آزاده کفاشی
میگویند نویسنده کسی است که به یاد میآورد و من برای کم نیاوردن در برابر وحشت صفحهی سفید و برای نوشتن دربارهی فیلمی که بسیار دوست میدارم، روزی را به خاطر میآورم که برای اولینبار نشستم به تماشای درخت زندگی ، به این امید که شاید با به یاد آوردن...

سولماز مسعودیان
تو شبی در تابستان سال هفتادویک، شش سانتیمتر قد کشیدی. این یک شوخی یا بازی با کلمهها نیست. معجزه و جادو هم نیست، یا خوردن شربتی در سرزمین عجایب. قد کشیدن یکشبهات حقیقتیست با پشتوانهی علم. تو اسکولیوز داشتی. سادهترین تعریف اسکولیوز این است که ستون فقرات به شکل حرف...

هامون حجار
مامان پدرام شبیه هدیه تهرانی بود. شاید نبوده و حالا وقتی دارم دربارهاش مینویسم، دوست دارم فکر کنم که بوده. اما نه، واقعاً شبیهش بود. هدیه تهرانی را از بچگی دوست داشتم، اما نوع دوستداشتنم فرق میکرد. از درون این زن، پسِ پردهی نقرهای سینما، توی کاغذ بیخط و بیشتر...

الهام برزین
باران بیامان میبارد. برفپاککنهای ماشین به ناله کردن افتادهاند. با این وضعیت، مسیر پنجساعتهی شیراز به بوشهر بیشتر از هفت – هشت ساعت طول میکشد. حسینقلی به بوشهر فکر میکند که سیل به جانش افتاده است و به زن جوانش که در آن شهر، در خانهی سازمانی شهرداری، تنها مانده...

فاطمه صادقی
غریقنجات استخر، دماغ عملکردهی همکارش را بهدقت وارسی کرد و لبخند رضایت حاصل از نتیجهی کار را که مهمان صورتش کرد، چرخید به سمتم و گفت: «تو هم اگه دماغت رو عمل کنی، خیلی قشنگ میشی، عمل کن.» و من کل روز و هفته و تا همین لحظه به این...


با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ میشود و حسی از حسرت میافتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محلهمان «ترانِبَری» برداشتهام. هر سال در چنین روزی، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمهای برپا میشود برای نمایش عکسهای محله؛ از صد سال پیش...
نغمه پروان

با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ میشود و حسی از حسرت میافتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محلهمان «ترانِبَری» برداشتهام. هر سال در چنین روزی، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمهای برپا میشود برای نمایش عکسهای محله؛ از صد سال پیش...
نغمه پروان
مریم ابراهیمی
سرم را بالای قابلمه میگیرم، عطر برنج میخورد توی صورتم، نفس میکشم. دانههای برنج قد کشیدهاند. هیچوقت فکر نمیکردم آشپز خوبی بشوم، ولی حالا فکر میکنم چه خوب از پسش برآمدهام. از دیدن دانههای کشیده و سفید برنج کیف میکنم. دستمریزاد دختر! چه کردهای. صدای انفجاری دلم را میلرزاند. از...

یییون لی
«هیچ راه خوبی برای گفتن این خبر وجود ندارد» - وقتی پلیس میرسد، به ناچار، خبر بد را با چنین جملهای آغاز میکند، گویی همین که پلیس آمده است خبر شومی نیست. اولین باری که این جمله را شنیدم، از قبل میدانستم که قرار است چه خبری را بشنوم. با...

ساناز کریمی
بر پلهی «در» خیال میکنم از همین «در» گذشتم هر بار، از همین «در» گذشتیم آستانههای خاموش «در»ها حافظهای به جهان دیگرند. ساناز کریمی در هر فضایی دستم را میگذارم روی دل «در» و دیوار و سیمان و آجر و کوه و درخت و سنگ و مکث میکنم. عادت مسخرهی...

جیکوب اِمهانگو
جهان، روح دارد و به شیوههایی مرموز با ما حرف میزند، یا دستکم این چیزی بود که سِپو از تومبی آموخته بود. در آن روستای دورافتاده، تومبی گروه بزرگی از پیروان، که بیشترشان زن بودند، را دور خودش جمع کرده بود. این زنها در تمامی جلسات هفتگی تومبی کنار رودخانه...

شهرزاد دلجو
زبانهی آهنی را میکشم و به اندازهی چهار انگشت، لتِ در را باز میکنم. چشم میاندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا میآید. خانهی ما در آخرین کوچه و به قول مجید تهِ تهِ روستاست. نگاهم به دنبال ملخ بزرگی میجهد و لبانم به خنده کش میآید. مجید همزمان رو به...

سیلوینا اوکامپو
من آرژانتینیام. روزگاری جزو خدمهی کشتیای شدم. در مارسی پزشکی پیدا کردم که مدرکی را امضا کند؛ مدرکی که گواهی میداد دیوانهام. این کار آسان برایش بود؛ چون گویا خودش هم دیوانه بوده است. اینطور بود که توانستم کشتی را ترک کنم؛ اما از سوی دیگر، آنها در دارالمجانینی حبسم...


با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ میشود و حسی از حسرت میافتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محلهمان «ترانِبَری» برداشتهام. هر سال در چنین روزی، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمهای برپا میشود برای نمایش عکسهای محله؛ از صد سال پیش...
نغمه پروان

با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ میشود و حسی از حسرت میافتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محلهمان «ترانِبَری» برداشتهام. هر سال در چنین روزی، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمهای برپا میشود برای نمایش عکسهای محله؛ از صد سال پیش...
نغمه پروان
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد