

سرم را بالای قابلمه میگیرم، عطر برنج میخورد توی صورتم، نفس میکشم. دانههای برنج قد کشیدهاند. هیچوقت فکر نمیکردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر میکنم چه خوب از پسش برآمدهام. از دیدن دانههای کشیده و سفید برنج کیف میکنم. دستمریزاد دختر! چه کردهای.
صدای انفجاری دلم را میلرزاند. از شالیزارهای شمال به دنیای واقعی پرت میشوم.
باز شروع شد.
به سمت پنجره میدوم. هوا خفه است. سعی میکنم از طبقهی چهارم به صورت آدمهای خیابان دقیق بشوم بلکه چیزی دستگیرم شود. آراماند یا ترسیدهاند؟ راه رفتنشان را برای خودم آنالیز میکنم. زنی با کیسههای میوه در دست عرض خیابان را طی میکند. بچهای با بستنی از سوپری سر خیابان بیرون میآید. صف نانوایی شلوغ است. نمیدانم شلوغیِ جنگ است یا یک روز عادی. از خیابان و آدمهایش چیزی نمیفهمم.
در صفحههای خبری به دنبال جملهای میگردم که خیالم را راحت کند. کلمهی جنگ جلوی چشمهایم رژه میرود. جنگ، جنگ، جنگ! همهی کلمهها را جنگ میخوانم. میترسم جنگ به شهر و خانه برگشته باشد.
پناه میبرم به خواهرهایم.
در گروه خانوادگی مینویسم: «فکر میکنم تهران رو زدن»
سیما is typing میشود.
پیامم را با علامتهای سوال بیپایان پاسخ میدهد.
احساس میکنم آپارتمان تکان میخورد. در را باز میکنم، گوش میدهم؛ صدای پا، صدای سگ پامران همسایه و ضربان قلب خودم که تا گلویم پیش آمده است.
انفجار دوباره بلند میشود، نورهای رنگی روی صفحهی خاموش تلویزیون میافتند. نورهای سبز، قرمز، آبی، زرد.
پنجره را باز میکنم و به آتشبازیای نگاه میکنم که تمام تنم را به لرزه درآورده، زیر لب فحش میدهم اما ته دلم خوشحالم، حداقل میدانم این بار جنگی در کار نیست.
فعلاً میتوانم در خانهام بمانم. دست میبرم پنجره را ببندم، دختری در شیشهی پنجره زلزل به من نگاه میکند. در نگاهش غرق میشوم. خودم را میبینم که وسط خانه ایستادهام. حیران!
چمدان را وسط اتاق گذاشتهام.
هراسان، کمدی را باز میکنم. هر چه دستم میآید بیرون میکشم و پرت میکنم توی چمدان.
کشوهایی که نیمهباز رها کردهام بلاتکلیف و با دهان باز به من نگاه میکنند.
نمیدانم دنبال چه میگردم. ذهنم کار نمیکند، هر چیزی را که برمیدارم، نمیفهمم به چه کارم میآید؛ چرا این لباس؟ چرا این ماگ؟ چرا این دفتر سفید؟
هیچ تحلیلی کار نمیکند. من فقط میخواستم چیزی از خانه را با خودم ببرم. چیزی از خانه، از خودم و خاطراتم را نجات بدهم.
صدای انفجارها تمامی ندارد. هر چند دقیقه پردهی اتاق را کنار میزنم و به آسمان نگاه میکنم، چطور میتوانستم فکر کنم که آنها ستارهاند؟ راستیراستی موشک بودند، موشک واقعی. پهپاد یا هر کوفت و زهر مار دیگری. این صداها شبیه به هیچ چیزی از زندگی نیست. پردهی اتاق را دوباره میکشم و خودم را از جنگی که مال من نیست پنهان میکنم. پرده دیواری شده است بین من و دنیایی که دیگر برایم آشنا نیست. روبهروی کمد لباسها میایستم.
هر بار یکی را که بیشتر دوست دارم برمیدارم و به لباس دیگر وعده میدهم که به زودی میبینمش.
وداع با کمد کتابها از لباسها هم دردناکتر است. برای هیچکدامشان جا ندارم. از ذهنم میگذرد که دوباره میبینمشان؟ چرا این چند وقت اخیر هیچ کتابی نخوانده بودم!
چمدانم پر شده از چیزهایی که به کارم نمیآید اما میخواهم چیزی از خانه و خاطراتم را نجات بدهم.
دستبندی که ماهور برایم بافته از همهی آن چیزها مهمتر است، میدانم هر نخش را با عشق کودکانه برایم بافته است.
آن را به دور مچم میبندم. محکم.
یکی از زنجیرهایی است که مرا به زندگی وصل میکند.
صدای انفجار با بوق ماشینها قاطی شده و به داخل ساختمان پرت میشود. چیزی در سرم سوت میکشد.
باورکردنی نیست، چطور چند شب زیر این آسمان غبارگرفته دوام آورده بودم؟ با چه اطمینانی در دلم اینجا مانده بودم؟
همین چند روز پیش در کنسرت با نیانبان جنوبی آنقدر کِل کشیدم که تمام روز بعد صدایم گرفته و خشدار شده بود.
از محل کار تا کافه را با سمانه قدم زده بودیم. آفتاب لطیفی روی شانههایمان نشسته بود و من به خودم قول داده بودم زندگی را سادهتر بگیرم.
که زندگی همین خوشیهای کوچک است؛ همین خنده، همین آفتاب، همین هوا.
حالا ایستاده بودم وسط خانه، میان چیزهایی که دوستشان داشتم، و سعی میکردم دلم را راضی کنم کدام را ببرم و کدام را جا بگذارم.
کابوس بچگیهایم به واقعیت تبدیل شده بود.
اضطرابی که سالها تلاش کرده بودم تارهایش را یکییکی از تنم جدا کنم دوباره برگشته بود و با سرعت تمام تارهایش را به دور تنم میتنید.
جنگ، ویرانی و آوارگی حالا به شهر ما رسیده بودند.

هر از گاهی درِ خانهای بسته میشود و صدای کشیده شدن چرخهای چمدانی در ساختمان بلند میشود. کلیدها در قفل میچرخند. آپارتمان کمکم تنها میشود. بدون آدمها. خالی از صداها و بویها. خالی از بوی غذای همسایهی شیرازی واحد روبهرو، بدون صدای وقت و بیوقت آهنگهای بندری واحد پایینی، خالی از غرغرهای همسایهها بهخاطر پارک کردن ماشین غریبهها روی پل پارکینگ، خالی از واقواق سگ پامران همسایه که گاهی کفرم را درمیآورد. خالی از همه چیز.
دلم برای تنهایی آپارتمانمان میسوزد. کاش میتوانستم آن را روی شانههایم بگذارم و با خودم ببرم.
گلدانهایم را آب میدهم. خواهش میکنم مثل همیشه قوی بمانند، مثل روزهایی که فراموش میکنم به آنها آب بدهم و آنها به روی خودشان نمیآورند. چمدان را بلند میکنم. به پشت سرم نگاه نمیکنم. در خانه را میبندم.
نورهای رنگی آسمان را شکاف میدهند. به چشمهای خودم در شیشهی پنجره نگاه میکنم. دختر داخل شیشه به خانه برگشته. میخندد. میخندم. آسمان و نورهای رنگیاش را به حال خودشان رها میکنم.
خیلی وقت است کتاب جدیدی نخواندهام.
خوشحال روبهروی کمد کتابها میایستم.
دست میبرم بین کتابها و «آتش بدون دود» را بیرون میکشم؛
«از ترس گریزی نیست، از مرگ نیز.
در عین ترس، از پیمودن طول شب بازنماندیم
و در قلب مرگ، از خندیدن با صدای بلند. و چنین شد که خندان خندان به صبح رسیدیم.»