icon
icon
عکس از محمد جوان
shurum enlarge
عکس از محمد جوان

«غذا خوردی؟» یعنی «دوستت دارم»

نویسنده
احسان طریقت
زمان مطالعه
10 دقیقه
عکس از محمد جوان
shurum enlarge
عکس از محمد جوان
«غذا خوردی؟» یعنی «دوستت دارم»
نویسنده
احسان طریقت
زمان مطالعه
10 دقیقه

در خانه‌ی ما هیچ‌کس نمی‌گفت «دوستت دارم». می‌گفتند «بخور». سال‌ها طول کشید تا بفهمم این دو جمله ترجمه‌ی هم‌اند.

شبی تابستانی بود و ساعت از یازده گذشته بود. در شرکت جدیدی مشغول به کار شده بودم و عصرش زنگ زده بودم خانه که با همکارهای تازه‌ام برای شام بیرون می‌رویم. در خانه‌ی ما یازده‌ی شب ساعتِ برگشتن نبود؛ ساعتی بود که باید توضیح می‌داشت. کلید که انداختم، آماده بودم برای چیزی: سؤالی، تشری. اما سکوتی سنگین‌تر از تشر گیرم آمد.

چراغ آشپزخانه روشن بود. ظران بی‌آنکه چیزی بپرسد، بی‌آنکه به صورتم نگاه کند، قابلمه را از یخچال درآورد و روی گاز گذاشت. صدای فندک آمد، بعد صدای آرام گرم‌شدن غذا. بشقاب را جلویم گذاشت و رفت. من شام خورده بودم، اما آن بشقاب را هم خوردم. نه او چیزی گفت و نه من. اما هر دو می‌دانستیم چه اتفاقی افتاده است: آشتی کرده بودیم. با زبانی که در آن خانه همه بلد بودند و هیچ‌کس به زبان نمی‌آورد.

به مادرم «مامان» نمی‌گفتیم. اسم کوچکش را صدا می‌زدیم: ظران. اسم شناسنامه‌ای‌اش ظریفه بود و «ظران» تلفظِ خانگیِ ما بود، چیزی میان اسم و لقب. برای آشپزی به ظاهر کار خاصی نمی‌کرد؛ نه دستوری از جایی می‌خواند، نه پیمانه‌ای دست می‌گرفت. اما هر چیزی که از دست او بیرون می‌آمد، از دست بقیه با همان مواد بیرون نمی‌آمد. این را همه در خانه می‌دانستیم و هیچ‌کس دنبال دلیلش نبود.

واژگان محبت در خانه‌ی ما، در آشپزخانه ساخته شده بود. «غذا خوردی؟» یعنی حالت خوب است؟ «چرا لاغر شدی؟» یعنی نگرانتم. «یه لقمه دیگه بخور» یعنی زود نرو. و «برات نگه داشتم» صمیمی‌ترین جمله‌ای بود که در آن خانه شنیدم؛ یعنی وقتی نبودی، به تو فکر کردم. این زبان قاعده‌های خودش را هم داشت: «سیرم» جمله‌ی کاملی نبود، جوابش همیشه «یه کم دیگه» بود، و آن یک کم دیگر، بار دومِ گفتنِ همان حرف بود.

آشپزخانه‌مان بزرگ نبود. قدیمی بود، یک طرفش پر از کابینت، و یک گاز چهارشعله که برای زمان خودش گاز خوبی حساب می‌شد. وسایلش هم قدیمی بودند؛ سینی‌ها، کاسه‌ها، بشقاب‌ها، لیوان‌ها. اما آن قدیمی‌بودن حس بدی نداشت؛ انگار هر تکه‌ای جای خودش را می‌شناخت. قانون‌های نانوشته هم داشتیم. لیوان پدرم و مادربزرگم با لیوان بقیه فرق داشت. هیچ‌کس هیچ‌وقت این را به کسی نگفته بود، فقط کسی از آن لیوان‌ها آب نمی‌خورد. یک قانون نانوشته‌ی بزرگ‌تر: پدرم آشپزی نمی‌کرد.

نه اینکه بلد نبود. دستپخت خوبی داشت و همه هم می‌دانستند. چند باری چیزی پخت و همه گفتند خوب شده. اما این توانایی در خانه‌ی ما مثل سازی بود که کسی گوشه‌ای گذاشته و رویش پارچه کشیده باشد. کسی نگفته بود آشپزی کار او نیست؛ لازم هم نبود گفته شود. بعضی قانون‌ها آن‌قدر محکم‌اند که به گفتن نمی‌رسند. قانون‌ها وقتی معلوم می‌شوند که یک نفر از کار بیفتد. انگار زبان و رسم دوست داشتن با غذا باید از دستان مادر، و بعدها که بیمار شد و توانش کم، به دست خواهر انجام می‌شد.

ظران بیماری مزمنی داشت؛ از آن‌ها که تمام نمی‌شوند و فقط روزهای خوب و بد دارند. بیشتر وقت‌ها نمی‌توانست کار کند. برای همین در خانه‌ی ما آشپزی، پیش از آنکه غذا باشد، خبر بود. اگر ظران آشپزخانه بود، یعنی امروز حالش خوب است. و اگر بوی دلمه‌ی برگ مو می‌آمد، یعنی حالش از خوب هم بهتر است.

دلمه غذای روزهای خوب بود. کاری پرزحمت: برگ‌ها را باید یکی‌یکی جدا می‌کرد، مواد را اندازه می‌گذاشت، هر برگ را جداگانه می‌پیچید و کنار هم می‌چید. کسی که بدنش را به‌سختی روی پا نگه می‌دارد، برای چنین غذایی باید تصمیم بگیرد. روز اول عید همیشه دلمه داشتیم؛ و بین سال، هر وقت دلمه می‌دیدم می‌فهمیدم چیزی در بدن مادرم آن روز کوتاه آمده است. من به بوی دلمه مثل نتیجه‌ی آزمایش نگاه می‌کردم. گویی هر زبانی پیچیدگی‌های خودش را هم دارد و معنایش بر اساس گوینده‌ی آن عمق پیدا می‌کند.

 
عکس از محمد جوان
عکس از محمد جوان

مارجوری دووُلت، جامعه‌شناس، در کتابی درباره‌ی همین کار نوشته که غذادادن به خانواده فقط یک وظیفه‌ی خانگی نیست؛ کاری است که خودِ «خانواده» را می‌سازد. کسی که می‌داند چه کسی چه چیزی دوست دارد و چه کسی امروز نیامده و باید برایش نگه داشت، هر روز دارد خانواده را از نو سرهم می‌کند. و همین کار، چون خوب انجام می‌شود، دیده نمی‌شود.

من این را در خانه‌ی خودمان زندگی کردم بی‌آنکه بفهمم. غذایی که خواهرم می‌پخت خانه را سرپا نگه می‌داشت، اما هیچ‌کس به آن نمی‌گفت کار. چیزی که مادرم روزهای خوبش می‌کرد هم کار حساب نمی‌شد؛ می‌گفتیم «امروز حالش خوب بوده». حتی وقتی بدنش اجازه می‌داد، آنچه به دست می‌آورد استراحت نبود، اجازه‌ی کارکردن بود. و من، پسر خانه، بیرون این چرخه ایستاده بودم. دستم هیچ‌وقت بوی پیاز نگرفت.

سال‌ها فکر می‌کردم این بیرون‌بودن نشانه‌ی چیزی در من است؛ آدمی که ذهنش جای دیگری مشغول است. حالا فکر می‌کنم فقط معاف بودم. زبانی که یک عمر شنیده بودم، هیچ‌وقت یاد نگرفته بودم بگویم.

تا یک روز که حوصله داشتم و می‌خواستم برای ناهار یک غذای درست‌وحسابی بپزم. نه املت، نه چیزی که سرپایی سرهم شود. آن روزها به این فکر افتاده بودم که می‌شود چیزهای مختلف را با هم ترکیب کرد و لازم نیست هر غذا حتماً اسمی داشته باشد. شروع کردم به درست کردن کوفته که غذای مورد علاقه‌ی مادرم بود و با سماق ترکیبش کردم. اسمش را هم همان‌جا گذاشتم: کوفته‌سماق. خوب درآمد. خودم هم تعجب کردم.

ظران خورد و چیز زیادی نگفت. آن روز اتفاق بزرگی نیفتاد اما در تمام سال‌های بعد، هر بار که حرف غذا می‌شد، هر بار که مهمانی بود، هر بار که کسی از آشپزی حرف می‌زد، این جمله را می‌گفت: «احسان اون کوفته خیلی خوشمزه شد.»

آن موقع خنده‌ام می‌گرفت؛ فکر می‌کردم دارد اغراق می‌کند یا حافظه‌اش روی همان یک بشقاب گیر کرده است. اما حالا طور دیگری می‌فهمم. آن روز، برای اولین بار، من با زبان او حرف زده بودم و او داشت جواب می‌داد. تکرارِ چندساله‌ی یک جمله، شکلی از نگه‌داشتنِ چیزی است که کسی نمی‌خواهد تمام شود.

بعدها مهاجرت کردم. چمدانم چند کیلو اضافه‌بار داشت و آن چند کیلو، غذا بود. مأمور نگاهی کرد و چیزی نگفت؛ لابد شبی صد چمدان مثل آن می‌دید. مهاجرت بویی دارد که در هیچ فرم سفارتی نوشته نمی‌شود.

مارسل موس، صد سال پیش، در رساله‌ای درباره‌ی «هدیه» نوشت که هدیه هیچ‌جا واقعاً رایگان نیست؛ هر هدیه سه تعهد با خودش می‌آورد: دادن، گرفتن، و پس‌دادن. آنچه رد و بدل می‌شود شیء نیست، رابطه است. سال‌ها بعد که به آن چمدان فکر کردم، فهمیدم چه چیزی در آن بسته‌بندی شده بود: مادری که نمی‌توانست بیاید، چیزی می‌فرستاد که به جای او برسد. و منتظر می‌ماند که چیزی برگردد؛ نه ظرف، نه غذا. فقط خبری از اینکه رسیده است.

اما زبانِ خوراکی هم دارد صاحبانش را از دست می‌دهد. غذا هنوز هست؛ بیشتر از همیشه هم هست. اما حسِ غذایی که با پیک موتوری می‌آید با کاسه‌ای آش که همسایه می‌آورد فرق دارد. غذایی که با اپلیکیشن می‌رسد، از قانون موس آزاد است: نه کسی چیزی داده که رابطه‌ای ساخته شود، نه ظرفی مانده که پس‌دادنش بهانه‌ی دیدار بعدی باشد. پول هم، بدهی را همان لحظه صاف می‌کند و رابطه، صاف که شد، تمام است. داریم خوش‌خوراک‌تر و بی‌زبان‌تر می‌شویم: سیر، اما کم‌مکالمه.

نمی‌خواهم بگویم آن زبان قدیمی بی‌عیب بود. زبانی که در آن محبت فقط از راه خوردن بیان می‌شود، چیزهای زیادی را ناگفته می‌گذارد؛ زخم‌هایی هست که با هیچ ته‌دیگی خوب نمی‌شود و حرف‌هایی هست که باید گفته شوند، نه پخته. و انصاف نیست زبانی را ستایش کنیم که هزینه‌اش را همیشه یک نفر، پای اجاق، به تنهایی داده است.

ظران سال‌هاست که از دنیا رفته. اما روزی که با سبزی‌های به فرنگ آمده غذا می‌پختم، این تصویر در ذهنم شکل می‌گرفت که مادر به دیدنم آمده. چمدانش را که باز کرد، همان بو بلند شد: بوی سبزی سرخ‌شده، لای لباس‌ها، مثل همیشه. اما این بار نگذاشتم او به آشپزخانه برسد. خودم دست به کار شدم.

در تصورم مدام بلند می‌شد، سرک می‌کشید، دستش به سمت قاشق چوبی می‌رفت و می‌گفت «بده من، تو بلد نیستی». انگار یک عمر ایستادن پای اجاق، نشستن را از او گرفته بود؛ مثل کارمندی که تعطیلی معذبش می‌کند. گفتم بنشین. ننشست. گفتم مهمان منی. خندید و گفت مادر که مهمان نمی‌شود. آخر همان‌جا، پشت میز کوچک آشپزخانه نشست و من برای اولین بار در عمرم دیدم که مادرم نشسته و کسی دیگر خورش او را هم می‌زند.

قورمه‌سبزی را با همان سبزیِ چمدان پختم. با دستور خودش، که هیچ‌وقت مکتوب نبود و از نگاه‌کردن یاد گرفته بودم، بی‌آنکه بدانم دارم یاد می‌گیرم. یک پیمانه، یک مشت، کمی، تا جایی که لازم است. بخار که بلند شد، بشقابش را کشیدم؛ قسمت بهتر گوشت را، همان‌طور که او یک عمر برای ما کنار گذاشته بود، گذاشتم کنار بشقاب او. جلویش که گذاشتم، به بخار نگاه کرد و چیزی در صورتش لرزید که تا آن روز ندیده بودم.

گفتم: «غذا که نخوردی؟ با هم غذا بخوریم ظران؟»

یک عمر بود این جمله در خانه‌ی ما فقط یک جهت داشت. حالا داشت برمی‌گشت؛ مثل کاسه‌ای که خالی برنمی‌گردد. مادرم قاشق را برداشت و چیزی نگفت. لازم هم نبود. در زبان ما، جوابِ دوستت دارم، همیشه خوردن بوده است.

برچسب‌ها
متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد