجان روی ویلچر پژمرده بود و انگار داشت آب میشد. چند بار صدایش زدم. منتظر جواب نبودم، ولی باید صدایش میزدم. فقط تندوتند زیر لب میگفتم: «ببخشید» و میبردمش. دهانم شور شد.
از آسانسور رفتیم پایین. رسیدیم به ماشین. تا حالا آقاجان را تنها سوار ماشین نکرده بودم. آقاجان را بغل کردم و بردم سمت ماشین. چند بار سعی کردم، ولی نمیشد. اول گفتم پاهایش را بگذارم توی ماشین و بعدش دیدم نمیشود. برعکس، خواستم سرش را اول از همه ببرم توی ماشین. خسته شدم و برش گرداندم روی ویلچر. قطرههای عرقم چکه کرده بودند روی پیژامهی آقاجان. سعی کردم سوارشدن خودم را تصور کنم، ببینم خودمان چطور سوار ماشین میشویم. آدم گاهی کارهای سادهای را که ناخودآگاه انجام میدهد، از یاد میبرد. جانگرفته و نگرفته، خواستم دوباره بغلش کنم. شبیه آدمهای خواب بود. ترسیدم. چند بار زدم توی صورتش و صدایش کردم. چشمهایش را باز کرد. بلندش کردم و بردمش توی چارچوب در. حواسم بود که سر آقاجان نخورد به جایی. دستهایم داشتند خسته میشدند. پاهای آقاجان را بردم توی ماشین. باز دیدم نمیشود و کشیدمش بیرون. وقتی خواستم یک بار دیگر سرش را ببرم توی ماشین، پاهای آقاجان نمیدانم به کجا گرفت. تعادلم را از دست دادم و همانطور که آقاجان توی بغلم بود، افتادم روی زمین.
صدایی شنیدم که همانجا فهمیدم سر آقاجان خورده به لبهی در عقب. دستم را گذاشتم روی سرش. قلبم داشت تیر میکشید. نفسنفس میزدم. حاضر بودم نصف عمرم را بدهم و وقتی دستم را برمیدارم، سر آقاجان چیزی نشده باشد. چشمهای آقاجان باز بود. آرام دستم را برداشتم. خبری از خون نبود. جانی گرفتم. سر آقاجان را آوردم جلوتر و خودم را کش دادم و لبهایم را گذاشتم روی سرش که ببوسم. بوسیدمش و دیگر نمیدانم چطور شد که بغضم ترکید. سرم را چسباندم به سرش و شروع کردم مثل بچهها گریهکردن.
آقاجان اگر دهان باز میکرد و میپرسید کجا میخواهم ببرمش، چه میگفتم؟ کجا را داشتیم برویم؟ من از ترس مردن، داشتم پدرم را میکشتم. آدم از خانهی خودش مگر فرار میکند؟ امنتر از خانهی پدر، مگر جایی برای آدم وجود دارد؟
موهای آقاجان خیس شده بودند. بلندش کردم و نشاندمش روی ویلچر. برگشتم سمت آسانسور. المیرا زنگ زد. تماسش را رد کردم. باز زنگ زد. جواب دادم که دستم بند است و خودم بعدتر زنگش میزنم.
برگشتیم بالا. آقاجان را خواباندم روی تخت. خودم هم نشستم کنارش. دستش را گرفتم. گفتم هر سنگی افتاد، روی سر هر دویمان بیفتد. سرم را گذاشتم روی تخت آقاجان و چشمهایم را بستم. نبضم روی شقیقهها میزد. دلم میخواست خوابم ببرد.
بلند شدم برای آقاجان آب آوردم و خودم هم قرصی خوردم که بتوانم بخوابم. سروصداهای بیرون از خانه خیلی زیادتر شده بودند و انگار آن شب میخواست همهچیز تمام شود. سرم را گذاشتم کنار تخت آقاجان و گفتم به هیچچیز فکر نمیکنم.
چشمهایم تازه گرم شده بودند که دیدم آقاجان با همان پیراهن سفیدی که میانداخت روی شلوار، ایستاده جلوی در ورودی صحن امامزاده صالح. دستش را گذاشته روی سینهاش و مثل آنهایی که میخواهند اذن دخول بگیرند، دارد چیزی میخواند. صدایی که من میشنیدم داشت میگفت: «آری مرگ انتظاری خوفانگیز است؛ انتظاری که بیرحمانه به طول میانجامد...» همین تکه داشت توی خوابم تکرار میشد. بعد آقاجان برگشت من را که عقبتر ایستاده بودم نگاه کرد. دستش را برد بالا. تسبیح شاهمقصود بلند از دستش آویزان بود و داشت تاب میخورد و اشاره کرد که بروم. میخواستم بروم جلوتر، ولی نمیتوانستم. آقاجان رویش را کرد سمت حرم و رفت.
از خواب بیدار شدم. ساعت نزدیکیهای پنج صبح بود و همهجا آرام گرفته بود. ۲۸ تماس ازدسترفته داشتم از طرف المیرا. تلویزیون هنوز روشن بود. خبر فوری داشت زیرنویس میشد که آتشبس شده و انگار همهچیز تمام شده.
به المیرا پیام دادم ببینم بیدار است یا نه. زنگ زد. با صدای آرام داشت داد میزد. نگران شده بود. گفتم بگذرد و به این فکر کند که آتشبس شده و خوشحال باشد. آرام نمیشد. داشت میگفت که چه فکرهایی کرده. من هم میخواستم برایش بگویم که چه شد. برگشتم سمت آقاجان. خواب بود. نگاهم را مثل همیشه نگاه داشتم روی سینهاش. ندیدم سینهاش تکانی بخورد. المیرا داشت تندوتند حرف میزد و میگفت همان فردا برمیگردد خانه و خسته شده از بس با نگرانکردنش دقش دادهام. نزدیک آقاجان شدم. دست گذاشتم روی صورتش و صدایش زدم. زیر دستم، آقاجان، سرد خوابیده بود، سرد سرد.