می گویند نویسنده کسی است که به یاد می آورد و من برای کم نیاوردن در برابر وحشت صفحه ی سفید و برای نوشتن درباره ی فیلمی که بسیار دوست می دارم، روزی را به خاطر می آورم که برای اولین بار نشستم به تماشای درخت زندگی ، به این...

تو شبی در تابستان سال هفتادویک، شش سانتی متر قد کشیدی. این یک شوخی یا بازی با کلمه ها نیست. معجزه و جادو هم نیست، یا خوردن شربتی در سرزمین عجایب. قد کشیدن یک شبه ات حقیقتی ست با پشتوانه ی علم. تو اسکولیوز داشتی. ساده ترین تعریف اسکولیوز این...

مامان پدرام شبیه هدیه تهرانی بود. شاید نبوده و حالا وقتی دارم درباره اش می نویسم، دوست دارم فکر کنم که بوده. اما نه، واقعاً شبیهش بود. هدیه تهرانی را از بچگی دوست داشتم، اما نوع دوست داشتنم فرق می کرد. از درون این زن، پسِ پرده ی نقره ای...

باران بی امان می بارد. برف پاک کن های ماشین به ناله کردن افتاده اند. با این وضعیت، مسیر پنج ساعته ی شیراز به بوشهر بیشتر از هفت – هشت ساعت طول می کشد. حسینقلی به بوشهر فکر می کند که سیل به جانش افتاده است و به زن جوانش...

غریق نجات استخر، دماغ عمل کرده ی همکارش را به دقت وارسی کرد و لبخند رضایت حاصل از نتیجه ی کار را که مهمان صورتش کرد، چرخید به سمتم و گفت: «تو هم اگه دماغت رو عمل کنی، خیلی قشنگ می شی، عمل کن.» و من کل روز و هفته...



سرم را بالای قابلمه می گیرم، عطر برنج می خورد توی صورتم، نفس می کشم. دانه های برنج قد کشیده اند. هیچ وقت فکر نمی کردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر می کنم چه خوب از پسش برآمده ام. از دیدن دانه های کشیده و سفید برنج کیف می...

«هیچ راه خوبی برای گفتن این خبر وجود ندارد» - وقتی پلیس می رسد، به ناچار، خبر بد را با چنین جمله ای آغاز می کند، گویی همین که پلیس آمده است خبر شومی نیست. اولین باری که این جمله را شنیدم، از قبل می دانستم که قرار است چه...

بر پله ی «در» خیال می کنم از همین «در» گذشتم هر بار، از همین «در» گذشتیم آستانه های خاموش «در»ها حافظه ای به جهان دیگرند. ساناز کریمی در هر فضایی دستم را می گذارم روی دل «در» و دیوار و سیمان و آجر و کوه و درخت و سنگ...

جهان، روح دارد و به شیوه هایی مرموز با ما حرف می زند، یا دست کم این چیزی بود که سِپو از تومبی آموخته بود. در آن روستای دورافتاده، تومبی گروه بزرگی از پیروان، که بیشترشان زن بودند، را دور خودش جمع کرده بود. این زن ها در تمامی جلسات...

زبانه ی آهنی را می کشم و به اندازه ی چهار انگشت، لتِ در را باز می کنم. چشم می اندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا می آید. خانه ی ما در آخرین کوچه و به قول مجید تهِ تهِ روستاست. نگاهم به دنبال ملخ بزرگی می جهد و لبانم...

من آرژانتینی ام. روزگاری جزو خدمه ی کشتی ای شدم. در مارسی پزشکی پیدا کردم که مدرکی را امضا کند؛ مدرکی که گواهی می داد دیوانه ام. این کار آسان برایش بود؛ چون گویا خودش هم دیوانه بوده است. این طور بود که توانستم کشتی را ترک کنم؛ اما از...
