

وقتی پیر و سالخورده میشوی، ارزشِ زمانِ حال برایت کمرنگ و کمرنگتر میشود و گذشته است که در ذهنت میدرخشد؛ زمانی که زیبا بودی، سرشار از جوانی و توانایی جسمی. این روزها «عزت» هر چیزی را بهانه میکند تا یک خاطره از جوانیاش بگوید. گفتوگوهایمان از راه تلفن است. کیلومترها از او دورم، اما چهرهاش موقع حرف زدن جلوی چشمانم است.
میگوید: «قدم خیلی بلند بود، تو تموم دوران تحصیل قدبلندترین دختر مدرسه بودم، سرخ و سفید بودم و موهام همیشه تا کمرم بلند بود و همه پسرای مدرسه عاشقم بودن. معلمها هم خیلی بهم توجه نشون میدادن.»
این را که میگوید حتماً چشمانش برق میزند؛ لحنش که بازیگوشانه است: «تو عکسهایی که دستِ تو مونده مشخصه که چقدر قد بلند بودم، حالا تو اون عکسها بیست و چند سالهم، باید پونزده تا بیست سالگیمو میدیدی.
یادش بخیر، موقعی که اون عکسا رو گرفتیم بهار بود، همه باغهای جاجرم (یکی از شهرستانهای خراسان شمالی) پر از شکوفه شده بودن، اولین سال تدریسم بود، تربیت معلم رو که تموم کردم، منو فرستادن اونجا. اون موقع مسیر بجنوردـجاجرم آسفالت نبود و با مینیبوس میرفتیم، سه ساعت طول میکشید که برسیم. اما بهارِ قشنگی داشت. یه روز تصمیم گرفتم شاگردای دخترم رو ببرم تو یکی از همین باغها و باهاشون نهار بخورم. به یکی از پسرای روستا که دوربینِ عکاسی داشت گفتم باهامون بیاد و ازمون عکس بگیره.»
نفس عمیقی میکشد: «...روزِ قشنگی بود.»
صدایش محو میشود، حس میکنم بهجایی دور خیره شده، آنقدر دور که برای دیدنش باید چشمهایش را تنگ کند. یک «آه» در درونش شکل میگیرد، یک «ای کاش»، اما آن را به زبان نمیآورد، چون مغرور است، چون نمیخواهد احساساتی جلوه کند، چون خودش را احساساتگرا تعریف نمیکند. در درونش زن جوان زیبایی هست که پیر نشده، میخواهد ما هم آن زن را ببینیم و بدانیم عزت روبهرویمان، همان زن است. باید به او بگویم که به واسطهی همین خاطراتی که هزار بار برایم تعریف کرده، عزتِ خوابهایم جوان است و زیبا، با موهای پرکلاغی بلند، با چشمان درخشان. در رویاهایم من مادر او هستم، من مراقب او هستم. در خوابهایم جایمان عوض شده. آن عکسها که میگوید، تنها عکسهایی است که از او دارم، همیشه با ذوق و شوق به دوستانم نشانشان میدهم، تا بگویم عزت در گذشته چهطور بوده، تا بگویم مادری دارم که در جوانی زیبا بوده، معلم ادبیات بوده و دستش توی جیب خودش، که زن قوی و مستقلی بوده. و همه مجذوب آن زن در عکسها میشوند. مجذوبِ لباسهای زیبایش، شلوارهای دمپاگشادش، شومیزهای گلگلیاش، نگاه کاریزماتیکاش. ژستهایی که گرفته. همیشه به من میگوید: «معلوم نیست به کی رفتی، نه قدِ بلند من رو داری، نه سفیدی پوستمو، نه موهای پرپشتمو. عجیبه که هیچکدوم از بچههام به من نرفتن. خصوصاً تو که تنها دخترمی. به بابات رفتی حتماً!» و البته که مشخصاً منظورش این است که به اندازهی جوانی او زیبا نیستم.
عزت من را که تنها دخترش و فرزند اولش هستم در ۳۱ سالگی به دنیا آورد. خودش فرزند تهتغاری خانواده بوده، گویا قبل از بهدنیا آمدنش چند تا از بچهها در همان نوزادی میمیرند، عزت زنده میماند. بزرگترها میگویند قدمش مبارک و خیر است. خواهر برادرها میگویند که بعد بهدنیا آمدنش وضع مالی خانواده که تا قبل از آن خیلی بد بوده کمی بهتر شده. اینطور میشود که همه دوستش دارند. و البته که عزیزکردهی پدر و مادری میشود که بیشتر از بچهها روابط عاشقانهی خودشان برایشان مهم است؛ و همین باعث میشود که عزت با عزتِنفس زیادی رشد کند و بزرگ شود.
خاطرهای شیرین برای اثبات این عزیزدردانه بودنش دارد: «اون موقعها که بچه بودم یه بار که بیبی (مادرش) سر تشت، داشته لباسهامو میشسته، یهو آبِ تیره و چرکِ لباسهای تو تشت میپاشه به پیراهنش و اون یهو غیظ کرده میگه: "ایش"؛ یهو فکر میکنه حتماً اون ایشی که گفته باعث میشه سر من بلایی بیاد، آخه سید بود و یه قدرتهایی داشت، من نمیگمها، همه محل به قدرتهاش باور داشتن. خلاصه میترسه سر من بلایی بیاد، و خاله عصمت (خواهر بزرگتر عزت) رو میفرسته دنبالم که برو هرجور میتونی عزت رو بیار خونه، تا ببینمش و مطمئن شم که سالمه، حالا من کجا بودم، چند تا محله اونورتر تو خونهی خالم داشتم بازی میکردم، فکر کنم حدوداً شیش هفت سالم بود. اتصالِ بیبی با عوالم بالا قوی بود و همه میترسیدن که در معرض آه و نفرینش باشن. خودش حتا از قدرتهای خودش میترسید. البته چیزیم نشد و بعدش اتفاق بدی برام نیفتاد.»
یکی از جذابیتهای نفس کشیدن در اتمسفری که عزت میسازد این است که مرگ از ریخت میافتد، مرگ دیگر چهرهای زشت و کریه ندارد، دیگر گفتن از مرگ برایت تابو نیست. هر بار که در مورد تصورم از «مرگِ عزت» برای دوستانم حرف میزنم رنگ همه میپرد، در جوابم میگویند: «خدا نکنه»، «صد و بیست سالهشه»، «سلامت باشه»، «دور از جونش» و... گویی خطی قرمز و ممنوعه را در تبانیای جمعی ساختهاند که من از آن رد شدهام. اما تا جایی که به یاد دارم خودِ عزت از مرگ حرف زده و میزند. مهمترین میل و آرزوی او همین مرگ است. در تحصنی چندین و چند ساله پشت در بستهی مرگ نشسته و منتظر است دربان در را باز کند. میگوید: «من که مدتهاست میخوام برم، نمیدونم چرا خدا منو نمیبره!» در جهانبینی او مرگ رهایی از تمامی رنجهای این زندگی است، رهایی از پیری و ناتوانی، رهایی از بیمیلی و بیآرزویی، رهایی از ملال، رهایی از بارِ خاطراتِ دورانی که بازگشت به آن امکانپذیر نیست. پس با او میشود بدون احساس از مرگ حرف زد. گویی داری از خاطرهای دور حرف میزنی که جذابیت و زیباییاش پا بر جاست، اما تمام جنبههای احساسی غمآلودش از یادت رفته. قبلاً ما سه فرزندش از تکرار مداوم این آرزویش ناراحت و غمگین میشدیم، اما به مرور و با گذشت سالها، این آرزو تصویری فانتزی پیدا کرده، دیگر تلخ نیست، حتا میشود با آن شوخی کرد: «مامان مردی چیکارت کنیم؟ قبر خیلی گرون شده.» عزت: «کاش میشد بندازینَم تو رودخونهای دریایی... شنیدم گرگام آدم مرده رو میخورن، بدین گرگا بخورَنَم.»
رومن گاری در یادداشت خودکشیاش نوشته بود: «دیگر کاری در این دنیا نداشتم... به من خوش گذشت، خداحافظ». عزت به ما نشان داد که خواستنِ مرگ چیزی قبیح نیست، گاهی بعضی میخواهند بروند چون خستهاند، چون کار دیگری در این دنیا ندارند، زیادی یکلنگهپا و معطل ماندهاند. خب در چنین مواردی چه باید گفت؟
«اگه اینقدر خستهای که نمیتونی بیشتر از این طاقت بیاری امیدوارم به زودی بری، میفهممت مامان». گاهی هم که فکر میکنم در حرفهایش کمی ناز و ادا اطوار برای جلب توجه هست، میگویم: «مامان فکر کردی مام که موندیم خیلی خوشحالیم، وقتش که بشه میری، اینقدر عجله نکن، نوبت توام میرسه، آسیاب به نوبت، فعلاً همینجور یه لنگهپا تو صف بمون و کمتر غر بزن، نوبتت میشه به زودی».
از پشت تلفن میگوید: «آسی، تو واقعاً عاشقیها!» و این یعنی قرار است بدبخت شوم. عشق و عاشقی در نگاهِ او آخر و عاقبت خوشی ندارد. او برای ما فرزندانش بارها از عشق حرف زده و البته همیشه تکرار کرده که خودش هرگز عاشق نشده و فقط در جوانی و پیش از ازدواجش در ۳۰ سالگی، مردان بسیاری عاشقش بودهاند و برای رسیدن به او دست به هر کاری زدهاند. و نتیجهگیریاش این است که حتماً غرور و خودبرتربینیاش کار دستش داده و بدبختش کرده. غروری که نگذاشت عشاق سینهچاکش را درست ببیند و دستِ آخر تن به ازدواجی داد که برایش هیچ نداشت جز رنج و بدبختی و خفت و خواری.
هر بار عزت از عشق حرف میزند از زندگی عاشقانه تصویری دارد که آن را به قول خودش با چشمان خودش دیده: رابطهی عاشقانهی پدر و مادرش.
«بابام که از سرکار برمیگشت (پدرِ عزت آخوند بوده) پیشانی بیبی (مادرش) رو میبوسید و قربونصدقهش میرفت و میگفت: "من تو رو گرفتم که بذارمت رو طاقچه و تماشات کنم، نمیخواستم هیچ وقت دست به سیاه و سفید بزنی و این همه کار کنی تو خونه، حیف که پول ندارم وگرنه برات خدمتکار میگرفتم، حیف از دستات نیست که با رفت و روب و بشور و بپز از بین بره". یه بار تو یه سفری به قم، یه مرد غریبه با بیبی شروع به صحبت میکنن و در گفتگوشون کلی همدیگر رو میخندونن و خب تو چهرهشون مشخص بوده که از گپوگفت با هم چه لذتی میبرن. بابام که کل مدت داشت تماشاشون میکرد تو گوشم گفت: "ببین چه کیفی میکنه! آدم حظ میکنه از دیدنش". خب عشق اینجوریه، آدم از کیف کردن کسی که دوسش داره لذت میبره. این کار آسونی نیستها. اونا واقعاً عاشق بودن. بابام قبل مرگش سخت مریض شد و بیماریش خیلی طول کشید و مدتها تو بیمارستان بستری بود، دکترا جوابش کردن و تو همون بیمارستان مرد، باید بودین و بیبی رو میدیدین، خیلی زجر کشید بعد مرگ بابام. اصلاً بیبی سرِ گریه و زاری بعدِ مرگ بابام کور شد (در واقع بیبی بهخاطرِ قندِ خون بالا و داشتن بیماری دیابت بود که کور شد، اما عزت قصهگوی خوبی است، بارِ دراماتیک داستانهایش زیاد است و اینطوری مخاطب را تا پایان داستان مشتاق و همراه میکند).
نمیخوام هیچوقت چنین عشقی رو تجربه کنم. نمیتونم چنین عشقی رو بخوام و بعد چنین غم و سوگ ژرفی رو بعد از دست دادن کسی که دوسش دارم تحمل کنم. الان هم که فقط شما رو دوست دارم، شما بچههامو. سخته، یه ناخن نباید از انگشتتون کم شه، وگرنه دیوونه میشم، خدا دیدن درد و بیماری فرزند رو نصیب هیچکی نکنه.»
عزت اهل قبرستان رفتن و دید و بازدید از مردهها نیست، وقتی هم کسی میمیرد بهزور مناسبات اجتماعی در مراسم عزا و کفنودفنش شرکت میکند.
پدر و مادرش را خیلی دوست داشته اما هیچوقت ندیدهام بابت دلتنگی برایشان برود سر مزارشان و فاتحهای بخواند. در واقع آدمها که میمیرند برای جسمانیتشان دلتنگ نمیشود، دلبند مکانی که آنها در آن آرمیدهاند نمیشود، فقط هر از گاهی یادشان میکند، خاطراتشان را مرور میکند. در این چند سال اخیر تمام برادرها و خواهرهایش از دنیا رفتهاند و غیر از مراسم ختم و سومشان در هیچ مراسم دیگری که برای آنها گرفته شده شرکت نکرده است. از مردهپرستی ایرانیها متنفر است. هر بار حرف از رسم و رسوم مرگ و عزاداری میشود، میگوید: «خارجیها کارشون درسته، گریه زاری نمیکنن، لباس سیاه نمیپوشن و در کمال وقار و متانت یه مراسم مختصر تو کلیسا میگیرن، خب ما چیمون از اینا کمتره؟ اصلاً دیدین هندیها رو که تو ختم مردههاشون لباس سفید میپوشن، ژاپنیها هم همینطورن، من تو خیلی از مستندا و فیلما اینا رو دیدم که میگم. تو این موردم ما ایرانیا خیلی کجسلیقهایم. که چی بشه؟! طرف رفت دیگه. تا زنده بود قدرش رو میدونستین.»
عزت بامحبت است و به قول خودش بهقدر وسع و توانش به دیگران محبت کرده، آن زمان که زنده بودهاند و دلیلی نمیبیند که برای مردهی آنها که دیگر نیستند کار خاصی بکند. با یادِ درگذشتگان اشک به چشمهایش نمیآید، جز مادرش و یا افرادی از دوست و آشنا و فامیل که جوانمرگ شدهاند.
دوست دارد مراسم خودش بیسر و صدا و بیآب و تاب برگزار شود، از حضور جمعی آدمها بدش میآید، حتا بعد مرگش هم طاقت حضور آدما را در مراسمش ندارد، میگوید: «از روضهخونا بدم میاد. اصلاً دوست دارم برام مجلس ختم نگیرین، به جاش پولشو خیرات کنین. حوصله ندارم تو مجلس ترحیمم اشک و آه و زاری باشه، این آدما اگه خوب بودن تو زنده بودنم بهم اهمیت میدادن (ولی واقعیت این است که الان که زنده هم هست حوصلهی فامیل را ندارد)، اصلاً این همه آدم میان عزاداریها قبلش کجان؟ خاله و پسرخاله و دخترخاله و دختردایی یه آدم هفتاد هشتاد ساله که سالبهسال نمیبینیشون چرا باید بیان مراسم عزای آدم؟! وای که از غذای عزا از همه بیشتر متنفرم، اصلاً مکروهه غذای مرده رو بخوری، بعد همه سرِ غذا حاضرن و از غذا تعریف میکنن یا بدشو میگن... نمیتونم تصور کنم همهی این چیزا برای منم پیش بیاد.»
یک بار وقتی بعد از پنج ماه و تمام شدن ترم، از دانشگاه به خانه برگشتم، به عزت گفتم: «مامان چرا بغلم نمیکنی، چرا همهی دوستام وقتی مامانشون میاد دیدنشون بغلشون میکنه و میبوستِشون؟ تو چرا هیچوقت منو بغل نکردی و نبوسیدی؟» در جوابم با لحنی که تا حدی تحقیرآمیز بود، گفت: «بچه بودی بغلت کردم و بوسیدمت، یادت رفته، ازون به بعد هم در توانم نبوده، من نمیتونم بغلت کنم و ببوسمت، اما آرزو میکنم که شوهری گیرت بیاد که زیاد بغلت کنه و ببوسَتِت، که این برات عقده نشه.» و همینجا داستان آغوش و بوسه تمام شد.
عزت که ۳۰ سالش شد، برادر بزرگش که بعد از مرگ پدر سکان هدایت و سرپرستی خانواده را در دست داشت گفت: «داری آبرومون رو میبری، شاغلی، زیبا و خوش قد و بالایی، ازدواج نکردنت ما رو بدنام میکنه، دیگه ازینبهبعد هر خواستگاری که اومد، که امیدوارم بیاد، زیاد مته به خشخاش نمیذاریها، الان ازدواج نکنی، دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنی.» و این اتمام حجت بود، و پدر خواستگار بعدی مادر بود. عزت از ترس برادر و بدنامی خانواده تن به ازدواج داد.
بعد از جدایی پدر و مادرم یک بار از عزت پرسیدم: «رابطهتون تو رختخواب چطور بود؟» او هم بدون تعارف جوابم را داد: «با این که بابات مرد سالمی نبود و واقعاً روانی بود و دستِبزن داشت و زندگی رو زهر کرد برام، اما تو رختخواب کارش خوب بود، میدونست یه زن چه نیازی داره.»
بارها بعد از جدایی به ما فرزندانش گفته: «بعد از ازدواج همیشه به خاطر شما تحمل کردم، چون باباتون طلاقم نمیداد و قاضیهای دادگاه هم همیشه به نفع اون رأی میدادن، چون همهشون مرد بودن و لنگهی هم. من چند بار از همون اولین سال زندگیمون تا دنیا اومدن آخریتون رفتم دادگاه و درخواست طلاق دادم اما نشد و حق رو به من ندادن. پس من بهخاطر شما موندم و تحمل کردم. تهش هم خدا خواست و یه راه برام باز کرد که بشه از دست اون مرد خلاص شم.»
اما بعد از خلاصی از دست آن مرد چه کرد؟ احساس پیری و فرسودگی کرد، احساس کرد آزادی خیلی دیر نصیبش شده. البته با غروری همیشگی سرش را جلوی روی بقیه بالا گرفت و گفت: «بالاخره از دست اونی که پا رو گلوم گذاشته بود خلاص شدم، و خیلی هم زود دستتنها یه خونه وسط شهر و تو محلهی خوب خریدم، بچههام همه دانشگاه دولتی قبول شدن، همهشون هم آدمهای سربهراهیاَن و من دست تنها به اینجا رسوندمشون.» اما این دستاوردهای بزرگ به چشم خودش نیامده و نمیآید. هر روز در خانه فرسودهتر شده، بازنشسته که شد کمتر از خانه بیرون رفت، خریدهای خانه را سپرد به پسرهایش و کمکم از اجتماع فاصله گرفت.
فامیل را دوست ندارد. دوستی ندارد که با او به گپوگفت بنشیند و دیدارها را تازه کند. همدمی ندارد جز ما بچهها. و تنها میل و آرزویی که برایش باقی مانده مرگ است. مسیر شناختِ عزت آسان نیست. چرا که شخصیت او شخصیت پیچیدهای است که زمانهای در آن زیست، اجتماعی که در آن زیست، خانوادهای که در آن زیست و حتا جسمِ زنانهای که در آن میزید محدودش کردهاند. من بهعنوانِ تنها دختر او نمیدانم اگر او در زمانهای دیگر میزیست و در خانوادهای دیگر، و همسری دیگرگونه میداشت چه شخصیتی پیدا میکرد. رابطهی او با پسرهایش همیشه بهتر از رابطهاش با من بوده، فشاری که او بر من آورد همیشه بیشتر بود، چرا که به عنوانِ مادری دستتنها میخواست دختری خوشنام و سالم به اجتماع تحویل دهد. او همان فشاری که بر خودش آمده بود را بر من آورد تا اینکه از آن خانه زدم بیرون و زندگی مستقل خودم را ساختم. عزت من را یاد خاله تولا میاندازد، خاله تولا مخلوق ادبی میگل د اونامونو نویسندهی اسپانیایی. عزت هم مثل تولا حصار خودساختهی وجودیاش مانع سرزندگیاش شد، یعنی بعد از پدر هم آزادی را تجربه نکرد، خودش را از اجتماع حذف کرد، خودش را از زندگی محروم کرد و این انتقامی بود که از زندگی گرفت و میگیرد. اگه زندگی از او دریغ کرده آن چرا که باید، حالا او هم خودش را از زندگی دریغ میکند، با انکارِ زندگی و تن به مرگ دادن، قبل از این که مرگ واقعاً به سراغش بیاد.