وقتی پیر و سالخورده می شوی، ارزشِ زمانِ حال برایت کم رنگ و کم رنگ تر می شود و گذشته است که در ذهنت می درخشد؛ زمانی که زیبا بودی، سرشار از جوانی و توانایی جسمی. این روزها «عزت» هر چیزی را بهانه می کند تا یک خاطره از جوانی...

بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپه ی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیک هایی که از دوردست می آیند را می شنوی؟ می خواهم درباره ی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذرانده ام و...

یک جوکی هست که از بدکاره ای حکایت می کند که می برندش به جهنم. منتها با حق انتخابِ نوع مجازات و این شرط که دیگر هیچ قت حق تغییر مجازاتش را ندارد. بدکاره از همه ی دپارتمان ها بازدید می کند، تا به استخر وسیعی می رسد. بدکاره های...

همه چیز مثلِ برق و باد گذشت؛ از روزی که دیگر کسی را نمی شناختی، تا روزی که به خاکت سپردیم. بهشت زهرا قلقله بود و ما نیز در میان خیلِ عظیمِ داغداران، برایت عزاداری کردیم. تو ۸۶ سال عمر کردی و هر طرف نعشِ جوان هایی بر دست می...

«حاجیان؟ حاجیان؟» از طرز فریاد زدن و سرخی صورتش می شد حدس زد چندمین بار است که صدایم می کند. «کجایی پس داداش؟ کل سالن رو دنبالت گشتم.» نزدیک پذیرش ایستاده بودم تا زودتر کارم راه بیفتد و از شر گرمای سالنی که انگار هیچ تهویه ای ندارد، زودتر خلاص...

«خوابیدگان شریکان و همکاران اند در آنچه در جهان روی می دهد.» هراکلیتوس چند روزی می شود که در شبکه های اجتماعی عکس تشییع جنازه ی زنی دست به دست می شود. یک نویسنده ی زن ایرانی مرده است. برخلاف روال همیشگی زنان تابوت را روی دوش خود حمل می...

روز هشتم مهرماه از خانه بیرون می زنم. ساعت شش بعدازظهر. به هوای قدم زدن و خرید نان و دارو. سرم را رو به آسمان می گیرم و هوای تازه را نفس می کشم. ابرهای تیره آسمان را پوشانده است. برنمی گردم تا چتر بردارم. با هر قدم که برمی...
