بر پله ی «در» خیال می کنم از همین «در» گذشتم هر بار، از همین «در» گذشتیم آستانه های خاموش «در»ها حافظه ای به جهان دیگرند. ساناز کریمی در هر فضایی دستم را می گذارم روی دل «در» و دیوار و سیمان و آجر و کوه و درخت و سنگ...

جنگ پشت سرم بود یا روبه رویم؟ شاید هم توی دلم، در تمام وجودم؛ وگرنه آن طور کور نمی شدم و به ماشین جلویی که با علامت ایست بازرسی ناغافل در لاین سوم اتوبان زد روی ترمز نمی کوبیدم. مگر همین چند روز قبلش قرار نبود در میانه ی جنگی...

با اینکه اصلاً مطمئن نبودی این سکو برای نشستن باشد، نشستی و دستت را برای کنترل گرسنگی روی معده ات فشار دادی. گردنت را تا جایی که ستون فقرات و مهره هایش اجازه می دادند به عقب خم کردی. چشم هایت را درشت کردی و باولع به گستردگی آسمان دوختی...

آن ظهر نسبتاً گرم آخرِ تابستان فهم هر کداممان از دیگری و به طور کلی رابطه طوری زخم برداشت که برای التیام ناسورش او به رابطه ای موازی پناه برد و من دست به دامن فحش دادن و تحقیرکردنش شدم. همان ظهرِ جمعه ای که من زدم زیر گوشش و...
