
سهیل کاراگاه
عروسیها این اجازه را داشتم که بهاعتبار مامان بروم زنانه بنشینم. خوش میگذشت. گذشته از اینکه زنها مثل خوانندههای طپش، جمیل و آراسته بودند، خوراکی هم بهوفور بود؛ شیرینی و میوه و اینجور چیزها. ختمها را اما در معیت بابا مینشستم. شانس اگر میآوردیم و قبل از خطیب میرسیدیم، شاید...

الهام خطایی
ظهر یک روز وسط تابستان است؛ از مدرسه و کلاس تابستانی رسیدهام. تشنه و گرسنه قابلمهی آش را از یخچال درمیآورم، قاشقی برمیدارم و مینشینم همانجا پشت میز آشپزخانه. روسری و جورابهایم پرت شدهاند روی مبل، مانتو هنوز تنم است و شلوار بیرونی؛ معلوم است که هر چقدر خسته باشم...

الهام برزین
بعضی وقتها آدم از طرف خودش غافلگیر میشود. تصمیمی ناگهانی میگیرد و در مسیری میافتد که انتظارش را نداشته است. من هم چنین وضعیتی را حدود ۱۷ سال قبل تجربه کردم؛ وقتی تصمیم گرفتم دیگر برنج نخورم و تا امروز یک قاشق هم نخوردهام. تصمیم من پیشدرآمدی تصادفی داشت؛ در...

پسند بابایی
چند سال پیش روی ویرایش کتابی کار میکردم که بهنوعی به غذا مربوط میشد. درواقع کتاب بهبهانهی غذاهای مختلف شکل گرفته بود. ایدهپرداز کتاب از چهرههای فرهنگی و هنری دعوت کرده بود یادداشتهایی بنویسند. یادداشتها عموماً دو بخش داشتند. بخش اول روایت خاطرهی کودکی، سفر، مهمانی یا کار، تجربهی ویژه...

نغمه پروان
پختنیهای شیرین خانهی ما خلاصه میشد در خاگینه و حلوا؛ همهاش چون مامان از ریسمان سیاهسفید میترسید. و سرِ این ریسمان ابلق را که میگرفتی، میرسید به خاطرهای از چهاردهسالگی مامان؛ به روزی که کیکی از روی دستور آشپزی «اطلاعات بانوان» پخته بود. البته، پخته بودند؛ چون بچگی مامان در...

زهرا اختری
در صفحهی چت «زندگی سالم» با چتجیپیتی مینویسم: صبحانه همان تخممرغ آبپز همیشگی، ناهار شش قاشق لوبیاپلو با سالاد و... شام را هنوز نمیدانم. مطابق با دستورالعملی که به او دادهام، میزان پروتئین، فیبر و کالری را حساب میکند و میگوید امروز روز ورزش است و میزان پروتئین هنوز ناکافیست؛...

سام حاجیانی
مادر لاغرترین و صافترین مادربزرگی بود که تا امروز دیدهام. پدرم «مادر» صدایش میکرد و برای ما هم همین شد. ولی واقعاً «شایسته» بود؛ از آن آدمهایی که از هر نظر از سنشان جوانترند. احتمالاً این لاغری و صاف بودن برای خودش هم مهم بوده که ورزش از برنامهی زندگیاش...

محمد جواد شاکر آرانی
«آش و حلیم تازه، هرروز، از ساعت شش صبح.» چهارده پانزده سال پیش، اولین بار چنین متنی را سردر مغازهای دیدم. تازه آمده بودم تهران. شوکهای فرهنگی یکی بعد از دیگری داشت راست و چپم میکرد. سرد و گرمم میکرد. مرزهای جهانم هی کش میآمد و بازتر میشد. این یکی...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد