icon
icon
عکس از فاطمه فیاض
shurum enlarge
عکس از فاطمه فیاض

دوستت دارم ولی این را هرگز به تو نمی‌گویم

نویسنده
ساناز کریمی
زمان مطالعه
9 دقیقه
عکس از فاطمه فیاض
shurum enlarge
عکس از فاطمه فیاض
دوستت دارم ولی این را هرگز به تو نمی‌گویم
نویسنده
ساناز کریمی
زمان مطالعه
9 دقیقه

بر پله‌ی «در» خیال می‌کنم

از همین «در» گذشتم

هر بار، از همین «در» گذشتیم

آستانه‌های خاموش

«در»ها حافظه‌ای به جهان دیگرند.

ساناز کریمی

در هر فضایی دستم را می‌گذارم روی دل «در» و دیوار و سیمان و آجر و کوه و درخت و سنگ و مکث می‌کنم. عادت مسخره‌ی همیشه‌ام است. دلم می‌خواهد کاش آجرها را زبان سخن بود. شاید او حرفی گفت و مگر من فهمیدم. درها و ایوان‌ها اما مجالی دیگرند؛ گویی دروازه‌ی عبور از جهان‌اند. کدام جهان؟ مرزی میان واقعیت و خیال. فرصتی برای روبه‌رو شدن با جهان‌هایی که من می‌توانستم قسمتی از آن باشم یا نباشم. «در»ها برای من فرصتی مالیخولیایی در کاربرد تاریخی–فلسفی خود است. نوعی لذت روان‌گسیخته برای رها کردن جهانی که قسمتی از آنم؛ اگر فقط اگر عبوری یک‌طرفه از دری، راهرویی، ایوانی، دالانی، مسیری اتفاق نمی‌افتاد. به نظرم «در»ها زمان را به چالش می‌کشند. بیشتر خیال می‌کنم «در»ها فضایی سحرآمیزند برای امکان انتخاب‌های بی‌شمار. هر چند بار هم که بخواهم می‌توانم بروم و برگردم. به نظرم می‌رسد «در» همان فضایی است که تخیل، قدرت انتخاب و آزادی، فرصت پرواز پیدا می‌کند و خیال‌پرداز —کسی که از در خارج یا وارد می‌شود— هرگز آن کسی نخواهد بود که قبل از «عزم رفتن» بوده است و با همان خودی که پیش از این اجازه عبور از این آستانه را نداشته، عجیب متفاوت است.

هر فرد با قرار گرفتن در هر مکان، اقدام به بازسازی معنوی فضا برای تعامل روحی با آن می‌کند. ادغام تخیل، حافظه و احساس، جنبه‌ای منحصربه‌فرد به مکان می‌بخشد. از نقطه‌نظر جغرافیایی، مکان فضایی است مشخص و قابل تعریف. ولی مکان از دیدگاه باشلار تعریف نوینی دارد که نه تنها فلسفی است، بلکه با مفاهیم از پیش حک‌شده در اذهان عموم بس متفاوت است. بر این اساس می‌توان گفت که وجه هندسی مکان معرفی‌شده در کتاب بوطیقای فضا، از ارزش خاصی برخوردار نیست، بلکه فضا مطرح است. انسان تنها با قدرت خیال خویش قادر به درک چنین فضای شاعرانه‌ای خواهد بود و سپس این فضا را به فضاها یا اتفاقات حک‌شده در خاطرات و رؤیاهایش پیوند می‌دهد. مگر نه اینکه ممکن است بارها برایمان پیش آمده باشد که بعد از قرارگیری در فضا–مکانی با خود به حرف درآمده باشیم که «چه جای رؤیایی». با ارج نهادن به تخیل و نقش آن در بازنگری فضا، فضاهای پیرامون به درخشش درآمده و می‌توانند با ارجاع به تصاویری دقیق و بس قدیمی از حافظه (واقعی یا خیالی)، ما را به خود فرا خوانند. حتی تا جایی پیش روند که همچون آینه‌ای دنیای درون ما را منعکس کنند؛ آنچه باشلار جدال بین بیرون و درون می‌خواند، میان «مکان‌های صمیمی درون و برون».

«در» در هر مکانی به عنوان نقطه‌ی آغاز تمام تجارب بعد از خود است؛ جایی که انسان دلبستگی‌های عمیق خویش را برای همیشه پشت آن می‌گذارد. همه‌ی گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌ها در هر مکانی مورد آمدوشدند، اما درها زیست‌پذیرترین نقاط هر مکانی هستند. روزی را که بابا در چهارچوب «در» ایستاد و آن‌قدر سرفه کرد که دیگر جان نداشت، به حافظه‌ام نیشتر می‌زد. همان چهارچوبی که وقتی بابا از آن رد شد، ما برای همیشه بی‌پدر، بی‌شوهر، بی‌پسر و بی‌برادر شدیم. روزی که اسباب و وسایلمان را جمع کردیم و به خانه‌ای کوچک در اطراف تهران کوچ کردیم، هر سه نفر ما خوشحال بودیم که دیگر مجبور نیستیم هیچ کلیدی برای باز کردن قفل «درِ» این خانه را پیش خودمان داشته باشیم. دری که به خانه زن ارمنی معروف بود؛ همان ساکن قبلی خانه که روی مبل بزرگ سبز مرده بود و صلیب داخل گردنش در جدار رنگ‌وروفته‌اش گیر افتاده بود. هر چقدر هم توی خیابان‌های شهر پرسه می‌زدیم و بلندبلند می‌خندیدیم، مجبور بودیم در نهایت کلید را در قفل «درِ» همان خانه‌ای بیندازیم که در و دیوارهایش صدای اضافه می‌داد، وسایلمان گم‌وگور می‌شد و باید گردن هم می‌انداختیم و باد توی تمام پنجره‌هایش جیغ می‌کشید و بدن پیچیده‌شده‌ی بابا در قالی لاکی مورد علاقه‌ام وسط حیاط خوابیده بود. صاحب‌خانه‌مان آلزایمر داشت. پیرمرد بی‌وارثی که دایره‌ای به قطر چند چهارراه موازیِ خانه و مغازه داشت. چند سال قبل از بابا روی همان پله نشسته بود و کاغذهای رسید اجاره‌های ماهیانه‌ای که نگرفته بود را امضا می‌کرد. از او انکار و از عمه‌ام اصرار که گرفته است. عمه و پیرمرد با هم از درِ خانه رد شدند. پیرمرد هفته‌ی بعد با شیشه‌ی خالیِ شیر کنار سگش و کاغذهای رسید مچاله توی دستش، مرد. احتمالاً قلبش تاب تحمل این حجم از بدگمانی نسبت به رسیدهای توی دستش را نداشت و ایستاده بود. بعد از آن، عمه‌ام که خودش مستأجر یکی از همان خانه‌های پیرمرد بود، بارها و بارها و تا سال‌هایی که ما در آن خانه‌ی بی‌صاحب ساکن بودیم، از روی همان پله‌ی پایین «در» می‌رفت و می‌آمد. اما خوب که دقت می‌کردی می‌دیدی از یک جایی به بعد موقع آمدن —نه موقع رفتن— سرش را پایین می‌انداخت و شاید دلش می‌خواست کاش خانه «درِ» دیگری برای «شدن» داشت.

 

عکس از فاطمه فیاض
عکس از فاطمه فیاض

«دلا» که از در وارد شد، نه او دیگر آن گربه کوچک خیابانی بود و نه من آن زن تنها و اجاق‌کورِ بی‌همسر و فرزند که می‌توانست کوله‌اش را ببندد و به هر بهانه‌ای هفته به هفته خودش را در هر جنگل و کوه و کمری که ممکن باشد گم‌وگور کند. حالا عبور از همان «در» نه به سمت خانه‌ای خالی و تاریک، بلکه به سمت گلوله‌ی پشمالویی باز می‌شد که تمام قلبم بود؛ آزمون سخت و حسابی‌ام از پذیرش مسئولیت و مشق عشقی بی‌قیدوشرط؛ پاسخی به موقع به حسی که داشت درونم می‌پوسید و بوی فاسد شدنش از اعضای بدنم بیرون می‌زد. اضطراب مرگبارم از جواب آزمایش و مشکوک بودنم به سرطان رحم و تخمدان‌هایم را می‌گذاشتم پشت همان «در» و آرزو می‌کردم آن‌قدر پوست‌کلفت باشم که بعد از او بمیرم؛ مبادا تمام قلبم را نداشته باشد و پشت این «در» حتی برای لحظه‌ای تنها و منتظر بماند.

«درها» برای من فقط چوب و فلز نیستند؛ «آن‌ها» می‌توانند فرصت تجربه کردن مجموعه‌ای از تمامی احساسات بشری باشند؛ مکانی خیلی خاص و واقعاً زیست‌شده. یونگ ادامه می‌دهد که عظمت درونی ما از اعماق وجود ما نشأت می‌گیرد، ولی تحت تأثیر حضورمان در جهان بیرون، توجه ما به جهان درون گسترش خواهد یافت و این موضوع به طی طریقی منجر خواهد شد که ما را به نقطه‌ی اول باز خواهد گرداند. این‌جاست که «در» به عنوان فضایی که ارتباطات بین عالم درون و دنیای بیرون، یا به بیان دیگر، دو مکان داخلی و خارجی را فراهم می‌کند، برجسته می‌شود. انسان خوشبخت کسی است که جرأت انتخاب کردن و درنوردیدن دنیا را داشته باشد؛ توانایی ایجاد پیوندی مؤثر بین خویشتنِ خویش و عالم امکان. انسانِ غنی از تجربه‌های دنیای مادی، دست به اقدام زده، انتخاب کرده و به ناگاه میل به رجعت به اصل خود پیدا می‌کند. همان تصویر دایره‌ای که باشلار در آخرین فصل از بوطیقای فضا از آن صحبت می‌کند، تنها زمانی نمایانگر می‌شود که اتصال درست و دقیق بین درون و بیرون رخ داده باشد. آن وقت است که انسان می‌تواند در نهایت در مرکزیت خود فرو رود؛ موجودی شود که در عمق ضمیر خود متجلی می‌شود.

در هر فضایی از «در»های نیمه‌باز به سمت نور عکاسی می‌کنم. «من» همیشه در سمت تاریک ماجرا می‌ایستم و با خیره شدن به «در»ها خودم را ورانداز می‌کنم. نکند من «در آستانه زیستن» را تقدیر خودم کرده باشم؟ نکند میل شدید خواستن و نرفتن از من «مورسو»یی بسازد که هر چقدر کامو هولش می‌دهد در آستانه‌ها درجا می‌زند؛ نه از سرِ بی‌تفاوتی، بلکه از ترسِ آن‌که مبادا آن‌سوی «در»، چیزی نباشد جز تهی‌ای هم‌چون خود من؟ رفتن و عبور کردن را شجاعتی باید. پس خیال می‌بندم به خیک زندگی و در هر فضایی به «در» نزدیک می‌شوم. دستم را می‌گذارم روی چهارچوبش و هم‌زمان با خودم زمزمه می‌کنم:

«چه هستند ریشه‌هایی که چنگ می‌اندازند

چه شاخه‌هایی از این مزبله‌ی سنگلاخ می‌رویند؟

چشمانم از بیان کردن عاجزند

نه مرده‌ام

و نه زنده

و هیچ چیز نمی‌دانم

فقط

به قلب روشنایی می‌نگرم

به سکوت

و سرانجام وخیم است»

سرزمین هرز — تی. اس. الیوت

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد