نهال قربانی چگنی
صبح روز پانزدهم اردیبهشت مادربزرگ از دنیا رفت. یکی از بدیهای اینستاگرام این است که در آن آدم را برای شنیدن خبر بد آماده نمیکنند. همینطور به راحتی آب خوردن میگردند عکس آدمها را پیدا میکنند و زیرش مینویسند که دیگر نیست. تمام شده و رفته. عجیب بود که شب...

علیرضا زیلوچی
هر بار از کنار نردههای دانشگاه تهران رد میشوم، سلسلهی عکسهای مشاهیر ایران روی این نردهها، رشتهی هر فکری که از آن سوی خیابان تا به اینجا در سرم بوده را از هم میگسلد . معمولاً هر بار که از آنجا رد میشوم، چند ثانیهای میایستم، در یک یا چند...

مهشاد فرنوش
دلخور بودم که اسفند تهران را از دست دادهام؛ اسفندِ -اگر بشود اسمش را گذاشت- بیتشویش و آسودهی شهر را. اسفند سال قبل را، وسط وقفههایی که میشد از آزمایش و دیالیز و شیمیدرمانی گرفت، توی خیابانها پرسه زدم، بیاینکه لحظهای حواسم از این پرت شود که مامان چند ماه...

زهرا صباغی
پدربزرگم دیروز مرد . هفتم تیرماه، کمتر از سه ماه بعد از آنکه در حملهی موشکهای اسرائیلی-آمریکایی، دخترش، دامادش و دو نوهاش را از دست داد، قلبش ایستاد . اما اگر بخواهم دقیقتر بگویم، مرگ او از همان روزی شروع شده بود که جنگ، خانهمان را با خبر کشته شدن...

سام حاجیانی
مادر لاغرترین و صافترین مادربزرگی بود که تا امروز دیدهام. پدرم «مادر» صدایش میکرد و برای ما هم همین شد. ولی واقعاً «شایسته» بود؛ از آن آدمهایی که از هر نظر از سنشان جوانترند. احتمالاً این لاغری و صاف بودن برای خودش هم مهم بوده که ورزش از برنامهی زندگیاش...

نسرین شیریننیاز
خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...

زهرا زمانی
عاشقانهترین متن جهان را چگونه آغاز میکنند؟ من آن آغاز را برمیدارم و میگویم این عاشقانه با غذا گره خورده است. آشپزی عاشقانه، یکی از جسمانیترین اشکالی است که با آن ابرازِ وجود میکنم؛ نوعی مواجههی مادی با جهان و آدمها که در آن کلمات کنار میروند تا جای خود...

شهرزاد دلجو
زبانهی آهنی را میکشم و به اندازهی چهار انگشت، لتِ در را باز میکنم. چشم میاندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا میآید. خانهی ما در آخرین کوچه و به قول مجید تهِ تهِ روستاست. نگاهم به دنبال ملخ بزرگی میجهد و لبانم به خنده کش میآید. مجید همزمان رو به...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد