

باران بیامان میبارد. برفپاککنهای ماشین به ناله کردن افتادهاند. با این وضعیت، مسیر پنجساعتهی شیراز به بوشهر بیشتر از هفت – هشت ساعت طول میکشد. حسینقلی به بوشهر فکر میکند که سیل به جانش افتاده است و به زن جوانش که در آن شهر، در خانهی سازمانی شهرداری، تنها مانده است. کاش او را با خودش به شیراز آورده بود. در این افکار است که یکی از برفپاککنها کم میآورد و ناگهان وسط شیشه از حرکت میایستد. شانه چپ و راست جاده زیر آب فرو رفته است. سطح جاده کمکم دارد محو میشود. لاستیکها سر میخورند و حسینقلی پایش را روی پدال زیرپایش فشار میدهد. ماشین ناگهان مثل قایقی روی دریاچهای شور، سبک میشود و در چشم برهمزدنی میغلتد و همه چیز وارونه میشود. از پنجرهها و درز در، گلولای میریزد روی سر و صورت حسینقلی. او هرچه زور میزند نفس بکشد، نفسش بالا نمیآید، دهانش مزهی آب گلآلود و شوری میدهد، باران و خون با هم راه میافتند سمت جاده. چشمان حسینقلی روی هم میافتد. حوالی همان ساعت، کیلومترها دورتر در بوشهر، سیل زن حسینقلی را برده است.
همهی اینها را بعد از خواندن توضیحات زیر عکس قدی حسینقلی قوام بر روی قبرش، در ذهنم تصویرسازی میکنم. قبر او درست در آخرین اتاق ضلع غربی حافظیهی شیراز، چسبیده به مرکز حافظشناسی قرار دارد. شیراز چقدر قوام دارد! همینجا روبهروی همین اتاق، مقبرهی چند تا قوام دیگر هم هست؛ ابراهیمخان قوام و سه خواهرانش؛ زینت، خورشید و لقاء. میگویند ابراهیمخان آخرین نفر از خاندان قوامالملک است که دهها، نسلاندرنسل صاحبمنصب و حاکم و فرماندار فارس بودند.
در این دو روزی که به شیراز سفر کردهام، هر بار اسم قوام را روی عمارت، نارنجستان، خیابان و سنگ قبری دیدهام، یاد احمد قوام نخستوزیر چند دهه قبل ایران افتادهام، نمیدانم این قوامها با او خویشاوندی دارند یا نه؟ فرقی هم نمیکند. خود او را هم نمیشناسم. احمد قوام برای من فقط تداعیگر است از پدربزرگی که سالها قبل از به دنیا آمدنم، از دنیا رفته بود؛ مرگی بیمناسک و تدفینی در ناکجاآباد، که لابهلای رویدادهای متعدد و پرسروبلند سال ۱۳۲۴ گم است؛ آن سال احمد قوام برای پنجمین بار نخستوزیر ایران میشود و جز همسالی رفتن پدربزرگ و آمدن قوام، هیچ ارتباط دیگری بین این دو وجود ندارد. دور از ذهن هم نیست؛ در مکتب تداعیگرایی میگویند وقتی رویدادی در ذهن رسوب میکند، هر رویداد مشابهی میتواند باعث تداعی آن رویداد در ذهن مانده بشود، بهخصوص برای تصوراتی که همزمان باشند.
میانهٔ شهریور ۱۳۲۴ است؛ پدربزرگم جوانی ۲۳ساله است، آن روز کت و شلوار رسمی مشکی با راهراههای باریک سفیدش را میپوشد، کفشهایش را برق میاندازد و از خانه بیرون میرود. او و بقیه نمیدانند همیشه با هر رفتن، برگشتی در کار نیست. مرد جوان حتی روحش خبر ندارد با اینکه هیچوقت برنمیگردد و قرار نیست هیچ آدرسی از او بماند، ولی سالها بعد از مرگش، همچنان ادامه مییابد و پدربزرگ میشود و زمان همچنان بر او میگذرد.
در آن روز قرار است تعدادی از حزبوطنیها در گوشهای از شهر جمع شوند، گاهی پیش میآید بعد از این دورهمیهای کوچک حزبی، تودهایها، حزب مخالف پرزورشان با آنها درگیر شوند؛ لفظی و حتی فیزیکی. پدربزرگ جوان فقط یک طرفدار ساده است؛ شنوندهای که در برنامههای عمومی این حزب نوپا شرکت میکند و همین حضور کافی است تا در درگیری همان عصر، شکار یک گلوله بیهدف شود و تمام. دنبال این ماجرا در نوشتههای مربوط به آن سال میگردم، ردی پیدا نمیکنم؛ مجروحین و کشتههای بعد از درگیریها، فقط عدد هستند، نه نام و نشان دارند نه هیچ مشخصهی دیگری. فقط میدانم یکی از این عددها، پدربزرگ من است. پدربزرگ جوان به یک عدد گنگ بدل میشود. او را در جایی نامعلوم به خاک یا شاید به آب میسپارند. سال ۱۳۲۴ سال شلوغی برای جهان است؛ جنگ جهانی با ۷۰ یا ۸۰ میلیون کشته تمام و سازمان ملل تأسیس میشود. طبیعی است آن زمان ۴ یا ۵ کشته در شهری دور از پایتخت در شمال ایران، لابهلای این اتفاقات بزرگ، بیرنگ و گم بشود.
پای قوام از جایی در ذهن ما باز شد که از بین همه اتفاقات آن سال، مادربزرگ، قوام را برای تداعی انتخاب کرد؛ زن خانهداری که اصلا اهل سیاست نبود، تأسیس سازمان ملل و درگیریهای بیرونی و درونی در دنیای او جایی نداشت، هیچوقت پای هیچ خبری ننشست و جهان برای او همان جز محوطهی خانه و حیاطش معنای دیگری نداشت، فقط هر وقتی میخواست به زمان مرگ شوهرش اشاره کند، میگفت همان سالی که قوام آمد و از اینجا فامیلی قوام حکم آدرس را پیدا میکند، آدرسی که مرا به رویدادی محو در سالهای دور میبرد و رها میکند؛ آدرسی بیخیابان و کوچه که به روستای کومالا و دیدار با مردگان در کتاب «پدرو پارامو» میماند. مردههایی که مردهاند اما هستند. مردهاند ولی هر بار که میخوانی در حال، حاضرند.
هوا رو به غروب است. صدای نواختن چند ضربه به در میآید. ضربهها محتاط هستند. انگار کسی بخواهد در بزند و نزند. یا شاید انگار بخواهد طوری در بزند که فقط یک نفر در آن خانه صدای در را بشنود. زن پا به ماه، درون خانه، گوش به در است تا شوهرش بیاید. زن با شنیدن اولین ضربه، از پلهها سرازیر میشود. تا حیاط طولانی را طی کند، حوض را دور بزند و به در برسد؛ نفسش چند بار سنگین میشود ولی نمیایستد. به در میرسد و با تردید آن را باز میکند؛ غروب پررنگ شده است. مردی ناشناس، کنار ماشینی ایستاده است و با حرکت دستانش از زن جوان میخواهد سکوت کند. درِ عقب ماشین را باز میکند. زن، شوهرش را میبیند که با کت و شلوار راهراهاش، روی صندلی عقب، بین دو مرد دیگر نشسته است و کلاهی روی صورتش را پوشانده است. شوهرش حرکت نمیکند. مرد ناشناس به زن میگوید شوهرش را برای خداحافظی آوردهاند و او نباید به کسی چیزی بگوید. زن چیزی نمیفهمد. مبهوت است. صدای مرد ناشناس در سرش میپیچد: به سر شوهرت گلوله خورده است! و تا وقتی که مرد سوار ماشین میشود و با جنازهای که روی صندلی عقب نشسته است، دور میشوند. حرف مرد در گوش زن هزار بار تکرار میشود؛ گلوله خورده، گلوله خورده، گلوله خورده و...
مادربزرگ دوست نداشت از آن غروب و این خاطره حرف بزند و اگر میگفت، تا چند دقیقه به نقطهای خیره میماند. از آن روز هر برآمدگی زمین در گوشه و کنار آرامستان شهر یا هر جای پرتی میتوانست گور شوهرش باشد. بعدتر برای پدرم که یک ماه پس از کشته شدن پدرش به دنیا آمد، آن برآمدگی فرضی تبدیل به گوری همیشه خالی در ذهن شد، این گور در ذهن، به من هم ارث رسید و در این لحظه روبهروی مقبرهی خصوصی حسینقلی قوام و کنار مقبرههای پرِ بقیه قوامهای حافظیه، سندرم بیگوری در من بالا آمده و فیل درونم، باز هوای هندوستان کرده است.

بلندگوها اعلام میکنند بیست دقیقه دیگر یعنی ساعت ده شب حافظیه تعطیل میشود و من از وقتی به اینجا آمدهام بیشتر از اینکه زیر گنبد هشتستونی حافظ ایستاده باشم و از هنر معماری آندره گدار در طراحی آن فضا لذت برده باشم، پشت قاب پنجرهی مقبرهی خصوصی حسینقلی قوام، ایستادهام و با دیدن فامیلیاش پرت شدهام به سال ۱۳۲۴. تمام این مدت که ذهنم درگیر سفر به گذشته بود، پشت پنجرهی مقبره به فضای ساده و خالی داخل مقبره زل زده بودم. اعلان بلندگو مرا به حال برمیگرداند. روبهرویم کاملاً باز است. پنجره را از قاب درآورده و کف اتاق، روی زمین دراز کردهاند. بعد از مدتی زل زدن و سکوت، بالاخره سرم را از قاب بیپنجره میبرم تو، یک اتاق معمولی و خالی است. نور زرد بیحالی از لامپ پخش میشود. بوی تند رنگ، فضای داخلش را پر کرده است. کمی جلوتر، دختر جوانی با روپوش سفید روی زمین نشسته و در حال مرمت بخشی از پنجره است. کنارش چند تا قلمموی باریک روی زمین چیده شدهاند. خستهنباشیدی میگویم و باز زل میزنم به عکس روی دیوار. نمیدانم چرا دیدن حسینقلیِ لاغر و بلندقد، توی آن یونیفورم یراقدوزیشده، فشردهام میکند؟
دختر که توقف طولانی نگاهم روی عکس را میبیند، قفل در را باز میکند و از من و همراهم دعوت میکند وارد آن مقبرهی خصوصی شویم. اتاق حس خلاً دارد. کمی در مورد مرمت گپ میزنیم. دختر میگوید باید تا فردا شب، مرمت پنجره را تمام کند و تحویل بدهد به همین خاطر تا ۱۲ شب اینجا تنها میماند. بیرون، بلندگوها پایان ساعت کار حافظیه را یادآوری میکنند. چند دقیقه بعد از حافظیه بیرون میزنم و در مسیر پیادهروی به تنهایی دختر در آن مقبرهی خصوصی، زیر آن نور ملالآور و هوای آغشته به بوی رنگ فکر میکنم. آن دختر در میان گورها، تکرار داستان «پدرو پارامو» و دیدارش با مردگان در روستای کومالا است. هرچند آن قصه ماجرای دیگری دارد اما همنشینی با مردگان، کمی به حال و هوای آن داستان مکزیکی میماند. باز هم تداعی؛ از حافظیهی شیراز به کومالا در مکزیک. در فضای میان این دو قاب، پردهی دیدار مادربزرگ با جنازهی شوهرش در حالی که روی صندلی ماشین نشسته بود، هم هست. مردی که با دور شدن ماشین، از قاب زندگی بیرون رفت.
داستان «پدرو پارامو»، در روستای کومالا میگذرد. راوی داستان، خوان پرسیادو است، او به مادرش قبل از مرگ قول میدهد به دنبال پدرش به روستای کومالا برود، روستایی که پر از صدا و گفتوگوهای ارواح است.
شب قبل از خواب در اینترنت سری به «پدرو پارامو» میزنم؛ ترجمهی احمد گلشیری. نسخه پیدیاف داستان را در گوشیام ذخیره میکنم و چند بار تصادفی صفحههای پیدیاف را باز میکنم و از صفحاتی که دوست دارم اسکرینشات میگیرم؛ خوان به کومالا میرود، آنجا کسی زنده نیست، او در مسیر، صدا و زمزمهی اشباح اطرافش را میشنود. سعی میکنم این صحنه را در ذهنم بسازم؛ آن دختر مرمتکار در حافظیه روی سنگ قبرها، راه میرود. نجواهایی میشنود. دختر چه حرفی دارد که با حسینقلی قوام بزند؟ خوان اما در کومالا به دیدار پدرش و اهالی روستا میرود، مادربزرگ هم اگر بود به دیدار شوهرش میرفت؛ مردی که فقط یک سال با او زندگی کرده بود. نمیدانم من اگر با پدربزرگم دیدار میکردم چه حرفی با او داشتم؟ پدربزرگم در ذهنم مثل پدربزرگها نیست. برعکس مادربزرگ، خیلی جوان مانده است، صورت و هیکل او در ۲۳سالگی متوقف مانده است.
شیراز تابستان داغی دارد و شاید از زور کلافگی ناشی از همین گرماست که به نشخوار این افکار افتادهام؛ کلاژی از «پدرو پارامو»، قوام و خواهرهایش، حسینقلی، زنش و دختر مرمتکار در ذهنم درست شده است. اهالی کلاژ راه میروند، حسینقلی با آن صورت لاغر، موهای پر و یونیفورم یراقدوزیاش و بعد قوام که موهای مرتبی دارد با عینک قابدایرهای و کت و شلوار و جلیقهی اتوشدهاش، تصویر واضحی دارند، در عوض پدربزرگم مثل ارواح کومالا در پسزمینه هست و مادربزرگ بیرون از همه قابها ایستاده است؛ چروکیده و رنجور از آلزایمر، او دیگر مرا هم به یاد نمیآورد.
آن شب هنگام جستوجو در اینترنت میفهمم نام خانوادگی حسینقلی، قوامی بود نه قوام. با همان «ی» اضافه، نسبتش با قوامها رد میشود. اما من بدون آن «ی» آخر هم احتمالاً باز در زمان سفر میکردم. اگر به خاندان قوامها وصل نبود، لابد به خاطر شغل، جوانی و نوع مردنش بود که او را در حافظیه جای دادند. در اینترنت به دنبالش میگردم؛ جز همان چند سطر پانویس عکسش در مقبرهی حافظیه چیز دیگری از او پیدا نمیکنم؛ اینکه شادروان دوران زندگیاش از ۱۲۹۹ تا ۱۳۴۰ بود و در سمت شهردار بوشهر خدمت میکرد و در سیل بوشهر زنش را از دست داد و خودش در راه رسیدن به بوشهر در تصادف جان باخت. عجب ماجرایی است؛ او که در یکی از محبوبترین و پرترددترین آرامستانهای کشور برای خودش مقبره و فضایی دارد، در تاریخ ردی ندارد. پس داشتن گور در آنجا به چه کارش آمده است؟
صاحب گوری بودن برای من، مثل نقطه ته جمله مردن میماند. انگار مردهی بیگور، سفر مرگش در ذهن بازماندگان، ناتمام میماند. زن و مرد داستان «سپرده به زمین» نوشتهی بیژن نجدی، از به گور سپردن جنازهی کودک مجهولالهویهای راضی میشوند، کودک بینام درون گور، حفرهی ذهنی ناشی از فرزند نداشتهشان را پر میکند. در فیلم «هنوز اینجا هستم» از والتر سالس، مادر خانواده، ۲۵ سال بعد از مرگ شوهر ناپدیدشدهاش، بیوقفه میکوشد تا بالاخره گواهی رسمی مرگ صادر شود و این قصه باز تکرار میشود. تاریخ و فیلم و داستان، پر از اینجور ماجراهاست. وصل بودن به مردگان. آدمی وقتی عادتزده میشود به لجبازی کودکانه میافتد تا خرق عادت را بگرداند، من هم وقتی به مرگ میرسم، از روی عادت، به پایان تعریفشده در پایان زندگی می کنم به نقطهای در زمین، به آدرسی که قطعه و پلاکاش واضح باشد. مرگ بیآدرس، مرا سردرگم نگه میدارد. یک جای این مواجهه با مرگ میلنگد و آن اینکه میدانم مرگ قطعیترین رویداد زندگی انسان است اما در مواجهه با این امر قطعی به حاشیه مشغول میشوم، چون اصل متنش، پسند من نیست.
«پدرو پارامو»: «این آبادی پر از پژواکه. انگار بین دیوارها و زیر سنگها جا خوش کردهن. وقتی راه میری، انگار همرات میآن، قدم به قدم. صداهایی به گوشِت میاد؛ خِش خِش، صدای غَش غَش خنده، خندههای کهنهای که رمقی واسشون نمونده و دیگه شبیه خنده نیستن. و صداهایی که از بس ازشون کار کشیدهن، فرسوده شدهن. همهی اینها رو میشنوی. به گمونم روزی میرسه که تموم این صداها محو میشن و ازشون هیچی نمیمونه جز سکوت.»
عنوان متن برگرفته از شعر آینه در آینه سرودهی هوشنگ ابتهاج است.