
محمد صفاجو
وقتی کار روی مجموعهی اخیرم را آغاز کردم، هیچ قصدی برای برگزاری نمایشگاه نداشتم. هدفم صرفاً تمرین و آماده شدن برای مجموعهای از نقاشیهای رنگوروغن بود. میخواستم با طراحیهای سریع و ساده، ایدههایی را بیازمایم و مسیر بصری خودم را برای تابلوهای بزرگتر پیدا کنم. اما در میانهی راه، اتفاقی...

نازیلا دلیرنیا
بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپهی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیکهایی که از دوردست میآیند را میشنوی؟ میخواهم دربارهی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذراندهام و هر بار در لحظهی نهایی، در آن...

مهدی جمالی
اول چشم چپ شروع کرد و قطره اشکی چکاند و بعد راستی؛ برعکس همیشه. فکر کنم چون نزدیکتر به قلبم بود. اما بعد ترتیب را رعایت کردند و اشکها یکی درمیان سرازیر شدند. انگار با هم کلکل داشتند؛ ولکن نبودند. گذاشتند تا برسم خانه، بعد دوتایی افتادند به جانم و...

حمیدرضا گرشاسبی
هر جا نگاه میکنم، این روزها چشمم به آدمهایی میافتد که توی گوشیهایشان غرق شدهاند؛ توی مترو، توی ماشین، توی صف نانوایی و حتی آقای سلمانی، سرِ نصفونیمه را برای لحظاتی رها میکند، یک ویدیوی دودقیقهای را در گوشیاش چک میکند و دوباره قیچی به دست میشود. همه سرهاشان را...

آیدین آریافر
بامداد جمعه ۲۳ خرداد، لخت، تنها و مست روی تختخواب دونفره خوابیده بودم. زاویهدیدم شکم و پاهای پرموی یک مرد خاورمیانهای بود. در پسزمینهی تصویر صدای اذان صبح میآمد: ترکیبی که معمولاً در فیلمهای جشنوارهای برای ترسیم زندگی متناقض ما به نمایش درمیآورند و من همواره گمان میکردم که قلّابی...

آزاده حاجی حسینی
صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشمها هنوز بستهاند. گوشم را در جستوجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز میکنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ میچرخم بهسمت در اتاقخواب و چشمانم را باز میکنم. بهجای...

ریحانه معصومی علا
در ورشو، دخترکی چنین میگفت: اگر میخواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمیشوم، ولی باید بدانی که تمام این مردگان در من زوزه میکشند و من سراپا، سراپا خاکسترم. ببوس مرا، ولی ایکاش این بوسه تلخکامت نکند. ژیو بوگزا ویدئوها را با فاصله میبینم؛ مثل دیدن یک کلیپ که میدانی قرار...

سهیل کاراگاه
یکجوکی هست که از بدکارهای حکایتمیکند که میبرندش بهجهنم. منتها با حق انتخابِ نوع مجازات و اینشرط که دیگر هیچقت حق تغییر مجازاتش را ندارد. بدکاره از همهی دپارتمانها بازدید میکند، تا به استخر وسیعی میرسد. بدکارههای اینجا -که تا گردن در ایناستخرِ انباشته از گُـه فرورفتهبودند- به تورقِ روزنامه،...

آیدین آریافر
همه چیز مثلِ برق و باد گذشت؛ از روزی که دیگر کسی را نمیشناختی، تا روزی که به خاکت سپردیم. بهشتزهرا قلقله بود و ما نیز در میان خیلِ عظیمِ داغداران، برایت عزاداری کردیم. تو ۸۶ سال عمر کردی و هر طرف نعشِ جوانهایی بر دست میرفت، که بیگناه بر...

ساناز کریمی
جنگ پشت سرم بود یا روبهرویم؟ شاید هم توی دلم، در تمام وجودم؛ وگرنه آنطور کور نمیشدم و به ماشین جلویی که با علامت ایست بازرسی ناغافل در لاین سوم اتوبان زد روی ترمز نمیکوبیدم. مگر همین چند روز قبلش قرار نبود در میانهی جنگی که بودیم، در بهار سالی...

احسان سالم
«دیشب تا بعد از ساعت یک روزنامه میخواندم؛ هر دو روزنامه را سطر به سطر، مثل آن شب که بعد از چهار ماه از قزلقلعه به زندان موقت شهربانی منتقلم کردند. چهار ماه انفرادی بدون هیچ چیز خواندنی گذشته بود... وقتی به موقت آمدم، حرص میزدم تا ساعت سه بعد...

زهرا زرگنده
هفتهی اول جنگ بود؛ جز در مواقع ضروری از خانه بیرون نمیرفتیم. روزی برای کاری راهی غرب تهران شدیم. در مسیر برگشت متوجه شدم امین خروجی چمرانـجنوب (مسیر خانه) را رد کرد و همچنان به سمت شرق در حال راندن است. آن روزها هوش و حواسمان همهجا بود و هیچجا...

نازیلا دلیرنیا
یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوستهی خشکیدهام شکسته. روی تخت دراز کشیدهام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدتها در چشمخانهام رسوب کرده بود، پایین چکیده. چهار روز است که مردهام؛ کشته شدهام؟ قربانی؟ هنوز نمیدانم. چهار روز است که ریتم انفجار، خرد شدن...

محسن پناهی
در خط قرمز متروی تهران ایستاده بودم. از مکالمهی تصادفی دو نفر که با هم حرف میزدند، شنیدم یکی میگفت: «یک چیزی درست نیست.» جمله به جانم چسبید. عادت کردهام جملههای تصادفی و ناگهانی را شکار کنم. همیشه فکر میکنم کل جمعیت یک شهر، در مشارکت با هم، در حال...

هادی تقیزاده
پدر سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما شرح قیام بردههای رومی به سرکردگی اسپارتاکوس و ماجرای انقلاب اکتبر را میدانست و میتوانست تصویر کارل مارکس را از میان تصویر چهل و پنج پیرمرد ریشدار تشخیص بدهد و بگوید: «این مارکسه، رئیس ملحدها.» او معتقد بود کمون یعنی خدا و نیست...

سمیرا قاسمعلی
میگویند تنهایی پوست آدم را کلفت میکند؛ میگویند عشق دل آدم را نازک میکند؛ میگویند درد آدم را پیر میکند. آدمها خیلی چیزها میگویند و من امروز کرگدن دلنازکی هستم که میگویند دیوانه شده است. چیزی زیر پوستم راه میرود. تکان که میخورم، تنم مورمور میشود؛ انگار که پوست میاندازم....

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد