مادر لاغرترین و صاف ترین مادربزرگی بود که تا امروز دیده ام. پدرم «مادر» صدایش می کرد و برای ما هم همین شد. ولی واقعاً «شایسته» بود؛ از آن آدم هایی که از هر نظر از سن شان جوان ترند. احتمالاً این لاغری و صاف بودن برای خودش هم مهم...

خانه از نور روز به آرامی خالی می شود. عجله ای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر می کنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغ ها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد....

عاشقانه ترین متن جهان را چگونه آغاز می کنند؟ من آن آغاز را برمی دارم و می گویم این عاشقانه با غذا گره خورده است. آشپزی عاشقانه، یکی از جسمانی ترین اشکالی است که با آن ابرازِ وجود می کنم؛ نوعی مواجهه ی مادی با جهان و آدم ها که...

زبانه ی آهنی را می کشم و به اندازه ی چهار انگشت، لتِ در را باز می کنم. چشم می اندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا می آید. خانه ی ما در آخرین کوچه و به قول مجید تهِ تهِ روستاست. نگاهم به دنبال ملخ بزرگی می جهد و لبانم...

باران بی امان می بارد. برف پاک کن های ماشین به ناله کردن افتاده اند. با این وضعیت، مسیر پنج ساعته ی شیراز به بوشهر بیشتر از هفت – هشت ساعت طول می کشد. حسینقلی به بوشهر فکر می کند که سیل به جانش افتاده است و به زن جوانش...

«هیچ راه خوبی برای گفتن این خبر وجود ندارد» - وقتی پلیس می رسد، به ناچار، خبر بد را با چنین جمله ای آغاز می کند، گویی همین که پلیس آمده است خبر شومی نیست. اولین باری که این جمله را شنیدم، از قبل می دانستم که قرار است چه...

می گویند نویسنده کسی است که به یاد می آورد و من برای کم نیاوردن در برابر وحشت صفحه ی سفید و برای نوشتن درباره ی فیلمی که بسیار دوست می دارم، روزی را به خاطر می آورم که برای اولین بار نشستم به تماشای درخت زندگی ، به این...

وقتی پیر و سالخورده می شوی، ارزشِ زمانِ حال برایت کم رنگ و کم رنگ تر می شود و گذشته است که در ذهنت می درخشد؛ زمانی که زیبا بودی، سرشار از جوانی و توانایی جسمی. این روزها «عزت» هر چیزی را بهانه می کند تا یک خاطره از جوانی...
