icon
icon
عکس از مونا مقدم
shurum enlarge
عکس از مونا مقدم
از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید
نویسنده
عاطفه شهربندی
زمان مطالعه
7 دقیقه
عکس از مونا مقدم
shurum enlarge
عکس از مونا مقدم
از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید
نویسنده
عاطفه شهربندی
زمان مطالعه
7 دقیقه

از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. این را از دو سالگی می‌دانم. روزی در میان یکی از روزها، به ناگاه تصمیم گرفتند دیگر نمی‌خواهند محصولاتی که تولید می‌کنم را بسته‌بندی و ارسال کنند. با من حرف زدند. سعی کردند راضی‌ام کنند قبل از تولید محصول به دستشویی بروم و پس از تولید آن سیفون را بکشم. حرف‌هایشان در خاطرم نیست اما احساسم را به‌یاد دارم. باید در دجله می‌انداختم. سخت بود. اما ادامه دادم. تحسینم می‌کردند. برایم شعر می‌خواندند و من با تشویق حضار، زاییده‌هایم را به دست سرنوشت می‌سپردم. کم‌کم دیگر تشویق نشدم. نمی‌دانم چرا. شاید چون کسی آن‌ها را نیز بابت آزادسازی پسماندشان تشویق نمی‌کرد. مسئله تشویق و محصول نیست.

مسئله این است که از بچه‌ی آدم بودن در زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. اما فراموش کردم. گول خوردم. برای خواهرم دوچرخه خریدند. کتاب را به دوچرخه ترجیح می‌داد. دوچرخه به من رسید. سوارش شدم. ساعت‌ها دور حیاط می‌چرخیدم. چشمانم را می‌بستم و تصور می‌کردم دنیا زیر چرخ‌هایم است. به بالای جهان می‌رفتم و سر می‌خوردم تا برسم به آغوش دشت. همه‌چیز زیبا و کافی بود. فکر می‌کردم زندگی دوستم دارد. زمین خوردم. چشمانم را باز کردم. زخم خونینم را دیدم. بهترین اتفاق جهان زخمی‌ام کرد. زخم خوب می‌شود. مسئله زخم نیست.

مسئله این است که از امید به زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. هرچند هنوز ناامید نشده بودم. هنوز نو بودم. خیلی از ترس‌ها و نشدن‌ها و بدبختی‌ها قفل بودند. هر روز صبح می‌رفتم حیاط را به امید افتادن فندقی که باد باید از باغ بغل، بغل می‌کرد و می‌انداخت در حیاطمان، می‌گشتم. هر روز از خاک باغچه گِل می‌ساختم. با گِل ظرف می‌ساختم. ظرف‌ها را می‌چیدم جلوی آفتاب تا خشک شوند. روز بعد، بعد از گشتن به دنبال فندق به ظرف‌هایم سر می‌زدم. می‌دیدم ظرف‌ها ترک برداشته‌اند. ظرف را گِل می‌کردم. گِل را ظرف. می‌چیدم جلوی آفتاب تا خشک شوند. به دنبال فندق می‌گشتم. ظرف‌های ترک‌خورده را گِل می‌کردم. گِل را ظرف. می‌چیدم جلوی آفتاب به امید اینکه... امید. امید به چیزی که اتفاق نمی‌افتاد. فندق نمی‌افتاد. ترک می‌افتاد. به ظرف‌ها. به امیدم. عادت کردم. نشدن شده بود عادت. مسئله نشدن نیست.

مسئله این است که می‌دانستم از زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. اما فکر می‌کردم بزرگ‌تر که بشوم اوضاع بهتر می‌شود. بزرگ‌تر شدم. به مدرسه رفتم. می‌خواستم زندگی‌ام را تحت کنترل در بیاورم. می‌خواستم خودم انتخاب کنم با چه کسی دوست می‌شوم. آن‌ها نیز انتخاب می‌کردند با چه کسی دوست می‌شوند. گاهی انتخاب‌هایمان دوطرفه نبود. می‌شد بی‌توجهی کرد. می‌شد کسی دیگر را انتخاب کرد. می‌شد درس را انتخاب کرد. درس مقاومتی نشان نمی‌داد. با مغزم رابطه‌ی خوبی داشت. تا زمانی که پای امتحان وسط آمد. آنجا فهمیدم حضور سومین جزء در هر رابطه‌ای احتمال خراب شدن آن رابطه را تا ابد زیاد می‌کند. دیگر از درس خوشم نمی‌آمد. دوستی او و امتحان قوی‌تر از من و او شده بود. نه دوست. نه درس. نه امتحان. هیچ‌کدام مسئله نیست.

در حال بارگذاری...
عکس از مونا مقدم

مسئله این است که زندگی لعنتی حتی تلاش نمی‌کرد تا از او خوشم بیاید. همه‌چیز عجیب شده بود. پررنگ شده بود. شدید شده بود. گفتند به‌خاطر هورمون‌هایت این‌طور حس می‌کنی. گفتند اقتضای سن است. طبیعی است. داری بالغ می‌شوی. صبر کن. صبر کن تا شخصیتت شکل بگیرد. صبر کن تا حس‌های جدیدی را تجربه کنی. تا تجربه‌های جدیدی را حس کنی. صبر کن تا عاشق شوی و عاشقت نشوند. صبر کن تا عاشقت شوند و عاشقشان نشوی و ردشان کنی و عذاب بکشی. صبر کن تا با تنوع رنج‌ها آشنا شوی. شرم را بشناسی. با اضطراب همراه شوی. صبر کن تا زندگی را بشناسی بعد بگویی از او خوشت نمی‌آید. مسئله صبر نیست.

مسئله این است که هرگز نمی‌شود زندگی لعنتی را شناخت. خالق زندگی همانی است که از اسپویل خوشش نمی‌آید. همانی که گفته فال نگیرید. همانی که اگر جلوجلو ذوق کنیم برنامه را کنسل می‌کند. پس طبیعی است که زندگی را پیش‌بینی‌ناپذیر خلق کند. طبیعی‌ست که وقتی برای مرگ آماده‌ایم زنده بمانیم. وقتی معده‌درد داریم مشکل از اعصابمان باشد. و وقتی تمام تلاشمان را می‌کنیم تا دانشجو شویم، شغل عزیزدلمان را پیدا کنیم و خود را در ابتدای راه پیشرفت ببینیم، کرونا نیشمان بزند و از پله‌های ترقی، به پایین بیفتیم و ۲ سال در قرنطینه به گل بنشینیم. مسئله پیش‌بینی‌ناپذیری نیست.

مسئله این است که از جاری بودن این زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید چون مشخص نیست جریان چیست. چرا او هنوز زنده است اما دوست من نیست. چرا کسی که می‌گوید عاشق است، ۲ ماه دیگر نیست. چرا او که می‌توانسته مخلوق را هرطوری که می‌خواسته خلق کند، تنظیمات را طوری چیده که هر ماه همراه با درد و خون‌ریزی است. چرا پیری آدم شبیه کودکی است. جریان چیست؟ مسئله این نیست.

مسئله این است که از گم شدن در هزارتوی زندگی لعنتی خوشم نمی‌آید. هر لحظه‌ی زندگی یک دوراهی است. آیا حقیقتی وجود دارد یا همه‌چیز نسبی است؟ مادر شدن پذیرش یک نقش است یا کاری غریزی است؟ می‌خواهم شاغل باشم یا چاره‌ای نیست؟ حق با کیست؟ لعنتی این روزها حتی باید خودمان تصمیم بگیریم جنسیتمان چیست! متن خودبه‌خود مسجع شده یا ساختگی است؟ مهم نیست. چون هیچ‌کس نمی‌داند درست چیست. نمی‌دانستم چه رشته‌ای را در کجا بخوانم. رشته مهم است یا دانشگاه؟ من رشته را انتخاب کردم. کمی بعد فهمیدم نمی‌خواهمش. تصمیم درست چه بود؟ انصراف ندادم تا بتوانم در تهران بمانم و نویسندگی را ادامه دهم. باید وقتم را وقف درس می‌کردم یا نوشتن؟ من تقسیم کردم و به هیچ‌کدام نرسیدم. تصمیم درست چه بود؟ مدرکم را گرفتم، بوسیدم و کنار گذاشتم. هنوز نوشتن نمی‌دانستم. نوشتن خواندم و کار نکردم. تمام دروس مهندسی را فراموش کردم و از نوشتن هم به پولی نرسیدم. تصمیم درست چه بود؟ خواستگار داشتم. رؤیایی فارغ از ازدواج داشتم. او را رد کردم و رؤیایم هم دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. تصمیم درست چه بود؟ مسئله اصلا درستی یا نادرستی نیست.

مسئله این است که از پذیرش مسئولیت این زندگی ناخواسته‌ی لعنتی خوشم نمی‌آید. هندوانه‌ی سر بسته و تخم‌مرغ شانسی که شوخی‌اند؛ زندگی چون زایمان در عصر حجر است. باید بر سر جان قمار کنیم تا شاید فرزندی زاده شود؛ امید بر این‌که فرزند زاده شده سالم باشد، ترجیحاً چندقلو باشد و حتی‌الامکان مادر و فرزند هر دو زنده بمانند. لقمه را نپیچانم؛ زندگی قمار است. شانس دخیل است. ممکن است ۱۰۰۰ بار ببازیم و فرزند مرده به دنیا بیاید و بار هزار و یکم اگر هنوز زنده بودیم و مایه‌ای برای ادامه بازی داشتیم ورق بچرخد و مادر شویم. اما هیچ تضمینی نیست که مادر بمانیم. پس تلاش نکنیم؟ یا تلاش کنیم تعداد فرزندان بیشتری داشته باشیم؟ یا فرزندان دیگران را به سرپرستی بگیریم؟ یا هرچه بادا باد؟ اهمیتی ندارد. آخر مسئله انتخاب از بین گزینه‌ها نیست.

تعارف را کنار بگذارم. مسئله این است که من عاشق بازی، رقابت و بردن‌ام اما نمی‌توانم قوانین بازی زندگی لعنتی را کشف کنم. به نظر می‌رسد زندگی یک بازی پویا با اطلاعات ناقص است. باید برد خود را کنار بگذارم و به دنبال تعادل نش بگردم. اما گول می‌خورم. لذت می‌برم. امیدوار می‌شوم. لعنتی. فراموش می‌کنم. برد مهم می‌شود. آرزو می‌کنم. تلاش می‌کنم. و برنده نمی‌شوم. برمی‌گردم سر نقطه‌ی اول. من از این زندگی لعنتی بدم می‌آید.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد