ساناز کریمی
بر پلهی «در» خیال میکنم از همین «در» گذشتم هر بار، از همین «در» گذشتیم آستانههای خاموش «در»ها حافظهای به جهان دیگرند. ساناز کریمی در هر فضایی دستم را میگذارم روی دل «در» و دیوار و سیمان و آجر و کوه و درخت و سنگ و مکث میکنم. عادت مسخرهی...
جنگ پشت سرم بود یا روبهرویم؟ شاید هم توی دلم، در تمام وجودم؛ وگرنه آنطور کور نمیشدم و به ماشین جلویی که با علامت ایست بازرسی ناغافل در لاین سوم اتوبان زد روی ترمز نمیکوبیدم. مگر همین چند روز قبلش قرار نبود در میانهی جنگی که بودیم، در بهار سالی...
با اینکه اصلاً مطمئن نبودی این سکو برای نشستن باشد، نشستی و دستت را برای کنترل گرسنگی روی معدهات فشار دادی. گردنت را تا جایی که ستون فقرات و مهرههایش اجازه میدادند به عقب خم کردی. چشمهایت را درشت کردی و باولع به گستردگی آسمان دوختیشان. دلت میخواست میتوانستی حافظهات...
آن ظهر نسبتاً گرم آخرِ تابستان فهم هر کداممان از دیگری و به طور کلی رابطه طوری زخم برداشت که برای التیام ناسورش او به رابطهای موازی پناه برد و من دست به دامن فحشدادن و تحقیرکردنش شدم. همان ظهرِ جمعهای که من زدم زیر گوشش و او تا جایی...
بر پلهی «در» خیال میکنم از همین «در» گذشتم هر بار، از همین «در» گذشتیم آستانههای خاموش «در»ها حافظهای به جهان دیگرند. ساناز کریمی در...
جنگ پشت سرم بود یا روبهرویم؟ شاید هم توی دلم، در تمام وجودم؛ وگرنه آنطور کور نمیشدم و به ماشین جلویی که با علامت ایست...
با اینکه اصلاً مطمئن نبودی این سکو برای نشستن باشد، نشستی و دستت را برای کنترل گرسنگی روی معدهات فشار دادی. گردنت را تا جایی...
آن ظهر نسبتاً گرم آخرِ تابستان فهم هر کداممان از دیگری و به طور کلی رابطه طوری زخم برداشت که برای التیام ناسورش او به...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد