icon
icon
شایان حاجی‌نجف، عکس از مجموعه‌ی«پرنسس صورتی»
shurum enlarge
شایان حاجی‌نجف، عکس از مجموعه‌ی«پرنسس صورتی»

شش سانتی‌متر

نویسنده
سولمار مسعودیان
زمان مطالعه
8 دقیقه
شایان حاجی‌نجف، عکس از مجموعه‌ی«پرنسس صورتی»
shurum enlarge
شایان حاجی‌نجف، عکس از مجموعه‌ی«پرنسس صورتی»
شش سانتی‌متر
نویسنده
سولمار مسعودیان
زمان مطالعه
8 دقیقه

تو شبی در تابستان سال هفتادویک، شش سانتی‌متر قد کشیدی. این یک شوخی یا بازی با کلمه‌ها نیست. معجزه و جادو هم نیست، یا خوردن شربتی در سرزمین عجایب. قد کشیدن یک‌شبه‌ات حقیقتی‌ست با پشتوانه‌ی علم. تو اسکولیوز داشتی. ساده‌ترین تعریف اسکولیوز این است که ستون فقرات به شکل حرف اِس لاتین نزدیک می‌شود. نوع شدیدش جراحی لازم دارد. باید ستون فقرات را راست و با میله‌هایی در جا محکمش کنند. انحراف ستون فقرات توِ یازده‌ساله در حدی بود که بعد از جراحی، شش سانتی‌متر به قدت اضافه شد.

اسکولیوز چیز خیلی غریبی هم نیست. آدم‌های زیادی به آن مبتلا بوده‌اند؛ یکی‌شان کرت کوبین1 که خودش جایی گفته قدردان اسکولیوز است. گفته اسکولیوز به او کمردردی همیشگی می‌دهد و این رنج به موسیقی‌اش نشت می‌کند. تو هم قدردان اسکولیوز بودی؟ نه. مگر یک بچه‌ی یازده‌ساله از رنج جهان چه می‌فهمد؟ اسکولیوز برایت فقط یک کلمه‌ی خارجی بود. گفته بودند اگر انحراف ستون فقراتت درمان نشود، به ریه‌ها و قلبت فشار می‌آید. زود قانع شده بودی. حتماً مامان جوری باهات حرف زده بود که قضیه ساده به نظر برسد؛ مثل وقتی قانعت کرده بود هیولاهای زیر تخت واقعی نیستند.

آن‌وقت‌ها اهواز زندگی می‌کردید. بعد از چند آمدورفت به تهران و دیدن دکترهای مختلف، قرار شد دکتر گنجویان در بیمارستان مهراد عملت کند. جراحی پرخطری بود. وسطش هم باید یک‌بار به هوش می‌آمدی و پایت را تکان می‌دادی تا مطمئن شوند کمرت را زیادی راست نکرده‌اند. جراحی هشت ساعت طول می‌کشید. تو نمی‌دانستی. تو هیچ تصوری از رنجی که در انتظارت بود، نداشتی. وقتی از مامان جدایت کردند، چیزی در دلت لرزید. اما به خودت گفتی باید دختر شجاعی باشی. دکتر بیهوشی لابد ترس را تهِ چشم‌هایت خواند که بنا گذاشت به شوخی کردن. گفت با یک اجی‌مجی‌لاترجی می‌خواباندت. تو خندیدی و گفتی هیچ‌کس نمی‌تواند زورکی خوابت کند. مامان بهت می‌گفت ازخواب‌فراری. بابا می‌گفت آرزوبه‌دل مانده‌ایم یک بار هم ما بیدار باشیم و این بچه خواب. معصومانه فکر می‌کردی اگر زور بزنی و چشم‌هایت را باز نگه داری، داروی بیهوشی عمل نمی‌کند. اما چراغ‌های بالای سرت در هم پیچیدند و چشم‌هایت وا دادند و دیگر چیزی نفهمیدی. بعد صدای دکترها را می‌شنیدی که فریاد می‌زدند: «پاتو تکون بده.»

همه‌چیز را می‌فهمیدی، اما نمی‌توانستی تکان بخوری. نمی‌توانستی حرف بزنی یا حتی ناله کنی. انگار ته چاه عمیقی منجمد شده بودی و صدای آدم‌ها را از دهانه‌ی چاه می‌شنیدی. حس می‌کردی داری خفه می‌شوی و هیچ‌کس به دادت نمی‌رسد. مامان را می‌خواستی و او آن‌جا نبود. وحشت کرده بودی و چیزی در باورت داشت دگرگون می‌شد. جهان دیگر آن جای امن همیشگی نبود. وسطِ ترس و بهت و خشم باز بیهوش شدی. چشم‌هایت را که باز کردی، توی ریکاوری بودی؛ مامان و بابا هم کنارت. فکر کردی کابوست دیگر تمام شده. بابا گفت: «سولی‌بابا، خوابی یا بیدار؟»

گفتی: «هر سه.»

مامان خندید و گفت: «حالش خوبه. حالش خوبه.»

چشم‌های خسته‌اش برق زد. بوسیدت و گفت: «دیدی چه زود تموم شد؟»

هشت ساعت پشت درِ اتاق عمل ثانیه‌ها را شمرده بود و حالا داشت بزرگ‌ترین دروغ دنیا را می‌گفت. مدام خوابت می‌برد و هی بیدارت می‌کردند. خلسه‌ی شیرینی بود، بدون درد، بدون هیچ نشانه‌ای از چند ساعت بعد که خوابیده‌ای توی آی‌سی‌یو و حس دارد به بدنت برمی‌گردد؛ چند ساعت بعد که هیولاهای واقعی از راه می‌رسند.

درد برای بچه‌ی یازده‌ساله یعنی زانوی زخمی. یعنی آمپول پنی‌سیلین. در هولناک‌ترین سناریو یعنی بخیه کردن پیشانی. تو اما داشتی با چیزی عظیم مواجه می‌شدی. داشتی می‌فهمیدی رنج جهان بزرگ‌تر از آن است که در مخیله‌ات می‌گنجیده. کمرت را از بالا تا پایین شکافته بودند و بعد هم نگذاشته بودند کسی در آی‌سی‌یو پیشت بماند. فکر می‌کردی همه رهایت کرده‌اند. فکر می‌کردی وسط آدم‌های غریبه از درد می‌میری و هیچ‌کس به دادت نمی‌رسد. اشک می‌ریختی و مورفین می‌زدند و اثر نمی‌کرد. آن شب تو بی‌پناه‌ترین آدم دنیا بودی و بی‌رحمیِ جهان در فهمت نمی‌گنجید. همان شب مردی آمد دم تختت. سوپروایزر بخش آی‌سی‌یو بود و شاید هم‌سن‌وسال حالای تو. لبخند زد و گفت: «سولماز... می‌دونی چه اسم قشنگی داری؟»

جواب ندادی. ترجیح می‌دادی زشت‌ترین اسم دنیا را داشته باشی، اما آن درد تمام شود. مرد گفت: «می‌دونستی سولماز یعنی گل پژمرده‌نشدنی؟»

 

شایان حاجی‌نجف، عکس از مجموعه‌ی«پرنسس صورتی»
شایان حاجی‌نجف، عکس از مجموعه‌ی«پرنسس صورتی»

می‌دانستی، اما چیزی نگفتی. درد خشمگینت کرده بود. جهان دیگر سراسر خنده و رنگ و آواز نبود. حقیقت به‌یکباره و زودهنگام آوار شده بود روی سرت. شاید آن مرد این‌ها را می‌دانست. یک صندلی آورد کنار تختت و نشست رویش. گفت: «می‌خوام برات قصه‌ی سولماز اوچی رو تعریف کنم؛ زیباترین دختر صحرا.»

منتظر جوابت نماند. صندلی‌اش را جلو کشید و دستت را گرفت و قصه گفت. اول نمی‌خواستی گوش کنی. درد رهایت نمی‌کرد و گریه‌ات بند نمی‌آمد. مرد آرام قصه گفت و تو با لالاییِ صدایش رفتی به گوکلان. سولماز اوچی از چشمه آب برمی‌داشت و گالان محو تماشا بود. سولماز و گالان سوار اسب می‌شدند و می‌تازیدند. سولماز زیبا بود. سولماز قوی بود. سولماز گریه نمی‌کرد. سولماز حتی وقتی برادرش را کشتند، گریه نکرد. کمی بعد تو هم دیگر گریه نمی‌کردی. غرق قصه شده بودی و بی‌حسی رخوتناکی خزیده بود توی تنت. نفهمیدی کی چشم‌هایت هم رفت. بیدار که شدی، مامان و بابا آمده بودند. صبح بود و آواز پرنده‌ها از پنجره می‌ریخت توی اتاق. خورشید بالا آمده بود و جهان را از سیاهی کشیده بود بیرون. شیفت مرد تمام شده بود. تو را از دست هیولاهای شب نجات داده بود و رفته بود خانه. دیگر هیچ‌وقت ندیدی‌اش. اما اسمی و پرهیبی از او در خاطرت مانده؛ هر دو محو و بی‌قطعیت. اسمش شاید آقای گودرزی باشد. شاید حالا هفتادساله باشد مثلاً و شاید کمی فربه. از شب دیدارتان بیش از سی سال گذشته. تو شاید اسم‌ها را فراموش کرده باشی. شاید چهره‌ها را فراموش کرده باشی. شکل‌ها و طرح‌ها و رنگ‌ها را شاید فراموش کرده باشی. چیزهایی اما هست که از زمان و مکان گذشته‌اند و در ذهنت ته‌نشین شده‌اند. چیزهایی هست که هیچ‌وقت از یادت نمی‌روند.

آن شب می‌توانست جور ترسناکی در یاد تو حک شود. آن شب می‌توانست آغاز ناامنی جهان باشد. اما آقای گودرزی آن‌جا بود و قصه را طور دیگری نوشت. او می‌توانست نگاهی به تو بیندازد، سری تکان دهد و رد شود. او می‌توانست به آشپزخانه‌ای که لابد همان دوروبرها بود، برود و در آن دقیقه‌های استراحتش چای بخورد. او می‌توانست برود بیرون و در خنکای شب سیگاری بکشد. آن‌وقت تو درک دیگری از جهان پیدا می‌کردی. آن‌وقت آن شب جور دیگری در هزارتوی حافظه‌ات ثبت می‌شد و نشت می‌کرد به تمام زندگی‌ات. اما آقای گودرزی چای نخورد. آقای گودرزی سیگار نکشید. آقای گودرزی نیمه‌شبی در تابستان سال هفتادویک، نشست روی یک صندلی کنار تخت دخترکی که برای اولین‌بار رنج جهان را می‌فهمید. آقای گودرزی نشست کنار تختت و دستت را گرفت و آن‌قدر قصه گفت تا دردهایت کمتر شد. آن‌قدر قصه گفت تا خوابت برد و وقتی بیدار شدی، جهان دوباره در فهمِ یازده‌ساله‌ات جا می‌شد.

تو آن شب فهمیدی رنج هست. فهمیدی تنهایی هست. اما مهربانی هم همیشه هست. آدم‌ها هستند. کلمه‌ها و قصه‌ها هستند. مورفین اثر کرده بود یا قصه؟ مگر فرقی هم می‌کند؟ مهم چیزی است که آن شب در ذهنت حک شد. آن شب تو با رنج چشم‌درچشم شدی و چیزهای زیادی فهمیدی. اما سنت آن‌قدری نبود که بتوانی مثل حالا آنچه را بر تو گذشته، تحلیل کنی. حالا می‌توانی به گذشته برگردی و همه‌چیز را از دوربین تجربه‌ی زیسته‌ی چهل‌وچندساله‌ات بازبینی کنی. مثلاً حالا می‌دانی آدم‌ها گاهی در مواجهه با رنج‌هایشان تلخ می‌شوند. آدم‌ها گاهی در مواجهه با رنج‌هایشان خسته و ترسیده و خشمگین می‌شوند. گاهی هم جهان جوری زنجیر اتفاق‌ها، دیدارها، حرف‌ها را می‌چیند که آدم‌ها با رنجشان صیقل می‌خورند؛ که آدم‌ها در مواجهه با رنجشان قد می‌کشند. تو شبی در تابستان سال هفتادویک، شش سانتی‌متر قد کشیدی.

1.خواننده، گیتاریست و ترانه‌سرای گروه موسیقی نیروانا و از تأثیرگذارترین چهره‌های موسیقی راک

برچسب‌ها
متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد