ساناز کریمی
بر پلهی «در» خیال میکنم از همین «در» گذشتم هر بار، از همین «در» گذشتیم آستانههای خاموش «در»ها حافظهای به جهان دیگرند. ساناز کریمی در هر فضایی دستم را میگذارم روی دل «در» و دیوار و سیمان و آجر و کوه و درخت و سنگ و مکث میکنم. عادت مسخرهی...
بر پلهی «در» خیال میکنم از همین «در» گذشتم هر بار، از همین «در» گذشتیم آستانههای خاموش «در»ها حافظهای به جهان دیگرند. ساناز کریمی در...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد