icon
icon
طرح از دادو شین
shurum enlarge
طرح از دادو شین

مرگ و زندگی دو پسرم

حقیقت این است که هر طور بخواهم احساس خودم را در مورد این موضوع بیان کنم، باز هم نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم: وینسنت مُرد، و بعدش جیمز هم مُرد.

نویسنده
یییون لی
زمان مطالعه
58 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش
طرح از دادو شین
shurum enlarge
طرح از دادو شین
مرگ و زندگی دو پسرم

حقیقت این است که هر طور بخواهم احساس خودم را در مورد این موضوع بیان کنم، باز هم نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم: وینسنت مُرد، و بعدش جیمز هم مُرد.

نویسنده
یییون لی
زمان مطالعه
58 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش

«هیچ راه خوبی برای گفتن این خبر وجود ندارد» - وقتی پلیس می‌رسد، به ناچار، خبر بد را با چنین جمله‌ای آغاز می‌کند، گویی همین که پلیس آمده است خبر شومی نیست. اولین باری که این جمله را شنیدم، از قبل می‌دانستم که قرار است چه خبری را بشنوم. با این وجود، به نحوه‌ی رساندن این خبر دقت کردم: کارآگاه اصرار داشت که اول روی صندلی بنشینم. پشت میز شام نشستم و خودش هم به فاصله‌ی مناسبی از من صندلی دیگری را پیش کشید و نشست. بدون شک او از پروتکل خاصی پیروی می‌کرد، و با این حال این جمله - «هیچ راه خوبی برای گفتن این خبر وجود ندارد» - به نظرم جمله‌ای دقیق و مؤثر بود. جمله‌ای مناسب این وضعیت، باید جمله‌ای باشد که اگر‌چه تقریباً کلیشه‌ای است، اما در گفتگوهای روزانه زیاد استفاده نمی‌شود.

بار دوم، با حدس اینکه چه خبری برایم دارند، حتی لحظه‌ای هم به این جمله فکر نکردم. منتظر نشدم تا کارآگاه از من بخواهد که روی صندلی بنشینم. صندلی را که در اتاق نشیمن بود به شوهرم نشان دادم تا آنجا بنشیند و خودم روی صندلی دیگری نشستم. قلبم درگیر احساسی شده بود که نامی برای آن وجود ندارد. می‌توانید به آن احساسی دردناک بگویید، یا آزاردهنده، می‌توانید اسمش را در هم شکستن بنامید، اما همه‌ی اینها کلماتی اشتباه هستند، و با وجود آشنا بودن هیچ فایده‌ای ندارند. این بار چهار افسر پلیس ایستاده بودند.

هیچ راه خوبی برای بیان این حقایق وجود ندارد، که باید پیش از ادامه‌ی نوشتن درباره‌اش، آن را بپذیرم. من و شوهرم دو فرزند داشتیم و هر دوی آنها را از دست دادیم: وینسنت در سال ۲۰۱۷، در شانزده سالگی، جیمز در سال ۲۰۲۴، در نوزده سالگی. هر دو خودکشی را انتخاب کردند، و هر دو در فاصله‌ای نه‌چندان دور از خانه مردند. وینسنت در نزدیکی تقاطع پرینستون، جیمز در نزدیکی ایستگاه پرینستون.

کارآگاهان مسئول این دو پرونده متعلق به دو آژانس متفاوت بودند - یکی مربوط به آژانس آمتراک و دیگری متعلق به آژانس نیوجرسی ترانزیت. این مسئله می‌تواند سردرگمی کارآگاه نیوجرسی ترانزیت را توضیح دهد، یعنی روزی که او در دومین دیدار خود در سال گذشته به من گفت نمی‌تواند پرونده‌ی وینسنت را بین پرونده‌ها پیدا کند. ناآرام بود، شاید از ناتوانی در یافتن پرونده احساس شکست خوردن داشت، یا از اینکه مجبور بود دوباره با ما روبرو شود احساس ناراحتی می‌کرد. او در اولین دیدارش با ما تمام تلاشش را کرد تا از هرگونه اشاره‌ای به خودکشی جلوگیری کند و کلمات «در حال حاضر نمی‌توانیم بیشتر بگوییم» و «تحقیقات در جریان است» و «محل جنایت» را تکرار می‌کرد. با وجود دستپاچگی او، من می‌دانستم که جیمز بر اثر خودکشی مرده است. خود من به کارآگاه گفتم که برادر جیمز کمی بیش از شش سال پیش در نزدیکی تقاطع پرینستون در اثر خودکشی درگذشته است.

دوست من الیزابت، که از آستین در تگزاس، درست به موقع برای دیدار برنامه‌ریزی شده‌ی کارآگاه نیوجرسی ترانزیت پیش ما رسیده بود، پس از اینکه من درباره‌ی خودکشی وینسنت به کارآگاه گفتم، سرش را تکان داد. سپس در مورد کارآگاه قبلی به او گفتم که در ملاقات دومش گفته بود، بیش از بیست سال برای آژانس آمتراک کار کرده است و هر بار که بعد از یک مورد خودکشی به خانواده‌ای سر می‌زد، به خانه می‌رفت و دو فرزندش را در آغوش می‌گرفت، حتی بعد از اینکه آنها سنشان از سن در آغوش کشیدن، بیشتر شده بود. این یک حقیقت ناخوشایند است که من نمی‌توانم حتی در وحشتناک‌ترین لحظات نیز از مشاهده و توجه به مسائل دیگر خودداری کنم.

هفتمین روز پس از مرگ جیمز بود و کارآگاه نیوجرسی ترانزیت برای برگرداندن کوله‌پشتی جیمز به خانه‌ی ما آمد، درست مثل زمانی که کارآگاه آژانس آمتراک برای برگرداندن تلفن وینسنت آمده بود. پرونده‌ای که مربوط به زندگی و مرگ باشد، هرگز در زمان اعلام مرگ قربانی به‌طور معجزه‌آسایی پایان نمی‌یابد.

اشیاء نمی‌میرند. سفرهای آنها در این دنیای جسمانی، تا یک نقطه‌ی خاص، موازی با مسیر انسان‌هایی است که اشیاء به آنها تعلق دارند. سپس لحظه‌ای فرا می‌رسد که جدایی اتفاق می‌افتد. تلفن وینسنت فقط به یک تلفن تبدیل شد. کوله‌پشتی جیمز، دیگر فقط یک کوله‌پشتی است. آنها به اشیایی حقیقی تبدیل شدند که در دستان غریبه‌ها هستند.

اشیاء کمی وجود دارند که با ما صحبت می‌کنند. تلفن و کوله‌پشتی ساکت بودند، بنابراین نمی‌توانستند آخرین لحظات زندگی فرزندانم را به من نشان دهند.

بسیاری از اشیاء بیشتر از صاحبانشان عمر می‌کنند - وقتی در موزه یک پیانوفورته‌ی قرن هجدهم یا یک شمشیر متعلق به قرن دوازدهم یا کاسه‌ای از ۵۰۰ سال قبل از میلاد می‌بینم به این موضوع فکر می‌کنم. تمام دارایی‌های وینسنت و تمام دارایی‌های جیمز از خودشان بیشتر عمر کرده‌اند. حتی یک مورد نبوده که از دستمان در برود. نقاشی‌های زیادی از وینسنت در همه‌جای خانه آویزان است. مجموعه‌ای از ساعت‌های جیبی جیمز در یک قفسه قرار دارد. به هر طرف خانه می‌چرخم، اشیایی از آنها هست: معانی این اشیاء در خاطرات مرتبط با آنها قرار دارد. خاطرات، فضاهای خالی را پر می‌کنند که اشیاء از پر کردن آنها عاجز هستند.

نسخه‌ی وینسنت از کتاب «بی‌نوایان» با مجسمه‌ی نیم‌تنه‌ی ویکتور هوگو در بالای آن. عروسک‌های حیوانات مزرعه به رنگ‌های آبی و سفید از شهر دِلْفت هلند، که به شکل یک دایره چیده شده‌اند، در کنار تعدادی از حیوانات اوریگامی کاغذی که جیمز درست کرده بود. یک عروسک بره‌ی خیلی بزرگ که جیمز آن را در یک سفر جاده‌ای در ایرلند غربی خریده بود - که آن را مارمالاد نامید و در آن سفر طولانی‌مدت، آن عروسک را به موجود حامی عاطفی خودش تبدیل کرد (خیلی اوقات که مجبور به ترک خانه می‌شد، احساس اضطراب می‌کرد). یک نگه‌دارنده‌ی درب به شکل یک فیل آرام، که در کیلکِنی خریده بودیم، و سال‌هاست در کنار کامپیوتر او قرار دارد. نگه‌دارنده‌ی درب دیگری، به شکل یک جغد بهت‌زده، که وینسنت آن را در مغازه‌ای در ادینبورگ برای جیمز خریده بود. چهل و هفت عروسک پنگوئن از هر شکل و رنگ، از شهرها و کشورهای مختلف، که در وسط آنها یک پنگوئن کریستالی نشسته است که یکی از دوستان دوران کودکی وینسنت برای مراسم یادبودش آورده بود.

تا جلال پیشینمان را چون رؤیایی شادمانه بی‌انگاری:

 که از آن بیدار شده‌ایم تا سرانجام،

 حقیقت حالمان را دریابیم. ای محبوبم،

 من برادر سوگند‌خورده‌ی سرنوشتی محنت‌بارم.1

گاهی اوقات که در خانه قدم می‌زنم، در محاصره‌ی اشیایی که از نزدیک با دقت به آنها می‌نگرم یا فقط گذری نگاهشان می‌کنم، این کلمات غم‌انگیز ریچارد دوم را زیر لب برای خودم می‌خوانم. و با این حال من آن پادشاه سرنگون‌شده نیستم، خانه‌ی ما موزه یا زیارتگاه نیست، و گذشته‌ی ما فقط یک رؤیای شادمانه نیست. من بیدار نشده‌ام، چون بیدار بوده‌ام. من در تمام آن سال‌ها به عنوان مادر فرزندانم مراقب و هوشیار بودم. سرنوشتی که من با آن مواجه می‌شوم نیازی به آن صفت، «محنت‌بار» ندارد. سرنوشت - سرنوشت من – نمونه‌ای از یک افراط است: هر صفتی که به افراط برسد، صفت نادرستی است.

بعد از اینکه کارآگاه آژانس ترانزیت نیوجرسی تعجب خود را از نیافتن پرونده‌ی وینسنت ابراز کرد، من فقط سری تکان دادم، انگار که انتظار داشتم این چیزها گفته شود: زندگی رسماً، حقیقتاً، و از نظر استعاری، از همه‌نظر درهم‌وبرهم است. مشتاق بودم که برود تا من و شوهرم با کوله‌پشتی تنها باشیم.

اما گاهی اوقات - فقط گاهی اوقات - مسائل با مرور مجدد کمی معنادارتر می‌شوند. اگر نوشتن این کتاب در مورد جیمز را شروع نکرده بودم، آن معمای کوچک در مورد آژانس‌های پلیسی را حل نمی‌کردم. «کتابی برای جیمز» - ماه‌هاست که با دوستانم بریجید و الیزابت درباره‌ی آن صحبت می‌کردم و آن را «کتابی برای جیمز» می‌نامیدم، درست مثل زمانی که داشتم «کتابی برای وینسنت» را می‌نوشتم.

آن کتاب قبلی بدون هیچ گونه برنامه‌ریزی آگاهانه‌ای وارد زندگی من شد. یک شب، داشتم رمان آیوی کامپتون-بِرنِت را می‌خواندم که در آن یکی از شخصیت‌ها مادرش را به عنوان «مادر عزیزم» خطاب می‌کند. مادر عزیزم – عبارتی که قدیمی و در عین حال همیشه سرشار از زندگی و امروزی به نظر می‌رسد - وینسنت زمانی که می‌خواست توجه مرا جلب کند، به شوخی مرا اینگونه صدا می‌کرد. بنابراین کتاب از راه رسید و با این عبارت شروع شد.

وینسنت در پایان سپتامبر درگذشت. تا پایان نوامبر، کتاب به پایان رسید. همه‌ی کسانی که وینسنت را می‌شناختند می‌گفتند که اگر خودش بود، این کتاب را دوست می‌داشت. او می‌توانست بابت این کتاب مغرور باشد و با آن سرگرم شود. از برخی جملات ایراد می‌گرفت. چند صفت و قید اضافه می‌کرد، در حالی که من اصرار داشتم سادگی جملات را حفظ کنم. کتابی که در آن مادر و فرزند درگذشته‌اش در آن سوی مرز مرگ و زندگی به گفتگوی خود ادامه می‌دهند، به همان اندازه که برای وینسنت نوشته شده، گویی توسط خود او هم نوشته شده است.

اما جیمز در زندگی در برابر استعاره مقاومت کرد و از توجه طفره می‌رفت. اگر هَملت و بارتلِبی می‌توانستند در یک موجود واحد ادغام شوند، آن موجود را می‌شد به راحتی جیمز نامید. («"می‌نماید"، بانوی من؟ نه، که خود هست؛ برای من «می‌نماید" در کار نیست».)2

بریجید، با نقل قول از سطر آغازین رمانی که چند سال پیش نوشته بودم - «آیندگان، توجه کنید!» - دشواری وضعیت مرا برایم توضیح داد. بریجید گفت که جیمز نقطه‌ی مقابل توجه بود. او گفت که نوشتن برای جیمز تقریباً غیرممکن است. به نظر می‌رسید این بار پیش از اینکه بتوانم چیزی بنویسم، باید یک الفبای جدید یاد می‌گرفتم.

یادگیری یک الفبای جدید - هفته‌ها و ماه‌ها به این مفهوم پایبند بوده‌ام. جیمز فرزندی متفاوت نسبت به وینسنت بود، و مرگ جیمز ما را در وضعیتی متفاوت از مرگ وینسنت قرار داد. و با این حال، یک الفبای جدید فقط مفهومی نمادین است، چرا که من جز همین زبان قدیمی خودم ابزار دیگری برای نوشتن ندارم.

هیچ راه خوبی برای گفتن این موضوع وجود ندارد: کلمات از بیان قاصرند.

با این حال، این دو کلیشه، حقیقتی غیرقابل انکار را بیان می‌کنند. هر چیزی که برای جیمز بنویسم ناکام خواهد ماند. دیر یا زود، لحظه‌ای فرا می‌رسد که درک من نسبت به او از ذات حقیقی او جدا خواهد شد.

هیچ راه خوبی برای گفتن این موضوع وجود ندارد. حقایق، شدید‌ترین و سخت‌ترین بخش‌های زندگی هستند، اما حقایق، که غیرقابل تغییرند، نظم و منطقی را با خود به همراه دارند.

داستان، همان‌طور که از نوشتن و خواندن آن آموخته‌ام، در مورد مسائل غیرقابل توضیح و غیر‌منطقی است. گاهی اوقات دانشجویانم از مطالبی که در داستان می‌خوانند شکایت می‌کنند: «فکر نمی‌کنم این اتفاق در زندگی واقعی رخ بدهد» یا «فکر نمی‌کنم هیچ والدینی با فرزندشان این‌طور رفتار کنند.» چه می‌توانم بگویم به جوانی که باورهای قوی دارد، اما فاقد تخیل است؟ واقعاً چیز زیادی نمی‌توان گفت. به نظر من این جهان توسط باورهای قوی، اندکی تخیل و درک خیلی ناچیز توسط انسان‌ها اداره می‌شود.

در کلاس هشتم، وینسنت در نامه‌ی درخواست پذیرش برای یک مدرسه‌ی پیش‌دبیرستانی بسیار رقابتی در کالیفرنیا، از سی. اس. لوئیس نقل قول کرد - «من تصور می‌کنم که اکثر کسانی که اصلاً فکر نمی‌کنند، در چهارده سال اول زندگی تفکرات خیلی زیادی داشته‌اند» - و با فهرستی از تفکراتی که از ذهن خودش گذشته بود، درخواست پذیرش را ادامه داد. گاهی اوقات من نقل قول لوئیس را برای دانشجویان کلاس کارشناسی خودم بیان می‌کنم و بیش از نیمی از آنها با شنیدن این جملات در ناباوری فرو می‌روند. چه موقع می‌خواهی شروع کنی به فکر کردن؟ —خیلی سعی می‌کنم برای دانشجویانی که چهره‌های جوانشان سرشار از معصومیت است این سؤال را مطرح نکنم.

من شک ندارم که وینسنت و جیمز هر دو سهم خود را در فکر کردن به جا آورده‌اند، که تا ابد برای من مایه‌ی آرامش خواهد بود. و با این حال، هیچ کس بدون فکر کردن دست به خودکشی نمی‌زند.

چند هفته قبل از مرگ وینسنت، تصمیم گرفتیم خانه‌ای بخریم که همه دوستش داشتیم (همان تابستان از کالیفرنیا به نیوجرسی نقل مکان کرده بودیم). وینسنت توصیف کرد که «سوئیت» او چگونه خواهد بود: یک اتاق خواب بزرگ، یک حمام، و یک اتاق مطالعه‌ی کوچک با یک پنجره با سایبان، مشرف به یک درخت، که در پاییز منظره‌ی خاصی ندارد، اما با آمدن دوباره‌ی بهار شکوفا می‌شود: یک درخت زغال اخته.

وینسنت خاطرنشان کرد، با بستن یک در، می‌توان سوئیت را از «محل زندگی والدین» جدا کرد، که یک محیط عالی برای او بود. او همچنین در نظر داشت که در آشپزخانه پخت‌و‍‌پز کند و به من کمک کند تا باغچه را درست کنم، که باغچه‌ی زیبایی به نظر نمی‌رسید: زوج اقتصاد‌‌دانی که قبل از ما در آن خانه بودند، خیلی به باغبانی علاقه‌ای نداشتند. وینسنت همان روزی درگذشت که ما ودیعه‌ی خانه را پرداخت کردیم. پرداخت ودیعه، مرگ، به همین ترتیب، به فاصله‌ی چهار ساعت.

در زندگی من، که باعث می‌شود برخی از داستان‌ها غیر‌واقعی و ضعیف به نظر برسند، حقایق دیگری هم وجود دارد که باید آنها را روشن کنم.

وینسنت و جیمز به فاصله‌ی سه سال و چهار ماه و شش روز به دنیا آمدند. فاصله‌ی بین مرگ آنها: شش سال، چهار ماه و نوزده روز. این اعداد و تاریخ‌ها عمیق‌تر از آن چیزی که در سنگ نوشته شده، در ذهن من حک شده‌اند، اما معنای خیلی خاصی ندارند.

برای سفر با قطار از پرینستون به نیویورک، می‌توانیم از ایستگاه پرینستون یا تقاطع پرینستون حرکت کنیم. این یک حقیقت شگفت‌انگیز است، هر چند حقیقتی کم‌اهمیت باشد. فکر نمی‌کنم بین این دو، یکی را به دیگری ترجیح بدهم. بسته به برنامه‌ام و همچنین به میزان دشوار بودن ساعت حرکت قطار در آن روز، از یکی از این دو ایستگاه حرکت می‌کنم. شوهرم روش ثابت‌تری برای مواجهه با این تصمیم کوچک دارد. بنابراین، او حداقل در یک جنبه‌ی خاص از زندگی‌اش مطمئن است.

احساس من، نه تنها در مورد ایستگاه‌های قطار، بلکه تقریباً در مورد همه چیز در زندگی‌ام، از نوع متفاوتی است. می‌توانم آن را ترکیبی از توجه شدید و «بی‌تفاوتی عمیق» (با استفاده از کلمات آلبر کامو)، یا ترکیبی از احساسات شدید و بی‌تفاوتیِ به همان اندازه شدید بنامم. حقیقت این است که هیچ کلمه‌ای برای این وضعیتی که من در آن قرار گرفته‌ام وجود ندارد، که در آن شفافیت و ابهام، از یک قماش هستند.

یک روز پس از مرگ جیمز، به بریجید گفتم: «آدم باید در این زندگی بدون برنامه پیش برود.»

آن حرفم، حرف دقیقی نبود. چیزی واضح و مشخص در من وجود داشت که به وضوح بسیار نزدیک‌تر بود تا دَر‌هم ریختگی، اما اینکه آن را درهم و برهم بنامم راحت‌تر بود. انگار داشتم چشمانم را از آینه بر‌‌می‌گرداندم، آینه‌ای که ذهنم را چنان بی‌امان و تیز به من نشان می‌داد که از خودم مبهوت شدم، حتی از خودم ترسیده بودم. با نگاه کردن به دور‌دست‌ها، می‌توان تصویری درهم، مبهم، ملایم‌تر، و تصویری که کمتر ناراحت‌کننده باشد را تصور کرد.

بریجید گفت: «اما تو آدم درهم و بَر‌‌همی نیستی.» به مدت بیش از بیست سال، او همیشه اولین خواننده‌ی نوشته‌های من بوده است و هرگز اجازه نمی‌دهد که یک کلمه‌ی اشتباه یا یک جمله‌ی ضعیف از دستش در برود. «تو در این لحظه به هیچ وجه آشفته نیستی.»

درست است، ذهن من آشفته نبود - و نیست. فقط، زبان محدود است. بنابراین در اینجا با مشکل اول مواجه می‌شویم: الفبایی جدید و واژگانی تازه برای توصیف احساس من وجود ندارد.

گرچه من خودم را خواهر یا برادر قسم‌خورده‌ی سرنوشتی محنت‌بار نمی‌دانم، اما با این وجود، از زمان مرگ جیمز تاکنون، اندوه در تمام امور زندگی‌ام حضور داشته است. روزهایی که می‌توانستم تا حدودی زندگی را به شکل روزمره‌ی آن سر کنم، دیگر متعلق به گذشته است: کفش‌هایم وقتی حواسم نبود به راه خودشان می‌رفتند (در مسیر همان کفش‌های کتانی که قبلاً کنار کفش‌های من راه می‌رفتند، و اکنون جای دیگری هستند). کفش‌هایم بدون اینکه حواسم باشد مرا به یک مسیر محلی می‌برند (این جاده به نبش خیابانی می‌رسد که آخرین بار با جیمز خداحافظی کردم). توقفی سریع در کافه‌تریای دانشگاه (جایی که وقتی جیمز دانشجوی سال اول دانشگاه پرینستون بود، یک روز در آن محل از مقابل ما رد شد، من و همکار و دوستم اِد صورتمان را پنهان کردیم؛ او متوجه ما نشد).

مِحنت حکم می‌کند که در این زمان باید به تمام جزئیات توجه شود: همه چیز مرتبط است، همه چیز معنایی دارد و همه چیز به لحظه‌ای در گذشته منتهی می‌شود که تبدیل به خاطره شده است، که به نوبه‌ی خود تبدیل به یک روایت می‌شود. وقتی در ماه مارس یک دست سنبل به رنگ مرجان به نام سنبل هلندی در کنار حصار باغ شکوفا شد، هر بار که از کنار آن رد می‌شدم به خودم یادآوری می‌کردم که آرام‌تر رد شوم و با دقت نگاهشان کنم. جیمز کسی بود که عاشق این سنبل خاص بود. من پیش از آن گل دِلْفت آبی را ترجیح می‌دادم.

مِحنت همین‌طور حکم می‌کند که تمام جزئیات باید بدون هیچ احساس بیش از حدی مورد توجه قرار گیرد و ذخیره شود. پس از مرگ وینسنت، «درس‌های اندوه»، مجموعه‌ای از نمایشنامه‌های اوریپید که توسط اَن کارسون ترجمه شده بود، و تک‌گویی کانستِنس در «شاه یوحنا» اثر شِکسپیِر، که پس از مرگ فرزندش آرتور، تاج و تخت و سپس زندگی‌اش را ربودند، را بارها خواندم و دوباره خواندم. یونانیان باستان غم و اندوه خود را در بالاترین سطح ترنم می‌کنند، که بنا بر توضیح کارسون، ناشی از خشم است. اندوه و خشم آنها تقریباً ترجمه‌ناپذیر است، گویی که احساسات شدید فقط می‌توانند به شکل احساسات بیرونی بروز کنند - زبان با نیرویی کور و صریح به فرد حمله می‌کند. کانستِنس، هنگامی که به دلیل عدم خونسردی‌اش به دستان کاردینال پاندلف مورد توبیخ قرار می‌گیرد («بانو، آنچه ابراز می‌کنی دیوانگی است، نه اندوه»)، پاسخ می‌دهد:

من دیوانه نیستم؛ این موی که پریشان می‌کنم موی خودم است.

نام من کانستِنس است: من همسر جِفری هستم؛

 آرتور ِکوچک پسر من است، و او از دست رفته!

 من دیوانه نیستم؛ به خدا سوگند کاش بودم،

 زیرا آنگاه شاید خود را فراموش می‌کردم!

 آه، اگر می‌توانستم، چه اندوهی که می‌خواستم فراموش کنم!

 فلسفه‌ای برایم وعظ کن تا من را دیوانه سازد،

 و آنگاه تو تقدیس خواهی شد، کاردینال.

 زیرا، چون دیوانه نیستم، اندوه را حس می‌کنم.

 بخش عقلانی من دلیل می‌آورد که

 چگونه می‌توانم از این اندوه فارغ شوم،

 و مرا بر‌می‌انگیزد تا خود را بکشم یا دار زنم.

 اگر دیوانه بودم، می‌باید که پسرم را فراموش می‌کردم،

 یا از سر دیوانگی می‌پنداشتم که او عروسکی جُلی است.

 من دیوانه نیستم. خیلی خوب، خیلی خوب مصیبت هر اندوهی را یکایک احساس می‌کنم.3

یونانیان باستان و کانستِنس ممکن است چیزی گفته باشند که من پس از مرگ وینسنت نتوانستم کلماتی برای آن بیابم، و با این حال این حرف خیلی هم دقیق نیست. آن مادرها در تراژدی‌های یونانی و آثار شکسپیر اندوه خود را با صدایی بالاتر از صدای من ابراز کردند. و وقتی وینسنت درگذشت، من هم صدایم را از دست ندادم. من برای او یک کتاب نوشتم.

من هم یک بار گریه کردم. چند هفته پس از مرگ وینسنت، من و بریجید برای تماشای فرآیند تولید «شاه لیر» در نیویورک بودیم. وقتی شاه لیر تک‌گویی پر سوز و گدازش را تمام کرد، من داشتم گریه می‌کردم. بعد از اینکه از سالن تئاتر خارج شدیم، روی لبه‌ی یک گلدان سنگی نشستم که درخت کوچکی در وسط آن آخرین برگ‌هایش را می‌ریخت، و همانجا گریه می‌کردم. وقتی گریه‌ام متوقف شد، به بریجید گفتم: «هیچ غافلگیری دیگری برایم باقی نمانده است. بعد از وینسنت، هرگز کسی نمی‌تواند مرا غافلگیر کند.»

چقدر آدم ممکن است حرف اشتباهی بزند، و تا چه حد ممکن است در اشتباه باشد. جیمز بیشتر از وینسنت مرا غافلگیر کرد، اما این بار می‌دانم نباید هیچ اظهارنظری بکنم که قطعی باشد.

این بار، با بازخوانی اوریپید و شکسپیر، واکنش متفاوتی دارم: اگر سخنان کانستِنس را صد برابر تندتر کنم، و اگر صدای گریه‌های مادران یونانی را صد برابر بیشتر کنم، سپس می‌گویم: این نزدیک به احساسی است که می‌تواند حال مرا بیان کند. فقط، ترجیح می‌دهم این کار را نکنم.

حقیقت این است که هر طور بخواهم احساس خودم را در مورد این موضوع بیان کنم، باز هم نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم: وینسنت مُرد، و بعدش جیمز هم مُرد. از طریق نوشتن، توانستم وینسنت را در کتابی که برای او نوشته شده است تداعی کنم، اما نمی‌توانم این کار را برای جیمز انجام دهم - به هیچ وجه نمی‌توانم او را تداعی کنم.

زمانی که وینسنت زنده بود، با هم حرف می‌زدیم و بحث می‌کردیم (گاهی محبت‌آمیز و گاهی در حال مشاجره). طبیعی بود که صحبت‌های بی‌پایان ما در زندگی به جایی برسد که دیگر دلیلی نیاز نداشته باشد، جایی که در آن سوی مرز مرگ و زندگی، کلمات سرزندگی خود را حفظ می‌کنند. کتاب وینسنت به‌عنوان یک اثر داستانی منتشر شد، زیرا می‌توان آن را فقط این‌گونه نامید: فرزندی که درگذشته است، هرگز برای بحث کردن با مادرش بازنگشته است.

دو سال پس از مرگ وینسنت، دوستش جُوی (Joy) به ما سر زد و به من گفت که کتاب را خوانده است. او گفت: «خیلی عجیب است. همه‌ی چیزهایی که او در کتاب می‌گوید دقیقاً همان چیزهایی بود که خودش می‌گفت. وقتی داشتم آن را می‌خواندم، فکر کردم وینسنت برگشته است!» خندید و بعد اشک ریخت.

وینسنت دوستان خوب زیادی داشت، و وقتی درگذشت، بسیاری از آنها چیزهایی با این مضمون گفتند که همیشه او را به یاد خواهند داشت. اما جوی که در شانزده سالگی به طرز عجیبی بالغ بود، ترسش را ابراز کرد که با گذشت سال‌ها، دیگر نتواند وینسنت را آن‌طور که دلش می‌خواست به وضوح به خاطر بیاورد.

آن موقع فکر کردم حداقل به جوی کتابی داده بودم که با آن به هدفش برسد.

زمانی که وینسنت کلاس ششم بود، چند صفت از نوشته‌های او را ویرایش کردم که باعث اعتراضش شد: «صفت‌ها و قیدها لذت گناه‌آلود من هستند!»

جیمز عاشق زبان بود، هر چند کودک پُر‌حرفی نبود. او با وینسنت به طرز متفاوتی پُر‌حرف بود، اما با بقیه‌ی دنیا سکوت را ترجیح می‌داد. این سکوت پس از مرگ وینسنت آشکارتر شد.

تابستان قبل از اینکه جیمز به دانشکده برود، اعتراف کرد که در سال آخر دبیرستان به جز خواندن پنج اثر مهم ویتگِنِشتاین، کار زیادی انجام نداده است. من به توصیه‌ی جیمز، مطالعه‌ی «رساله‌ی منطقی-فلسفی» اثر ویتگِنِشتاین را شروع کردم. چند هفته بعد به او گفتم که در درک مطالبی که می‌خوانم مشکل دارم.

او پاسخ داد: «اوه.» فقط یک کلمه‌ که می‌تواند به این معانی باشد: «تعجبی ندارد» یا: «چطور نتوانستی ویتگنشتاین را درک کنی؟»، یا، «نمی‌دانم چه کاری می‌توانم برای کمک به تو انجام دهم»، یا، فقط به این معنی بود: «به خواندن ادامه بده». امروز صبح، پیشگفتار «رساله‌ی منطقی-فلسفی» را دوباره خواندم که با این پاراگراف آغاز می‌شود: «این کتاب را شاید فقط کسانی درک کنند که قبلاً به افکاری که در آن بیان می‌شود - یا افکاری مشابه آنها - فکر کرده‌اند. بنابراین، این یک کتاب آموزشی نیست. اگر یک نفر آن را با ذوق بخواند و بتواند در حال مطالعه به مطالب آن فکر کند، پس این کتاب به هدفش دست یافته است.»

مایه‌ی آرامش ماست که می‌دانیم جیمز، از زبان لذتی فلسفی می‌برد، متفاوت از لذتی که وینسنت از زبان می‌برد - که شاعرانه، موسیقایی و حسی بود.

نوشتن برای جیمز، کاری غیرممکن است. این کار باید از طریق تفکر انجام شود نه از طریق احساس. این‌گونه است که من به درکی تقریبی درباره‌ی او خواهم رسید. یا اینکه او را اصلاً درک نخواهم کرد - درست همان‌طور که ممکن است روزهایم را با خواندن آثار ویتگنشتاین بگذرانم، بدون اینکه بدانم آیا چیزی از آن می‌فهمم یا نه.

چند ماه قبل از مرگ جیمز، او به من گفت که «کالیگولا»، نمایشنامه‌ای از کامو را «کمی با وسواس» دوباره خوانده است. او چندین اثر نمایشی درباره‌ی این نمایشنامه را در اینترنت تماشا کرده بود، از جمله دو اثر به زبان انگلیسی، یکی به زبان ژاپنی و دیگری به زبان اسپانیایی.

من نمایشنامه را نخوانده بودم. از او پرسیدم که آیا باید بخوانمش یا خیر، از قبل می‌دانستم که این کار را خواهم کرد. گفت بله. دفعه‌ی بعد که او را دیدم - او در آن زمان در خوابگاه پرینستون زندگی می‌کرد و گاهی اوقات شنبه‌ها برای غذای مورد علاقه‌اش، شام استیک دست‌پختِ شوهرم، به ما سر می‌زد - به او گفتم که تحت تأثیر یک جمله در آن هستم: «آدم‌ها می‌میرند، در حالی که خوشحال نیستند.»

جیمز، به روش معمول خودش، با لبخندی ملایم سر تکان داد. (این لبخند، همراه با رفتار آرام او، چیزی بود که دوستان، همکلاسی‌ها و اساتیدش در نامه‌های خود که به ما داده بودند درباره‌ی او به یاد می‌آوردند، و به خبرنگاران در یکی از روزنامه‌های دانشجویی در مورد لبخند او گفته بودند، که ادای احترام فوق‌العاده‌ای به او بود.)

از جیمز پرسیدم: «چطور آدم می‌تواند از دست این جمله فرار کند؟ چند روزی هست که نمی‌توانم از فکر کردن به آن دست بکشم.»

او گفت: «این یک جمله‌ی کاملاً منطقی است.»

آدم‌ها می‌میرند؛ و خوشحال نیستند. نیمی از این سطر، یک حقیقت است. نیم دیگر آن، حدس و گمان است. بر روی هیچ علت و معلولی تأکید نشده است: آیا آدم‌ها به این دلیل می‌میرند که خوشحال نیستند یا خوشحال نیستند که روزی باید بمیرند؟ این دو گزاره، که در کنار هم وجود دارند، مانند دو دست هستند که نزدیک هم قرار دارند، اما یکدیگر را لمس نمی‌کنند یا انگشتانشان در هم تنیده نشده است.

پس از مرگ جیمز، عکسی از او را پیدا کردم که وقتی مهدکودک می‌رفت از او گرفته بودم. یک روز که رفته بودم تا او را از مهدکودک به خانه بیاورم، علامت بزرگی با حروف درشت را به گردنش انداخته بود: بدون شک از دست بزرگ‌ترهایی که از او می‌پرسیدند چرا حرف نمی‌زند، یا به او می‌گفتند که باید حرف بزند، عصبانی شده بود:

من صحبت نمی‌کنم، چون نمی‌خواهم صحبت کنم!

شوهرم همین اواخر با اشاره به این عکس گفت که آنچه ما چهار نفر به عنوان یک خانواده با هم مشترک بودیم، اعتقاد و احترام ما به اراده‌ی آزاد بود.

لحظه‌ای فکر کردم و پاسخ دادم: هر‌چند به اندازه‌ی کافی از طرز فکر جیمز مطلع نبودیم، اما چیزی که می‌توانستیم به آن اطمینان داشته باشیم این بود: او می‌دانست که به تصمیمش برای گرفتن جانش احترام می‌گذاریم، و اعتماد داشت که ما مرگ او را تحمل خواهیم کرد، زیرا مرگ برادرش را تحمل کرده بودیم.

«وقتی می‌گویم حالم خوب است، حرفم را باور کنید. به همان معنای کاملاً درست که دو زاویه در قاعده‌ی یک مثلث متساوی‌الساقین با هم برابرند. نه به معنای خیالی، نه به معنای افراطی. نه نمادین، نه عرفانی. فقط حالم خوب است.» ریچارد کوین، شخصیتی از کتاب «حماسه سه‌گانه‌ی قرن» اثر رِبکِا وِست، این را قبل از رفتن به فرانسه در طول جنگ بزرگ به خانواده‌اش می‌گوید، پیش از آنکه بلافاصله کشته شود، در حالی که هنوز یک نوجوان است.

«حالم خوب است» - این کلمات در چند ماه گذشته در ذهن من ساکن بوده‌اند. ریچارد کویین حالش خوب است، زیرا در حال عبور از کانال انگلستان است تا با مرگ مواجه شود، مرگی که چیز زیادی از او نمی‌خواهد، مگر تمام زندگی‌اش را - رفتن از این دنیای جسمانی، به یاد ماندن، و حال خوب داشتن.

و با این حال، برای کسانی که پس از مرگ عزیزی به زندگی ادامه می‌دهند، تعداد کمی حالشان خوب است، و تعداد خیلی کمی می‌توانند حال خوبی داشته باشند. مرز بین «حال خوب» و «حال بد»، مانند مرز بین زندگی و مرگ، مرز ثابتی نیست. در ماه‌های اخیر، من به سؤالات دوستان با این جمله پاسخ داده‌ام: «زندگی ما هرگز دوباره خوب نخواهد شد، اما حالمان خوب است.»

شاید من باید در این جمله در مورد اعتقاد و احترام ما به اراده‌ی آزاد تجدید نظر کنم. در قلمرو هستی، بله، ما از احترام به اراده‌ی آزاد فرزندانمان پشیمان نیستیم. اما تربیت فرزندان چیزی فراتر از فضا دادن به آنهاست. به نظر می‌رسد دنیا بیشتر به کارهای کودکان اهمیت می‌دهد تا به وجود آنها. وقتی وینسنت پنج ساله بود، به این فکر افتادم که او را برای یک باشگاه فوتبال ثبت نام کنم، و او با جدیت کامل به من گفت که این کار را برای خوشحالی او نمی‌کنم، بلکه برای این انجام می‌دهم که می‌خواهم او هم مثل بقیه‌ی بچه‌ها باشد. بلافاصله از این ایده منصرف شدم. و با این حال، وقتی صحبت از تربیت فرزندانشان می‌شود، چه تعداد از والدین می‌توانند با اطمینان بگویند که به درک واقعی از تمایز بین هستی فرزندانشان و کارهای آنها دست یافته‌اند؟

لحظه‌ای هست که هر وقت یادش می‌افتادیم با خنده درباره‌اش حرف می‌زدیم. زمانی که ما در اوکلند زندگی می‌کردیم، وینسنت که کلاس هفتم بود یک روز صبح تصمیم گرفت که با لباس زنانه به مدرسه برود و به اتاق خواب ما رفت تا به دنبال لباس مناسب بگردد. (من از کلمه‌ی «بی‌نقص» به سادگی استفاده نمی‌کنم: کمال‌گرایی بخشی از اساس وجود وینسنت بود.)

شوهرم با قیافه‌ای نگران، مدام به او لباس‌های تیره را نشان می‌داد: «این آبی چطوره؟ این لباس مشکی چی؟ این سبزه توی تنت خوب به نظر می‌رسه.»

وینسنت به شیوه‌ی پر زرق و برق همیشگی خودش، لباس صورتی را برداشت. او پرسید: «مدرسه رفتن با لباس زنانه، اگر صورتی نباشد، چه فایده‌ای دارد؟»

به او توضیح دادم که به عنوان والدینش، طبیعی است که نگران باشیم پوشیدن لباس صورتی ممکن است منجر به قلدری همکلاسی‌هایش شود. وینسنت از نگرانی من خندید و گفت که اگر احمقی وجود داشته باشد که جرأت کند او را اذیت کند، این دلیل بیشتری برای پوشیدن لباس صورتی است. او گفت: «فقط برای اینکه بتوانم خار چشمشان باشم.»

من سرشار از تحسین برای وینسنت بودم. البته احساس ناآرامی هم داشتم. ما والدین فقط می‌توانستیم تا آنجایی برای فرزندانمان انجام دهیم که آنها را جسور و آزاد تربیت کنیم، اما دنیای بیرون از این حباب که آن را خانواده می‌نامیم، بیشتر اوقات جای مهربانی نبود.

تقریباً در همان زمان، وینسنت تصمیم گرفت خودش از مدرسه به خانه برود. تا خانه‌ی ما، بالای تپه، حدود دو مایل پیاده‌روی بود. نیمی از آن در امتداد جاده‌ای جنگلی، درست خارج از بزرگراه بود، بدون پیاده‌رو یا خانه‌ای در دو طرفش، و جزو امن‌ترین قسمت‌های اوکلند محسوب نمی‌شد. من قاطعانه مخالفت خودم را ابراز کردم، اما وینسنت کودک سرسختی بود. او قول داد که هوشیار باشد. گفت که در صورت نیاز با سرعت فرار خواهد کرد.

وینسنت به ظاهر مردانه-زنانه‌ی خودش افتخار می‌کرد: موهای بلند و مشکی درخشان، و هیکل باریک و درنا مانندش. دو سال با ترس از آن جاده‌ی جنگلی زندگی کردم، جایی که ماشین‌ها بدون رعایت سرعت مجاز رانندگی می‌کردند. اما ترس بزرگ‌تری که هرگز به او نگفتم این بود که ممکن است در آن جاده ربوده شود: ممکن بود او را با یک دختر جوان زیبا اشتباه بگیرند، یا ممکن بود اصلاً اشتباهی در کار نباشد - او یک پسر جوان زیبا بود.

تمام ترم‌های پس از آن، داستان «دوستان» اثر گرِیس پِیلی را تدریس می‌کردم و هر بار یک بخش خاص از متن را به دانشجویانم نشان می‌دادم، اگرچه شک دارم که بسیاری از آنها واقعاً معنای آن را درک کرده باشند. زنی مسن که خاطرات مرگ دخترش را به یاد می‌آورد، به دوستانش می‌گوید: «می‌دانید، شبی که اَبی مرد، وقتی پلیس با من تماس گرفت و به من خبر داد، چه حسی داشتم؟ اولین شب در دو سال گذشته بود که توانستم خوب بخوابم. حالا می‌دانستم او کجاست.»

وینسنت به مدت دو سال با یک قوطی اسپری فلفل در دستش راه می‌رفت - یک بار جیمز گفت یکی از همکلاسی‌هایش اسپری فلفل وینسنت را دیده بود، و فکر کرده بود که چاشنی یک بمب است. آن اسپری فلفل از جمله اشیایی است که از وینسنت بیشتر عمر کرده است. گاهی به اتاقش می‌روم و نگاهش می‌کنم.

والدین چه کاری می‌توانند بکنند، جز اینکه به فرزندانشان فضای لازم را بدهند و به آنها اجازه دهند تا آنچه که نیاز دارند را انجام دهند، تا خودشان بتوانند کامل‌تر شوند؟

و با این حال، با وجود تلاش والدین و با وجود تمام هستی فرزندانمان و اعمال آنها که در زمان رشدشان رخ می‌دهد، برخی از آنها پیش از رسیدن زمان مرگشان می‌میرند.

بچه‌ها می‌میرند، و خوشحال نیستند.

و والدین آنها هرگز نمی‌توانند بدانند که آیا آن بچه‌ها به خاطر خوشحال نبودن مردند، یا به این دلیل خوشحال نبودند که خیلی زود فهمیدند باید با مرگشان روبرو شوند.

شش سال قبل از مرگ وینسنت، با این ترس زندگی می‌کردم که روزی ممکن است زندگی نکردن را انتخاب کند. روزهای مملو از نگرانی و شب‌هایی پر از اضطراب و موقعیت‌هایی برای ناامیدی وجود داشت، اما من معتقد بودم که این احساسات بهتر است در زیر یک ظاهر آرام حفظ شوند. احتمال بروز آتش‌سوزی به این معنا نیست که باید شبانه‌روز یک کپسول آتش‌نشانی را پشت خودمان حمل کنیم.

با این حال، چند بار در نیمه‌های شب وارد اتاق خواب وینسنت شدم و نگاه کردم که ببینم آیا او هنوز سر جایش است. دیدن، باور کردن است، هر چند فقط در حد محدود. به مدت شش سال، آنچه که در آن زمان نمی‌توانستم ببینم را باور کردم و دوباره باورم را به آن از دست دادم - اما مطمئناً من تنها مادر یا پدری نیستم که چنین احساسی دارد. توانایی باور کردن و از دست دادن یک باور به‌طور همزمان، برای هر والدینی مثل یک پیش‌نیاز است. آیا این سرخ شدن و خارش پوست، یک حساسیت پوستی جزئی است، یا اولین علامت یک بیماری کشنده است؟ آیا ترجیح کودک برای بازی به تنهایی، مرحله‌ی رشد است یا نشانه‌ی مشکل جدی؟ راه‌های زیادی برای اشتباه کردن وجود دارد، و با این حال، همیشه امیدواریم که در نهایت به نحوی همه چیز درست می‌شود. ما بر اساس شجاعت کورکورانه، بر مبنای تفکر مثبت، که هر دو برای والدین ضروری هستند، به خودمان می‌گوییم: «همه چیز خوب است».

آیا مادر باید به شهود خودش تکیه کند؟ شهود در امور مرتبط با زندگی و مرگ چه فایده‌ای دارد؟ مادر نمی‌تواند تمام شب جلوی اتاق خواب فرزندش بنشیند، مادر نمی‌تواند تمام مراحل زندگی کودکش را دنبال کند، فقط برای اینکه مطمئن شود فرزندش زنده می‌ماند. ذهنی که بیش از حد متکی به شهود باشد ممکن است به راحتی حقیقت را نادیده بگیرد. آن وقت چه اتفاقی می‌افتد؟ یک مادر به کودک خود معجون کشنده‌ای از داروها را می‌دهد تا از او در برابر تهدیدات زندگی محافظت کند. مادر دیگری که دچار افسردگی پس از زایمان شده است، همراه نوزادش از پنجره‌ی ساختمان بیرون می‌پرد. این داستان‌ها در اخبار معمولاً تراژدی یا حتی تراژدی‌های بی‌معنا خوانده می‌شوند، اما فقط نویسنده‌ای بی‌دقت است که این کلمات را تا این حد بدون تفکر می‌برد. بی‌معنا؟ همیشه در شهود والدین معنایی وجود دارد. تراژدی واقعی فقط خود مرگ نیست، بلکه مشکل مادر در آگاهی از این است که چه زمانی به شهود خود اعتماد کند و چه زمانی قید آن را بزند.

تحقیر‌آمیزترین تجربه‌ی نوشتن من در کلاس چهارم اتفاق افتاد. برای یک مسابقه‌ی درون مدرسه‌ای، به جای اینکه در ستایش شکوه و زیبایی مادرمان، یعنی سرزمین چین، یک مقاله‌ی میهن‌پرستانه بنویسم، متنی نوشتم که ریاکاری چنین مسابقاتی را تقبیح می‌کرد، و زشتی زندگی، که یک کودک وقتی مجبور می‌شد در مورد زندگی دروغ بگوید چنین زشتی را تجربه می‌کرد، را توضیح دادم - «زشتی» کلمه‌ای بود که بیش از یک بار در آن مقاله استفاده کردم.

کار نوشتن آن مقاله و شرکت در مسابقه از روی شجاعت نبود. من شجاع نبودم؛ بلکه ده ساله بودم و احساس ناامیدی منجر به خودکشی داشتم.

وقتی وینسنت کلاس چهارم بود، ناامیدی مشابه او را تشخیص دادم. معلمش هم مثل من بود، او درباره‌ی اشعاری که وینسنت برای تکالیف مدرسه نوشته بود برای من نامه‌ای نوشت، اشعاری درباره‌ی زندگی و مرگ که به طرز شگفت‌انگیزی دردناک و در عین حال زیبا بودند.

شرکت من در مسابقه‌ی مقاله‌نویسی باعث رسوایی معلمان مدرسه شد. مرا به اتاق کنفرانس صدا زدند تا شش یا هفت معلم از من استقبال کنند که مسخره‌ام می‌کردند و به من می‌خندیدند. یک زن مسن‌تر، یکی از دوستان مادرم (مادر من نیز معلم مدرسه بود)، به سمتم آمد و گونه‌هایم را، ابتدا یکی و سپس دیگری را نیشگون گرفت، همان‌طور که یک بزرگسال لپ یک نوزاد را نیشگون می‌گیرد. او گفت: «تو دانش‌آموز خوبی هستی، خیلی زشت نیستی. به نظر کودک باهوشی هستی، اما چه کسی فکرش را می‌کرد می‌توانی آن‌قدر احمق باشی که چنین مزخرفاتی بنویسی؟»

تنها چیز خوبی که از این قسمت حاصل شد: یاد گرفتم که نقدها و انتقادات مربوط به کارهای آینده‌ام را به دل نگیرم. باید اضافه کنم که مادرم آن روز در اتاق کنفرانس بود و همراه با همکارانش می‌خندید و مسخره‌ام می‌کرد. اما عصبانیتش، وقتی عصرِ آن روز از مدرسه به خانه برگشتم، داستانی است که ترجیح می‌دهم به خاطر نیاورم.

زمانی که وینسنت تقریباً در همین سن بود، با کنایه از من پرسید: «تو رنج را درک می‌کنی و در مورد رنج به خوبی می‌نویسی. پس چرا ما را به دنیا آوردی؟» پرسشی که هیچ وقت جواب خوبی برایش نداشتم.

تمام آن کتاب‌هایی که به والدین آموزش می‌دهند چگونه از فرزندانشان مراقبت کنند - سال اول، هجده ماه اول، پنج یا ده سال اول - هیچ‌کدام از آنها به این مشکل نمی‌پردازند: برای والدین و برای کودکان، مرز بین امر واقعی و امر غیرواقعی همیشه به وضوح مشخص نیست.

در مواجهه با حقیقی، یا در مواجهه با امر غیرحقیقی، مادر چه کاری می‌تواند انجام دهد، جز اینکه به شهود خود تکیه کند و در عین حال شهود را از تصمیماتش دور نگه دارد؟

شهودها، روایت هستند. من یک بی‌اعتمادی ذاتی به روایت‌ها دارم، که یکی از گمراه‌کننده ترین چیزها در زندگی است. من زندگی‌هایی را دیده‌ام که با روایت‌ها نجات یافته‌اند و زندگی‌هایی که با روایت‌ها از مسیر خارج شده‌اند. اینکه من برای نوشتن، روایت کردن را انتخاب کرده‌ام، ناشی از یک ناهماهنگی ذاتی در من است که باید به آن اذعان کنم.

اما شهودها زیرمجموعه‌ای پیچیده از روایت‌ها هستند: ناقص، ناتمام. من از بیان شهودم در قالب کلمات پرهیز می‌کنم، که مانند سنجاق کردن یک پروانه بر روی یک کاغذ و ادعای قطعی برای مالکیت آن است.

با این حال، یک بار یکی از شهودهایم را به صدای بلند گفتم. پس از مرگ وینسنت، بریجید به من یادآوری کرد که در یک تماس تلفنی، چند سال قبل، به او اعتراف کرده بودم که اگر بتوانم فارغ‌التحصیل شدن وینسنت از دبیرستان را ببینم، آن را یک پیروزی می‌دانم. در روزهای آغازین پس از مرگ او، آن گفتگو را فراموش کرده بودم. وقتی بریجید به من گفت، یاد آن بعدازظهر افتادم که در اتاق خوابم به او زنگ زدم، چون گریه می‌کردم و آنجا از بچه‌ها پنهان شده بودم.

وینسنت در طول زندگی‌اش بیش از دو یا سه بار گریه‌ی مرا ندیده بود. جیمز، دقیقاً فقط یک بار، چند ماه پس از مرگ وینسنت، گریه‌ی مرا دید. این‌ها حقایق هستند.

وینسنت آن‌قدر عمر نکرد که بتواند از دبیرستان فارغ‌التحصیل شود. جیمز موفق شد. این‌ها هم حقایق هستند.

اما شهودها، حقیقت نیستند. شهودها، با ویژگی‌های تغییر شکل به صورت ترس دائمی یا خیال‌پردازی، همیشه قابل دفاع نیستند و به ندرت می‌توان به آن‌ها اعتماد کرد.

سه روز پس از تولد جیمز، در حالی که در راه خروج از بیمارستان منتظر آسانسور بودیم، شوهرم کالسکه‌ی بچه را روی زمین گذاشت و در کنار آن زانو زد و به دقت گوش داد تا تنفس نوزاد را تشخیص دهد. دو زن مسن‌تر از کنارشان گذشتند و این منظره را تحسین کردند. یکی به دیگری گفت: «ببین، این مردی است که اولین بار پدر شده است.» ما برای اولین بار پدر و مادر نشده بودیم. فقط، مانند بسیاری از والدین جوان، ما هم درگیر ترس بودیم. نوزادان خودبه‌خود نفس می‌کشند، اما گاهی اوقات هم خودشان دست از نفس کشیدن برمی‌دارند.

پس از مرگ وینسنت، همه‌ی آن چگونه و چراها و شایدها و اگرهایی که در مطب روان‌درمانگر و در ذهن خودم مرور کردم، اغلب مرا به آن تماس تلفنی که بریجید به من یادآوری کرده بود برمی‌گرداند. او گفت: «تو آن موقع می‌دانستی.»

و من تنها کسی نبودم که آن را می‌دانستم. شوهرم هم باید دانسته باشد، و روان‌درمانگر وینسنت در کالیفرنیا، که توضیح داد وینسنت کودکی نبود که چند تا قرص بخورد و به همه‌ی دوستانش زنگ بزند تا اعلام کند که قصد دارد خودش را بکشد. درمانگر پشت تلفن گفت: «شما باید آماده باشید. اگر وینسنت تصمیم به انجام این کار بگیرد، چنان ناگهانی خواهد بود که هیچ‌کس انتظار آن را ندارد و هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد.»

وقتی روان‌درمانگر این را گفت، تعجب نکردم، همان‌طور که وقتی معلم کلاس چهارم وینسنت درباره‌ی اشعار او برای من نوشت، تعجب نکردم. وینسنت فرزند من بود. ناامیدی و آشفتگی او را می‌دانستم؛ نه، آن را احساس می‌کردم.

ماشین را کنار جاده پارک کرده بودم تا تماس روان‌درمانگر را جواب بدهم—او در جواب پیامی که در پست صوتی او گذاشته بودم زنگ زده بود، نه به خاطر یک بحران، بلکه برای صحبت درباره‌ی یک ترس مداوم. بعد از تماس، رفتم تا جیمز را از مدرسه بردارم و بعداً وینسنت را از تمرین دو و میدانی سوار کنم. دانستن اینکه ممکن است اتفاقی رخ بدهد یا رخ ندهد، آدم را از وظایف زندگی معاف نمی‌کند.

شهودها روایت‌هایی درباره‌ی توانمندی‌ها، احتمالات، جایگزین‌ها هستند. از این نظر، شهودها خیالی هستند، مگر اینکه زندگی واقعی آن‌ها را تأیید کند، و زمانی که این اتفاق بیفتد به حقیقت تبدیل شوند.

آن لحظاتی که شهودها ناگفته و ناگفتنی می‌مانند، تنها بخشی از زندگی هستند. زیستن، قسمت‌های دیگری هم دارد که باید آن‌ها را زندگی کنیم. وظیفه‌ی یک مادر، فراهم کردن چهارچوبی برای زندگی است: کارهایی که باید انجام داد، مکان‌هایی که باید رفت، روزهایی که همیشه پس از طلوع خورشید آغاز می‌شوند، و شب‌هایی که همیشه پس از غروب خورشید از راه می‌رسند.

زمانی که در کالیفرنیا زندگی می‌کردیم، هر چند ماه یک بار به یک فروشگاه موسیقی در بِرکلی می‌رفتیم تا دسته‌ی جدیدی از نِی را برای ساز بادی اُبوای وینسنت انتخاب کنیم. فروشگاه، فارست نام داشت و اولین باری که جیمز شنید که ما به فارست می‌رویم، چهره‌ی پنج ساله‌اش مضطرب به نظر می‌رسید. «اگر در جنگل گم شدیم چه؟» او پرسید و من و وینسنت چند ثانیه طول کشید تا ترس او را درک کنیم. بعد همه خندیدیم، چون زندگی در آن لحظه زیبا بود و قرار نبود در جنگل‌ها گم شویم. (و با این حال، کدام یک از ما تا به حال از این ترس در امان بوده است؟ «در نیمه‌راه زندگی ما / خویشتن را در جنگل تاریک یافتم، / زیرا راه راست را گم کرده بودم»4—حتی دانته نیز به ناامیدی کودکان توجهی نکرد.)

یک بار، مجموعه‌ای از اعداد را در برنامه‌ی نوت در تلفنم پیدا کردم و به خاطر آوردم که زمانی وینسنت به شدت مشغول یک پروژه‌ی بافتنی بود، و اعدادی را برای من می‌خواند تا یادداشت کنم. پرسیدم که این اعداد چیست و در چه قالبی آن‌ها را ضبط کنم، و او به من گفت فقط آن‌ها را بنویسم، چون لازم است بعداً آن‌ها را برایش بخوانم. تا همین امروز، من نمی‌دانم آن اعداد برای چه بودند، اما اعدادی منطقی به نظر می‌رسند، و برای همیشه در تلفن من ذخیره شده‌اند.

برای چند سال، ما برای هر وعده‌ی شام سه نوع غذای مختلف داشتیم: یکی برای وینسنت، یکی برای جیمز و دیگری برای من و شوهرم. مادر یکی از همکلاسی‌های جیمز به من گفت باید دیوانه باشم که این همه کار را انجام می‌دهم، اما من دیوانه نبودم—فقط ضرورت این کار را درک کرده بودم.

باید هسته‌ی سیب‌ها را درمی‌آوردم و سپس با اشکال هندسی و مطابق با زیبایی‌شناسی برش داده می‌شدند. در مراسم یادبودی که توسط همکلاسی‌های قدیمی وینسنت در کالیفرنیا برگزار شد، دوستانش تکه‌هایی از سیب آوردند تا با دیگران به اشتراک بگذارند، و در مورد تکه‌های سیب در ظرف ناهار او که با تقارن محض بریده شده بودند، خاطراتی را به یاد می‌آوردند. این حقیقت، در روزهای پس از مرگ وینسنت، به نظر می‌رسید که از حافظه‌ی من ناپدید شده بود، و خوشحال بودم که توسط دوستانش از فراموشی نجات یافت.

اینکه سیب‌ها باید به‌طور بی‌نقصی بریده شوند، یکی از نیازهای زیبایی‌شناختی وینسنت بود که من آن را درک کردم و با آن موافق بودم، همان‌طور که وقتی برای جیمز پَن‌کیک درست می‌کردم، حواسم بود که هر تکه را به شکلی متفاوت بپزم و آن را مانند حرفی شکل بدهم که در الفبای انگلیسی یافت نمی‌شود. انسان باید سعی کند تا فراتر از حروف الفبا زندگی کند و باید تلاش کند تا فراتر از یک زبان برود. جیمز چندین زبان را به صورت خودآموز یاد گرفت: زبان ولزی، آلمانی، رومانیایی، و روسی، علاوه بر زبان‌های اسپانیایی، ایتالیایی و ژاپنی—زبان‌هایی که در مدرسه می‌خواند. یک بار به طور تصادفی متوجه شدم که زبان تلفن او به زبان لیتوانیایی تنظیم شده بود.

به نظرم می‌رسید که احترام گذاشتن به حساسیت و ویژگی‌های فرزندانم—به طوری که هر یک از آن‌ها تا آنجا که ممکن است فضای بیشتری برای رشد فردی خودش داشته باشد—بهترین کاری بود که می‌توانستم به عنوان یک مادر انجام دهم. بله، من آن‌ها را دوست داشتم و هنوز هم دوستشان دارم، اما مهم‌تر از دوست داشتن، درک و احترام به آن‌هاست، و این بیش از هر چیز دیگری شامل درک و احترام به انتخاب‌های آن‌ها برای پایان دادن به زندگیشان است.

کارهایی که باید انجام داد؛ مکان‌هایی که باید رفت؛ چهارچوبی برای زیستن، چهارچوبی برای به خاطر سپردن زندگی است.

اولین آدرس جیمِیل جیمز را در سه سالگی برایش درست کردم. پس از دعوا با وینسنت، او از من برای ایجاد یک آدرس ایمیل برای خودش کمک خواست. جیمز نوشت: «وینسنت عزیز: تو یک "برنج" هستی.» منظورش «بدجنس» بود. در آن روزها، هر زمان که خارج از شهر بودم، قبل از موعد یک دسته کارت می‌نوشتم تا شوهرم بتواند هر روز غیبت من یک کارت درون ظرف ناهار جیمز بگذارد. همه‌ی آن کارت‌ها با نوشته‌ی «با عشق، مامان» امضا شده بود. لحظاتی پس از اینکه وینسنت ایمیل را دریافت کرد، آن‌ها آشتی کردند، زیرا وینسنت خوشش آمده بود که «ایمیل تنفرآمیز» جیمز با جمله‌ی «با عشق، جیمز» خاتمه یافته بود.

دوستم ادموند، شعری که اخیراً درباره‌ی سه لحظه‌ی شادمانی در زندگی‌اش سروده بود را برایم خواند. او گفت در جایی خوانده است که هر فرد فقط سه خاطره‌ی شاد واقعی دارد. آیا این می‌تواند درست باشد؟ پس از آن، شروع کردم به ثبت لحظاتی که با وینسنت و جیمز خوشحال بودم و آن‌ها را در دفترچه‌هایم ثبت کردم، و چیزی نگذشت که خیلی بیشتر از سه خاطره را ثبت کردم.

اگر ذهنم را برای تمرکز بر روی لحظات شاد تربیت کنم، چهارچوب زندگی به اندازه‌ی کافی محکم به نظر می‌رسد. و با این حال، این چهارچوب زندگی، پناهگاهی دائمی در برابر فجایع نیست. مادری که خود را وقف بنا کردن چهارچوب زندگی می‌کند مانند کشتی‌سازی است که کشتی می‌سازد، و از خود نمی‌پرسد آیا سفر این کشتی از میان دریاهای آرام خواهد بود یا از دریای طوفانی گذر خواهد کرد، و به این فکر نمی‌کند که آیا فردایی در کار است یا نه.

دیدن، باور کردن است، اما یک مادر باید خودش را از پیش‌بینی کردن دور نگه دارد. پیش‌بینی کردن به معنای اهمیت دادن بیش از حد به شهود است. پیش‌بینی کردن می‌تواند به معنای بالا بردن پرچم سفید تسلیم، پیش از موعد مقرر آن باشد.

مرگ وینسنت خیلی غافلگیرکننده نبود، اما زخمی بود که هرگز التیام نمی‌یافت. با این حال، زخمی نبود که توسط او یا تصمیم او ایجاد شده باشد. یک بار، در رویدادی برای یک مؤسسه‌ی بهداشت روان در لس‌آنجلس، روانپزشکی که با من مصاحبه می‌کرد از من پرسید که آیا نسبت به وینسنت عصبانی هستم یا خیر. او گفت که نمی‌تواند در کتابی که برای وینسنت نوشته بودم خشم را تشخیص دهد. او به من گفت در اوایل کارش یک بیمار نوجوان را به دلیل خودکشی از دست داده بود و هنوز هم پس از سال‌ها می‌توانست خشم خودش را احساس کند.

او تنها کسی نیست که از من در مورد خشم پرسیده است: این سؤالی مرتبط و درست باشد، اما خشم یکی از احساسات اصلی یا حتی جزئی در زندگی من نیست.

وقتی وینسنت درگذشت، هیچ خشمی احساس نکردم—نه از او و نه از زندگی. اما من از زندگی گیج و آزرده شدم. اینکه یک مادر ممکن است تمام کارهای ممکن و معقول را برای یک کودک انجام دهد، اما باز هم نتواند او را زنده نگه دارد—این حقیقتی بود که من فکر می‌کردم هر روز تا پایان عمرم باید با آن زندگی کنم. این مرگ وینسنت بود که باعث شد من شروع به استفاده از این عبارت کنم: «هر روز، تا پایان عمر».

پس از مرگ وینسنت، روزهای طاقت‌فرسا، روزهای بی‌حسی، روزهای خشنودی و روزهای جنون‌آمیز، روزهای خواندن و نوشتن و روزهای ناتوانی در خواندن و نوشتن، روزهای وارونه ماندن (مانند خفاشی در شعر ماریان مور) و روزهای استوار ایستادن، فراوان بودند. اما در تمام آن روزها، جایی که انسان موظف به زندگی کردن است (به قول فیلیپ لارکین، «به جز روزها، کجا را داریم که در آن زندگی کنیم؟»)، این فکر باقی ماند: هر روز، تا پایان عمر، به وینسنت فکر خواهم کرد.

وقتی جیمز زنده بود، با همان ترس نسبت به او زندگی نکرده بودم. نگرانی من به‌عنوان مادر در مورد او، تا حد زیادی در مورد آینده‌اش بود. سپس، یک روز، به همان روشی که وینسنت از این دنیا رفت، او نیز از دنیا رفت.

«راه خوبی برای گفتن این موضوع وجود ندارد. ما بابت عزیز ازدست‌رفته‌ی شما بسیار متأسفیم.» پلیس آمد و سپس به سرعت آنجا را ترک کرد، گویی بازیگرانی بودند که روی صحنه می‌آمدند تا جملات خود را بیان کنند و پس از انجام این کار، بلافاصله از صحنه خارج می‌شدند.

به بریجید پیام دادم، و سپس به روان‌درمانگر خودم هم پیام دادم، و به آن‌ها گفتم که جیمز بر اثر خودکشی مرده است. بعدها، هر دوی آن‌ها واکنش‌های اولیه‌ی خودشان را که مشابه یکدیگر بود به من گفتند.

بریجید گفت: «من معنای تک‌تک آن کلمات درون پیامت را می‌دانستم، اما مفهومشان را در کنار هم نمی‌فهمیدم.» نیم‌ساعت قبل از اینکه آن متن را برایش بفرستم، با او تلفنی صحبت کرده بودم و از جیمز در گفتگوی سرخوشانه‌ی ما نام برده شده بود.

روان‌درمانگرم گفت که وقتی پیام را خواند، اولین فکرش این بود که «معنی ندارد، اصلاً معنی ندارد».

جیمز روز جمعه درگذشت، و شنبه‌ی پیش از آن آخرین باری بود که بریجید او را دیده بود (برای ما هم آخرین بار بود). او از دانشگاه برای صرف غذا در روز سال نوی قمری به خانه آمده بود، و بریجید متوجه روحیه‌ی خوب و خونسردی او شد. یک یا دو هفته قبل از مرگش، روان‌درمانگر از من پرسید آیا نگران احساس خودکشی در جیمز هستم یا خیر (اولین بار نبود که این پرسش را مطرح می‌کرد)، و حتی اگر کسی هرگز نتواند به این احتمال با قطعیت جواب منفی بدهد، من به اندازه‌ی کافی اعتماد به نفس داشتم که بگویم واقعاً فکر نمی‌کنم او قصد خودکشی داشته باشد.

عجب شهود مادرانه‌ای.

و با این حال، در نگاهی به گذشته، این پرسش مطرح می‌شود که چه چیزی باعث گفتگو در مورد احتمال یا عدم احتمال خودکشی جیمز شد، موضوعی که در مطب درمانگر بارها تکرار می‌شد. آیا این شهود یا ترس بیش از حد بود که کمی قبل از مرگ جیمز به این بحث منجر شد—نوعی حس پیش‌بینی که نمی‌توانستم توضیح دهم؟ مهم نیست، زیرا حقایق، غیرقابل انکار هستند: من پیش‌بینی نمی‌کردم که جیمز خودکشی را انتخاب کند. هیچ علامتی در او ندیدم. شش سال قبل از مرگ وینسنت، من با این ترس زندگی می‌کردم که او خودکشی خواهد کرد. طی شش سال بین مرگ این دو فرزندم، جیمز نیز در فکر خودکشی بود—ابتدا فکر درباره‌ی خودکشی وینسنت، و سپس، در مقطعی، خودکشی خودش. من نمی‌دانستم آن تغییر چه زمانی اتفاق افتاد. من حتی فکر نمی‌کردم که این تغییر اتفاق بیفتد، زیرا فقط نگران زندگی کردن جیمز بودم، نه مرگ او.

دو ماه پس از مرگ وینسنت، جیمز از من نسخه‌ای از «آنا کارنینا» را خواست. تردید داشتم، اگرچه هرگز نسبت به آنچه فرزندانم می‌خواندند نگران نبودم. آن‌ها هر دو خیلی سریع به کتاب خواندن علاقه‌مند شدند و من به آن‌ها اجازه دادم تمام کتاب‌های ادبیاتی که در دسترسشان بود را خودشان بررسی کنند. از جیمز، که در آن زمان کلاس هفتم بود، پرسیدم که آیا می‌دانست در پایان کتاب «آنا کارنینا»، شخصیت آنا خودکشی می‌کند. گفت که می‌داند. سپس از او پرسیدم که آیا به همین دلیل می‌خواهد رمان را بخواند و او فقط لبخند کمرنگ خودش را تحویل داد.

کتاب را به او دادم و یکی از کتاب‌هایی شد که تا چند سال آینده در موردش صحبت می‌کردیم. او چند روز پس از خواندنش به من گفت که شخصیت‌های تولستوی خیلی راحت می‌رنجند، یا شاید روس‌ها به راحتی رنجیده‌خاطر می‌شوند. اینکه کلمات «رنجیدن» و «رنجیده‌خاطر» خیلی اوقات در متن ظاهر می‌شوند، مشاهده‌ای از سوی جیمز است که همیشه به یاد خواهم داشت و برایم ارزشمند است. جیمز همان‌طور که انتظار داشتم خود را در شخصیت لِوین می‌دید، اما به این نکته اشاره کردم که لِوین خیلی اوقات رنجیده می‌شد، اگرچه او—جیمز—به ندرت رنجیده می‌شد. او کیتی را می‌پرستید. او به برادر آنا، اِستیوا علاقه داشت (زیرا بداخلاق و اصیل بود). و وِرونسکی را پیچیده‌ترین شخصیت رمان می‌دانست. نظرش درباره‌ی آنا را پرسیدم و جیمز کمی فکر کرد، سپس گفت که آنا مصیبت‌هایی را بر سر خودش آورده، و بعد از آن‌ها شکایت می‌کند. حالا با خودم می‌گویم کاش می‌پرسیدم که برای او کدام یکی ناراحت‌کننده‌تر بوده است: اینکه او مصیبت‌هایی را بر سر خودش آورده است، یا اینکه از آن‌ها شکایت می‌کند. ما در مورد خودکشی او صحبت نکردیم.

من اخیراً «آنا کارنینا» را دوباره خواندم. فراموش کرده بودم که قبل از خودکشی آنا، ورونسکی تلاش می‌کند خودش را بکشد. او به دلیل عشق نافرجامش به آنا، به صورت ناگهانی و شاید نه با تمام وجود، به خودش شلیک می‌کند. تحت‌الشعاع مرگ آنا، این قسمت به نوعی از حافظه‌ی من پنهان شده بود. ای کاش این موضوع را با جیمز در میان گذاشته بودم. چند هفته قبل از مرگش، او به من گفت که دارد «افسانه‌ی سیزیف» اثر کامو را می‌خواند، و من هم گفتم که وقتی در دانشکده بودم، کتاب را خوانده‌ام. پس از آن گفتگو، به صفحات آغازین آن برگشتم: «تنها یک مسئله‌ی فلسفی واقعاً جدی وجود دارد، و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه آیا زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد، در واقع پاسخ صحیح است به مسئله‌ی اساسی فلسفه.»5

آیا این فکر به سرعت از ذهنم گذشته بود که باید با جیمز تماس بگیرم تا ببینم او احساس خودکشی کرده است؟ اکنون نمی‌توانم به این پرسش پاسخی بدهم، زیرا در این سوی مرگ نمی‌توان به هیچ پاسخی اعتماد کرد.

وقتی جیمز را بعد از آخرین شامی که در کنار ما بود جلوی خوابگاهش پیاده کردیم، از او پرسیدم که چه می‌خواند، و او پاسخ داد که «افسانه‌ی سیزیف» را دوباره می‌خواند. بعد از ماشین پیاده شد و دستش را بلند کرد. جیمز فردی کم‌حرف بود و تحرکش حتی از حرف زدنش هم کمتر بود. آن دست که بالا رفت، مانند آن کلمه‌ی همه‌کاره‌ی «اوه» در حرف‌هایش، می‌توانست معانی زیادی داشته باشد: سلام، یا خداحافظ، یا مرا تنها بگذار، یا تشکر، یا فقط پاسخی به کلماتی که هنگام پیاده شدن از ماشین به او گفتم: «دوستت دارم، جیمز».

در طول زندگی فرزندانم، هر بار که جلوی مدرسه ترکشان می‌کردم، هر بار که برای یک مهمانی یا بازی از خانه بیرون می‌رفتند، هر بار که من برای یک سفر از خانه بیرون می‌رفتم، و با رد و بدل کردن هر پیام، آخرین چیزی که به وینسنت و جیمز گفتم این بود که «دوستت دارم».

مهم نیست چقدر طول می‌کشد که ما به عنوان پدر و مادر فرزندانمان را تربیت کنیم، به هر حال فقط تعداد محدودی از «دوستت دارم» هست که می‌توانیم به آن‌ها بگوییم. این هم یک حقیقت است.

1.ریچارد دوم، اثر ویلیام شکسپیر؛ ترجمه‌ی احمد خزاعی؛ پرده‌ی پنجم؛ صحنه‌ی اول. نشر فرهنگ‌خانه‌ی اسفار؛ چاپ اول ۱۳۶۷.

2.هملت؛ اثر ویلیام شکسپیر؛ ترجمه‌ی م. ا. به‌آذین؛ پرده‌ی اول؛ صحنه‌ی دوم، نشر دوران؛ چاپ چهارم ۱۳۶۰

3.زندگی و مرگ شاه یوحنا؛ اثر ویلیام شکسپیر؛ ترجمه‌ی علیرضا مهدی‌پور؛ پرده‌ی سوم؛ صحنه‌ی چهارم، چاپ دوم؛ نشر چشمه؛ چاپ اول ۱۳۹۷

4.کمدی الهی – دوزخ؛ اثر دانته آلیگییِری؛ ترجمه‌ی شجاع‌الدین شفا؛ انتشارات امیرکبیر؛ چاپ ششم و هفتم ۱۳۷۸.

5.افسانه‌ی سیزیف؛ اثر آلبر کامو؛ ترجمه‌ی علی صدوقی و م. ع. سپانلو؛ نشر دنیای نو؛ ۱۳۸۲.

نسخه‌ی اصلی این متن پیش از این در نسخه‌ی چاپی نیویورکر، شماره‌ی ۳۱ مارس ۲۰۲۵ منتشر شده است.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد