icon
icon
جایگاه گرامی‌داشت در ورزشگاه امارات
shurum enlarge
جایگاه گرامی‌داشت در ورزشگاه امارات
فیلیو دی ایران
نویسنده
سهیل کاراگاه
زمان مطالعه
7 دقیقه
جایگاه گرامی‌داشت در ورزشگاه امارات
shurum enlarge
جایگاه گرامی‌داشت در ورزشگاه امارات
فیلیو دی ایران
نویسنده
سهیل کاراگاه
زمان مطالعه
7 دقیقه

یک‌جوکی هست که از بدکاره‌ای حکایت‌می‌کند که می‌برندش به‌جهنم. منتها با حق انتخابِ نوع مجازات و این‌شرط که دیگر هیچ‌قت حق تغییر مجازاتش را ندارد. بدکاره از همه‌ی دپارتمان‌ها بازدید می‌کند، تا به استخر وسیعی می‌رسد. بدکاره‌های این‌جا -که تا گردن در این‌استخرِ انباشته از گُـه فرورفته‌بودند- به تورقِ روزنامه، وقت‌گذرانی می‌کردند (چیزی شبیه روزگار ما در سال‌های طلاییِ اصلاحات). یاروی جوکِ ما با این‌استدلال که «به حمدالله این‌جا حداقل خبری از سیخ ‌داغ و اره و قلاب نیست» خودش را متقاعد‌کرد که خیلی هم بد نیست. فرم پر کرد و رفت یک‌گوشه، تا گردن جاگیر شد. لای روزنامه را که باز کرد، متصدی پای بلندگو اعلام‌کرد که «یک‌ربع وقت استراحت به‌پایان ‌رسید. لطفاً سرها را در گه فرو کنید. با آرزوی دیدار مجدد شما در هزارسال دیگر». چندوقت پیش و در روزی که آرسنالِ من قهرمان‌شد، توی همین‌استخر بودم و داشتم خبرهای مربوط به قهرمانی را لالوی شبه‌اخبار بزن‌نزن‌های سیاسی بالا پایین می‌کردم. دوستی پیغام‌داد و اظهار حسرت‌کرد که «آه کاش ام‌روز هوادار آرسنال بودم». داشت من‌را از بیرون استخر می‌دید و آن‌قدر برایم عزیز بود که نباید می‌گذاشتم بقیه‌ی ماجرا مطابق جوک پیش‌برود. روشنگری کردم و ختم به‌خیر شد. روال سنتیِ1 هوادارشدن2 شبیه روال معتادشدن است: روز اولی که معتاد می‌شویم، وَه چه روز باشکوهی است. سپس بندبه‌بند دربند می‌شویم. مثلاً یک انگلیسیِ متولد ۱۹۷۰ در ناتینگهام، تا ده‌‌سالگی، هفت‌بار قهرمانی تیم محبوبش -ناتینگهام فارست3- را دیده‌است؛ اما چهل‌وشش سالِ بعدی عمرش را تاکنون، فقط شاهد ناکامی و سقوط بوده‌است. در فرهنگ سنتیِ هواداری فوتبال، چنین‌رنج‌های جدی و طولانی‌ای کم‌وبیش نصیب همه می‌شود4.

به‌دلایلی که حتی دیگر ارزش یادآوری ندارد، هزاروسیصدوهفتادوششْ سالِ بسیارزیبایی به‌نظر می‌رسید؛ تصویرش برای یک‌پسر نوجوانِ نادان -خودم را عرض‌می‌کنم- شاید به‌شکوهِ نقاشی مکتب آتنِ رافائل بود. پسرک ساده‌لوح می‌پنداشت درخشندگی‌های پیشِ رویَش جلوه‌ای ابدی‌دارد. سال‌گذشت و سال‌ها گذشت. ابرهای کراهت از راه‌رسیدند و آن‌قدر باریدند تا همه‌چیز عیان‌شد. بعدها دریافت که هزاروسیصدوهفتادوشش فقط در همان‌سالِ خودش زیبا به‌نظر می‌رسید.

همان‌سال -اتفاقی- چندبازی از آرسنال را دیدم و چه‌قدر چشم‌نواز بودند: توپْ -افتان و رقصان- ساق‌های هنرمندِ برگ‌کمپ، اُوِرمارس و بعدها کینگ آنری5 را می‌بوسید و بوی گُـل می‌داد. این شیوه‌ی بازیِ چشم‌نواز را سال‌ها بعد، به افتخار مربی اسمش را گذاشتند وِنگِربال6. نسبتِ ونگربال با تیکی‌تاکا نسبت مسجد شیخ لطف‌الله است با مسجد جامع عتیق. لطف‌الله شاعرانه‌است؛ عتیق، شکوهمندانه. هریک مؤمنان خودش را دارد. من به‌تماشای اشعارِ برگ‌کمپ و آنری مؤمن به آرسنالِ ونگر ‌شدم. سال‌ها گذشت؛ تیم از جلا افتاد و ما تا تقریباً هزارسال دیگر (به‌طور دقیق بیست‌ودوسال) در ناامیدی فرو رفتیم. حالا در واپسین‌روزهای اردی‌بهشتِ ۱۴۰۵ پس از این‌همه سال -که سال به‌سالش به قصه‌های پرغصه‌ی ناکامی و سرخوردگی گذشت7- یک‌بار دیگر قهرمان‌شد؛ یعنی شدیم. حالا دیگر می‌توانم با دلی آرام و قلبی مطمئن، تا پایان عمر، بی‌انتظار به طرفداری‌ام ادامه‌دهم. آخرین‌باری که آرسنال قهرمان شده‌بود، سه‌تا از پاپ‌های واتیکان هنوز نمرده‌بودند و پله، مارادونا، حتی مهستی هنوز زنده‌بودند.

در میان طرفدارانِ پرهیاهوی رئال، بارسا، لیوپورل، چلسی و دو تیم منچسترنشین، آرسنالی‌بودن بسیار سخت است (سخت‌تر از یوونتوسی‌بودن و راحت‌تر از تاتنهامی‌بودن). ما کم -اما کافی- هستیم. ذیلِ هیاهوی سایر تیم‌ها، مجبوریم با پیام‌های خصوصی و پست‌های کم‌بازدید اظهار وجود کنیم. در همین قهرمانیِ اخیر، تنها بروزِ رفتاریِ شخصِ من، سه‌چهار‌تا پیامک دو سه کلمه‌ای به چندطرفدارِ بالای سی‌-چهل‌ سال بود که از قدیم هم‌دیگر را می‌شناختیم و بیش‌تر شبیه بازماندگانِ یک‌ کانون بازنشستگان هستیم. این البته خالی از لطف نیست: در سایه، کم‌تر پیرامونِ «همیشه دوم‌شدن» یا حرام‌بال8 بازی‌کردنمان لیچار می‌شنویم. ولی آیا بقیه از این‌کل‌کل‌ها مصون‌هستند؟ فکر نکنم. مثلاً طرفداران چلسی من را به‌یاد منتقدان همیشگی وضع مملکت می‌اندازد که در عین حال یواشکی بخت خود را در قرعه‌کشی‌های ایران‌خودرو می‌آزمایند. یا همیشه فکر می‌کنم چرا یکی تصمیم‌می‌گیرد طرفدار وستهام باشد و آیا این نیاز به مداخله‌ی روان‌پزشکی دارد؟ طرفداران تاتنهام در روزهایی که تیمشان بازی‌ندارد، فیلم‌های کورماکور9 را تماشا می‌کنند یا کارهای هانکه را؟ آیا یونایتدها همان احساسی را به تیم دارند که ما نسبت به هخامنشیان داریم؟ نوطرفداران منچسترسیتی و نیوکاسل همان‌هایی نیستند که می‌اندازند پشت آمبولانس و گازش را می‌گیرند؟ از لیورپولی‌های بخت‌برگشته هم بگذریم: فئودال‌های از اسب‌افتاده‌ که ام‌سال هم بازی‌ها را باختند؛ هم اخلاق‌ را و هم پول را؛ درست مثل رئال.

ام‌سال ولی از پیش از شروع بازی‌ها، بوی قهرمانی بیش از همیشه می‌آمد. نزدیک به پنج‌و‌نیم‌ سال زمان و بیش از یک‌میلیارد دلار صرف همین ‌بو شده‌بود. وقتش بود نفس منچسترسیتی -اصلی‌ترین رقیب سال‌های اخیرمان- را بگیریم. در دی‌ماه و در هفته‌ی بیستم، آرسنال با اقتدار در صدر بود و همه در مورد قهرمانی رؤیابافی می‌کردیم. پنج‌شنبه هجده دی هزاروچهارصدوچهار رسید. قرار نانوشته این‌بود که هرکی تا هرکجا قدم زد، یازده‌ونیمِ شب خانه‌باشد تا شاهد پیروزی سرخ‌های آرسنال بر سرخ‌های لیورپول باشیم و یک‌قدمِ دیگر به قهرمانی نزدیک‌تر‌شویم. غیرممکن است که صبحِ آن‌روز عارف جعفرزاده، امیرحسین الوند و علیرضا سیدی10 به این‌بازی و به رؤیایی که بیش از همیشه امکان‌داشت رنگ واقعیت به‌خود بگیرد، فکر نکرده‌باشند. ام‌روز می‌دانیم که بازیِ سرخ‌ها فراموش‌شد؛ اما سرخیِ آن‌شب به‌یاد ماند. می‌دانیم آن‌ها و خیلی‌های دیگر –شاید به‌اندازه‌ی ظرفیت استادیوم خولیو مارتینز پرادانوس11- به خانه برنگشتند. وقتی پیش از سوت پایان بازی، هواداران استادیوم را ترک‌می‌کنند، فوتبال پوچ می‌شود.

با همه‌ی آن‌چه گذشت، عزم آن داشتم که در صورت قهرمانی، خیلی خوش‌حال شوم؛ یک‌ خوش‌حالی در شأن چنددهه انتظار. خیال خام بود. این‌که عارف هم مثل من این‌همه سال انتظار کشیده‌بود، یا امیرحسین و علیرضا که سنشان حتی به قهرمانی قبلی نمی‌رسید، کله‌ی آدم را خراب‌می‌کند. در این‌ماه‌ها به پیروزی در استادیوم خالی، به معنی قهرمانی و به قهرمانان واقعی فکر کردم. فاتحانِ نبرد از پیروزی مسرورتر هستند یا از سوگ رفتگان، محزون‌تر؟ بهمن‌ماه سال گذشته -وقتی اینترنت وصل‌شد- ‌پایگاهِ منتسب به هوادارانِ فارسی‌زبانِ منچسترسیتی، به‌یاد عارف، امیرحسین و علیرضا نوشت: قهرمانیِ امسال واقعاً به آرسنال می‌رسه. جاتون خیلی خالی می‌شه ولی.

نُه‌سال پیش، روز خداحافظی فرانچسکو توتی -گلادیاتور وفادار رُم- گوینده‌ی استادیومِ مملو از جمعیت، او را «فرزند رُم» و «یکی از ما» خطاب‌کرد. هزارانِ رُمیِ بغض‌آلود، آن‌قدر اسمش را صداکردند تا او وارد زمین‌شد و با چشمانی اشک‌بار از آن‌ها خداحافظی‌کرد. قهرمانان واقعی شایسته‌ی چنین‌خطابی و چنان گرامیداشتی هستند. حتی اگر هزارسال – به‌هواداریِ آن‌ها و به‌انتظار چنین‌لحظه‌ای- سر از گُـه درنیاوریم. 

 

1.شیوع شبکه‌های اجتماعی، نوع جدیدی از هواداری را رایج کرده‌است. ام‌روز هواداران می‌توانند به‌سرعت و سهولت موضعشان را تنها با چندکلیک به‌روز ‌کنند. به این‌ترتیب در صورت احساس رنج و ناخوشایندی نسبت به آن‌چه که هوادارش هستند، با طیب خاطر از آن گذر می‌کنند (Move on).

2.در سراسر این‌نوشته منظور از طرفدار، «طرفدار ایرانی» است. جغرافیا در فرهنگ طرفداری تأثیرگذار است. مثلاً قاره‌ی آفریقا مملو از طرفدارانِ عجیب و باعشقِ آرسنال و منچستریونایتد است که باید بروی و ببینی که چه‌قدر با ما فرق‌می‌کنند. تیم‌های اسپانیایی در شرقِ دور خاطرخواه زیاد دارند. بایرمونیخ در ایران طرفدار کم‌ندارد و این فقط به‌خاطر علی دایی نیست و ریشه‌ی تاریخی دارد.

3.از این‌جای متن به‌‌بعد، قرار است اسم یک‌سری تیم مطرح و پرطرفدار بخوانید که اگر آن‌ها را نمی‌شناسید، اصلاً مهم‌نیست و چیزی را در زندگی از دست نداده‌اید.

4.این‌می‌تواند درس عبرتی برای هوادارانِ نسلِ زِد و آلفای منچسترسیتی، پاری سن ژرمن، النصر و اینترمیامی باشد که شکوهْ رفتنی‌است؛ اما اندوهِ شکوه‌ِ رفته، ماندنی.

5.این‌ها هم اسم یک‌سری بازیکن مشهور ‌هستند که اگر آن‌ها را نمی‌شناسید، ابداً اهمیتی‌ندارد و چیزی را در زندگی از دست نداده‌اید.

6.آرسن ونگر را باید بنیان‌گذارِ آرسنال نوین نامید. او به تیم هویت و اعتبار بخشید و قهرمانی‌های زیادی به ارمغان آورد. هرچند در سال‌های پایانیِ حضور خود، میراث خود را از بین‌برد: تقریباً ویرانه‌ای تحویل بازماندگان داد و با خشمی ابدی از تیم رفت. بله! پدرها خوب‌بلدند چگونه میراث خود را به‌آتش‌بکشند.

7.در طول سال‌هایی که طرفدارِ آرسنال هستم، هفده‌بار در مسابقات مختلف نایب‌قهرمان شده‌ایم و این دستمایه‌ی جوک‌ها و کل‌کل‌های فوتبالی پیرامون تیم ماست. «عوارض ناشی از تعدد دوم‌شدن‌های زندگی» ‌موضوعی جدی ‌است که در علوم مرتبط با روان‌شناسی کمی مغفول‌مانده‌است.

8.به‌طعنه، به شیوه‌ی حوصله‌سَربَر و عصبی‌کننده‌ای از بازی فوتبال اطلاق‌می‌شود که مبتنی بر دفاع افراطی، اتلاف وقت، توقف‌های پی‌درپی و در مواردی به تنش‌کشاندن جوِّ بازی است.

9.بالتاسار کورماکور کارگردان شناخته‌شده در ژانر بقاء

10.این‌نام‌ها را به‌یاد بسپرید. این‌ها اسامی یک‌سری تیم و بازیکن نیستند که با نشناختنشان چیزی را در زندگی از دست ندهید.

11.یک ورزشگاه فوتبال در سانتیاگو، شیلی

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد